زنان میدان داران اصلی جنگ هستند. همانهایی که مردانی تربیت میکنند تا شجاعانه به مصاف دشمن بروند و خودشان این روزها خیابانها را قهرمانانه نگه داشتهاند و اینجا ما روایات زنان را از روزهای جنگ نشر میدهیم.
صدای سوت شنیدم… فرصت نکردم سرم رو به سمت صدا برگردونم. در کسری از ثانیه، پرتاب شدم و نه میدیدم و نه میشنیدمهمه جا دود و خاک بود. تا بتونم بچههام رو پیدا کنم هزار بار مردم و زنده شدم. مجروح بودیم و شوک! فقط پاهای پسر چهارسالهام رو از زیر آوار میتونستم، ببینم. صورت دخترم پر از خون بود.
آنقدر توان نداشتم که حتی فریاد بزنم! میتوانم برای لحظه به لحظهی آن روز و ساعت، جزئیات بنویسم. ولی در این متن میخواهم از هموطنانم بگویم نه از حال خودم! ۵ دقیقه بیشتر نگذشته بود که دو جوان از ایست بازرسی سر خیابان، خودشان را به طبقه پنجم، به ما رساندند. به ساختمانی که تخریب شده بود و هیچ راه پلهای نداشت و هر لحظه ممکن بود ریزش کند. نجیبانه کمک کردند و ما را بیرون آوردند. کفشهایشان را درآوردند و پای بچهها کردند و روی زمین پر از سنگ و شیشه ما میگذاشتند. باید از پشت بام خانههای کناری عبور میکردیم تا راهی برای خروج پیدا کنیم. دیوارها برای تن زخمی و پاهای دردناک ما خیلی بلند بود. جوانی که تا دیروز وسط دانشگاهها، داعشی خطابش میکردندروی زمین خم میشد تا ما روی کمر او پا بگذاریم و راحتتر رد بشویم ..
.به هرحال رسیدیم به خیابان مردم جمع شده بودند. چند تا از همسایههایی که تا دیشب، صدای ناسزا گفتنشان به جمهوری اسلامی از پنجرهها بلند بودحالا با چشم گریان ما را در آغوش گرفته بودند و خدا را برای سلامتی ما شکر میکردند. مردم همه برای کمک هجوم آورده بودند. سرِ اینکه کدامشان کاپشنِ تن خودش را به تن ما کند، دست هم راکنار میزدند .
در خانهها یکی یکی باز شدبی حجاب و با حجاب دیگر معنی نداشت همه یکی شده بودند.یکی آب در گلوی مان میریخت یکی شکلات برای بچهها میآوردیکی التماس میکرد بیایید خانه ما تا اورژانس برسد جوانی با دستهای خالکوبی اش، نشست کف زمین و شیشه از پای پسرم در میآورد و جوری قربان صدقهاش میرفت که انگار برادرش را تیمار میکند ... خانمی که خودش حجاب نداشت، نگران حجاب من بود وقتی دید لباسم زیر چادرِ پارهای که روی سرم بود مناسب نیست و معذب هستم، سریع رفت و برایم لباس آورد و گفت:بپوش راحت باشی عزیزم! و فقط خدا میداند هر کدام اینها، در آن شرایط چقدر درد را تسکین میداد؛ و من هنوز پس از گذشت یکماه از آن روز، مات و مبهوت این همه مهربانی هموطنانم هستم؛ و از آن روز به بعد، به خودم میبالم که در این زمانه و کنار این مردم زندگی میکنم.