کد خبر: ۶۸۵۳
۱۴۰۵/۰۲/۰۷ ۲۲:۱۲

فاستقم کما اُمرت

زنان میدان داران اصلی جنگ هستند. همان‌هایی که مردانی تربیت می‌کنند تا شجاعانه به مصاف دشمن بروند و خودشان این روز‌ها خیابان‌ها را قهرمانانه نگه داشته‌اند و اینجا ما روایات زنان را از روز‌های جنگ نشر میدهیم.

فاستقم کما اُمرت

قدم‌هایم آرام و آهسته بود. پایم کشیده نمی‌شد برای خانه رفتن. نماز و افطاری مسجد تمام شده بود، اما دلم می‌خواست باز هم در صحنه باشم. دوست داشتم خودم را برسانم به تجمع میدان کاج. به مسجدی که حدود پنجاه روز قبل، به دست اغتشاشگر‌ها آتش گرفت. شاید همسرم می‌ترسید من هم مثل آن بسیجی جوان، همان‌جا شهید شوم که تا خواستم اجازه میدان رفتنم را بگیرم، با عصبانیت گفت: «بعدِ نماز فقط برگرد خونه.» و من در تاریکی کوچه خودم را می‌کشاندم سمت خانه. دلم می‌خواست زانوهایم را بغل کنم و همان‌جا کنار دیوار سردِ خانه‌ای های‌های گریه کنم.

شده بودم شبیه همان‌ها که سر کلاسِ سوره‌ی توبه استاد می‌گفت. دلشان می‌خواست بروند جهاد ولی پیامبر بهشان گفته بودند بدون اسب نمی‌شود. آنها هم گریان و دل‌شکسته برگشته بودند. استاد به این‌جا که رسید، مکثی کرد و ادامه داد: «تو اسب نداشتی، نمی‌شد بری از کسی بگیری؟!» نور امیدی افتاد به دلم. انگار حرف تازه‌ای قرار بود راهگشایم باشد. همه‌ی صدا‌های درونم را خاموش کردم و آرام آرام فکر کردم. انگار که می‌خواستم ماهی چموشی را به تور بیندازم و می‌ترسیدم از زیر دستم سُر بخورد. پس مهم بود به مسیر‌های دیگر هم فکر کنم یا حتی راه‌های قبلی را دوباره امتحان کنم. حالا همین یک‌بار همسرم جواب منفی داد، و برادرم هم نخواست همراهی‌ام کند؛ شاید راه دیگری بود که باید سراغش می‌رفتم. وقت درماندگی و تسلیم شدن نبود. تصمیم گرفتم دوباره مسیر راضی کردن همسر را امتحان کنم.

وسط کوچه که با او تماس گرفتم، به اندازه قبل سرسخت نبود. با یکی دوبار گفتن و برطرف کردن نگرانی‌هایش، قفل سرسختی‌اش شکست و راضی شد. باورم نمی‌شد. فقط چند پلاک مانده بود تا خانه! دور زدم که به میدان بروم. خودم هم می‌ترسیدم. میدان کاج خلوت بود و جز چند تا پرچم که روی هوا می‌چرخید جمعیت زیادی دیده نمی‌شد. آن‌قدر کم بودیم که ماشین‌ها به راحتی از پشت سرمان رد می‌شدند، اما می‌دانستم باید صبر کنم. از فکر این‌که هر لحظه ممکن بود دوباره اتفاقات دی ماه تکرار شود، زانوهایم از ترس می‌لرزید. یاد این‌که چطور آن بسیجی را همین‌جا زجرکش کردند آب دهانم را خشک کرده بود. اما ایستادم و به اسبی فکر کردم که نداشتم، اما خدا به من امانت داد تا در این جهاد بمانم و کاری کنم. این بزرگ‌ترین صحنه‌ی یاری دین خداست در این روزها....

پرچم خانم روبه‌رویی که کشیده شد روی سرم، به خودم آمدم. دور تا دورم پُر بود از آدم‌های مختلفی که پرچم‌های سه‌رنگشان را روی هوا تکان می‌دادند. جمعیت آن‌قدر زیاد شده بود که راه ماشین‌رو کاملا بسته شده بود. لبخندی روی لبم کش آمد و صورتم از ذوق، داغ شد. سر می‌چرخاندم و به افرادی نگاه می‌کردم که همگی اسب‌هایشان را زین کرده و آمده بودند در میدان، برای بودن و ماندن در کنار پیامبر (ص).

راوی: نرگس س

به قلم: سعیده جلالی فرد

گزارش خطا