کد خبر: ۶۸۲۶
۱۴۰۴/۱۲/۱۷ ۰۱:۰۳

پرنده‌ای که نمی‌میرد‌‌، رها می‌شود

غزه در آفتاب سوزان به درختان زیتونش خیره شده بود و مثل زنی زخمی‌ که دستان گرمش را بر زخمش می‌فشرد تا بر آن التیام بخشد، نفس می‌کشید. هوا پر از نم و بوی تلخ باروت می‌داد. ابرهای خاکستری هر لحظه از صدای مهیب آسمان بر خود می‌لرزید و خورشید از ترس زیر خروارها دود خود را قایم می‌کرد. چقدر این قایم‌باشک‌های دود و خورشید دیگر بعد از این همه سال تکراری و جگرسوز شده بود.

پرنده‌ای که نمی‌میرد‌‌، رها می‌شود

غزه در آفتاب سوزان به درختان زیتونش خیره شده بود و مثل زنی زخمی که دستان گرمش را بر زخمش می‌فشرد تا بر آن التیام بخشد، نفس می‌کشید. هوا پر از نم و بوی تلخ باروت می‌داد. ابر‌های خاکستری هر لحظه از صدای مهیب آسمان بر خود می‌لرزید و خورشید از ترس زیر خروار‌ها دود خود را قایم می‌کرد. چقدر این قایم‌باشک‌های دود و خورشید دیگر بعد از این همه سال تکراری و جگرسوز شده بود. باد گرم انگار دیگر رقصی برای خشک کردن روسری‌های آویزان روی خرابه‌های خانه را نداشت و فقط آرام خود را لای لباس‌ها جا می‌داد. نور خورشید نگاهش را روی پله‌های نیمه خرابه‌ی خانه‌ی عمه انداخته بود و سلما پروانه‌ای خشک شده را در دستانش نگاه می‌کرد و یاد روزی افتاد که پدرش آن را آرام از لای کتاب «حافظه‌ای برای فراموشی» محمود درویش در آورد و گفت: «ببین سلما جان این پروانه هم مثل ما مردم فلسطین حتی بعد از مرگ‌شان هم زیبا هستند.» صدای پدرش هنوز در گوشش چنان آوایی ایجاد می‌کرد که نوعی آرامش همراه با خشم توام بود. آن روز‌ها پدرش معلم مدرسه بود و قهرمان‌های فلسطینی را در لای سطر سطر کتاب‌ها برای دانش‌آموزانش به تصویر می‌کشید. پدرش هر شب قصه‌ی «نبرد‌های مردان از جنس عشق از جنس آتش» را می‌گفت و سلما خودش را پشت پدرش سوار بر اسب خشمگینی می‌دید که از لای دود‌های بلند شده از زمین گم می‌شد. اما رؤیا‌های کودکی‌اش در همان کودکی در جلوی چشمانش تمام شد و پدرش در همان مدرسه به دست همان سربازان اسرائیلی در جلوی چشمان مشکی‌اش مثل رؤیایی ناتمام پرپر شد؛ و حالا روی پله‌ها نشسته بود و مادرش را در بین نور‌های تراش‌خورده روسری شسته شده در لای درختان خاکستری می‌دید که حالا داشت با نگاهش او را امید می‌داد و می‌گفت ما درختان زیتون هستیم هر روز بارورتر می‌شویم و هر روز مقاوم‌تر. این را در کاغذ خونین لای کتاب قرآن مادر در نوجوانی‌اش پیدا کرده بود وقتی در بمباران سال ۲۰۰۰ در انتفاضه دوم شهید شده بود و او همان روز فهمید باید مبارز شود تا مقاومت را مشق کند تا عشق را به تصویر بکشد. اولین بار که فواد را دید در مراسم تشییع پسرعمویش یاسر بود وقتی دستان خونی‌اش را به رخ می‌کشید و رو به آسمان بلند می‌کرد و می‌گفت: «خون‌هایشان تازه است مرد‌ها نمی‌میرند.» آنگاه بود که فهمید چشمانش آتشی بی‌پایان دارد و دلش به‌اندازه‌ی آسمان‌های پر از باروت و فریاد است. همان روز دختر بچه‌ای که هر جا فواد می‌رفت نگاهش را به خودش جلب کرد. دختربچه‌ای حدود پنج ساله با چشمانی به وسعت آسمان غزه، اما پر از سؤال‌هایی که جواب ندارد. موهایش هنوز بوی نرمی کودکی می‌داد ولی لباسش بوی درد و ترس می‌داد. سلما جلو رفت تا به جمعیت نزدیک شود. به حرف‌های فواد که هنوز داشت از مقاومت با دستان خونینش حرف می‌زد گوش می‌داد که صدای آسمان خراش همه را پراکنده کرد و کودک پنج ساله کنار فواد مثل درخت بید می‌لرزید که کنارش رفت و دستش را به‌آرامی کشید و زیر هر دو بازویش پنهانش کرد. صدا که تمام شد از زیر روسری بلندش بیرون کشیدش و به او گفت آرام باش، آرام باش، من سلما هستم. در چشمانش می‌توانست دنیایی از معصومیت از دست رفته‌ای را دید. کودکی که باید با خنده‌هایش زندگی را رنگ می‌زد حالا با اشک‌های بی‌صدا، نقش مرگ را با لرزش اندامش روی دیوار قلبش حک می‌کرد. یواش‌یواش آرام شد و گرمی بدنش دوباره برگشت. آرام گفت می‌خوام برم پیش عمو فواد... سلما سرش را که بلند کرد فواد را دید... با نگاهش فهمید دارد از او تشکر می‌کند و دستان کودک آرام و بی‌صدا در دستان قوی‌اش جا گرفت. فواد گفت اسمش راحیل است و سلما با لبخند رو به راحیل کرد و گفت چه اسم زیبایی... راحیل خندید و با خنده‌اش صورت معصومش تازه مثل یک کودک زیبا شد. فواد با همان صدای با صلابتش سلما را به خودش آورد و گفت: «تو دختر دکتر حارثی؟ درست است؟ پدرت مرد بزرگی بود. من کتاب‌هایش را خوانده‌ام. سلما به ناگهان سرخ شد. گفت: «تو هم تاریخ می‌خوانی؟» فواد لبخند زد و از جیبش یک کتاب کوچک در آورد خواند : «مقاومت فقط اسلحه نیست. مقاومت یعنی حتی اگر تمام دنیا تو را فراموش کنند تو خودت را فراموش نکنی...» آن روز تا غروب حرف زدند درباره عماد مغنیه، سردار سلیمانی و احمد یاسین‌... و کامل تعریف کرد که راحیل چگونه در چهار سالگی یتیم شد و پدر و مادرش را جلوی چشمانش سوزاندند و از همان روز پیش فواد زندگی می‌کند. حالا راحیل دیگر نمی‌ترسید و کنار او نشسته بود و با سنگ‌های روی زمین بازی می‌کرد و مشق مقاومت را با سنگ‌ها تمرین می‌کرد... تابستان بود. جنگ دوباره مثل حس غریب خرابه‌های دل مردم دوباره آغاز شده بود و ویران می‌کرد و دوباره آسمان غزه پر از دود‌های خاکستری بود. حالا سلما دیگر بیست ساله بود و به‌عنوان امدادگر در بیمارستان شفا کار می‌کرد. یک شب فواد با دستان پاره شده و پر خون به بیمارستان آمد. قلبش مثل دیوار‌های ریخته شده‌ی شهر آوا

ری از احساس‌های بی‌کلام بود. فواد را در آن حال می‌دید بیشتر حالش خراب می‌شد. دستانش را با کمک دکتر بخیه زد و او آرام دستانش را پانسمان کرد. گریه دیگر عشق او به فواد را فاش کرده بود و دیگر رسوا شده بود. فواد نگاه نجیبش را از او می‌دزدید و درد را تحمل می‌کرد. آرام و نجیبانه به حرف آمد و گفت راحیل خیلی وقت است که دلش برایت تنگ شده است. فردا میارمش تا تو را ببیند. قند در دلش آب شد و آرام دستانش را روانه‌ی گونه‌هایش کرد تا این آب‌های شور که حالا غمی از دلش را که از جنس عشق بود و دیگر به فواد فهمانده بود را پاک کند. به او گفت شب بیارش، در بیمارستان منتظرش هستم. با صدای محکم ولی دردناک ناشی از بخیه‌های دستانش خداحافظی کرد. غروب که شد منتظرش بود که راحیل از پشت او را بغل کرد و گفت خاله سلما... سلما نگاهش را معطوف به مو‌های بافته شده‌ی راحیل کرد و دستانش را روی نرمی موهایش کشید. نگاهش را که بلند کرد فواد را دید که حلقه‌ای از جنس فشنگ ساختگی به سلما داد و گفت می‌دانی چرا فشنگ:، چون عشق ما هم مثل مقاومت یا منفجر می‌شود، یا هرگز‌... سلما حلقه را در دستانش فشرد. بوی باروت، خون و بوی وطن بود. در عملیات طوفان‌الاقصی فواد به شهادت رسید. سلما وقتی پیکرش را دید به‌جای گریه «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا...» را زمزمه کرد؛ و حالا دیگر یادگارش و راحیلش را در آغوش می‌کشید. صبح جمعه بود و سلما در بیمارستان شفا که حالا در محاصره‌ی اسراییلی‌ها بود در کنار راحیل نشسته بود و نقاشی نیمه کاره‌ی راحیل با ذغال روی زمین را کامل می‌کرد. پرنده‌ای در قفس را آزاد می‌کشید و بوسه‌ای به پیشانی او زد و به داخل بیمارستان رفت تا به مجروحی کمک کند. همین که داخل بیمارستان شد نگاهش دوباره به حلقه‌ی فشنگی فواد افتاد و دستانش را روی آن نشاند. ناگهان صدایی بلند شد صدایی مهیب‌تر از هر رعدی که زمین به خود دیده بود. صدای غرش آهن و بتن فریاد‌های انسان‌های داخل بیمارستان را خاموش می‌کرد. جیغ‌های کودکان از میان آوار به گوش می‌رسید. سلما همچون شبح میان تخت‌های سوخته خود را به بیرون می‌کشاند تا خودش را به راحیل برساند. جان‌ها هنوز در سینه‌ها می‌تپید. سلما خودش را روی زمین می‌کشید و صدای زمین را که گریه می‌کرد زیر این آسمان بی‌ستاره می‌شنید. دختربچه‌ای را دید که کنار مادرش نشسته بود و به صورتش خیره شد. گمشده‌ی او نبود‌... خودش را به‌سختی می‌کشید. نقاشی‌های حک شده روی زمین با ذغال‌ها را دنبال می‌کرد تا شاید پرنده‌ای آزاد شده در قفس را بیابد. دستانش را کشید تا باز بتواند خودش را با تنش همراه کند. نفس دیگر توانای بیرون آمدن از قفسه سینه‌اش را نداشت. پرنده‌ای بی‌جان را یافت. راحیل را با چشمان نیمه بازش یافت. او سفر کرده بود مثل اسمش. دستان نیمه جانش را در دستان راحیل فشرد و همان شعری را خواند که پدرش برایش همیشه زمزمه می‌کرد. ما پرنده‌های قفسیم که صدایمان، ما را از قفس بیرون می‌کشد، آن را می‌شکند و رها می‌شویم. تکه‌های سفید ملحفه‌ها که روزی پوشش بیماران بودند اکنون بر ساختمان فرو ریخته آویزان شده بود مثل پرچم‌هایی در برابر بی‌رحمی آدم‌ها. پزشکان همه بی‌جان می‌سوختند و دانش‌های بشری در این آتش شعله می‌گرفت؛ و سلما می‌دانست داستان تمام نشده این یک فصل بود از کتابی که نسل‌هاست نوشته می‌شود مثل کتاب‌های پدرش.

طیبه سادات حسینی

گزارش خطا