کد خبر: ۶۸۳۳
۱۴۰۴/۱۲/۲۶ ۲۰:۳۱

نقد و بررسی فیلم خداحافظ جون

جون مادر یک خانواده‌ی شش نفریست که مدتیست به بیماری سرطان مبتلا شده است. او درست در یک قدمی کریسمس دچار حمله شده و به بیمارستان منتقل می‌گردد. آخرین نگرانی جون مربوط به خانوده‌اش است و اینکه بعد از او چه بلایی سر شوهر و فرزندانش می‌آید.

نقد و بررسی فیلم خداحافظ جون

خلاصه داستان فیلم:

جون مادر یک خانواده‌ی شش نفریست که مدتیست به بیماری سرطان مبتلا شده است. او درست در یک قدمی کریسمس دچار حمله شده و به بیمارستان منتقل می‌گردد. آخرین نگرانی جون مربوط به خانوده‌اش است و اینکه بعد از او چه بلایی سر شوهر و فرزندانش می‌آید.

درباره‌ی اثر:

فیلم خداحافظ جون، که در ژانر درام خانوادگی ساخته و در آمریکا و انگلیس به اکران در آمد، اولین تجربه‌ی کارگردانی کیت وینسلت، بازیگر فیلم مشهور و پرآوازه‌ی تایتانیک است. نویسندگی فیلم‌نامه‌ی این اثر سینمایی را جو اندرز، پسر ۲۳ ساله‌ی کیت وینسلت به عهده داشته است.

این فیلم داستان خانواده‌ای را روایت می‌کند که مانند یک آیینه، شکسته شده و دیگر نمی‌تواند تصویر یک خانواده‌ی منسجم را نشان دهد. پس برای نمایان شدن دوباره‌ی این تصویر باید تکه‌های شکسته را در کنار هم قرار داد و تنها دست قدرتمند عقل و احساس مادر می‌تواند آن پیونددهنده‌ی شکست ناپذیر باشد و به این تصویر مرده دوباره جان ببخشد.

مادر مهم‌ترین عنصر خانواده:

این فیلم حول محور وجود مادر می‌چرخد. همان‌گونه که همه‌ی افراد داستان با تمام درست و غلط‌هایشان با شنیدن اسم مادر به تقلا افتاده و سر از پا نمی‌شناسند.

ماجرا از این قرار است که جون یا به عبارت دیگر ژوئن مدتیست از بیماری سرطان رنج می‌برد. در لحظات اول فیلم می‌بینیم که او برای درست کردن چای به آشپرخانه رفته ولی احساس خفگی و درد در ناحیه‌ی قفسه‌ی سینه امانش را بریده و او را روانه‌ی بیمارستان می‌کند. آنجا مشخص می‌شود بیماری او پیشرفت کرده و ارگان‌های بیشتری از بدنش را درگیر کرده است. آن‌چنان که بعید است بتواند کریسمس را که تنها دو هفته دیگر اتفاق می‌افتد، به چشم ببیند.

اعلام این خبر غم‌انگیز از سوی تیم پزشکی، خانواده را دچار شوک می‌کند. دو دختر بزرگ خانواده به‌طور واضح و مبرهن با یکدیگر مشکل دارند و خواهر دوم به‌وضوح چشم دیدن خواهر بزرگ‌ترش را ندارد. چنان که حتی هم‌کلام شدن فرزندانش را با بچه‌های خواهر بزرگ‌تر ممنوع اعلام کرده است. پس حالا چطور افرادی که چشم دیدن یکدیگر را ندارند باید دو هفته به‌صورت شبانه‌روزی در کنار مادرشان که در آستانه‌ی مرگ است، باشند؟ این اولین گره داستانی در این فیلم است. اما مشکل اینجاست که نویسنده و کارگردان فیلم اجازه‌ی تحلیل و به چالش کشیدن را به مخاطب نمی‌دهند و این موضوع به سرعت و بدون زحمت از سوی خواهر دوم حل می‌شود. او برنامه‌ای برای ملاقات با مادر تنظیم می‌کند که ساعت‌های حضورش با خواهر اول کاملاً جدا از هم باشند.

اما با تمام مشکلات مادر خم به ابرو نمی‌آورد و طوری رفتار نمی‌کند که دخترهایش معذب شوند یا احساس کنند او آنها را تحت فشار قرار می‌دهد. در واقع هنوز مادر برای تغییر آنها وقت دارد و عجله کار شیطان است!

سومین دختر خانواده نیز از ماجرا باخبر شده و خودش را برای دیدار با مادر از شهری دیگر به بیمارستان می‌رساند. حالا تمام اعضای خانواده از شوهر بی‌خیال و شکم‌چران جون گرفته تا پسر تنها و افسرده که حتی نمی‌تواند به‌راحتی اشک بریزد و خواهر‌ها که اولی به‌شدت مسئولیت‌پذیر، مدیر و برنامه‌ریز است، دومی عصبی‌مزاج و تلخ و سومی یک زن باردار با استایل بوهم و رفتاری شبیه به سرخ‌پوست‌ها، همگی اطراف جون جمع شده‌اند و سعی می‌کنند لحظات پایانی خوشی را برای او بسازند؛ هرچند که در تنهایی خود از غم قریب‌الوقوع از دست دادن او می‌گریند. در عوض جون نیز درد استخوان‌سوزش را از آنها مخفی می‌کند تا فرزندانش غم و شکست را در چشم‌های او نبینند.

جایگاه متزلزل و بی‌ارزش پدر در این خانواده بیشترین آسیب را به چه کسانی زده است؟

در این خانواده پدر به‌نوعی باری گران بر دوش اعضای خانواده محسوب می‌شود. هیچ‌کس او را نمی‌خواهد و تنها به‌خاطر وجود مادر تحملش می‌کنند. او یک فرد بی‌خیال و ناکارآمد است. با وجود تمام مصیبت‌های جاری در بدنه‌ی این خانواده او تنها به شکم‌چرانی فکر می‌کند و در این راستا فرقی میان اتاق بیمارستان و میز رستوران قائل نمی‌شود. آن‌چنان که زبان اعتراض فرزندانش را نیز باز کرده است و تنها کسی که به او خرده نمی‌گیرد جون است که شوهرش را در روز‌های اوج و قبل از شکست‌خوردگی‌اش دیده است.

برنی، همسر جون و پدر چهار فرزند اوست. برنی در ایام جوانی در یک سفر دریایی یک پای خود را از دست داده ولی حتی بعد از پیوند پای کنده شده‌اش، دیگر به شخصیت قبل بازنگشته و سال‌هاست برای فرار از ترسی که با آن مواجه شده به پرخوری پناه برده است. گویی او در زمان و مکان دیگری زندگی می‌کند. او اگرچه در بیمارستان کنار تخت جون می‌نشیند ولی حواسش به مسابقه‌ی فوتبالیست که از تلویزیون پخش می‌شود. او حتی لباس تیم محبوبش را نیز پوشیده است و کمترین توجهی به جون و فرزندانش که با بغضی در گلو، پروانه‌وار گرد وجود مادرشان می‌چرخند نیز نمی‌کند!

جون طبق معمول در مورد او نیز صبر و تحمل را انتخاب کرده و به‌نوعی به برنی حق می‌دهد. ولی فرزندانش نمی‌توانند مثل مادرشان رفتار کنند، چون آنها شدیداً از رفتار پدر ضربه خورده‌اند و حالا که تنها حلقه‌ی وصل خانواده یعنی مادر در حال محو شدن است، آنها نمی‌توانند ساکت بمانند و تحمل کنند. دختر بزرگ خانواده که کیت وینسلت ماهرانه و احساس‌برانگیز نقش او را ایفا کرده است؛ سال‌ها مجبور بوده به‌جای او برای تأمین معاش خانواده تلاش کند. او خیلی جوان بوده که خانواده را برای کار و تحصیل ترک کرده و از همان سال‌ها مجبور به تأمین معاش خانواده بوده است. هزینه‌ی درمان جون، تأمین مخارج زندگی خواهر‌ها و تنها برادرشان به علاوه‌ی پرداخت اقساط خانواده به عهده‌ی اوست. پس او حتی نمی‌تواند برای فرزندان خودش وقت بگذارد و تعطیلاتی را با آنها به سفر برود و همین موضوع باعث رنجش او شده است.

فرد دیگری که از این رفتار پدر بسیار آسیب دیده، تنها پسر خانواده است. او به معنای واقعی کلمه نمی‌تواند روی پای خود بایستد و نیاز دارد به شخص دیگری تکیه کند. تا این زمان سخت برای خانواده، تکیه‌گاه او مادرش بوده و حالا با نزدیک شدن به روز‌های پایانی مادر، او نمی‌داند باید چه کار کند! دلیل تمام مشکلات او پدرش یا همان برنیِ پیر است. پسر این خانواده از همان دوران کودکی مردی را که پناه و حامی خانواده باشد، یا به نوعی قهرمان فرزندانش باشد در اطراف خود ندیده! پس رفته‌رفته با گذر عمرش خود نیز به سایه‌ای محو از یک مرد واقعی تبدیل شده است. در واقع به‌نوعی او یک نیمه مرد است که تنها شکل ظاهری‌اش او را به مردان مرتبط می‌سازد ولی از درون تهیست.

اعتراض او به پدرش و تغییر رویه‌ی پدر همراه با تعریف ماجرایی که از سر گذرانده و او را به ورطه‌ی سقوط کشانده، تنها امریست که تا حدودی می‌تواند شخصیت پسر خانواده را اصلاح و ترمیم کند.

مادر، عامل پیوند اعضای خانواده:

اگرچه جون برای بازگشت فرزندانش به یکدیگر خیلی صبر می‌کند ولی زمان برای او در حال اتمام است و باید دست به کار شود. پس نقشه‌ای کشیده و با کمک پرستار بیمارستان، دو دختر بزرگش را به بیمارستان می‌کشاند تا به کمک آنها برای آخرین نوه‌اش که هنوز به دنیا نیامده و دوران جنینی را در وجود مادرش طی می‌کند؛ بنویسد. در این نامه او به‌جای خود نوه‌اش را به دو خاله‌ی بزرگش می‌سپارد که هم‌دیگر را دوست دارند ولی نمی‌خواهند به اشتباهات‌شان در حق یکدیگر اعتراف کنند.

همین امر و این نقشه از سوی جون موجب می‌شود تا دو خواهر تمام حرف‌هایشان را با هم بزنند و به یاد بیاورند که تا چه حد هم‌دیگر را دوست دارند.

یک پایان خوش برای جون، پاداش تمام تلاش‌های مادر:.

چون نمی‌تواند کریسمس را ببیند، پس اعضای خانواده به کمک پدر که حالا تغییر کرده و به جایگاه اصلی خود بازگشته، تصمیم می‌گیرند مراسم کریسمس را که در واقع جشنی برای یک مادر یعنی حضرت مریم‌سلام‌الله‌علیهاست، زودتر برگزار کنند. جشنی که در اثنای آن جون با زندگی خداحافظی می‌کند و سال بعد در این مراسم تمام اعضای خانواده‌اش در کنار یکدیگر جمع و شادند، اما یاد او را فراموش نکرده و جایش را خالی گذاشته‌اند.

در واقع مادر به این وسیله پاداش تمام زحمت‌هایش در حق خانواده را گرفته است. چرا که مادران مثل شمعی نور می‌بخشند و زندگی را برای عزیزانشان دوست‌داشتنی و شاد می‌کنند.

نقطه‌ی قوت و ضعف فیلم خداحافظ جون:

فیلم خداحافظ جون، اگرچه به لحاظ محتوایی بسیار پر ارزش و لطیف است، اما به لحاظ فیلم‌نامه‌نویسی چندان موفق نیست. گره‌های داستانی یکی پس از دیگری بدون زحمت گشوده می‌شوند و مخاطب را به چالش نمی‌کشند. افراد حاضر در داستان چندان عمق نمی‌یابند تا به شخصیت تبدیل شوند و در نتیجه تیپ باقی می‌مانند.

اما بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوت فیلم و آنچه خداحافظ جون را برای بیننده دوست‌داشتنی می‌کند، نقش‌آفرینی بازیگران فیلم است که آن را مدیون کیت‌وینسلت هستند. بدون شک این فیلم ساخت یک بازیگر است. بازیگری که خود در جایگاه استادیست و با استفاده از ستاره‌های کم‌نظیر سینما مانند هلن میرن و تیموتی اسپال در نقش جون و برنی، توانسته یک داستان احساس‌برانگیز را به تصویر بکشد که خطاهایش در سایه‌ی این نقش‌آفرینی مورد اغماض قرار گیرد.

گزارش خطا