آهو خانم نگاهی به سینی پر از غذا انداخت و با لبخندی گفت: «غذا زیاده، منم کنار آقا فرج میخورم. نوش جونتون.» پدرم که تا آن موقع در سکوت نشسته بود، بعد از رفتن آهو خانم، با لحنی که انگار تحسین میکرد، گفت: «آفرین… به این زن و شوهر…» مادرم هم با تأیید سر تکان داد. پدرم هنوز از مسائل کاری کلافه بود لب به غذا نزد و حالش گرفته بود، بهسمت اتاقش رفت. مادرم که حال پدرم را میدید، دلش از این وضعیت گرفت.
آهو خانم نگاهی به سینی پر از غذا انداخت و با لبخندی گفت: «غذا زیاده، منم کنار آقا فرج میخورم. نوش جونتون.»
پدرم که تا آن موقع در سکوت نشسته بود، بعد از رفتن آهو خانم، با لحنی که انگار تحسین میکرد، گفت: «آفرین… به این زن و شوهر…»
مادرم هم با تأیید سر تکان داد.
پدرم هنوز از مسائل کاری کلافه بود لب به غذا نزد و حالش گرفته بود، بهسمت اتاقش رفت. مادرم که حال پدرم را میدید، دلش از این وضعیت گرفت.
بعدازظهر، وقتی از پنجرهی اتاقم بیرون را نگاه کردم، پدرم را دیدم که کنار بابا فرج روی زمین سبز نشستهاند و با هم صحبت میکنند. بابا فرج مردی ساکت و تودار بود؛ یک جور عجیبی که من تابهحال مثلش را ندیده بودم.
چند روزی از آمدن آهو خانم و بابافرج به خانهی ما میگذشت و خانه انگار که هوایی تازه کرده بود. حضور بابا فرج کنار پدرم، که حالا او را همسخن و سنگ صبوری خوب یافته بود، باعث شده بود پدرم آرامتر به نظر برسد. حال و هوای مادرم هم کنار آهو خانم به کلی تغییر کرده بود، گویی روحی تازه در خانه دمیده بود.
یک روز عصر، کنجکاو شدم و از آهو خانم پرسیدم: «آهو جان، بچه نداری؟»
انگار این سؤال، کلید گشودن دریچهای به دل پر از غصهی او بود. با این سؤال، آهو خانم با هزاران غصه در دلش گفت: «از پدر آقا فرج، خانهای به ما ارث رسید که تنها یادگای از او بود. سالها در آن خانهی بزرگ زندگی کردیم. درختانش را پدر و پدربزرگ آقا فرج کاشته بودند و حالا تنومند و استوار ایستاده بودند. من دو پسر دارم. پسر بزرگم را من به عشق امام رضاعلیهالسلام اسمش را رضا گذاشتم. پسر دومم را هم آقا فرج به یاد پدرش، سلمان گذاشت. هر دو را با نان حلال بزرگ کردیم… آقا فرج… مغازهی بزرگی هم داشت که از پدرش به ارث رسیده بود. مغازهی فرش فروشی. از بچگی در مغازهی باباش بود و یک خبره ی کامل فرش شده بود...»
یکشب رضا و سلمان آمدند خانه و من و پدرش را قانع کردند که خانه و مغازه را بفروشید و سهمشان را بدهیم تا کمی دستشان جلو بیفتد. رضا نمایشگاه ماشین داشت.
سلمان هم کارش، فروش ارز و دلار و این چیزا بود. وضع مالی خوبی داشتن ولی به ما گفتند داریم ورشکسته میشیم.
گفتند برای ما یک خونهی نقلی میخرند.
من و آقا فرج که دیگر پیر شده بودیم و نیازی به این خانهی بزرگ نداشتیم، اولش آقا فرج مخالفت کرد با این پیشنهاد. دل آقا فرج راضی نمیشد خانهی یادگار اجدادش، با آن درختان سر به فلک کشیده و باغچهی پر از خاطره را بفروشد. او سالها در آنجا زندگی کرده بود و هر گوشهی آن، داستانی داشت. اما بالأخره، من او را راضی کردم. کاش زبانم لال میشد و هرگز او را راضی نمیکردم.
پدرم که تا آن موقع روی مبل پذیرایی نشسته بود و روزنامه میخواند، روزنامهاش را کنار گذاشت و با دقت به صحبتهای آهو خانم که با بغضی سنگین همراه بود گوش میداد.
آقا فرج بالأخره راضی شد که خانه و مغازه را بفروشد. تمام فرشهای مغازه را فروخت و با این نیت که به بچهها کمک کند از همهی خود و زندگیاش گذشت. بچهها هم ما را به خانههای خودشان بردند. من پیش رضا رفتم و آقا فرج هم پیش سلمان. اوایل، خانمهایشان با ما رفتار خوبی داشتند، اما همین که خانه و مغازه را فروختیم، ورق برگشت. حتی یک خانهی نقلی هم برای ما زیادی میدانستند. انگار وقتی آقا فرج برگهها را امضا کرد، ما تبدیل به باری اضافه برایشان شدیم. جدایی از خانهی قدیمی، یک طرف؛ بیسرپناه ماندن، طرف دیگر جدایی خودمان از همدیگر، هم طرف دیگر...
صبح میرفتند و شب برمیگشتند. کمکم رفتارشان تغییر کرد. خانههای خودشان را هم فروختند و بعد از مدتی، یک شب از زبان نوهی کوچکم فهمیدم که قصد رفتن به خارج از کشور را دارند. دنیا جلوی چشمانم سیاه و تار شد. برای من و آقا فرج، یک خانهی کوچک در حاشیهی شهر اجاره کردند و خودشان رفتند. کمکم پسانداز پول آقا فرج هم تمام شد… به کسی رو ننداخت و نخواست از کسی کمک بگیرد. تمام عمر دستان همه را گرفت اما حالا... آهو آهی عمیق کشید و گفت غرور عجیبی دارد آقا فرج... همه کار میکند اما دستش را برای پول پیش کسی دراز نمیکند... این یکسال هر کاری کرد که بتواند سرپا بایستد اما... آهو حرفش را نیمه رها کرد و با گوشهی روسری گلدارش اشکهایی که فرو میریختند را پاک کرد.
مادر دستهایش را گرفت و من هم شانههای لرزان آهو را در بغل فشردم.
در حیاط، بابا فرج با قامتی خمیده، غرق در کارش بود.او با دقت شاخهها را میبرید و آرام روی زمین میگذاشت. شاید هم با هر هرس کردن شاخهای خشک، داشت گذشتهی خودش را از ریشهها جدا میکرد تا بتواند دوباره سبز شود. هوای مطبوع پاییزی همراه با بوی، خاک نم خورده و عطر گلها، فضا را پر کرده بود.
پدرم در پذیرایی، آنسوی دیوار، با دقت به هر کلمه گوش میداد. او که خودش مدتها بود با مشکل «در گمرک ماندن فرشهایش» دست و پنجه نرم میکرد و سرمایهی زندگیاش در آنجا معطل مانده بود لحظهای چشمانش را بست و آهی کشید. او به خوبی فهمیده بود که آن نگاههای سنگین و سکوتهای عمیق بابا فرج در روزهای گذشته، ریشه در چه زخمهای عمیقی دارد. اما پدرم مردی بود که به غرور آدمها، حتی وقتی آسیبدیده بود، احترام میگذاشت...
ناگهان پدرم چشمانش را باز کرد، گویی برق ایدهای در آنها جهید. نگاهی به من و مادر انداخت و بعد، بدون اینکه وارد آشپزخانه شود، از همان پذیرایی با صدایی که کمی خشدار شده بود و نشان از تأثرش داشت، رو بهسمت حیاط و بابا فرج که حالا هرس کردن درخت سیب را تمام کرده بود و داشت برگهای ریخته شده را جمع میکرد، گفت: «بابا فرج» فرج از جا برخاست و دستهایش را تکاند. نگاهش به پدرم افتاد. پدرم با لحنی دوستانه و پر از احترام، بدون هیچ مقدمهای که بوی دلسوزی دهد، شروع به صحبت کرد: «بابا فرج، راستش من این روزها خیلی فکرم درگیره. چند وقتیه محمولهی فرشهام تو گمرک گیر کرده و هر کاری میکنم، گرهاش باز نمیشه. شنیده بودم شما سالهاست تو کار فرش هستید و این کارهاید. گفتم شاید شما راهی به ذهنتون برسه و بتونید کمکم کنید.»
بابا فرج با شنیدن این حرف، چشمانش برق زد. او با تمام وجود شنیده بود که پدرم «شنیده بود» و نه اینکه «دانسته بود» از زبان آهو خانم. این احترام به حفظ ظاهر و غرورش، او را آرام کرد. انگار که پدرم آگاهانه از رودررو شدن با حقیقتی که آهو خانم برملا کرده بود، اجتناب میکرد تا زخمهای کهنه را باز نکند. بابا فرج آهی کشید، اما این بار نه از سر حسرت، بلکه از سر نوعی رهایی و شاید هم رضایت از این توجه محترمانه.
ـ بله آقا، هر کمکی از دستم بربیاید دریغ نمیکنم. کار من همین بوده…
بابا فرج با صدایی محکمتر از قبل گفت و بعد با همان لحن آرامش ادامه داد: «حالا ماجرا را از اول برایم بگویید. ببینیم مشکل کجاست.»
پدرم شروع کرد به توضیح دادن. او از زمانی گفت که فرشها را برای صادرات آماده کرده بود و چطور در گمرک، بهدلیل قوانین جدید مالیاتی و برخی ابهامات اداری، محمولهاش متوقف شده بود.
ـ هر چقدر هم پیگیری کردم، انگار کارمندها فقط پاسکاریام میکنند. نمیدانم این مالیاتهای جدید را چطور حساب کردهاند که اینقدر زیاد شده، یا ایراد کار از کجاست…
پدر با حالتی کلافه سرش را تکان میداد.
بابا فرج با دقت به حرفهای پدر گوش میداد. گاهی سر تکان میداد، گاهی هم با یک «اوهوم» کوتاه، نشان میداد که کاملاً در جریان امور است. او انگار دوباره به روزهای اوجش برگشته بود. وقتی صحبت پدر تمام شد، بابا فرج چند لحظه به فکر فرو رفت. سپس لبخندی روی لبانش نشست و گفت: «فکر کنم میدانم مشکل کجاست و چه کسی میتواند کمکمان کند. من کسی را میشناسم به نام آقای کریمی، ایشان سالهاست در گمرک کار میکنند و دستشان در این مسائل باز است.»
بابا فرج بلافاصله با تلفن همراه پدرم، با آقای کریمی تماس گرفت. مکالمهاش کوتاه بود اما لحنش پر از اطمینان. شنیدم که قرار را برای صبح فردا گذاشتند. من، مادر و آهو از پشت پنجرهی آشپزخانه، با سکوت و کنجکاوی این صحنه را تماشا میکردیم. نور غروب آفتاب کمکم بر حیاط میتابید و سایههای بلند درختان هرس شده، رقصکنان روی زمین میافتادند. آن شب، بابا فرج در حال و هوایی متفاوت شام خورد. لبخندی کوچک روی لبانش بود که نشان از امیدواری داشت.
صبح روز بعد، قبل از اینکه خورشید کاملاً بالا بیاید، پدرم و بابا فرج آماده رفتن شدند. بابا فرج کت تمیزش را پوشیده بود و با قامتی راستتر از همیشه، کنار پدرم ایستاده بود. من از پشت پنجره برایشان دست تکان دادم. آهو هم با چشمان نگران اما امیدوار، بدرقهشان کرد.
ساعتها گذشت.
از سرکار که برگشتم پدر و بابا فرج هنوز نیامده بودند. خانه در سکوتی آرام فرو رفته بود. من به کارهایم میرسیدم اما ذهنم پیش آنها بود. نزدیک غروب، وقتی سایهها دوباره دراز شده بودند و عطر شام در خانه پیچیده بود، صدای در حیاط به گوش رسید. با شور و شوق بهسمت در دویدم.
بابا فرج و پدرم وارد شدند. صورتشان از رضایت و خستگی لبریز بود، اما لبخندی بزرگ روی لبانشان داشتند.
ـ چی شد؟
با هیجان پرسیدم.
پدرم با لبخندی که تا بنا گوشش کشیده شده بود گفت: «محموله آزاد شد! بابا فرج جادو کرد! آقای کریمی هم واقعاً کاربلد بود. مشکل دقیقاً همانی بود که بابا فرج حدس زده بود، یک بند قانونی جدید که کسی بهش توجه نکرده بود. حالا فقط باید مراحل نهایی را طی کنیم و بار تا چند روز دیگر از گمرک خارج میشود!»
بابا فرج هم با نگاهی پیروزمندانه و آرام، سر تکان داد. غرور از دست رفتهاش، حالا بازگشته بود. نه از بابت کمک به پدر، بلکه از اینکه هنوز هم کاربلد بود، هنوز هم میتوانست گرهای را باز کند و مفید باشد. اینبار آهو بیاختیار اشک ریخت. اشک شوق بود. اشک رهایی از بار سالها غم و نادیده گرفته شدن.
من با لبخند به درختان هرس شده در باغ نگاه کردم. حالا دیگر مطمئن بودم که این درختان، با رویشهای جدید و شاداب خود، نویدبخش زندگی دوبارهای برای بابا فرج و آهو خانم خواهند بود. زندگی که پس از سالها خشکسالی، دوباره سبز میشد. این خانه، این خانواده، حالا نهتنها به یکدیگر کمک کرده بودند، بلکه به هم امید بخشیده بودند. این دیدار، این قصه و این کمک، پلی شده بود میان گذشتهی رنجدیدهی آنها و آیندهای که میتوانست پر از روشنی باشد. من، روشنا، شاهد شکفتن دوبارهی امید بودم...
فاطمه غلامی