راوی در این روایت، با صداقتی دردناک از اسیر شدن در چرخهی «اختلال پرخوری افراطی» و «بولیمیا» (پرخوری عصبی) سخن میگوید. وزن ۹۸ کیلوگرم، تنها نماد بیرونی یک رنج عمیقتر است: رنجی که ریشه در احساس بیاختیاری، شرم مفرط و تنهایی هیجانی دارد.
سلام من پروین هستم. ۴۰ ساله و همسرم ۴۷ ساله هستند. زندگی خوبی دارم نه آنقدر بیدغدغه که بگویم هیچ مشکلی نیست و همه چیز عالی است، اما حالمان با زندگیمان خوب است. سختیها و مشکلات بوده، اما شکر خدا همه را آرامآرام با مدد همدیگر و یاری خداوند درست کردیم و پشت سر گذاشتیم و حالا به یک آرامش نسبی رسیدهایم. من از زیبایی چیزی کم ندارم خودم تحصیلکرده هستم و خانوادهی خوب و فرهنگی هم دارم که بسیار هوای من و زندگیام را دارند البته تا جایی که تواناییاش را داشته باشند حواسشان به من و پسرم و همسرم است. وزن بنده ۹۸ کیلو است. بله من ۹۸ کیلو هستم زنی ۹۸ کیلویی با قد ۱۶۵. ۹۸، عددی که تمام زندگی من را مختل کرده و همه چیز را بهم ریخته و باعث شده همهی چیزهای خوبی که در زندگی دارم زیر سایهی شومش ناپدید بشود. به نظر من مشکل من آنقدر بزرگ و وحشتناک است که سایهاش را روی همه چیز انداخته است و کلاً رغبت من را برای زندگی صفر کرده است و کارم در اشک و آه خلاصه میشود و دیگر هیچ چیزی به چشمم نمیآید. من اضافه وزن دارم بعد از تولد فرزندم که الان ۱۴ سالش است من دچار اضافه وزن شدم و دیگر بعد از آن نتوانستم به وزن قبل زایمانم برگردم خب طبیعی است که میگویید رژیم بگیر، اما نشدنی است لااقل برای من اینطور است. هر روز زندگیام پر از عذابوجدان و ترس است فقط دو کیلو تا ۱۰۰ شدن فاصله دارم. زنی چاق و گرد و بد لباس که هر کجا که میرود بقیه با تأسف نگاهش میکنند زنی که صدای نفسنفس زدنش را میشود از فاصلهی دور هم شنید.
در زمان دعوا همسرم این مشکلم را به روی من میآورد و من را بهشدت ناراحت میکند، چون میداند نقطه ضعفم چیست و من به یکباره فرو میریزم و... تا مدتها کار من فقط اشک ریختن و بد و بیراه گفتن به خودم میشود. البته بعدش همسرم از من عذرخواهی میکند، اما چه فایده زخمی که نباید را زده و جایش مدام درد میگیرد. بسیار حساس شدهام نسبت به نگاههای اطرافیان و حرفهایشان و احساس میکنم هر کجا که کسی از چاقی و لاغری حرف میزند منظورش من هستم و دارد به من اشاره میکند.
همین امر من را کلاً بهم میریزد از طرفی هم قادر به رژیم گرفتن نیستم یعنی اصلاً ارادهاش را ندارم و شروع میکنم به بیشتر خوردن مانند این میماند که در این زمان بدنم بیشتر از قبل طالب مواد غذایی میشود و من برای آرام کردن خودم به غذا خوردن پناه میبرم. غذا خوردن درست مثل یک آغوش گرم برای من میماند مثل کسی که من را نوازش میکند و زخمهای روحم را درمان میکند کسی که به من زخم نمیزند من را همینطور که هستم دوست دارد و قبول دارد. حقیقتاً مشکل من رژیم گرفتن نیست مشکل من فرمانی است که مغزم به من میدهد مثل یک رباتی هستم که کنترلم دست شخص دیگری باشد اصلاً انگار در مغزم فرد دیگری نشسته که افسارم را دستش گرفته.
گاهی شبها در اوج خواب عمیق به یکباره بیدار میشوم میروم سمت غذا یا یخچال و درست وقتی یک دل سیر غذا خوردم تازه هوشیار میشوم که چکار کردم و همانجا مینشینم و یک دل سیر گریه میکنم و شروع میکنم به بد و بیراه گفتن به خودم و گاهاً کوبیدن به شکمم و... تمام زندگی و خوشیهای من شده است خوردن. سفر، سینما، خرید، مهمانی، همه را در خوردن میبینم اصلاً فقط بهخاطر خوردن به مهمانی میروم وقتی کسی من را جایی دعوت میکند فقط به این فکر میکنم چه غذایی پخته طعم و مزهاش چطور است و باقی مسائل برایم کوچکترین اهمیتی ندارد. یک موجود بیاختیار که کل زندگی را در خوردن میبیند.
در من نیرویی حکمفرماست که به من دستور میدهد که باید بخورم خواهش میکنم به من بگویید این چه موجودیست در من که قادر به کنترل آن نیستم آیا من اعتیاد به خوردن دارم؟ یک ماه به سال نو مانده است دوست دارم تا آن روز بتوانم حتی شده یک کیلو از وزنم را کم کنم، اما شدنی نیست تا به این قضیه فکر میکنم بیاختیار سمت یخچال کشیده میشوم. هر قدر که خودم را کنترل میکنم و برای خانه خوراکی نمیخرم، اما باز هم نمیشودای کاش من هم مثل زنهای دیگر دغدغهی خانهتکانی و خرید عید را داشتم. بعضی وقتها بعد از اینکه یک دل سیر غذا
خوردم میروم توی دستشویی و دست میکنم توی حلقم تا آنچه را که خوردهام بالا بیاورم شاید که تبدیل به چربی نشود آنقدر این کار را تکرار میکنم تا از نفس میافتم و نیمه جان و رنگورو پریده از دستشویی بیرون میزنم. حتی به عمل هم فکر کردهام، اما هزینهاش را ندارم یعنی یکبار تا آستانهاش هم رفتم طلاهایم را پنهانی از همسرم فروختم و از مادر و خواهرم قرض کردم ولی جرأت نوبت گرفتن را نداشتم. ترسیدم، من ارادهی انجام هیچ کاری را ندارم.
همسرم معتقد است که خودم باید همت کنم و خودم را لاغر کنم، اما نشدنی است من نمیتوانم. فکر رسیدن سال جدید تصور خودم در مهمانیها با آن وزن من را بیشتر از قبل بهم میریزد. کارم شب و روز گریه است خودم را به در و دیوار میزنم که شده نیمکیلو از وزنم را کم کنم، اما ارادهی نداشتهام همه چیز را خراب میکند. خانهام پر از انواع و اقسام داروهای لاغریست پر از قرصها، دستگاه و... که همه را با هزار زحمت هزینهی خریدشان را فراهم کردهام. آدرس اکثر دکترهای تغذیه را میدانم، اما چه فایده؟ زندگیام دارد بهخاطر این مشکل من کلاً از هم میپاشد. مهر و محبتم نسبت به همسرم و زندگی کم شده. کارم شده مقایسهی خودم با باقی زنهای فامیل. از شرکت در مجالس مهمانی بیزارم و در خانه هم مدام با خودم درگیرم. انواع و اقسام افکار منفی به ذهنم خطورمیکنند و همهی اینها تمایلم را برای زندگی کم و کمتر میکند. وقتی به مهمانی میروم یا فیلمی نگاه میکنم هیچ چیز غیر از اینکه چقدر من چاق هستم و زنهای دیگر چقدر خوشبختند که اندام خوبی دارند نمیفهمم آرزو میکنمای کاش تمام دغدغهها و مشکلات آنها را من داشتم، اما این اندازه چاق نبودم.
پسرم چهارده سالش است و من خیلی دلم میخواهد خواهر یا برادری برای او به دنیا بیاورم، اما مگر با این وزن بالا میشود مادر شد یک حاملگی پر خطر و بعد با اضافه وزن بعد از حاملگی چه کنم که حتماً از این چیزی که هستم هم بدتر میشوم. تمام فکر و ذکرم شده است لاغر شدن حتی وقتی میخوابم هم در خواب آرامش ندارم کل خوابم را این کابوس پر کرده که چاقتر از اینی که هستم شدهام و...
زهرا کیایی-روانشناس:
راوی در این روایت، با صداقتی دردناک از اسیر شدن در چرخهی «اختلال پرخوری افراطی» و «بولیمیا» (پرخوری عصبی) سخن میگوید. وزن ۹۸ کیلوگرم، تنها نماد بیرونی یک رنج عمیقتر است: رنجی که ریشه در احساس بیاختیاری، شرم مفرط و تنهایی هیجانی دارد.
نخست: آنچه پروین تجربه میکند، یک «ضعف اراده»ی ساده نیست، بلکه نشانگان یک اختلال خوردن است. مغز او غذا را بهعنوان یک مکانیسم دفاعی برای تنظیم هیجانات منفی (اضطراب، خشم، احساس طردشدگی) برگزیده است. پرخوری او، یک رفتار «خود ـ تسکینی» است برای آرام کردن دردهای روانی که حتی گاهی خودش نیز بهوضوح از آنها آگاه نیست.
دوم: رابطهی آسیبزای او با غذا، به رابطهاش با خود و بدنش سرایت کرده است. او بدنش را خائن میداند و با آن به مثابهی دشمن رفتار میکند (کوبیدن به شکم). این نبرد دائمی، انرژی روانی او را تخلیه و سیستم عزتنفسش را فلج کرده است.
سوم: تعارض با همسر، که از نقطهی آسیبپذیر او بهعنوان سلاح استفاده میکند، نشان میدهد سیستم حمایتی نزدیکش نیز بهجای التیام، زخم را عمیقتر میکند. این امر او را در چرخهی شرم و پرخوری بیشتر حبس میکند.
اما چه باید کرد؛ نخست آنکه تغییر نگاه از تناسب اندام به سلامت روان باشد.
هدف اول نباید لاغری باشد، بلکه بازیابی احساس کنترل و آرامش درونی باشد. درمان اختلال خوردن، مقدم بر رژیم لاغری است و اختلال خوردن امری روانشناختی است نه فیزیولوژیکی.
دومین مرحله اقدام به رواندرمانی است. حضور در جلسات رواندرمانی با روانشناس در دو وجه درمان بیماری و آموزش همسر و خانواده در چگونگی مواجهه با آن، بسیار یاریگر خواهد بود. همسر باید در نقش حامی قرار بگیرد و نه قاضی. این امر به کاستن از تنهایی هیجانی او کمک بزرگی میکند.
مشاوره تغذیهیغیررژیمی بدون قواعد سفت و سخت و احساس محرومیت هم کار دیگری است که راوی نیاز به انجام آن دارد. چرا که قواعد سفت و سخت و محرومیت غذایی، خود موجب پرخوری بیشتر خواهد شد. ضمن اینکه باید مصرف داروها و دستگاههای غیرمجاز را به پایان برساند چراکه این موارد تنها بر بار سرخوردگی میافزایند و ممکن است خطرناک باشند.
پروین در باتلاقی از تنهایی و شرم گیر کرده است. فریاد او نه برای لاغری، بلکه برای بازپس گیری زندگی و آرامش از دست رفته است. کلید رهایی، در پذیرش این واقعیت است: این نبرد، یک نبرد روانی ـ هیجانی است و پیروزی در آن، نه با جنگیدن علیه بدن، که با آشتی با خود آغاز میشود.