از کلینیک سرطان که بیرون آمدم حالم آنقدر خراب بود که نمیتوانستم روی پاهایم بایستم. روی صندلی داخل راهروی ساختمان پزشکان وارفتم. کسانی که از کنارم رد میشدند با دیدن پوشهی در دستم که رویش نوشته بود کلینیک سرطان با دلسوزی نگاهم میکردند. شبیه کسانی بودم که تازه بهشان خبر داده بودند دارند میمیرند. پارسال همینموقعها بود که خیلی اتفاقی دانهای سفت و گرد زیر پوستم پیدا کردم. اولش آنقدر ترسیدم که تصمیم گرفتم اصلاً به روی خودم نیاورم و کار را بسپارم دست روزگار.
از کلینیک سرطان که بیرون آمدم حالم آنقدر خراب بود که نمیتوانستم روی پاهایم بایستم. روی صندلی داخل راهروی ساختمان پزشکان وارفتم. کسانی که از کنارم رد میشدند با دیدن پوشهی در دستم که رویش نوشته بود کلینیک سرطان با دلسوزی نگاهم میکردند. شبیه کسانی بودم که تازه بهشان خبر داده بودند دارند میمیرند. پارسال همینموقعها بود که خیلی اتفاقی دانهای سفت و گرد زیر پوستم پیدا کردم. اولش آنقدر ترسیدم که تصمیم گرفتم اصلاً به روی خودم نیاورم و کار را بسپارم دست روزگار. به خودم گفتم مردنی باشم خب میمیرم دیگر. ماندنی هم باشم میمانم و طوریام نمیشود. اما کمکم همان تودهی کوچیک که اسمش را گذاشته بودم نخودچی همهی فکر و ذکرم شد. هرشب توده را لمس میکردم تا ببینم هنوز هست یا نه. آنقدر به نخودچی فکر میکردم تا خوابم میبرد. گاهی تا خود صبح کابوس میدیدم. توی خواب، توده واقعاً شبیه نخودچی بود. یک نخودچی کوچک که کمکم بزرگ و بزرگتر میشد و همهی بدنم را میگرفت. گاهی هم خواب میدیدم دارم از سرطان میمیرم. توی بستر بودم با کلهای طاس و صورتی تکیده و بدون ابرو. آنقدر فکر و خیال آزارم داد که با خودم گفتم مرگ یکبار، شیون هم یکبار، میروم دکتر و از این بلاتکلیفی راحت میشوم. بعد از انجام ماموگرافی و نمونهبرداری، مشخص شد که نخودچی، تودهای بدخیم است و کمی هم به دیگر بافتهای سالم بدنم دستدرازی کرده. هنوز توی شوک خبر ابتلایم به سرطان بودم که رفتم زیر تیغ جراحی و پزشک هر دو سینهام را برداشت. حالا که فکرش را میکنم میبینم چه روزهای سختی بود. حال روحیام افتضاح بود، درد زیادی داشتم، زیباییام آسیب جدی دیده بود و آیندهای تاریک و سخت انتظارم را میکشید. هنوز درد جراحی خوب نشده جلسات پرتودرمانیام شروع شد و بعد از آن وارد دورهی سخت شیمی درمانی شدم. این وسط دکتر هم سعی میکرد خیلی به زندگی امیدوارم نکند. گاهی در جلسات شیمیدرمانی پای صحبت بقیه مریضها که مینشستم، میفهمیدم سرطان سینه از آن بیماریهاست که سریع رشد و سرایت میکند. حال عجیبی داشتم. از طرفی پوستم بهخاطر پرتودرمانی سوخته و سیاه شده بود و از طرف دیگر عوارض شیمیدرمانی آزارم میداد. میدانستم همهی این دردهایی که تحمل میکنم بیفایده است و دیر یا زود از سرطان میمیرم. به خودم میگفتم دیگر از مریم میرزاخانی همان ریاضیدان ساکن آمریکا که بالاتر نیستم! حتی او هم که در مهد پزشکی دنیا زندگی میکرد نتوانست از سرطان سینه جان سالم به در ببرد. کمکم به این فکر افتادم که باید دست و پایم را برای سفر آخرت جمع کنم. باید آماده میشدم. من همان آدمی بودم که چند ماه قبلتر تازه بازنشسته شده بودم و فکر میکردم یک دنیا اتفاق تازه جلوی رویم است. میخواستم باشگاه بروم، نقاشی یاد بگیرم، سفر بروم، زیارت عتبات بروم، میخواستم برای حج ثبتنام کنم و حاجخانوم بشوم. حالا تنها جایی که میرفتم مطب دکتر و بیمارستان بود. دیگر وقتی برای زندگی در دنیا نداشتم، خداحافظ آرزوهای دور و دراز. اول از همه نشستم به محاسبهی نمازها و روزههای قضا شدهام. در آن وقت کمی که داشتم و با آن حال جسمی خرابم نمیتوانستم همهی اعمال قضاشدهام را به جا بیاورم. مقداری از پساندازم را که برای سفر به دور ایران کنار گذاشته بودم، به خواهرم دادم تا بعد از مرگم برایم نماز و روزه بخرد. هر زمان که حال جسمیام اجازه میداد چند رکعت نماز قضا میخواندم یا روزه میگرفتم و گوشهای یادداشت میکردم تا خواهرم در جریان باشد. با اصرار خواهرم در دورهی استراحت بین شیمیدرمانی سفر کوتاهی به عتبات رفتم. در حرم امیرالمؤمنین اشکها ریختم و از خدا خواستم اشتباهات گذشتهام را ببخشد. در حرم امام حسین دلم شکست و به ایشان التماس کردم من را در لحظات سخت مرگ تنها نگذارد. آنقدر مرگ را پذیرفته بودم که اصلاً در خاطرم نیامد برای شفا گرفتنم دعا کنم. به قول خواهرم دیگر زیادی دست از جان شسته بودم! آن سفر معنوی حال روحیام را بهبود بخشید. رو آوردم به مطالعهی کتابهای دینی. با خواندن وصف بهشت اشک شوق میریختم و با دیدن توصیفات جهنم و حال بدکاران در قیامت ته دلم خالی میشد و دست به دامان ائمه اطهار میشدم که تنهایم نگذارند. هروقت سرحال بودم میرفتم مسجد محلهمان. هم نمازم را به جماعت میخواندم و هم پای درسهای اخلاق امام جماعت مینشستم. هرچه زمان میگذشت و بیماری، جسمم را ضعیفتر میکرد، روحم سبکتر و زندهتر میشد. چه حال عجیبی داشت دل بریدن از دنیا. دیگر خیلی غذا نمیخوردم، حس میکردم سیری شکم روحم را مدکر میکند. من که اگر حتی یک روز شیرینی نمیخوردم افسرده میشدم، دیگر میلی به خوردن آن نداشتم. دست از تلویزیون تماشا کردن و پای سریالهای آبکی نشستن هم کشیدم. همهی شبکههای اجتماعی را از گوشیام پاک کردم. یکییکی بندهایی که به دنیا وصلم کرده بود را میبریدم تا سبکتر شوم. چند ماهی که گذشت اثرات آن تصمیمهای تازه را در زندگیام دیدم. حس میکردم قلبم مثل آینه صاف و صیقلی شده. دیگر چیزی نگرانم نمیکرد. غصهی هیچچیزی را نمیخوردم،هیچ آرزویی نداشتم. خیلی وقتها دوست و آشنا و فامیل دعوتم میکردند تا در مجلس روضههای خانگیشان شرکت کنم. آخر مجلس، برای سلامتیام دعا میکردند. این در حالی بود که من برای مردن و پر کشیدن به سوی خدا لحظهشماری میکردم. برای آزاد شدن از قفس تنگ جسم، برای دیدار با پدر و مادر مرحومم، برای حضور در محضر خداوند و ائمهی معصومین. حالا که دیگر مطمئن بودم نمیتوانم به آرزویم برای سفر به همهی جاهای دیدنی ایران، جامهی عمل بپوشانم تصمیم گرفتم گره از کار چند جوان باز کنم. با باقیماندهی پاداش پایان خدمتم دو سری جهیزیه برای دو دختر از خانوادههای آبرومند فقیر خریدم. خودم هم در عروسی دخترها شرکت کردم و به هرکدامشان یک لنگه از النگوهایم را دادم. من که دیگر به طلاهایم نیاز نداشتم. بهزودی جسمم به آغوش خاک سپرده میشد و روحم به آسمانها پرواز میکرد. نمیخواستم مال دنیا وبال گردنم باشد. یک سال گذشت و دیگر هیچ کار نیمهتمامی نداشتم. آمادهی مردن بودم، آمادهی آماده. تا اینکه همین چند روز پیش برای معاینه دورهای و دریافت دورهی جدید داروهای شیمیدرمانیام به پزشکم مراجعه کردم. پزشک بعد از نگاهی دقیق به پروندهی پزشکیام گفت: «خب! دیگه وقتشه دوباره برات درخواست سیتیاسکن کنم!» حرفش حتی ذرهای نگرانم نکرد. برای شنیدن هرخبری آماده بودم. تهش میخواست بگوید ریهها یا کلیهها یا کبد یا چه میدانم هرجای دیگرم درگیر سلولهای سرطانی شده. اتفاقی بدتر از مرگ که در انتظارم نبود! همانروز سیتیاسکن را انجام دادم. با خودم عهد کردم جواب هرچه باشد به پزشکم بگویم دیگر قصد ادامه دادن درمان را ندارم. میخواستم در فرصت باقیماندهام یکبار دیگر سفر عتبات بروم و با امام حسین خداحافظی کنم. میخواستم بروم به ضریح حرم حضرت اباالفضل دخیل ببندم و خواهش کنم لحظهی مرگ کنارم باشند. تنها غصهام این بود که زیارت قبر پیامبر اکرم و تماشای خانهی خدا به دلم مانده بود. خودم را دلداری میدادم که به زودی دیدار خودشان نصیبم میشود! اما نتیجهی سیتیاسکن چیزی نبود که انتظارش را میکشیدم. دکتر سهبار تصاویر سیتیاسکنم را بررسی کرد و دوبار هم شرح آن را خواند! آخرش با خنده گفت: «خانوم احمدی، عجب شانس لعنتی خوبی داری!» پرسیدم: «یعنی چی؟!» ابرو بالا انداخت: «یعنی شما تونستین سرطان رو شکست بدین! هیچ خبری از سلولهای سرطانی نیست.» خشکم زد. رنگم پرید. «مگه همچین چیزی میشه؟!» وقتی دید ناباورانه نگاهش میکنم سؤالات بیشتری پرسید و باز معاینهام کرد. آخرش گفت احتمالاً بهخاطر سبک زندگی تازهای که در پیش گرفتهام باعث نابودی سلولهای سرطانی شدهام. منظورش همان کمخوراک شدن و ترک شیرینی و دل بریدن از دنیا و غصه نخوردن بود! یعنی چه آخر؟! یعنی سفر آخرت به همین راحتی کنسل شد؟! یعنی قرار بود زنده بمانم؟ میتوانستم زندگی کنم، سفر بروم، شیرینی بخورم، نقاشی یاد بگیرم، باشگاه بروم و هزار کار دیگر؟! به خودم که آمدم دیدم یک ساعت است روی صندلی توی راهرو نشستهام. بلند شدم و پرونده به بغل از ساختمان بیرون زدم. مردم توی خیابان و پیادهرو را نگاه کردم. به قیافهی هیچکدامشان نمیخورد در فکر مرگ باشند. نگاهم رفت سمت درختان کنار خیابان، پرندهها، بیخیال آنهمه شلوغی لابهلای شاخهها پر میزدند. دو پرنده بال زدند و در آسمان آبی گم شدند. یکدفعه موجی از شادی به قلبم هجوم آورد. چقدر دلم برای زندگی تنگ شده بود. دلم میخواست دستهایم را به پهنای دنیا از هم باز کنم و جهان را با همهی زیباییهایش در آغوش بگیرم. این من بودم که فرصت دوبارهای برای زندگی به دست آورده بودم. به ذهنم رسید بروم از شیرینیفروشی آنطرف خیابان چند کیلو نان خامهای بخرم و دلی از عزا درآورم. موقع رد شدن از خیابان آنقدر شور و شوق داشتم که نزدیک بود تصادف کنم. رانندهی پراید سیاه دربوداغانی که چیزی نمانده بود راهی قبرستانم کند سرش را از پنجرهی ماشین بیرون داد و فحشی نثارم کرد. خندهام گرفت. به خودم نهیب زدم از سرطان نجات پیدا کردهای نه از مرگ! عمیق نفس کشیدم. دوباره به آسمان نگاه کردم و با خودم عهد بستم عمری که دوباره از خدا هدیه گرفتهام را هدر ندهم.