چنگ زدم و سفره پارچهای را از داخل کشو بیرون کشیدم: «اومدم بابا.» از آشپزخانه بیرون زدم و با سفره به بابا رسیدم. نانها را گرفتم و شروع به برش زدن کردم. مامان نماز را که تمام کرد برعکس هر روز سراغ قرآنش نرفت. چند بار عرض هال را رفت و برگشت. در اتاق خواب را باز و بسته کرد. زیرلب گفت: «لعنت بر شیطون یادم رفت میخواستم چکار کنم!»

دستهی بشقابهای گلسرخی را از بوفه درآوردم و کنار استکانهای کمرباریک گذاشتم. بعد از کلی فکر یادم افتاد با آبجی انسیه کاسههای گلسرخی را قبل اثاثکشی داخل کارتن چیدیم تا کثیف نشود و بعد از جابجایی هم از داخل کارتن درنیاوردیم. کاسهها را فقط ماه رمضان به ماه رمضان برای حلیم مراسم افطاری استفاده میکردیم. سراغ چهارپایه رفتم تا کارتن کاسهها را از کابینت بالایی دربیاورم که صدای زنگ در خانه بلند شد. چهارپایه را بین زمین و هوا رها کردم. صدای بابا در خانه پیچید: «نون سنگک کنجدی خشخاشی هم رسید.
مریمی کجایی؟» مامان سر نماز اللهاکبر بلندی گفت. گمان میکرد من صدای بابا را نشنیدم. چنگ زدم و سفره پارچهای را از داخل کشو بیرون کشیدم: «اومدم بابا.» از آشپزخانه بیرون زدم و با سفره به بابا رسیدم. نانها را گرفتم و شروع به برش زدن کردم. مامان نماز را که تمام کرد برعکس هر روز سراغ قرآنش نرفت. چند بار عرض هال را رفت و برگشت. در اتاق خواب را باز و بسته کرد. زیرلب گفت: «لعنت بر شیطون یادم رفت میخواستم چکار کنم!» بابا خندید: «پیر شدی خبر نداری!» به بابا چشمغره رفت: «دلِ شادی داری! من دل توی دلم نیست اونوقت تو اومدی نشستی جلوی تلویزیون.» بابا کنترل تلویزیون را برداشت و گفت: «معلومه که شادم. هر سال مثل امروز شاد بودم. امسال که شادترم هستم دخترم داره میره خانهی بخت!» به بابا نگاه کردم. حرفش را زد، اما مطمئنم شبیه مامان ته دلش خالی شد. به قول خودشان مریمشان داشت میرفت، تهتغاری خانه! خانهای که هنوز برایشان غریب بود. نه فقط برای مامان و بابا بلکه برای من و داداش جواد و محمود و آبجی انسیه هم غریب بود. یک دنیا خاطرهی خوب و بد از خانهی قدیمی داشتیم. خانهای که در آن همهمان دنیا آمده بودیم و توی سروکلهی هم زده بودیم. آخر هر هفته نوهها دلخوش بودند از مدرسه و خانههای آپارتمانی یک راست به خانه ویلایی و بزرگ آقاجان میآیند. اول که طرح نوسازی خیابان آمد جدی نگرفتیم و همه گفتیم ده بار نقشه عوض میشود تا نهایی شود. همین هم شد بارها نقشه عوض شد، اما اول و آخر خانهی ما در خرابی بود. مامان و بابا قبول نمیکردند، اما چارهی دیگری نداشتند. خانهی ما به تنهایی در طرح نبود، بلکه خانههای دو کوچهی چپ و راستی و مغازههای سر خیابان همه باید خراب میشد. فقط مسجد را نگه میداشتند وسط میدان، چون قدمت بالایی داشت و آثار باستانی حساب میشد. همهی اهل محل یکی یکی مجبور شدند کوتاه بیایند و دل از خانههایشان بکنند.
حالا سه ماه و نیم از نقل مکان به این آپارتمان بزرگ و سه خوابه میگذشت. آپارتمانی که از نظر مامان در مقایسه با خانهی قبلی حیاطدارشان، خفه بود و دلگیر. نانها را برداشتم و به آشپزخانه بردم. مامان پشت سرم آمد: «تو مثلاً عروسی دختر. جای اینکه فکر کارای خودت باشی افتادی دنبال کارهای افطاری...! خودت توی خونه، شوهرت بیرون خونه!» خندیدم: «قربونت برم من و سجاد خودمون اینطوری دوست داشتیم.» مامان برای بار چندم جملهی روزهای قبل را تکرار کرد: «باشه دوست داشتید شب میلاد امام حسن برید سر خونه زندگیتون. دوست داشتید افطاری ولیمه عروسیتون بشه همه اینا قبول، اما چرا نذاشتید یه سالن بگیریم. چرا آخه اینقدر غریبونه و ساده! توی این یه ذره آپارتمان کی جا میشه؟ کجا سفره پهن کنیم؟ چطوری مهمونا پذیرایی بشن...» سکوتم را که دید حرفش را قطع کرد.
دربارهی همهی اینها حرف زده بودیم و باز مامان نگران بود، حق هم داشت هنوز در این خانه مهمانی نداده بود. به ظرفهای آماده و خرماهای شسته شده و پنیرهای قالبی بریده شده نگاه کرد: «از دست شما جوونها. حلیم چی شد؟» سریع گفتم: «داداش جواد و محمود میرن از خونه آبجی انسیه میارند.» سؤال بعدی مامان را هم جواب دادم: «زولبیا بامیه رو هم سجاد از قنادی میگیره و میاره.» نشست پشت میز آشپزخانه و گفت: «میدونم همهی این کارا بهخاطر من و باباتونه. چکار کنم دلم به این خونه و محله نیفتاده هنوز. ما چهل سال توی اون خونه زندگی کرده بودیم خب به اونجا عادت داشتیم. این ماهرمضون غریبترین ماه رمضون عمرمه. یه عمر توی اون خونه شب نیمه ماهرمضون به اهل محل و دوست و آشنا افطاری دادیم.»
خرماها را داخل ظرفهای خرماخوری چیدم: «دورتون بگردم درکتون میکنم. ما هم دلتنگ اون محله و خونهمون هستیم، اما باور کن مامان این محله هم آدمهای خوبی داره. توی آپارتمان هم میشه مراسم گرفت اینقدر نگرانی نداره.» سرش را تکان داد: «میدونم، اما ما اینجا غریبیم.» دستم را شستم و کنارش نشستم: «میشه با بقیه آشنا شد. بابا از اول ماه رمضان میره مسجد کوچه روبرویی. شما خودت راضی نشدی همراهش بری. ببین چقدر روحیهی بابا تغییر کرده. مامان سجاد گفته از فردا میاد دنبالت، باهاش بری جلسه قرآن.» از جا بلند شد: «روم نشد آخه! کاش که...» کاش را نیمهتمام گذاشت و گفت: «باید کمکم با همسایههای جدید آشنا بشم.» از حرفش خوشحال شدم هرچند میدانستم میخواهد بگوید کاش در همان محله خانهای خریده بودیم. تلاشمان را کردیم، اما بهخاطر طرح نوسازی خیابان، خانهی مناسبی پیدا نکردیم. همین شد که به پیشنهاد سجاد این آپارتمان را در محلهشان خریدیم. چند سال قبل پدر سجاد خانهی قدیمیشان را کوبید و چند واحد آپارتمان بزرگ ساخت. یکی برای خودشان برداشت و دو تا هم برای سجاد و برادرش نگه داشت. دو واحد دیگر را هم دوست و آشناها خریدند.
ماند این یکی آخری که ما خریدیم. روزی که سجاد پیشنهاد خرید این واحد را داد بال درآوردم. اینطوری بعد از عروسی من نزدیک بابا و مامان بودم. حتی با داداش محمود و آبجی انسیه هم فاصلهی زیادی نداشتیم. میماند داداش جواد که مجبور بود هر سال نزدیک محل کارش خانه اجاره کند. بابا بهخاطر همین سریع آپارتمان را از بابای سجاد خرید و گفت: «ما قراره از این محل بریم لااقل بریم یه محلی که دوست و آشنا نزدیکمون باشه.» صدای زنگ در از جا پراندم. بابا در را باز کرد و صدای داداش محمود و جواد داخل خانه پیچید: «کجایی صاحبخونه بیا که حلیم افطاری رسید.» در بالکن را باز کردم و بلند گفتم: «بیارید اینجا داداش. باید بذارید روی اجاق داخل بالکن.» آبجی انسیه پرید داخل آشپزخانه و دستم را کشید: «بسه عروس خانوم هر چی کار کردی. بدو حاضر شو برو پایین آقاداماد منتظرته.» گیج به انسیه نگاه کردم: «ما جایی قرار نبود بریم!» هلم داد بیرون: «حالا قراره برید بدو یه دستی به سر و روت بکش، لباس بپوش برو پایین سجاد منتظرته. نگران هیچی نباش ما هستیم.» بیشتر نگران سجاد شدم. یعنی چکارم داشت؟ چه اتفاقی افتاده بود؟ بدو لباس پوشیدم و پایین رفتم. جلوی در مجتمع سجاد داخل ماشین منتظرم بود. بهمحض سوار شدن دسته گل نرگسی را از روی داشبورت برداشت و بهطرفم گرفت: «خدمت شما عروس خانوم.» سریع راه افتاد و وارد خیابان شد.
اخمی که کرده بودم با بوی گلها باز شد و گفتم: «کجا داری میری؟» نگاهم کرد: «مسجد جمکران.» حرفش را تکرار کردم: «جمکران؟!» سری تکان داد: «روزی که زن یه طلبه شدی فکر اینجاها رو نکرده بودی؟ ما طلبهها فقط عروسی ساده نمیگیریم که! ما روز عروسیمون هم میریم مسجد و حرم و جمکران! بعله ماها اینقدر با خداییم!» از حرفش خندهام گرفت: «حالا خوبه خودمم طلبهام وگرنه میگفتی روز عروسیمون درسهای حوزه رو هم مرور میکنیم.» از حرفم قهقهه زد: «اتفاقاً مامانت همین رو به مامانم گفته بود.» هاجوواج نگاهش کردم. ادامه داد: «مامانت دیشب به مامانم گفته این دو تا رو بهشون رو بدی روز عروسی هم میشینند سر درس و بحث! کمی عروسی ساده ما دلخورشون کرده!» به سجاد که نگاه کردم حرفم را خواند و گفت: «خب کاملاً طبیعیه عزیزم مثل هر پدر و مادری آرزو دارند برای بچههاشون عروسی خوبی بگیرند. خصوصاً که اوضاع مادی خانوادههامون خداروشکر خوبه.» آرام گفتم: «ولی ما پارسال جشن عقد مفصلی داشتیم. چرا باید دوباره بهخاطر حرف مردم کلی هزینهی آرایشگاه، تالار و اینا رو اسراف میکردیم؟! بعدم من و تو با هم به این نتیجه رسیدیم ساده و بدون تشریفات بریم سر خونه زندگیمون. اما خب دلم نمیخواست خانوادهها از ما دلگیر بشن!» سجاد وارد پارکینگ مسجد جمکران شد و گفت: «اما و اگر نداره. ما باهاشون صحبت کردیم و اونا هم به تصمیم ما احترام گذاشتند. جلوی اسراف رو گرفتن خوشحالی هم داره. مگه اینکه خودت پشیمون شده باشی از اینکه مثل بقیه دخترها عروسی نداری!»
یادِ وقتی افتادم که برخلاف بقیه هم سن و سالهایم تصمیم گرفتم دروس حوزوی بخوانم. ناخودآگاه خندیدم: «به قول مامانم من کی شبیه بقیه بودم که اینبار باشم!» به گنبد فیروزهای مسجد نگاه کردم: «من از بچگی مراسم افطاری خونهمون رو دوست داشتم. مراسم جشن شب میلاد امام حسن برام خاص بود. کسی نمیدونهها، اما بزرگتر که شدم دلم میخواست توی این تاریخ عروس بشم.» سجاد دستی روی گلهای نرگس کشید: «منم این روز رو دوست دارم. روزیه که ملبس شدم و عمامه گذاشتم.» خم شد و از صندلی عقب کاور لباسی را برداشت و دستم داد: «بفرمایید عروس خانم اینم لباستون.» یک نگاه به لباس و یک نگاه به سجاد کردم. زیپ کاور را باز کرد: «یه مانتو و چادرنماز و روسریه. امیدوارم بپسندی.» رنگ سبزآبی تیره لباس که به چشمم خورد و لبخند زدم. سجاد گفت: «میدونستم این رنگ رو دوست داری. با آبجی انسیه هماهنگ کردم زودتر بیاد و بفرستت بیای. این ساعت جمکران خلوته با یه عکاس خانم هماهنگ کردم چند تا عکس عروس دومادی داخل جمکران بندازیم و تا قبل افطار برگردیم خونه.» شوکزده گفتم: «از کجا فهمیدی دوست دارم داخل جمکران عکس دوتایی داشته باشیم؟» خندید: «دیگهدیگه. میدونم عروسی چه مدلی دوست داری. خاصیت همسر طلبه شدنه ها!» دستهگل نرگس را برداشت و از ماشین پیاده شد. عمامه و عبا را از صندلی عقب برداشتم و صدایش زدم: «ولی اینو نمیدونی که دوست دارم عکسهامون با این لباست باشه نه کت و شلوار!» لباس را گرفت و دستهگل نرگس را دستم داد: «میدونستم میخواستم اینو خودت بهم بگی خانم.» بوی نرگسها که در مشامم ریخت خدا را شکر کردم بابت این عروسی.