ساعت را که روی مچ دستش محکم کرد؛ سرش را عقب کشید و با چشمهایی که شدت نور خورشید حسابی باریکشان کرده بود به صفحه خیره شد. عباس خودش را از زیر سایهی جلوی قهوهخانهی عمو جابر بیرون کشید و با قدمهای بلند و کشیده نزدیک شد: «هاای چیه خریدی که دو ساعت گل آفتاب نشستی و چشم ازش بر نمیداری؟» وهب دست توی موهای وزوزیاش برد و ردیف دندانهای سفیدش برق زد: «چیه عامو عباس؟ خوب حواست رو به مو گذاشتی ها؟ دیگه فصل درس و مدرسه نیست که بخوای تشر بزنی چرا سرم گرمه کتابام نیست.»
ساعت را که روی مچ دستش محکم کرد؛ سرش را عقب کشید و با چشمهایی که شدت نور خورشید حسابی باریکشان کرده بود به صفحه خیره شد. عباس خودش را از زیر سایهی جلوی قهوهخانهی عمو جابر بیرون کشید و با قدمهای بلند و کشیده نزدیک شد: «هاای چیه خریدی که دو ساعت گل آفتاب نشستی و چشم ازش بر نمیداری؟»
وهب دست توی موهای وزوزیاش برد و ردیف دندانهای سفیدش برق زد: «چیه عامو عباس؟ خوب حواست رو به مو گذاشتی ها؟ دیگه فصل درس و مدرسه نیست که بخوای تشر بزنی چرا سرم گرمه کتابام نیست.»
عباس که بهسختی میشد تارهای سیاه را بین موهای سفیدش پیدا کرد؛ لبخند نصفه و نیمهای زد و به خلیج اشاره کرد: «زیاد دوروبر ناخدا سام میگردی. آقات خبر داره؟»
دو سه قدم عقب رفت و دستش را روی بند سیلیکونی ساعت گذاشت: «ها با خبره. مگه حرف زدن با ناخدا سام معصیته؟ غیر از اون مگه مو بچهی ده دوازده سالم که از آقام واهمه داشته باشم. هیفده سالمه عامو.»
عباس نگاهش را به انتهای سبز و آبی خلیج دوخت: «نه حرف زدن باهاش معصیت نیست. تونم بچه نیستی ولی سام... کارش...»
دنبالهی حرفش بین نفسهای عمیق و پشت سرهم گم شد. وهب صفحهی ساعت را روشن کرد. پیغام ناخدا سام روی صفحه جا خوش کرده بود: «بعد از ظهر خودت رو برسون پاساژ. تنها نیا من رو حرف تو حساب کردم.»
سرش را به چپ چرخاند و به اسکله که فاصلهی زیادی با قهوهخانهی عمو جابر نداشت خیره شد. یک سال دیگر دیپلمش را میگرفت. ننه زهرا آرزو داشت وهب هم مثل خواهرهایش درس بخواند و راهی دانشگاه شود، اما تا همین جایش هم به زور و بلا خودش را رسانده بود. ناخدا کار نان و آبدار توی دست و بالش زیاد داشت. با این حال کمتر کسی سراغش میرفت.
عباس سر چرخاند: «شرجی امروز زیاده. نفس تو سینه تنگ میاد. انگاری زیر آب داری تقلا میکنی سی نفس کشیدن.»
وهب دست توی جیب شلوار جینش انداخت و راه افتاد. دو ساعتی وقت داشت و باید چند نفری را میدید: «مو باید برم. کاری نداری عامو؟»
صدای عباس را از پشت سرش شنید: «به سام بگو اینجا تنگستانه؟ دیار رئیسعلی جای اینجور جولان دادنها نیست. این خاک صاحب داره.» ضربان قلب وهب بالا رفت و قدمهایش را تندتر برداشت. صدای عباس دوباره بلند شد: «شنیدی چی گفتُم؟ یادت نره پیغام رو بهش برسونی.»
وهب ایستاد و سربرگرداند: دانههای درشت عرق از بین موهایش راه باز کرده بود و روی استخوانهای گونهاش سر میخورد. دستش را بالا گرفت: «باشه عامو. میگم بهش.»
قدمهایش را تندتر برداشت و یکی دو متری که جلو رفت؛ شروع کرد به دویدن، میخواست تا جایی که میتواند از عباس دور شود.
هرم گرمای خورشید مثل آتش توی صورتش میخورد دانههای عرق طوری شره میکردن که شوریش کاسه چشمهایش را میسوزاند. سر که بالا گرفت جلوی پاساژ رسیده بود. گوشی را از جیب شلوار بیرون کشید و به ترتیب شمارهی فرزاد و رضا را گرفت. هر دو نفرشان گفتند که به موقع جلوی پاساژ هستند. آفتاب تیزتر شده بود و مستقیم به مغزش میتاخت. از پلههای مرمری بالا رفت. هنوز درست و حسابی جلوی در نمانده بود که لنگههایش به دو طرف باز شد و موج هوای سرد توی سر و صورتش خورد. چشمهایش را بست و نفس عمیق کشید. خودش را پرت کرد توی خنکای پاساژ که عطر خوبی هم میداد. مغازهی ناخدا طبقهی بالا بود. روی یکی از نیمکتهای کنار پلهبرقی نشست تا وقتش برسد. به پشتی نیمکت تکیه داد و صفحه ساعت را روشن کرد: «ناخدا دو روز پیش ساعت را برایش گرفته بود. نمیخواست هدیهی به این گرانقیمتی را قبول کند. میدانست حالا حالاها نمیتواند پولش را تسویه کند و بیخود خودش را زیر بار قرض میاندازد؛ اما ناخدا آنقدر اصرار کرد که وهب هم کوتاه آمد و به آرزویی که از سه سال پیش پشت ویترین مغازههای همین پاساژ تماشایش میکرد؛ رسید.» سنگینی دستی را روی شانهاش احساس کرد و سر که بر گرداند؛ ناخدا را بالای سرش دید. دشداشهی آبی پوشیده و فلاسک مشکی توی دستش. لبخند گل و گشادی روی صورتش بود و دندان طلایش را میشد دید: «هاااا چیه وهب اینجا چرا نشستی. چرا نیومدی بالا؟ نکنه پشیمون شدی.»
وهب مثل فنر از روی نیمکت پرید و روبروی ناخدا ایستاد: «نه مونده بودم تا وقتش برسه. نمیخواستم زودتر مزاحمتان بشم.»
ناخدا قهقهه زد: «عجب تعارفی هم بلدی. چه مزاحمتی؟ خب منم دلم تو این یه وجب مغازه تنهایی میپوسه که. نکنه خوشت نمیاد با پیرمردا دمخور باشی؟»
وهب پشت سرش راه افتاد و دنبال کلمههایی میگشت که بتواند دل ناخدا را به دست آورد: «نه... ناخدا... گفتم شاید مشغول به کار باشین.»
ناخدا بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند پا روی پلهبرقی گذاشت و وهب هم با فاصلهی یک پله پشت سرش ایستاد: «راستی وهب از عاموت عباس چه خبر؟ خیلی وقته نمیبینمش. هنوز هم تو قهوه خونهی جابر پاتوق میکنه و خاطرات جبهه رفتنش رو برای شماها تعریف میکنه؟»
همین که اسم عباس را آورد، پیغامی که کلاً از خاطر برده بود؛ جلوی چشمهایش رژه رفت.
ناخدا بهسمت مغازهی دو دهنهی موبایل فروشیاش رفت و وهب چند قدم باقیمانده تا مغازه را سنگین برداشت. روی صندلی چرمی جاگیر شد و پرسید: «چرا عامو با شما میونهی خوبی نداره؟»
ناخدا سر فلاسک را توی استکان دستهدار بزرگش خم کرد. چای تیره سرازیر شد: «آقاش هم با آقام میونهی خوبی نداشت. میگفت آقا بزرگم پول لنج و دم و دستگاهش رو از نوکری برای انگلیسیها در آورده وگرنه یه جاشوی ساده که نمیتونه یک ساله برای خودش لنج بخره.»
چرخی زد و روی صندلی گردانش نشست. انگشتش را روی شقیقهاش گذاشت و چشمهایش را ریز کرد: «امثال عباس نمیتوانند بفهمند که یک نفر اگر مغزش رو به کار بگیره یک سال خیلی هم زیاده؛ میتونه یک ماهه صاحب لنج که هیچی الان روز گار حتی صاحب این پاساژ بشه. آقات همون موقع اگر دوروبر آدمهایی مثل عباس نمیچرخید الان دوش به دوش من صاحب چند تا پاساژ بود نه اینکه چشمش دنبال حقوق باز نشستگی باشه...»
حرفش تمام نشده بود که مرد میانسالی خودش را توی مغازه انداخت و بیتوجه به وهب رو به ناخدا گفت: «سلام آقا سیامک، امانتیها رو رسوندیم به مسجد بالا دست حالا اگر باز هم امری دارین ما در خدمت شما هستیم.»
ناخدا از روی صندلی بلند شد و دستش را روی شانهی مرد گذاشت: «خدا خیرتان بده. حواست باشه باز اگر کم و کسری داشتند به غریبه رو نزنند تا وقتی من زندهام خرج محرمش هم با خودمه خیال نکنند، چون جنگ شروع شده من زیر حرفم میزنما نه از این خبرها نیست.»
نگاه وهب بین ناخدا و مرد جابهجا میشد و از اسم سیامک که برای اولین بار شنیده بود تعجب کرد.
همین که مرد میانسال از مغازه بیرون رفت. ناخدا دستی به سر کم مویش کشید و با خنده گفت: «تا حالا نمیدانستی اسمم سیامکه؟»
وهب سرش را به بالا تکان داد. خندهی ناخدا بلندتر شد: «خب از این به بعد میدانی. البته من دیگه به ناخدا سام عادت کردم. عباس خیال کرده باای چیزا که مردم بهم بگن سام، من از میدون به در میشم. هم خودش میدونه و هم خداش که اگر دست من بیشتر از عباس به کار خیر گرم نباشه کمتر از اون نیست. منتها من مثل اون نیستم که کارم رو تو بوق و کرنا کنم. پس کجا موندنای رفیقات...»
وهب نگاهی به ساعتش انداخت و تندی جواب داد: «الانه دیگه باید پیداشان بشه. هر دو تاشان گواهینامه رانندگی دارن. دو سه سالی از من بزرگترن. به دلتان بد راه ندین.»
ناخدا لبخند ریزی زد: «من به دلم بد راه نمیدم. این آقات و عباسن که به دلشون بد راه میدن. خودت میبینی که یک هفته است داره همه جا رو میزنه فتیلهی جنگ که بالا بکشه اولین جا جنوبه که با خاک یکسان میشه. شماها جوونید باید دست و بالتون پر باشه که بتونی و دست همون بابای لجبازت رو بگیری و به یه جای امن برسی. خودت هم همراهشون باش. همش یک هفته باهاتون کار دارم. راهی هم که میرین دو ساعت بیشتر نیست. روزی دو تا ماشین ببرین کار رو زمین نمیمونه. رفیقات که بیان زیر و زبر کار رو براتون میگم.»
وهب به لبهای ناخدا خیره شده بود و پلک نمیزد.
دو ساعت بعد که از پاساژ بیرون زدند؛ تاب و توان خورشید کم شده بود. خندهی جانداری روی صورت هر سه نفرشان تاب میخورد و تند قدم بر میداشتند. فرزاد دستهایش را به هم مالید: «اینطور که ناخدا میگه تو همون دو سه تا بار اول همه چیز تمومه و اونقدری دلار دستمون رو میگیره که بشه باهاش زندگی رو، روبهراه کرد.»
وهب دستش را بالا گرفت و مخالف جهت دوستانش راه افتاد: «بعداً میبینمتون.»
پا تند کرد تا خودش را زودتر به خانه برساند. لنگهی در تا نیمه باز بود و صدای گفتوگو از توی حیاط شنیده میشد.
در را باز کرد. عباس دستش را بالا گرفت و از جلوی ایوان سلام داد. زیر سایهی بلند نخل وسط حیاط با پدر حرف میزد. آمدن وهب تأثیری در گفتگویشان نداشت. جواب سلام عباس را که داد؛ رشید نیم نگاهی به وهب انداخت و بیهیچ حرفی به زمین زیر پایش چشم دوخت.
عباس بازوی رشید را چسبید و بهسمت تخت وسط حیاط کشید: «مثلاً تو صاحبخونهای یه تعارف هم نمیزنی که بشینیم. یکسره من و سر پا نگه داشتی و به حرف گرفتی.»
رشید با قدمهای سنگین از کنار پسرش گذشت و روی تخت جا گیر شد. عباس که کنارش نشست؛ تخت جیر جیر ضعیفی کرد. وهب از بودن عباس و سکوت پدرش سر در نمیآورد. صدای ننه زهرا از توی آشپزخانه بلند شد: «رشید آقا بیزحمت بیا و این چاییها رو ببر.»
وهب منتظر نماند قدم تند کرد و سینی چای را از پنجرهی آشپزخانه گرفت.
خم شد تا سینی را روی تخت بگذارد که سنگینی دست عباس روی شانهاش ماند: «بشین وهب کارت دارم.»
زانوی وهب تاب برداشت و همین که کف سینی را به تخت رساند به چرخشی کنار عباس نشست.
عباس به تیغهی سرخ خورشید که از لابهلای برگهای فرو افتادهی نخل خودنمایی میکرد؛ نگاهی انداخت و گفت: «وهب تو رئیسعلی رو میشناسی؟»
وهب جوابی نداد. ته حلقش خشک شده بود و صدایی در حنجرهاش باقی نمانده بود تا بخواهد جواب عباس را بدهد. امروز دومین باری بود عباس اسم رئیسعلی را میآورد و با شناختی که از او داشت میدانست حرفی را بیعلت نمیزند. دنبال ربط رئیسعلی، عباس و ناخدا میگشت و به هیچ نقطهی مشترکی نمیرسید. با کلماتی که از گوشه و کنار ذهنش جمع کرده بود گفت: «امروز ناخدا سام خرج محرم مسجد بالا دست رو گردن گرفت. خدا خیرش...»
عباس حرفش را برید: «نگفتی از رئیسعلی چیزی میدانی؟»
وهب شانههایش را بالا انداخت و سنگریزههای پایین تخت را با کف کتانیاش به بازی گرفت. عباس رو به رشید گفت: «ایراد کار از من و توئه. من و تو حتی برای بچههای خودمون هم درست و حسابی نگفتیم که این آب و خاک به چه قیمتی سر پا مونده. وهب توی بوشهر قد کشیده، اما رئیسعلی رو نمیشناسه نمیدونه این مرد یکتنه جلوی اجنبی وایستاد و سر خم نکرد. مگه فقط اون بود هزاران سردار و سرلشگر مثل رئیسعلی قد علم کردند که یه وجب از این خاک دست اجنبی نیفته. همین سردارایی که هفته پیش زدن اگر بیشتر از رئیسعلی نباشن کمتر هم نبودن، اما بچههای ما ازش خبر ندارن که امثال سام از این ساعتها دور دستشون میبنده.»
جملهی آخر را که میگفت دست وهب را بالا گرفته بود. وهب دستش را از بین انگشتان قدرتمند عباس بیرون کشید: «چیکار میکنی عامو. با ناخدا مشکل داری چرا تاریخ رو هم میزنی و دق و دلیش رو سر مو خالی میکنی. این ساعت و مفت و مجانی که دور دستم نبسته براش کار کردُم...»
رشید لبهای کلفت و کبودش را از هم باز کرد: «چی کار کردی؟ ها؟... سر چه کاری بهت اینقدر دستمزد داده. گفتم بزرگ شدی و میتونی خوب و بد رو از هم تشخیص بدی پا پیچت نشدم...»
عباس از روی تخت بلند شد: «فکرش رو نمیکردم سام اینقدری دست و پاش رو دراز کرده باشه که صاف بیاد سروقت بچههایی که تو دست و بال خودم قد کشیدن. به خیال خودش میخواد بگه اینقدر زرنگه یا اینکه...»
رشید هم از روی تخت بلند شد و بهسمت نخل رفت: «یا اینکه فکر میکنه با این چهار تا موشکی که اسرائیل زده دیگه کار تمومه و مملکت افتاده دست اجنبی...»
وهب بیطاقت شده بود. بین پدرش و عباس ایستاد: «چرا اینطور فکر میکنید خدا رو خوش نمیاد. عامو شما چرا؟ به ناخدا قول دادم که حرفی نزنم ولی روا نیست اینقدر پشت سرش بد بگین. مگه از ما چی خواسته؟ فقط قراره چند تا ماشین بار رو جابهجا کنیم که بازار نخوابه.»
عباس به وهب نزدیکتر شد: «امروز که میخواستی بری پیش سام من از همه چیز خبر داشتم و میدونستم تا امشب پروندهاش بسته میشه. خودش خبر نداشت که تو مغازهاش جلسه گرفته بود تا به خیال خامش دست بچههای صاف و سادهی پاتوق عامو جابر رو هم آلوده کنه. اما گذاشتم بری تا ببینی که یه وقتایی دشمن چطور لباس دوست رو به تنش میکنه.»
بیا ترک موتورم بشین تا ببرمت یه جای خوب. بچهها همینقدر معطل کردند که تو و دوستات از پاساژ بزنین بیرون.
دستانش را محکم دور کمر عباس حلقه کرد و راه افتادند. همین که موتور ایستاد از ترکش، پایین پرید و با دهان باز به وانتهای باربندداری خیره شد که ماشینهای نیروی انتظامی دورش حلقه زده بودند. مأمورها با دیدن عباس کنار میکشیدند تا راه باز شود. عباس دست دراز کرد و قفل یکی از بار بندها را باز کرد. وهب بی آنکه از چیزی سر در بیاورد فقط نگاه میکرد. صدای عباس توی سرش پیچید: «میدونی اینا چیه؟»
خودش جواب داد: «اینا پهباده. دریا برای ناخدا کم اومده میخواد اینبار تو آسمون سیر کنه. اون همه با جنس اجنبیها کمر بازار رو شکست بسش نبود حالا خودش جلوی اجنبی کمر خم کرده تا دو دستی خاک اینجا رو بده دست دشمن.»
ناخدا توی یکی از ماشینهای نیروی انتظامی نشسته بود و دو مأمور هم دو طرفش. وهب پا تند کرد. خم شد و از شیشهی صندلی جلو که کمی باز مانده بود گفت: «ناخدا صبح یادم رفت پیغام عامو عباس رو بهت بدم. گفت سیت بگم اینجا خاک رئیسعلیهاست. صاحب داره...»
سمیه سلیمانی شیجانی