همین چند وقت پیش بود، مادرم پیوند کلیه شد. خداوند پرستارهای بخش را خیر بدهد؛ خیالمان را با لبخند و توجهشان به او آسوده میکردند و تسلی قلبمان از تبوتاب اضطراب بعد از عمل بودند.
به آنها غبطه میخوردم که لباس حضرت زینبسلاماللهعلیها را به تن کردهاند. او که از وقتی دختر کوچکی بود، پرستار بودن را در آغوش پر مهر مادرش بانو فاطمهسلاماللهعلیها آموخت، آموخت که پرستار مادر جوانِ هجدهسالهاش باشد، وقتی با صورت کبود و درد سرسامآور سر، و زخم کاری بر سینه، بازو و پهلو خانهنشین بسترش شد.
بعد از مادر همهی حواسش به برادرانش حسنینعلیهماالسلام بود؛ که اگر حسینعلیهالسلام به خواب میرود گرما آزارش ندهد وسایهی خورشید بر صورت ماهش سنگینی نکند. مهمترین شرطش برای ازدواج با عبدالله پسر جعفر و اسماء، برادرش حسین بود و گفت زندگی بدون برادرش سختترین کار عالم است!
او مهربانترین پرستار بود بر بالین پدرش امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام، وقتی که با چشمان ملتهب و پرآبش، دستمال بر فرق شکافتهاش گذاشت و با کاسهی سفالی جرعهای شیر به ایشان نوشاند. قلبش در سینه هزار تکه شده بود برای مادر شهیدهاش، برای پدر مظلوم و برای برادران یتیمش.
زینبسلاماللهعلیها یاد گرفت سنگ صبور برادر بزرگترش امام حسن مجتبیعلیهالسلام باشد، وقتی که سوار بر مرکب با داغ یاران بیوفا بر دل، تیغ زهر و زخم بر پایش نشست؛ و چقدر خواهرانه غصهاش را خورد که نامحرم و ناجوانمرد و نااهل به برادرش، اهل خانهی خود اوست!
و آن شب شوم وداع، جگر پارهپارهی حسنش را دید و بندبند وجودش از هم گسست.
و او هر روز پرستاری را از بر میکرد تا برسد به روزی که مثل هیچ روزی نبوده، نیست و نخواهد بود. او پرستار صحرای داغ نینوا و بلاکش بیابان سوزان کربلا بود؛ بیآنکه اجازه و فرصت تیمار داشته باشد!
تن صد چاک حسینعلیهالسلام را نشناخت و نتوانست بر پیکر بی سرش که هزار هزار گل سرخ زخم بر آن بود، مرهمی بگذارد.
اما اُسرا و فرزند برادرش، حضرت سجادعلیهالسلام را در پناه خویش گرفت و اینبار درس خطبهخوانیِ علیوار را به گوش کران زمانهاش فرو کرد و حق را زنده و باطل را سرجای خویش نشاند.
ایشان به نام پرستار، زیبایی و شرافت داد.
و بیشک دنیای نگران و سرد و پراضطراب بیماران با پرستارانی که به ایشان اقتدا کردهاند، چهارسوی بهشت است.
بتول محمدی
تب لایک؛ فروپاشی مرزهای احساس و نمایش
جهان امروز، صحنهی بلاگرها و محتواسازانی است که برای لحظهای بیشتر دیده شدن از هر خط قرمزی عبور میکنند. آنچه زمانی تجربهای شخصی، حسی ناب یا آیینی معنوی بود، حالا به سوختی برای الگوریتمها و رقابتی بیرحم برای کسب لایک و فالوئر بدل شده است.
در این فضای پر زرقوبرق اما پوچ، بلاگری دیگر روایت زندگی نیست؛ نمایشی از زندگی است. از تصاویر خانههای کاهگلی و سفرههای ساده برای برانگیختن حس نوستالژی تا جشنهای پرهزینه و مراسمهای مجلل برای به رخ کشیدن موفقیت، همه یک هدف دارند: جلب توجه. ارزش این نمایش را نه صداقت، که تعداد بازدیدها تعیین میکند.
اما نگرانکنندهتر، تبدیل آیینهای معنوی و احساسات انسانی به محتوای شبکههای اجتماعی است. ویدئوهایی از مراسم حج با لباسهای یک شکل و سفرههای رنگارنگ، که قرار بود نمادی از تواضع و بندگی باشند، حالا به تریبونی برای نمایش تجمل تبدیل شدهاند. عبادت، که باید خلوت میان انسان و خدا باشد، به استوری و ریلز تقلیل یافته؛ گویی هدف، نه ارتباط معنوی، که جذب مخاطب است.
تلختر از آن، نفوذ دوربینها به حریم سوگ و اندوه است. این روزها حتی لحظات عزاداری و فقدان از نگاه لنزها در امان نیستند. ویدئوهایی از گریهی والدین، لحظهی وداع با عزیزان یا دلتنگی کودکان یتیم در فضای مجازی دستبهدست میشوند. نمونهی بارز آن، مرگ یک چهرهی مجازی بود که همسر داغدیدهاش، بهجای پناه بردن به سکوت و خلوت، لحظههای تدفین و اشکهای فرزندش را استوری کرد. تماشای این صحنهها نهتنها غمانگیز، که تکاندهنده است؛ گویی مرز میان احساس و نمایش بهکلی از بین رفته است.
در این میان، بلاگرها تنها مقصرهای این ماجرا نیستند. ما نیز با هر بازدید، لایک و اشتراکگذاری، به این چرخه دامن میزنیم. هر کلیک ما، سوختی است برای ادامهی این نمایش جمعی که در آن حتی سوگ و عبادت به کالایی مصرفی بدل شدهاند.
شاید وقت آن باشد که لحظهای درنگ کنیم. پیش از زدن لایک بعدی، از خود بپرسیم: آیا این حس را درک میکنیم یا صرفاً تماشاگر نمایشی دیگر هستیم؟ زندگی، فیلمی برای دوربینها نیست. عبادت و سوگواری، جای خودنمایی ندارند. اگر هنوز ذرهای انسانیت در ما زنده است، باید دوباره یاد بگیریم که سکوت کنیم، خلوت کنیم و احساس را نه به اشتراک بگذاریم، که عمیقاً تجربه کنیم.
معصومه جمشید