کد خبر: ۶۸۳۲
۱۴۰۴/۱۲/۲۵ ۲۱:۲۰

دشت لالک‌های واژگون

تپه‌های سرخ را رد می‌کنند و درختچه‌های بلوط زیر نور ماه مثل زنان چادر به سری می‌مانند که برای کاروان تمام قامت ایستادند. با هر نسیمی به خود تکانی می‌دهند و علی احساس می‌کند که درختچه‌های بلوط نیز برای شهید مویه می‌کنند. دلش می‌خواست لحظاتی بخوابد از ترس جاسوس و نیرو‌های شوروی دو روز بی‌وقفه راه بیابان پیش گرفته بودند. تشنگی برطرف شده بود و حالا گرسنگی خودش را مثل درختان کاج نشان داده بود.

دشت لالک‌های واژگون

به یاد سربازان امام خمینی‌ره که انقلاب اسلامی را به همه‌ی جهان صادر کردند.

علی طاقت طاق شده بود، چندین بار از تپه‌های شنی ۴۰ متری رد شده بودند. رمل‌ها تمام‌شدنی نبودند ولی آب‌شان خیلی زود تمام شد. او بار‌ها به‌جای آب، سراب دیده و تشنگی و درد چشم، امانش را بریده بود. دشت ناامید، امیدشان را ناامید کرده بود، تا چشم کار می‌کرد درخت گز و تاغ بود و بدون هیچ آب و آبادی. تعجب کرده بود از آن همه شکوفه‌هایی که شبیه به گل زعفران روی شاخه‌های درختچه‌ها بود. دشت ناامید انگار فقط برای او ناامیدی داشت. ولی روز‌های بعد همان شکوفه‌ها، دوای درد سرفه‌های بی‌امانش شد.

روز‌های اولی که راه افتاده بودند، در روشنای مهتاب و ستاره‌ها می‌توانست چادر‌های سیاه عشایر را ببیند. حتی خانه‌های مخروبه و راه مالرو پُر از شکوفه‌هایی بنفش و زرد، کنار همین راه مالرو برای اولین بار ننه‌بیگم را دیده بود. نور کم‌سویی از فاصله‌ی چند متری می‌بیند و رویش را برمی‌گرداند. باز چشمش به شتر و جنازه‌ی شهید می‌افتد و غم عالم مثل شن در چشمانش جای می‌گیرد.

ـ نگاه کن علی‌آقا! او میرزانبی است، خودش است با چراغ هریکین.

ـ مطمئنی حاجی!

ـ سر و صورت خود پوشاندَه. ولی شک نداروم خودش است. چَپَن پیچیدَه دور خودش. اشتباه نمی‌کُنُم.

علی احساس کرد جان تازه‌ای گرفته است و قدم‌هایش را تندتر برداشت. لحظه‌ای بعد میرزانبی، علی را سخت در آغوش می‌گیرد و به پیکر شهید دستی می‌کشد: «خداقوت! بفرما برادرجان. خیلی تشنگی کشیدین. همین که شما را زنده می‌بینُم الله کریم را شکر.» علی ظرف آب را از دست میرزانبی می‌گیرد. شورابه زودتر از ظرف آب، خودش را به لب‌های خشکیده‌اش می‌رساند.

ـ همین که در عزیزآباد پَیدایتان نَشُد، فهمیدم به بیراهه رفتید و سر از دشت ناامید درآوردید.

ـ خدا تو را خیر بِدَه! میرزانبی، چقدر به آبادی مانده؟

ـ این راهی که شما در پیش گرفته‌اید چند دقیقه دیگر سر از مقرّ نیرو‌های شوروی در می‌آوردین. ان‌شاءالله تا پاسی از شب خواهیم رسید.

حاجی وقتی اشک‌های علی را می‌بیند، نگران نگاهش می‌کند: «جان برادر! روستایی‌زاده حرف و عملش یَکیه. ما جنازه را به مدد الله کریم به مرز می‌رسانیم. حتی اگر جان بی‌مقدارمان در این راه از دست بروه.»

ـ شما گردن ما حق دارید! تشویش نکن به خدا خون‌جگر شدم تا پیدایتان کردم.

ـ نه حاجی! همین که میرزانبی آب دستُم دادُ، به یاد رفیقم افتادمو، ابوالفضل همیشه در تکایا، سقایی می‌کرد.

هر سه، نگاهی به جنازه می‌کنند که سرش از زیر پارچه سفید بیرون آمده است. صورتش به کبودی می‌رود و گل و خاک بین موهایش چسبیده است و دیگر پیدا نیست که مو‌های مجعدش سیاه بوده یا رنگ صورتش گندمگون.

تپه‌های سرخ را رد می‌کنند و درختچه‌های بلوط زیر نور ماه مثل زنان چادر به سری می‌مانند که برای کاروان تمام قامت ایستادند. با هر نسیمی به خود تکانی می‌دهند و علی احساس می‌کند که درختچه‌های بلوط نیز برای شهید مویه می‌کنند. دلش می‌خواست لحظاتی بخوابد از ترس جاسوس و نیرو‌های شوروی دو روز بی‌وقفه راه بیابان پیش گرفته بودند. تشنگی برطرف شده بود و حالا گرسنگی خودش را مثل درختان کاج نشان داده بود.

ـ برادر! با جنازه نمی‌شود به آبادی رفت. کنار درختچه‌ها، شهید را دفن کنیم.

شتر را می‌خوابانند خیلی زود جنازه را روی زمین می‌گذارند. میرزانبی بیلچه را از خورجین بیرون می‌کشد. علی کنار جنازه می‌نشیند و با آن‌که دلش کمی خواب می‌خواهد، ولی قرآن جیبی‌اش را باز می‌کند. میرزانبی به‌سختی با بیلچه مشغول کندن خاک پای درختچه‌ها می‌شود. علی نگاهش به بیلچه است. تا ساعتی پیش آن‌قدر شن‌ها روان بود که به سختی راه می‌رفتند و ذرات شن به‌راحتی در چشم‌هایشان می‌نشستند و جلوی دیدشان را می‌گرفتند. اما حالا آن‌قدر زمین سخت شده که بیلچه و بازوی ستبر میرزانبی را به درد آورده است. حاجی‌سرور هم با چوبی به کمک او می‌آید. علی پیشانی شهید را می‌بوسد. ششمین صلوات را در دفترچه‌اش می‌نویسد. رفیقش برای ششمین بار به آغوش خاک می‌رفت. هر سه فاتحه‌ای می‌خوانند و بلند می‌شوند.

ـ برادرجان! قاطر را دادی؟ خبری از مزدوران نبود در ده نادعلی؟

ـ نه، ولی...

ـ مزدوران نبش قبر کردن؟

ـ نه ننه‌بیگم...

ـ میرزانبی چی شده چرا مَیده گپ می‌زنی؟

ـ ننه‌بیگم بعد از اینکه بَیرق را در محل شهادت فرمانده ابوالفضل، عَلَم کرد، تا سپیده‌ی صبح مویه می‌کند، «جانم فدای حسین شهید» بر زبانش بوده تا جان می‌دهد. مردم دِه می‌گفتند که برای اسماعیلش این‌طور مویه نکرده بود.

ـ ننه‌بیگم شیرزن بود، خدا رحمتش کنه.

ـ خدا بیامرزدش. پیرزن دیگر قلب مهربانش طاقت نداشت.

علی به یاد ننه‌بیگم فاتحه می‌خواند. آن روز پیرزن تمام مسیر تا خانه‌ی حاجی‌سرور را گریه کرده بود. از پسرش اسماعیل گفته بود: «شوروی پیکرش را توته توته کرد.»

ـ ننه‌جان! اسماعیلم قبری ندارد که سر مزارش بروم. شب‌های جمعه برایش گل‌های دشت را ببرم. شوروی از خدا بی‌خبر جنازه‌ی اسماعیل و چند شهید دیگر را به توپ بست. حالا می‌روم به دشت خدا و آن‌جا برای مرغکان آسمان، گندم می‌ریزم. علی می‌ترسد از اینکه جنازه‌ی فرمانده را نتواند به ایران برساند و زینت مادرش هم مجبور شود، مثل ننه‌بیگم؛ هر پنجشنبه برای کبوتران حرم حضرت معصومه‌سلام‌الله‌علی‌ها گندم بپاشد تا تسلای دلش باشد.

بوی هیزم سوخته اولین بویی است که بعد از چند روز به مشامش می‌رسد. مردی بار هیزمش را کنار درِ چوبی خانه‌ی کاهگلی‌اش می‌گذارد. حاجی رو به علی می‌گوید: «این‌جا زنده‌جان است. شاید کل آبادی ده خانوار باشد. جای خیلی کوچکی است. به امیدخدا امشب را استراحت می‌کنیم و فردا شب راه می‌افتیم.»

ـ آن منزِل که درش از پولاد است، منزل لالای من است.

ـ پس تنها دَری است که چوبی نیست.

هر دویشان از حرف میرزانبی خنده‌شان می‌گیرد و علی چند وقتی است که با کلمات و اصطلاحات افغانستانی آشناست و کلمه‌ی «لالای» را چند بار از حاجی شنیده بود. خانه‌ها کاهگلی و بعضی هم با سنگ‌هایی که از دل کوه آوردند، خیلی ساده ساخته شدند. حیاط خاکی خانه را آب پاشیدند. بوی خشت و بوی مطبوع غذا با هم یکی می‌شوند و به استقبال آنها می‌آید. علی احساس می‌کند که صدای شکمش را بلندتر از این دو روز می‌شنود.

ـ سلام‌علیکم قَدم به دِیدَه!

صدای ماغ‌کشیدن گاو از آن طرف خانه، نگاه علی را به‌طرف خودش می‌کشاند. مرد با او دیده‌بوسی می‌کند و می‌گوید: «شما سرباز امام‌خمینی هستید و بوی امام را می‌دهید.» شانه‌های علی را می‌بوسد و او را سخت در آغوشش می‌گیرد و علی هم دلش بیشتر از قبل هوای ایران را می‌کند. علی قبلاً هم از حاجی شنیده بود که مردم افغانستان نسبت به امام‌خمینی، ارادت دارند. روز‌های قبل از عملیات هم‌رزمانش او و ابوالفضل را سربازِ امام صدا می‌زدند. اتاق روشنایی‌اش را از چراغ هریکین به عاریه گرفته است. پسری با صورت آفتاب‌سوخته سینی چای را جلوی مهمان‌ها می‌گذارد و با تک‌تک‌شان دست می‌دهد و دست علی را می‌بوسد و علی هم او را در آغوش می‌گیرد.

ـ اسمت چیه؟

ـ کاظم.

ـ عکس امام رو پیش خود داری؟

ـ آره چطور؟

ـ می‌شه سَیل کُنُم؟

علی عکسی کوچکی از لای قرآنش بیرون می‌کشد. پسر زل می‌زند به عکس. بعد آرام آن را به چشمانش می‌کشد و بعد می‌بوسد.

کاظم با آفتابه و لگن نقره‌ای، جلوی پایش ایستاده است تا علی دستانش را بشوید.

ـ دست و رویتان را بشویید تا دسترخوان را بیاورند. چند روز است که نان و غذایی نخورده‌اید؟

علی رو به ابراهیم می‌گوید: «آقاابراهیم! راضی به زحمت نبودیم. چرا گوسفند را ذبح کردین؟» ابراهیم نان را به چشمانش می‌کشد و به علی می‌گوید: «هیچ صحبت این چیز‌ها را نکن برادر. به همین برکت قسم، به گردن ما حق دارید. برّه‌ای کوچک را ذبح کردیم نذر سلامتی‌تان. دو روز پیش منتظرتان بودیم. میرزا پیش از شما رسیده بود. بسیار نگران شدیم و به مقرّ شوروی هم سرک کشیدیم، تا ببینیم که خدای نکرده گیر آنها نیفتاده باشید.»

مرد‌ها خیلی زود برای استراحت آماده می‌شوند. علی نگاهش به حاجی‌سرور است، سرش را به پشتی تکیه داده است.

عطر لالک‌های واژگون تمام دشت را پر کرده و حاجی‌سرور با خودش فکر می‌کند، قبلاً هم این راه را آمده است. اطمینان داشت این دشت لالک‌های واژگون نداشت. هر چه نگاه می‌کند دشت خالی است و رو به علی که آرام کنار شتر قدم برمی‌دارد می‌گوید: «علی لالای‌جان! شما هم بوی گل لالک را متوجه شدی؟»

ـ نه حاجی! توی این دشت و صحرا؟!

کمی آن طرف‌تر، خودش را تنها در دشتی روشن می‌بیند. پای تپه‌ای ایستاده، سمت راستش را نگاه می‌کند دشت پر شده از لالک‌های قرمز واژگون. خاروخاشاکی نمی‌بیند. سمت چپش ردیفی از شقایق‌های کوهی است. شادی عجیب و غریبی دارد. می‌خواهد خم شود و از نزدیک بویشان کند. دشت روشن است، اما نه خبری از آفتاب است و نه مهتاب. از تپه بالا می‌رود و با هر قدمش فرشی از شقایق و لالک زیر پایش پهن می‌شود. بالای تپه که می‌رسد، فرمانده‌ی شهید را می‌بیند با لباس سفیدی از جنس نور. روشنایی از اوست. فرمانده با لبخند نگاهش می‌کند.

چشمانش را باز می‌کند هنوز عطر گل لالک و شقایق را حس می‌کند. لبش به ذکر صلوات می‌جنبد. خوشحال است و گوش سمت راستش صدا می‌دهد و پلک چشم راستش می‌پرد. شک ندارد که اتفاق خوبی در راه است. میرزا در رختخوابش نیست. علی هم به پهلوی راست خوابیده است. بلند می‌شود و در حیاط، میرزانبی را در حال وضوگرفتن می‌بیند.

ـ سلام لالاجان!

ـ سلام جان لالا! رنگ به رویت نیست!

ـ جانت جور است؟

ـ الحمدلله شاید کمی مانده شده باشوم.

لبش به ذکر الحمدلله دم گرفته است. پای سجاده می‌نشیند. لحظه‌ای چشمانش را می‌بندد. شک ندارد که تصویر فرمانده بود و دوباره تصور می‌کند لبخندش را. عجیب دلش می‌خواهد آن بو را دوباره استشمام کند. در تمام عمرش هرگز چنین بویی را حس نکرده بود. سوره‌ی الرحمن را هدیه می‌کند به روح شهید. علی با صدای بلند الله‌اکبر میرزا بیدار می‌شود. نسیم خنکی دورتادور علی می‌چرخد. صدای قرچ‌قرچ‌کردن علف زیر دندان‌های گاو را می‌شنود. کنار چاه وضو می‌گیرد. مادر کاظم آن طرف حیاط، تنور را روشن کرده است و زواله‌ی خمیر را با ترتیب کنار هم ردیف کرده است. هنوز وارد اتاق نشده است که با صدای هراسان کاظم روی برمی‌گرداند. کاظم در چارچوب دری که هنوز رنگ نشده، رنگ‌پریده ایستاده، بریده‌بریده و نفس‌نفس‌زنان چیز‌هایی می‌گوید. «آبَی إه إه إه جان! إهِی إهِی آبَی. سربازای شوروی، إهیِ إهی دارن از بالای تپه، إه إه پایین می‌شن. تانکم دارن.» مادر کاظم بر سرش می‌زند و به‌طرف آغل گاو می‌دود. میرزانبی خودش را به حیاط رسانده است. علی به صورت رنگ‌پریده‌ی کاظم نگاه می‌کند و خشکش زده. حاجی با نگرانی خورجین روی شتر می‌گذارد و هراسان از علی می‌خواهد که اورکتش را بپوشد و راهی شوند.

ـ حاجی شاید فقط بخوان از روستا رد بشن.

ـ ها، بله حاجی صبر کن! عجله نکن.

ـ ابراهیم کجاست؟

ـ با کاظم برای چراندن گوسفندان رفته بودن.

ـ کاکای! پدر جانم مرا فرستاد.

ـ یعنی جاسوسی خبر داده؟

ـ از کجا فهمیدن؟

ـ نباید عجله کنیم، صبر کنیم ان‌شاءالله که چیزی نیست.

ـ علی‌آقا را پنهان کنیم بهتر نیست؟

ـ بهتره من از اینجا برم.

ـ اگر جاسوس خبر داده باشد هیچ فایده‌ای ندارد.

ـ روستا را به توپ می‌بندن. آن وقت زبانم لال، به اسیری بروید.

زنِ‌ابراهیم در چارچوب آغل با تفنگ شکاری می‌ایستد. میرزا به‌طرفش می‌رود و تفنگ را می‌گیرد. رو به حاجی می‌گوید: «عجله کنیم تا سپیده نزده و هوا روشن نشده برویم. من و علی‌آقا یک طرف می‌رویم، تو هم یک طرف. در خانه نمانیم بهتر است.» علی مستأصل ایستاده و می‌گوید: «پس جنازه چی می‌شه؟» میرزا، برادرزاده‌اش را می‌بوسد و می‌گوید: «جای جنازه امن است، برمی‌گردیم.» علی در حالی که پایش را از چارچوب در بیرون می‌گذارد رو به کاظم می‌گوید: «تو خیلی شجاعی کاظم‌جان! تو سرباز کوچک امام‌خمینی هستی.» خیلی زود از خانه‌ی ابراهیم خارج می‌شوند. حاجی در حالی که افسار شتر را می‌کشد رو به میرزا و علی می‌گوید: «من به‌طرف غرب می‌روم تا با جنازه بیایم شما هم سمت شرق بروید و تا می‌توانید از روستا دور شوید.» علی با نگرانی از حاجی می‌پرسد: «از کجا معلوم که ارتش شوروی، از سمت غرب نیان؟» «کاظم و پدرش، رمه‌ی گوسپندان را به‌طرف شمال می‌برن.» میرزا و علی با گام‌های بلندی قدم برمی‌دارند. علی گاهی به پشت سرش نگاه می‌کند تا حاجی را ببیند. کاظم خودش را به پشت‌بام آغل رسانده است و برای علی دست تکان می‌دهد. علی دلش شور می‌زند و مدام به حاجی و کاظم نگاه می‌کند حالا دیگر نه کاظم را می‌بیند و نه حاجی را. از روستا که خارج می‌شوند چیزی به طلوع آفتاب نمانده است و کنار دو تک درخت بلوط نماز صبح‌شان را می‌خوانند.

حاجی شتر را به درخت کاج می‌بندد و به نماز می‌ایستد. همین که سر به سجده می‌گذارد صدای عراده‌های تانک را می‌تواند بشنود. تمام تنش یخ می‌کند و بوی عطر گل لالک و شقایق تمام مشامش را پر. نمازش را که تمام می‌کند رو به قبله ایستاده است و تفنگ بِرنویش را آماده شلیک می‌کند. فقط می‌تواند یک سرباز شوروی را زخمی کند و حالا سربازان شوروی دورتادورش را گرفتند. سربازی که سرش را تراشیده است یک قدم جلو می‌آید. حاجی در دلش خدا را شکر می‌کند که جنازه را بیرون نکشیده است. سرباز شوروی کلتش را بیرون می‌کشد و سینه‌ی حاجی را نشانه می‌رود. حاجی با صورت به زمین می‌خورد. خودش را در دشت گل لالک، کنار شهید با همان لبخندش می‌بیند.

صدای فرود خمپاره را که می‌شنوند. میرزانبی با دو دستش بر سرش می‌کوبد. صدای خمپاره و رگبار از دوشکا و ضجه‌ی میرزا به هم می‌آمیزد و علی با خودش فکر کرد، کاش آن چند روز که در سکوت دشت ناامید گم شده بودند، هرگز پیدا نمی‌شدند. علی و میرزانبی خودشان را به بلندترین کوه می‌رسانند. دودسیاه و غبارخاک همه جای زنده‌جان را پر کرده است. آسمان لاجوردی به رنگ چَپَن میرزانبی درآمده است؛ سیاه مثل روزگار مردم زنده‌جان. علی مدام کاظم را جلوی چشمانش می‌بیند. غم در دلش مثل ماری چنبره می‌زند. میرزانبی اشک‌هایش را پاک می‌کند و می‌گوید: «بی‌خودی فکر کردیم که جاسوس خبر داده. مزدوران خبر دادند که در این روستا شیعه و سنی در صلح با هم زندگی می‌کنند. لابد آمدند تا انتقام بگیرن. هرات بیشتر پشتون نشین‌اند.»

به آب خیره مانده بود و صدای خوردن آب به سنگ مدام تکرار می‌شد. تلّی از پاره آجر‌ها و سنگ سیاه و خردشده روی هم انباشته شده بودند. روستای زنده‌جان را زنده نمی‌خواستند. آبی لاجوردی آسمان هم طاقت دیدن نداشته و رنگ خاکستری به خودش گرفت. ابراهیم روی تلّی از خاک نشسته و جنازه‌ی پسر کوچکش را در آغوش گرفته و ضجه می‌زند از کاظم دستی مانده و عکسی. میرزانبی دست علی را در آغوش می‌گیرد. علی کم‌مانده است قالب تُهی کند. مدام کاظم را می‌بیند که برایش دست تکان می‌دهد. ابراهیم تکه‎‌های آجر را کنار می‌زند تا زن و دخترش را پیدا کند. صدای شیون مرد‌ها گوش آسمان را کر کرده است. تمام مرد‌های ده برای چَرای گوسفندان بیرون از روستا بودند و زنده ماندند.

علی دلش می‌خواست جای فرمانده‌ی شهید بود و این صحنه را هرگز نمی‌دید. احساس می‌کند، ابراهیم خجالت‌زده است از زنده ماندن. میرزانبی نگران حاجی‌سرور است. ابراهیم را بلند می‌کند. کاظم را با همان لباسش دفن می‌کنند. حاجی‌سرور سربه خاک گذاشته است و علی به طرفش می‌دود. سرش را در آغوش می‌گیرد و هق‌هق می‌کند، میرزانبی هم.

ـ زهرچشم گرفتند برادر، تو خودت در این یک ماه دیدی که مجاهدین با اسلحه‌های قدیمی به جنگ دشمن تا دندان مسلح آمدن. ولی ما هم پاسخ می‌دهیم و انتقام خون مردم مظلوم را خواهیم گرفت.

ـ میرزا جنازه‌ی شهید را بیرون نمی‌کشیم؟

ـ نه برادر! قبل از اینکه شما را پیدا کنم، چندین هلی‌کوپتر در این نواحی پرواز می‌کرد. اگر با جنازه در روز حرکت کنیم حتماً راکت می‌زنن. باید صبر کنیم تا در دل شب برویم.

علی به حاجی‌سرور نگاه می‌کند که قرار است در جای شهید برای همیشه بخوابد. خاطراتش را با حاجی مرور می‌کند وقتی که در دشت ناامید سرگردان بودند، ساقه‌های بندبند و سبز درختچه‌های تاغ، نگاه شتر را به خودش خوانده بود. حاجی با خنده گفته بود: «این شاخه‌ی افتاده مثل من پابه‌سن گذاشتند و آن شاخه که سر به آسمان دارد تازه جوان شده است مثل شما علی‌آقا.» هنوز هم باورش نمی‌شود که هم‌سفرش را از دست داده است. به یاد جملات شب قبل حاجی می‌افتد: «اگر این چرّهای* ریزه به قلبم برسند. عمرم به سر خواهد آمد.»

*ترکش‌های ریز.

گزارش خطا