زنان میدان داران اصلی جنگ هستند. همانهایی که مردانی تربیت میکنند تا شجاعانه به مصاف دشمن بروند و خودشان این روزها خیابانها را قهرمانانه نگه داشتهاند و اینجا ما روایات زنان را از روزهای جنگ نشر میدهیم.
دروغ چرا؟! میترسم. به صداها عادت نکردهام. هر گرومپی که میشنوم بند دلم پاره میشود که کدام بچه یتیم شد، کدام مادر داغ دید، کدام سرپناه آوار شد. دروغ چرا؟! میترسم یک ساعت بعد، یک روز بعد، یک هفتهی بعد، نوبت لانهی کوچک من باشد. از دیوانهی در حال سقوط، هیچ چیز بعید نیست. اما راستش تا دلتان بخواهد ادای شجاعت در میآورم. مثلاً وقتی بچهها میپرسند: «صدای چی بود؟» میگویم: «داریم دشمنو میزنیم.» در گروه رفقا با استیکر خنده مینویسم: «یادتون باشه، چهارصد تومان به دانشگاه، بدهی دارم!» به خواهرم که فهمیده سرِ کوچه را زدهاند و دلنگران زنگ زده و اصرار میکند که از تهران بروم، میگویم: «زد، تمام شد!» به پدر همسر که میپرسد: «اگه زدن، با سه تا بچه کوچیک چطور میتونی فرار کنی؟!» میگویم: «خدا بزرگه.»
نمیدانم چه میشود! نمیدانم چند روز، چند هفته و یا چند ماه طول میکشد! نمیدانم کی ممکن است اینترنت و تلویزیون قطع شود! کی ممکن است آب و برق و گاز قطع شود! چیزی که میدانم این است که الان این شهر سنگر من است و روشن نگهداشتن چراغ خانهام، وظیفه من. تنگه اُحدِ من که فرمانده به من سپرده، رها نکردن خیابانهای این شهر است در این شبها.
سهم من از جهاد، راه انداختن و مدیریت بچههاییست که عادت دارند نهِ شب بخوابند، اما این شبها تا یازده در خیابان هستند. سهم من، بردن نوزاد ششماهه در سرما و باد زیر چند لایه لباس و پتو در خیابان است؛ درست مثل آن سرباز وطن که سهمش نشستن پشت لانچر و فشردن دکمهی پرتاب موشک است. میترسم. سختیاش زیاد است؛ اما حس میکنم این روزها، توی این تنگه، خیلی زندهام، خیلی روح دارم، بیشتر از همهی روزهای عمرم!