من فهمیدم حسن نمیخواسته ننگ اسیری و سپس آزاد شدن از سوی معاویه را به جان بخرد. حسن هوشمندانه جلو رفته و توطئهی معاویه را خنثی کرده است. معاویه داغ یابن الطلقا بودن بر دلش سرد نشده و حال چطور حسن، نوهی آورندهی شریعت راستین و فرزند اولین مسلمان عالم، این ذلت را به جان خود و شیعیان اندکش بخرد و آنها را هم روانهی تیغ کند؟ حسن سیاستمدار خیلی خوبی است. من از چشمان حسین، راز صلح حسن را دریافتم.
ـ سالم، سالم آنجا چه میکنی؟
مردِ جوان با رویی پوشیده به دوستش اشاره کرد تا آرام باشد. تاریکی و سیاهی شب همه جا را فرا گرفته بود. صدای قرآن خواندنی دلنشین و زیبا میآمد. سالم که دیگر رازش فاش شده بود، دست عمرو را گرفت و آرامآرام در کوچههای خلوت مدینه به راه افتاد. عمرو پاپیچ سالم شده بود و رهایش نمیکرد. میخواست بداند چرا شبانه و مخفیانه بر درِ خانهی حسن بن علیعلیهالسلام نشسته است. چرا سالم آشکارا و در سپیدی روز از محضر حسن بهره نمیبرد؟ عمرو خودش را میخورد و طاقتش، طاق شده بود، اما سالم آرام بود و اشک میریخت. نتوانست طاقت بیاورد و جلوی سالم را گرفت: «دیگر نمیتوانم صبر کنم. به من بگو سرّ این خلوت شبانهی تو و از پسِ پرده با حسن، چیست؟ مگر یهودی یا ترسایی که از او خجالت میکشی؟ مگر حسن بین آدم با آدم فرقی میگذارد اصلاً؟»
با این حرفها اشک سالم بر روی گونهاش چکید و دست راستش را به نشانهی تسلیم بالا برد و گفت: «برایت میگویم برادر. اما اینجا نه. بگذار اندکی راه برویم و برسیم به نخلستان خرمایی که علی با دست خودش آن را کاشته و پرورش داده. من علی نیستم، اما کاش چاهی بود تا فریاد شرمندگی خود را در آن میگریستم!»
سالم و عمرو به نخلستان امیرالمؤمنین علیعلیهالسلام نزدیک شدند. سالم در میان نخلها نشست و عمرو او را تشویق به تعریف کرد: «خب! حالا وقتش رسیده است. کاسهی صبرم لبریز شده. دیگر بگو و خلاصم کن.» سالم در حالی که دستار را از سرش باز و عرق روی پیشانیاش را پاک میکرد، شروع به تعریف کرد: «عمرو، تو مرا میشناسی. من از شیعیان علی هستم. آن زمان که حق او غصب شد پدرم هشام، بسیار خشمگین شد. او علی را خلیفهی بر حق میدانست، اما جرأت در افتادن با دیگرانی که علی را خانهنشین کرده بودند، نداشت. اینها را گفتم تا بدانی این علاقه به علی و فرزندانش، خانوادگی است و محصول یک روز و دو روز نیست. وقتی علی را با ضرب شمشیر به شهادت رساندند، حسن پسرش، خلیفه شد. یادت میآید؟»
عمرو سری تکان میدهد و مشتاقانه میگوید: «آری، میدانم، بعدش را بگو.» سالم ادامه میدهد: «حسن خلیفه شد و معاویه دوباره به کارشکنیهایش ادامه داد. او با علی ناسازگار بود و حسن را نیز آسوده نگذاشت. میخواست خلیفهی مطلق العنان سرزمینهای اسلامی باشد. تو را به خدا بگو معاویه و خلافت بر تمام سرحدات؟ خندهدار نیست؟ اما عمرو، من داغ بودم، خام بودم نمیدانستم دردی که حسن میکشد را! معاویه به حسن پیشنهاد میداد از زر و سیم و مال و ملک، اما نوهی پیامبر خدا را چه به دنیا و مافیها؟ حسن، خودِ علی بود. تیغ شمشیر علی گردن ناعدالتی را میزد. مگر حسن پسر همان علی نبود؟ او بزرگ زادهای بود که دنیا در چشمش کوچک مینمود. او نپذیرفت. هیچ چیز از دنیا را نپذیرفت.»
عمرو آهی کشید و گفت: «آری، به یاد دارم. انگار همین دیروز بود. من خیلی نوجوان بودم و آرزوی رزم در سپاه حسن، رؤیای هر شبم بود. اما عمویم مخالف این رزم و جانفشانی بود. اگر پدرم زنده بود، من هم با شما میآمدم. انگار نه انگار دو سال است که گذشته و معاویه به جان مردم افتاده است.»
سالم اشکی را که بر گونهاش روان کرده، پاک میکند و میگوید: آری. میدانم تو از مریدان حسن بودی و جان فدایش. القصه، حسن نپذیرفت و معاویه پیک فرستاد. بعد هم که این وسوسهها را در او کارِگر ندید فرماندهانش را با زر و سیم خرید. حتی عبیدالله بن عباس، پسرعموی حسن او را تنها گذاشت. حسن اما نشکست. معاویه شایعهی صلح را در سپاه حسن انداخت و نظارهگر فتنهای شد که ولولهاش، گوش دنیا را کر میکرد. حسن اهل صلح نبود. یاران و سپاهیان او گردش جمع شده و او را بازخواست کردند. شورش خوارج را به یاد داری؟ انگار کن همان روز تکرار شده. سجاده از زیر پایش کشیدند و قصد جانش کردند. حسن هیچ نگفت؛ و تو چه میدانی حسن کیست؟ او را با زخم پایش به مدائن بردند و ما نیز پراکنده شدیم.»
عمرو با تعجب به سالم نگاه میکرد. لبخندی زد و گفت: «هرچه بود و هرچه شد، الحمدلله مولایمان حسن زنده است و خار چشم معاویه. تو چه کردی؟ حتماً در دفاع از حسن شمشیر کشیدی و جانت را سپر جان او کردی؟»
سالم هقهق گریهاش را سر داد و بر سر خود کوفت و فریاد زد: «نه، به خدا قسم نه، عمرو، من منِ دست و پاشکسته آن روز بودم و دیدم و دم برنیاوردم. بر او شوریدم که چرا اینگونه کردهای؟ حسن اگر ده تا یار با بصیرت داشت، اگر همچون تویی آن روز در سپاه حسن بودید، گردن فتنه را میشکست. من هم او را مذلالمؤمنین خواندم.» سالم به روی خاک افتاد. عمرو با ناباوری به دوست دیرین خویش مینگریست. سالم در رکاب حسن شمشیر زده و افتخارِ بودن در سپاه او را یافته بود. چه شد که بر حسن بن علی خرده گرفت و او را تنها گذاشت؟ دست سالم را گرفت و او را بلند کرد. خاکهای صورتش را تکاند و با ذهنی مشوش او را نگاه کرد. سالم میگریست و میگفت: «کاش همانجا تمام میشد. بعد از اینکه هیچکس دور و بر حسن نماند و او مجبور به صلح با معاویه شد، چندباری که او را دیدم با همین زبان شکستهام گفتم: السلام علیک یا مذلالمؤمنین. خاک بر دهانم باد! حسن را بگو. اگر یکبار خشم و خرده گرفت. اگر یکبار به ما بیاحترامی کرد. حلم و صبر حسن را نمیتوان نوشت و گفت. حلاوتش را باید چشید. من نور خدا را میدیدم و خاموش نمیشدم. من دیوانه بودم! تحت تأثیر شورشیها و بیبصیرتهای مدینه، حُسن حسن را نمیدیدم.»
عمرو بیدرنگ پرسید: «پس چه شد که حالا پشیمانی؟» سالم لبخندی زد و گفت: «این هم از کرامتهای حسن است. من روزهای پس از صلح بسیار ناراحت و اندوهگین بودم. تصمیم گرفتم نزد حسین بروم و با او حرف بزنم. فکر میکردم شاید حسین بن علی موضع دیگری داشته باشد و با حسن یکدل نباشد و آن را پنهان کرده باشد. به سراغش رفتم و در گوشهای از مسجدالنبی با او صحبت کردم. حسین نیز حسن بود. باورم نمیشد! او برای من بسیار صحبت کرد و من فهمیدم حسن نمیخواسته ننگ اسیری و سپس آزاد شدن از سوی معاویه را به جان بخرد. حسن هوشمندانه جلو رفته و توطئهی معاویه را خنثی کرده است. معاویه داغ یابن الطلقا بودن بر دلش سرد نشده و حال چطور حسن، نوهی آورندهی شریعت راستین و فرزند اولین مسلمان عالم، این ذلت را به جان خود و شیعیان اندکش بخرد و آنها را هم روانهی تیغ کند؟ حسن سیاستمدار خیلی خوبی است. من از چشمان حسین، راز صلح حسن را دریافتم.»
سالم نگاهش را به زمین افکند و ادامه داد: «من از آن روز از روی حسن خجالت میکشم. نمیخواهم او مرا ببیند. نمیتوانم در چشمهایش نگاه کنم. اما دلم برای قرآن خواندنش که تنگ میشود شبها راه خانهاش را در پیش میگیرم و از پشت دیوار گلی، صدای آسمانیاش را میشنوم.»
عمرو سالم را در آغوش گرفت و به او تبریک گفت که حق را یافته است. گفت: «فردا میخواهم برای پرسیدن سؤالاتم نزد مولایم حسن بروم.» انشاءالله میآیی دیگر؟ سالم با تردید نگاهی کرد و گریست. اندکی بعد سرش را تکان داد و لبخند زد. بعد از آن شبِ عزیز، صبح شده بود. سالم وقتی وارد مسجد شد، اینگونه سلام داد: «السلام علیک یا معزالمؤمنین!»