روی صندلی مینشینم و از پشت در شیشهای آشپزخانه زل میزنم به آنطرف خیابان. مشحیدر روی چهارپایه چوبی میایستد و پرچم مشکی را با طناب، روی دیوار نصب میکند. بیاختیار نگاهم روی اسم پرچم خیره میماند. مادر با عجله وارد آشپزخانه میشود. میگوید: «حالا چی میشد میرفتی از تو باغچه سبزی میچیدی؟». نگاهم از روی پرچم و خیابان روستا میچرخد و بهسمت مادر سرم را میگردانم. دستی روی جوشهای ورمکردهی صورتم میکشم: «اونوقت مردم نمیگن پسرش عرضه نداشت؟».
روی صندلی مینشینم و از پشت در شیشهای آشپزخانه زل میزنم به آنطرف خیابان. مشحیدر روی چهارپایه چوبی میایستد و پرچم مشکی را با طناب، روی دیوار نصب میکند. بیاختیار نگاهم روی اسم پرچم خیره میماند. مادر با عجله وارد آشپزخانه میشود. میگوید: «حالا چی میشد میرفتی از تو باغچه سبزی میچیدی؟».
نگاهم از روی پرچم و خیابان روستا میچرخد و بهسمت مادر سرم را میگردانم. دستی روی جوشهای ورمکردهی صورتم میکشم: «اونوقت مردم نمیگن پسرش عرضه نداشت؟».
مادر چادرش را سر میکند. چشمهای درشت و قهوهای رنگش را ریز میکند. میفهمم میخواهد بگوید باز از این حرفها زدی؟ سکوت میکند، دیسهای حلوا را از کنار سماور خاموش برمیدارد. بلند میشوم و نزدیک دیگ خالی نیمه بزرگ میروم. ملاقهی مسی بزرگ داخل دیگ را برمیدارم. یاد پدر میافتم که هر سال با همین ملاقه خورش نذری را هم میزد. در دلم میگویم کاش میتوانستم مثل هر سال دههی اول، خرج شام حسینیه را آشپزخانهمان بدهد. با صدای مادر از افکارم بیرون میآیم: «دسته تیره اومد مگه نمیخوای بیای؟»
به قاب عکس پدر روی دیوار خیره میشوم. چشمانم خیس میشود. صدای بسته شدن درب کوچه را میشنوم. لحظهای بعد مادر را میبینم که آن طرف خیابان پیش بقیه زنهای روستا میایستد و منتظر دسته میماند. جمعیت زیادی دو طرف خیابان ایستاده و منتظرند. با صدای کوبیدن سنج و طبلهای دسته به خودم میآیم. ملاقه را داخل دیگ پرت میکنم. درب شیشهای آشپزخانه را به جلو میکشم و روی پله مینشینم. دسته از سمت بالای روستا وارد خیابان اصلی میشود. آفتاب صورت عرق کردهی تکتکشان را سوزانده بود. انگار رنگی قرمز روی صورتشان ریخته بودند. با نزدیک شدن دسته، سبحان پسر حاجمحمد با عجله از خانهی روبروی آشپزخانه بیرون میآید. داد میزند: «مهدی، بیا دسته اومد».
بهسمتم میآید و از کنارم عبور میکند. لبخند میزند و دستش را برایم تکان میدهد. سرم را تکانی میدهم و جواب سلامش را با سر میدهم. دسته عزاداری جلوتر میآید و او غرق تماشا میشود. دستهای که هر سال عاشوار از روستای تیره به دستگرد میآید و وارد حسینیه وسط آبادی میشود. مادر شربت به دست جلویم ظاهر میشود. چشمانش سرخ است. چادر مشکیاش را جلوتر میکشد. لیوان شربت را از دستش میگیرم و به زردی آن نگاه میکنم. خیره نگاهم میکند: «نون و پنیرا بدون سبزی موند برای شام غریبان».
شربت را یک نفس میخورم. خنکیش زیر پوستم میدود. میگویم: «تا الان نذری غذا میدادیم حالا نون و پنیر و سبزی؟ اهل محل چی میگن؟»
سرم را پایین میاندازم تا نگاهم به صورتش نیفتد. دلم نمیخواهد ناراحتش کنم اما نمیتوانم این غرور لعنتی را کنار بگذارم. مادر با دست چانهام را بالا میگیرد: «حالا یه سال نتونستیم نذری بدیم. اونم بهخاطر بدهیهای بابای خدابیامرزت، قرار نیست اینجوری بمونه».
به زور لبخندی تحویلش میدهم: «ما حتی پول سبزی نداریم، میگی از باغچه بچین».
ـ «چه فرقی داره، سبزیه دیگه».
سکوت میکنم. بعد از مکثی کوتاه ادامه میدهد: «انشاالله واممون که جور شد کارمونو شروع میکنیم. با سود پولی که در میاریم دهه محرم رو نذری میدیم. مثه همون کاری که بابات میکرد».
از کنارش رد میشوم. نگاهم به دسته خیره میماند که پایین روستا میرسد و بهطرف حسینیه میرود. خیابان خلوت میشود. از کنار خیابان بهطرف خانه راه میافتم. آفتاب به وسط آسمان رسیده. برمیگردم و خودم را به جلوی خانه میرسانم. دوباره آه میکشم. از پشت درخت توت کنار آشپزخانه صدایی میشنوم. سرم را برمیگردانم. مهدی و سبحان گوشهی درخت ایستادهاند و چیزی را در جیبهایشان میچپانند. جلوتر میروم و صدای پخ بلندی در میآورم. از جا میپرند. دندان کرم خوردهی سبحان معلوم میشود. میگویم: «ببینم چی قایم کردی؟»
مهدی دستش را بیرون میآورد و چای کیسهای در دستش را نشانم میدهد. لبخند مرموزی میزند. میگویم: «این که قایم کردن نداره».
سبحان با چشمان عسلیاش نگاهم میکند. رو به مهدی میکند و کله تکان میدهد. میگوید: «میخواهیم نذری بدیم».
چشمانم را گرد میکنم: «نذری؟ چی؟»
مهدی ریز میخندد و کف دستش را بهسمت گوش سبحان میگیرد. جوری که نشنوم میگوید: «چه خنگه»
اخم میکنم: «منظورم اینه چطوری؟ شما فسقلیا میتونید چایی بدید؟»
سبحان از پشت تنهی درخت چیزی برمیدارد. لیوانهای کاغذی یک بار مصرف را نشانم میدهد: «آره، میخواهیم نذری بدیم».
ـ «با همین پونزده تا لیوان؟»
مهدی موهای قهوهایاش را از روی پیشانیاش کنار میزند: «پولمون همین بود».
جلوی خندهام را میگیرم و برمیگردم روی پله. از پشت، دستی به کمرم میخورد. برمیگردم. سبحان با التماس میگوید: «آب جوش میخواهیم با قند». جوابش را نمیدهم. دوباره میگوید: «از آشپزخونتون بیار».
پوزخندی میزنم: «تعطیله».
مهدی دستش را به کمرش میزند: «یعن
ی تو عرضه نداری یه آب بذاری جوش بیاد؟»
ـ «برو بابا، فسقلی، میسوزی حوصله ندارم».
سبحان اخم میکند: «فسقلی نیستیم، ما هشت سالمونه».
بعد جلوی آشپزخانه میایستد. لیوانها از دستش روی زمین میافتد. مهدی با اعتراض میگوید: «خنگه، آخه کی لیوانا رو برعکس میگیره؟ کثیف شدن حالا چیکار کنیم؟».
سبحان لیوانها را از روی زمین جمع میکند و درب شیشهای آشپزخانه را به جلو میکشد. از جلوی سینک ظرفشویی اسکاج را برمیدارد و چند تا از لیوانها را میشوید. لبهی لیوانها شل میشود و از گوشه آویزان میشود. مهدی دستش را به کمرش میزند: «خرابشون کردی، دیگه پولم نداریم لیوان بخریم».
سبحان نوچ بلندی میکشد و به استکانهای خالی توی سبد کنار سینک نگاه میکند. با هیجان میگوید: «از این لیوانا برمیداریم بهجای اون خرابا».
سریع سینی گرد بزرگی را از کنار کابینت برمیدارد. با اعتراض میگویم: «دست به اونا نزن، میشکنه».
سبحان دستش را عقب میکشد. زیر چشمی نگاهم میکند. دلم میسوزد. از کابینت چند تا لیوان یک بار مصرف برمیدارم: «اینا از پارسال مونده».
سبحان لبخند پیروزمندانهای میزند. مهدی سر میچرخاند و با هیجان داد میزند: «کتری جوش داره».
سبحان سینی استکانها را روی کابینت میگذارد و چشمهایش را ریز میکند: «میشه یکم آب جوش بدی؟»
سرم را به علامت نه بالا میبرم. سبحان بیتوجه به حرفم بهطرف قندان قند کنار سماور میرود. قندان را داخل یکی از لیوانهای کاغذی میریزد. بهطرف میز چوبی کنار کابینت میرود. دستمال و کاسه روحیها را از رویش برمیدارد. بلند میگویم: «فضولا، به اون دست نزنید».
سبحان بیتوجه به حرفم مهدی را صدا میزند: «بیا اینو ببریم بیرون».
میخواهم مانعش شوم که مهدی سر میز را بالا میگیرد: «نمیخوریمش که، چایی روش میذاریم».
ـ «نه نمیشه، آشپزخونهی ما هرسال غذا میداده، حالا مردم چی فکر میکنن؟»
مهدی لبهایش آویزان میشود. سبحان برقی در چشمانش میزند: «مامانم میگه هر چی برای امام حسین بدی نذری حساب میشه».
حوصله جروبحث ندارم، سرم درد میکند، میخواهم از شرشان خلاص شوم. میگویم: «هیچکی حریف شما دو تا پسرعمو نمیشه».
با بیحوصلگی کتری جوش را روشن میکنم. روی صندلی مینشینم و از پشت شیشه نگاهشان میکنم. مهدی آب جوش را در لیوانها میریزد. سبحان چایهای کیسهای را از توی پاکت در میآورد و چند بار در لیوان میزند. لیوانها را یکییکی در سینی میگذارد و با صدای بلند میگوید: «چایی اباعبدالله، بدو چایی اباعبدالله».
از جایم بلند میشوم تا خردههای قند روی تختهی کابینت را تمیز کنم. ناگهان صدای ترمز ماشین را میشنوم. با عجله جلوی در میروم و سرک میکشم. چند جوان از داخل ماشین دستشان را دراز میکنند. چای را میگیرند و با صدای بلند از بچهها تشکر میکنند. با سرعت از محل دور میشوند. جای ترمز کف آسفالت میماند. نفس بلندی میکشم و خیالم راحت میشود. داخل میروم و مشغول تمیز کردن میشوم. چند لحظهای نمیگذرد دوباره صدایی میشنوم. از پشت در شیشهای سرک میکشم. ماشین نیسان آنطرف خیابان میایستد و برای بچهها دست تکان میدهد. راننده از جلوی ماشین پیاده میشود و جلو میآید. لیوان چای را بر میدارد. از جیبش یک اسکناس پنجاه تومانی در میآورد و به آنها میدهد. دهانم از تعجب باز میماند. نگاهم به لقمههای نون پنیر بدون سبزی، داخلی سینی میافتد. سبحان را میبینم با خوشحالی اسکناس پنجاه تومانی را میگیرد و بهسمت مغازه سوپری چند متر بالاتر میدود. با تعدادی لیوان و چای کیسهای برمیگردد. مهدی با عجله کتری را بهسمتم میگیرد: «آب جوش بده». کتری آب جوش را به مهدی میدهم. چند لحظه بعد دو تا ماشین که بهسمت بالا میروند، جلوی بچهها میایستند و هرکدام چای برمیدارند. ده دقیقه نمیشود که جمعیت حسینیه غذا به دست وارد خیابان اصلی میشوند. اهالی ده با صورتهای سرخ شده نزدیک آشپزخانه میایستند. تعدادی روی پله مینشینند و چای برمیدارند. روی میز تعداد لیوانها بیشتر میشود. درب مغازه را باز میکنم و سماور را روشن. همسایهها یکی یکی روی پله مینشینند. از داخل آشپزخانه چند صندلی میآورم و کنار پله میگذارم. از در پشتی وارد حیاط میشوم و مشغول کندن سبزیهای توی باغچه میشوم. صدای امیر در شلوغی جلوی آشپزخانه در گوشم میپیچد: «چای اباعبدالله». مریم اشعری