کد خبر: ۶۸۶۰
۱۴۰۵/۰۲/۰۸ ۱۹:۴۶

آواز خاموش

عدنان به نقطه‌ای دور خیر ماند و بعد مثل کسی که از خوابی سنگین پریده باشد، پلکی زد و گفت: «سوزان! فردا که از این محاصره‌ی لعنتی بیرون بریم، می‌برمتون دمشق خونه‌ی خودم. من و تو و بچه‌ها کنار هم می‌تونیم یه زندگی جدیدی رو شروع کنیم.»

آواز خاموش

بهار همه جا را عطرآگین کرده بود. خورشید وسط آسمان می‌درخشید و آفتاب سرظهر دل‌چسب و کیف‌آور بود. سوزان توی حیاط نشسته بود و لباس‌های بچه‌ها را توی تشت چنگ می‌زد. صدای مبهمی از بلندگوی مسجد توجهش را جلب کرد، دست از شستن کشید، بلند شد ایستاد، توی کوچه رفت و گوش تیز کرد. خبری را که شنیده بود باور نمی‌کرد، دید که لیلا و زینب هم از خانه بیرون آمدند، نزدیک شدند.

ـ چه اتفاقی افتاده‌ام‌علی؟

سوزان انگار که لکنت زبان گرفته باشد.

ـ داره می‌گه محاصره...

نتوانست جمله‌اش را تمام کند، چشم‌هایش پُر از اشک شد، بغض گلویش را گرفت. انگار زندگی در رگ‌هایش جریان پیدا کرد. صدا دوباره از بلندگوی مسجد بلند شد.

ـ پایان محاصره‌ی شهر فوعه را به شما مردم مقاوم و عزیز تبریک عرض می‌نماییم...

لیلا و زینب مثل برق گرفته‌ها به هم نگاه کردند و بعد هم‌دیگر را محکم در آغوش گرفتند. اشک و لبخند صورت‌شان را پوشاند. لیلا با مهر به چشمان سوزان نگاه کرد و او را در آغوش گرفت. نگاه زینب لبریز از شادی و طراوت بود.

ـ‌ام علی مطمئنم امروز پسرتون میاد که این خبر خوش رو بهتون بده.

لیلا یک ابرویش را بالا داد و با شیطنت پرسید: «تو از کجا می‌دونی؟» بعد با صدای بلند خندید و دنباله‌ی حرفش را گرفت: «پس‌ام‌علی، امروز مهمون داری.»

سوزان لبخند ملایم و مهربانی زد.

ـ از دیشب به دلم افتاده امروز قراره اتفاقاتی بیافته.

هوای لطیف و بهاری عصرگاهی، بوی خاک باران‌خورده و شکوفه‌های نورسیده، کم‌کم جای سکوت سنگین و ترسِ روز‌های محاصره را گرفته بود. صدای شادی مردم از دور به گوش می‌رسید، اما انگار سوزان در دنیای دیگری سیر می‌کرد. دنیایی پُر از خاطرات تلخ و شیرین، حسرت و امید‌های برباد رفته، دلش می‌خواست به محله‌ی بسام‌العمر می‌رفت و خانه‌اش را می‌دید و خداحافظی آخرش را می‌کرد. از اتاق بیرون رفت، همین‌که پا توی حیاط گذاشت، ضرباتی آرام و پیوسته بر در کوبیده شد، ضرباتی مصمم که قلب سوزان را به تپش انداخت، گویی که زنگ بیداری خاطرات گذشته بود. انگار همان صدای آشنایی بود که سال‌ها در خواب و بیداری شنیده بود. لحظه‌ای مکث و تردید در وجودش رخنه کرد. حسی غریب در اعماق قلبش زمزمه کرد این باید در 

زدن عدنان باشد. صدای آشنایی که دیروز هم شنیده بود، اما این‌بار، طنینش فرق داشت. خبر آزادی فوعه مثل جرقه‌ای بود که امید را در دلش شعله‌ور کرده بود، و این ضربه‌ی در، حالا تأییدی بود بر این امید و نوید اتفاقی واقعی‌تر را می‌داد. به ناگاه قلبش هُری ریخت.

با قدم‌هایی آهسته خودش را جلوی در رساند. صدای کوبیده شدن در این‌بار بلندتر و محکم‌تر شد، نفسش را حبس کرد. دستانش نه از سر ترس، که از سر اشتیاقی فروخورده، کمی می‌لرزید. دستگیره‌ی سردِ در را گرفت و چرخاند، در باز شد و سوزان توی قاب در ایستاد. خودش بود، عدنان. همان مرد. همان چشم‌ها. کمی شکسته، کمی خسته، اما همچنان همان کسی که تمام وجودش برای دیدنش پر می‌کشید. ناخودآگاه تبسمی شیرین بر لبان سوزان نشست، نفس عمیقی کشید، خاطرات این چند ماه مثل رودی زلال از برابر چشمانش گذشت. شاید فقط چند ساعت از آخرین دیدارشان گذشته بود، اما انگار تمام دنیا در همین چند ساعت تغییر کرده بود. آزادی، رنگی دیگر به نگاه‌شان بخشیده بود. چشمان‌شان در هم گره خورد؛ نگاهی که از پشت در‌های بسته، از میان دیوار‌های محاصره، از لابه‌لای آوارها، از عمق دلتنگی‌های فروخورده، عبور کرده بود و حالا، بعد از شنیدن خبری که همه‌چیز را عوض کرده بود، دوباره به هم رسیده بودند. انگار زمان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده بود.

چیزی برای گفتن نبود. کلمه‌ها در گلو گیر کرده بودند. فقط سکوت بود، نه سکوتِ پر از ترس و اضطرابِ گذشته. سکوتِ حالا، سکوتِ سبکی بود، سکوتِ رضایت. سکوتِ رسیدن. لبخندی بر لبان هر دو شکفت. لبخندی که تمام حرف‌ها را می‌زد و لبخندی که تمام سال‌های دوری را در خود داشت. سوزان، با چشمانی که حالا پر از اشک شده بود، لبخند می‌زد. لبخندی که تمام درد‌ها و رنج‌ها را در خود حل می‌کرد. عدنان، مردد، دستش را بالا آورد، انگار می‌خواست گونه‌ی سوزان را لمس کند، اما انگشتانش در هوا معلق ماند. با همان وقار همیشگی، اما با برقی در چشمانش که تابه‌حال سوزان آن را ندیده بود، گفت: «سلام.» صدایش آرام بود، اما استحکام آزادی و سبکیِ دلش در آن موج می‌زد.

ـ بالأخره تموم شد.

جمله‌اش لرزش خفیفی داشت، اما این لرزش، طنینی از تمام عشق و صبوری را با خود داشت. لبخندی بر صورت سوزان نشست، با صدایی که به سختی از میان بغضش بیرون می‌آمد، پاسخ داد: «الحمدلله»

گویی در آن لحظه، زندگی دوباره معنا پیدا کرده بود، دیگر نه محاصره‌ای بود، نه دوری و نه دردی. فقط وصالی بود به وسعت تمام انتظار.

در آن لحظه، نیازی به لمس نبود. نگاه‌شان، لبخندشان و کلمات ساده‌ای که ردوبدل شد، تمام پیوندشان را فریاد می‌زد. پیوندی که از عشق، ایمان و استقامت سرچشمه گرفته و حالا، در سایه‌ی آزادی، دوباره جان گرفته بود.

عدنان با لبخندی که بر پهنای صورتش نشسته بود پرسید: «می‌خواستی بری بیرون؟»

ـ راستش رو بخوای، آره. دلم می‌خواست یه سر به محله‌ی قدیمی‌مون بزنم. خونه‌مون که خب، دیگه نیست. ولی دلم می‌خواست فقط یه نگاهی به خیابون‌ها، به همون جایی که خونه‌مون بود بندازم.

صدای سوزان کمی غمگین و بلافاصله با امید جایگزین شد.

ـ ولی الان که تو اینجایی... شاید بهتر باشه با هم بریم؟

عدنان با لبخندی گرم‌تر، سر تکان داد.

ـ حتماً، بریم. شاید این‌بار، یه خونه‌ی جدید بسازیم، همون‌جا.

از جلوی در کنار رفت و منتظر ماند که سوزان هم بیرون بیایید.

هر دو باهم در هوای تازه و آزادی که تازه نفس کشیده بودند، از کوچه بیرون رفتند. دو روح که بعد از سختی‌ها، دوباره به هم رسیده بودند تا فصل جدیدی را آغاز کنند.

خیابان‌ها هنوز زخم‌های جنگ را به دوش می‌کشیدند، شهر زیر سایه‌ی سه سال محاصره، مثل زخمی عمیق بود، اما نور خورشید که از لابه‌لای ساختمان‌های نیمه‌ویران به زمین می‌تابید، نویدبخش روز‌های بهتر بود. پنجاه و پنج سالگی، بر چهره‌ی عدنان خطی از تجربه و سختی کشیده بود، اما در نگاهش، چیزی فراتر از اینها موج می‌زد؛ نوری که سال‌ها در دلش خاموش نشده بود. او هم‌پای سوزان قدم برمی‌داشت، نه یک قدم جلو، نه یک قدم عقب، دوش به دوش سوزان.

انگار نیرویی سوزان را به محله قدیمی‌شان می‌کشید، جایی که زمانی خانه و پناهگاهش بود. وارد الحاره‌ی غربی شدند. عدنان، با همان متانت همیشگی، اما این‌بار با جسارتی که از سال‌ها دلتنگی و امید نشأت می‌گرفت، به سوزان نگاه می‌کرد. لبخند کم‌رنگی بر لبانش بود، لبخندی که انگار تمام حرف‌های ناگفته‌ی سال‌هایِ دوری را در خود داشت. سوزان، با وقار و نجابتی که همیشه داشت، چشم به عدنان دوخته بود. سکوت بین‌شان سنگین نبود، بلکه پر از حرف بود؛ حرف‌هایی که در نگاه‌شان ردوبدل می‌شد.

قدم‌هایشان روی چاله‌چوله‌های کوچه، آهنگی آرام و نوستالژیک می‌نواخت. هوای فوعه، که حالا بوی آزادی می‌داد، در ریه‌هایشان می‌پیچید و طراوتی تازه به جان‌شان می‌بخشید. کنار هم راه می‌رفتند، اما نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور. فاصله‌ای که حرمت و احترامی بود بین‌شان، اما همین نزدیکی کافی بود تا گرمای حضور دیگری را حس کنند.

سوزان به ساختمان‌های نیمه‌ویران و خانه‌هایی که حالا فقط قاب‌های خالی بودند، نگاه می‌کرد. هر کدام، داستانی داشت از خاطراتی که در میان آوار‌ها گم شده بودند. لبخندی محو بر لبانش نشست. زیر لب گفت: «علی من رو هر شب می‌آورد اینجا تا بهم رانندگی یاد بده.» انگار که با خودِ خاطراتش حرف می‌زد.

عدنان که سکوت او را درک می‌کرد، آرام پرسید: «خاطرات زندگی توی این شهر و این محله داره برات زنده می‌شه نه؟»

سوزان سرش را چرخاند و به او نگاه کرد. در چشم‌هایش، نه فقط غمِ آنچه از دست رفته بود، که برقِ امیدی درخشان‌تر از همیشه دیده می‌شد.

ـ فقط می‌خواستم ببینم. هنوز همون حال و هوا رو داره. همون حسی که وقتی از این کوچه رد می‌شدم، بهم دست می‌داد.

مکثی کرد و ادامه داد: «ولی الان... الان که تو اینجایی، دیگه فرقی نمی‌کنه. انگار همه‌چیز دوباره پیدا شده.»

عدنان به‌آرامی لبخند زد. دست‌هایش را در جیب‌هایش فرو برد، اما نگاهش پر بود از حرف.

ـ بعضی چیز‌ها هیچ‌وقت گم نمی‌شن. فقط منتظر یه فرصت می‌مونن که دوباره پیدا بشن.

قدم‌هایشان آهسته‌تر شد. کنار بید مجنون کهنسالی ایستادند. سوزان به شاخه‌هایی که برگ‌های سبزش تازه جوانه زده بودند، نگاه کرد.

ـ این درخت... همیشه همین‌جا بود. انگار هیچ‌وقت تسلیم نشد.

عدنان، با نگاهی که روی صورت سوزان ثابت مانده بود، جواب داد: «ما هم تسلیم نشدیم.»

این جمله، مثل پیمانی ناگفته، بینشان ردوبدل شد. حسِ یک شروع دوباره، حسِ یافتنِ گمشده، 

حسِ اطمینان از اینکه تنها نیستند، در هوا موج می‌زد. هر قدم، هر نگاه، هر کلمه، دانه‌ای بود که بر خاکستر گذشته کاشته می‌شد تا جوانه‌ای از امید و عشق دوباره بروید.

«سوزان...» صدای عدنان، آرام و پر از احساس بود.

ـ تمام این مدت هر روزم با فکر تو گذشت. هر لحظه، هر ثانیه، اسمت رو زیر لب زمزمه می‌کردم. هر لحظه فکر می‌کردم ممکنه... دیگه نبینمت و این آخرین فرصت باشه که نفس می‌کشم و صدات رو نمی‌شنوم. می‌دونی، سوزان؟ تو تمام این سال‌ها، تو قلب من زنده بودی. مثل یه شمع روشن، حتی توی تاریک‌ترین شب‌ها.

عدنان دوباره دست توی جیب کتش برد. این‌بار جعبه‌ی کوچکی را بیرون آورد. با احتیاط در جعبه را باز کرد. یک گردنبند صلیب نقره‌ای، با بند چرمی کهنه و پوست‌پوست شده، داخل آن قرار داشت. نقره‌ی صلیب، در نور ملایم آفتاب می‌درخشید، جعبه را جلوی صورت سوزان گرفت با صدایی آرام گفت: «یادت میاد؟»

نگاهش را به سوزان دوخت.

ـ شاید احمقانه به نظر برسه، ولی این صلیب... تمام این سال‌ها با من بوده، تو همه‌ی سفرها، تو همه سختی‌ها، تو همه‌ی دلتنگیا جای خالی تو رو برام پُر می‌کرد...

سوزان، با چشمانی پر از اشک، به گردنبند خیره شده بود. خاطرات دور، مثل فیلمی از جلوی چشمانش می‌گذشت. روز‌هایی که پدرش، این صلیب را به گردن او می‌انداخت و برایش دعا می‌کرد. روز‌هایی که او، دخترکی معصوم بود و به صلیب پناه می‌برد و حالا... این صلیب، دوباره در دستان عدنان، به او بازگشته بود.

عدنان، با دستان لرزان، گردنبند را از جعبه برداشت. لبخندی عمیق روی لبانش نقش بست.

ـ حالا که داریم از این محاصره بیرون می‌ریم... حالا که انگار همه چیز داره یه جور دیگه رقم می‌خوره... می‌خوام اینو بهت برگردونم.

به‌آرامی، صورت به صورت سوزان ایستاد. گردنبند را دور گردن او انداخت. صلیب نقره‌ای، روی سینه سوزان درخشید.

عدنان، مصمم‌تر از قبل ادامه داد: «دقیقاً. ما از خیلی چیز‌ها گذشتیم، سوزان. از گذشته، از سختی‌ها. از روزایی که فکر می‌کردیم دیگه هیچ امیدی نیست. ولی خدا ما رو دوباره بهم رسوند این‌بار دیگه نمی‌خوام تو رو از دست بدم...» چند لحظه سکوت کرد، صدایش انگار که بغض داشت.

ـ می‌خوام بهت بگم که چقدر برام عزیزی. چقدر دلم می‌خواد بقیه‌ی عمرم رو با هم باشیم. می‌خوام زندگی رو از نو با تو بسازم. می‌خوام هر روز صبح با دیدن چشمات شروع کنم و هر شب با شنیدن صدات به خواب برم. اگه تو هم مثل من، به آینده‌ای که با هم می‌سازیم، امید داری بهم بگو، سوزان. فقط یه کلمه بگو.

سوزان سرش را بلند کرد و این‌بار نگاهش مستقیم در چشمان عدنان قفل شد. دستش را به‌آرامی روی صلیب گذاشت. در نگاهش، چیزی فراتر از یک پاسخ ساده وجود داشت. نوعی پذیرش، همراه با هاله‌ای از تردید. اما در پس این تردید، امیدی پنهان بود؛ امیدی که از شنیدن این حرف‌ها در دلش ریشه دوانده بود. او در دلش، به یاد تمام لحظات خوبی افتاد که با محمد داشت. تمام گفت‌و‌گو‌های صمیمانه، تمام خنده‌ها و اشک‌هایی که با محمد شریک بودند. نمی‌توانست در این لحظات به محمد فکر نکند. ناخودآگاه تصویر محمد جلوی چشمانش نقش می‌بست.

در دلش، آشوبی به پا بود. گاهی عدنان را در هیبت محمد می‌دید. در اعماق قلبش، عشق شعله می‌کشید می‌دانست که راه پیش رویشان هموار نیست. شهر تازه از بند رها شده بود و زخم‌ها عمیق بودند. اما در آن لحظه، در آغوش نسیم بهاری، کنار عدنان، نه فقط به عبور از محاصره، که به عبور از تمام سختی‌های گذشته و ساختن آینده‌ای مشترک، باید فکر می‌کرد. عشقی که در سکوت و نگاه هر دوی آنها شعله‌ور بود، اکنون جانی تازه گرفته بود و نویدبخش فصلی نو در زندگی‌شان بود.

نور خورشید، همچنان بر چهره‌هایشان می‌تابید. از کوچه بسام‌العمر گذشتند. سوزان کوچه‌ها را می‌شناخت، هر پیچ و خم، هر خانه‌ی ویران شده، زخمی بود بر قلبش. شهر برایش تبدیل به قبرستان خاطرات شده بود. دود و خاکستر همه جا را پوشانده بود. جز تلی از خاک و سنگ چیزی از خانه‌ها باقی نمانده بود. سوزان چند قدم از عدنان جلوتر رفت، از دیوار نیمه فرو ریخته گذشت. از خانه‌اش چیزی باقی نمانده بود، دیوار‌ها سیاه شده بودند پنجره‌ها شکسته بودند، دیگر سقفی نمانده بود، اما سوزان هنوز می‌توانست خانه‌اش را ببیند، باغچه‌ها پُر از گل‌های شمعدانی بودند، درخت انگور که سایه‌اش را روی ایوان می‌انداخت، بوی نان تازه که از آشپزخانه بلند می‌شد. صدایش لرزید.

ـ اینجا خیلی قشنگ بود. من علی رو توی این خونه بزرگ کردم.

عدنان کنارش ایستاد.

ـ اینجا زیباترین خونه‌ی دنیا بوده، چون تو توش زندگی می‌کردی.

چشم در چشم سوزان دوخت. چشمان عدنان در آن لحظه آن‌قدر مجذوب‌کننده، نرم و مهرآمیز بود که هر گونه غم و ناراحتی را از بین می‌برد. انگار امیدی در دل سوزان زنده بود، امیدی که سال‌ها در تاریکی محاصره، خاموش نشده بود. عدنان به نقطه‌ای دور خیر ماند و بعد مثل کسی که از خوابی سنگین پریده باشد، پلکی زد و گفت: «سوزان! فردا که از این محاصره‌ی لعنتی بیرون بریم، می‌برمتون دمشق خونه‌ی خودم. من و تو و بچه‌ها کنار هم می‌تونیم یه زندگی جدیدی رو شروع کنیم.» در چشمان عدنان شادابی و درخشندگی خاصی بود و چنان به نظر می‌آمد که انگار در دریای افکاری دور و دراز غرق شده. سوزان از دیدن حال عدنان قلبش به هیجان آمد، لحظه‌ای سکوت کرد سعی کرد بگوید: «عدنان بابت تمام این سال‌ها که فراموشم نکردی ازت ممنونم»، اما بغض مهلتش نداد و نتوانست حرفی بزند فقط لبخند زد.

گزارش خطا