خورشید از پشت ابر بیرون آمد، نسیم خنکی میوزید. صدای کوبیدن چکش به صحفهی آهنی، در حیاط مدرسه پیچید. پریا و پریزاد با لباسهای فرمی که پوشیده بودند، همراه بچهها از کلاس بیرون دویدند. سه دختر همکلاسی پریزاد گوشهای در حیاط، زیر نور خورشید، دور هم روی سنگها نشسته بودند. یکی از آنها که موهای بافته شدهاش از روسری بیرون زده بود، یک لقمه نان و پنیر با کمی سبزی را از جیب جلیقهاش بیرون آورد، با ولع شروع به گاز زدن کرد.

خورشید از پشت ابر بیرون آمد، نسیم خنکی میوزید. صدای کوبیدن چکش به صحفهی آهنی، در حیاط مدرسه پیچید. پریا و پریزاد با لباسهای فرمی که پوشیده بودند، همراه بچهها از کلاس بیرون دویدند. سه دختر همکلاسی پریزاد گوشهای در حیاط، زیر نور خورشید، دور هم روی سنگها نشسته بودند. یکی از آنها که موهای بافته شدهاش از روسری بیرون زده بود، یک لقمه نان و پنیر با کمی سبزی را از جیب جلیقهاش بیرون آورد، با ولع شروع به گاز زدن کرد.
پریزاد با چشمانی گرد شده به پریا نگاه کرد و بعد هر دو بهسمت آنها رفتند. پریا جلوی همان دختری ایستاد که دهانش پُر بود.
ـ مگه نمیدونین امروز، ماه رمضونه؟ شماها روزه نیستین؟
دختر، لقمهاش را قورت داد و در حالی که تکهای نان از گوشه دهانش روی سنگها افتاد، گفت: «روزه کله گنجشکی شدم.» دوست کناریاش، که دامن پُرچین پوشیده بود و بالهای روسریاش را پشت گردنش گره زده بود، یک تکه نان قندی از جیب دامنش بیرون کشید: «روزه برای آدم بزرگاست، ما هنوز بچهایم.»
پریا با کنجکاوی پرسید: «شماها مگه چند سالتونه؟»
دختری که لقمهاش را تمام کرده بود با حرکت انگشت خودش و دو دوست دیگرش را نشان داد.
ـ من ده، این دوازده، اینم سیزده.
پریا دست به سینه ایستاد و خیلی جدی گفت: «خب، شماها هر سه تاییتون تکلیف شدین که. روزه بهتون واجبه.»
همینطور که بر سر روزه و سن تکلیف بحث میکردند، دوباره صدای کوبیدن چکش به صحفهی آهنی شنیده شد. آقای احمدی روی ایوان ایستاد.
ـ بچهها زودتر بیایین سر کلاس.
دانشآموزان وقتی آقای احمدی را روی ایوان دیدند، هر کدام بهطرف درِ آهنی سالن دویدند. پریا مچ دستش را چندین بار خاراند، شانههایش را بالا انداخت و نگاهی به دخترها انداخت که داشتند از در سالن تو میرفتند. اما پریزاد توی ذهنش داشت به این فکر میکرد که مگر سن تکلیف نه سال نیست؟
زنگ آخر وقتی داشتند با هم به خانه برمیگشتند، پریزاد به پریا میگفت: «به نظرت مامان برای افطار چی درست کرده؟» و قبل از اینکه پریا جوابی به این سؤالش بدهد، خودش شروع به پیشگویی کرد.
ـ من احتمال میدم الویه درست کرده باشه شایدم پیراشکی یا کشک بادمجون.
پری ژاکت پشمیاش را پوشیده بود. ملاقه را توی بشقاب روی ایوان گذاشت. لگن مسی را توی بغل گرفت. روی پلهها نشست. چشمانش را محکم روی هم فشار داد. قطرات اشک روی گونههایش سرازیر شد و حلقههای پیاز از بین انگشتانش پشت سر هم توی لگن میافتاد. قابلمه بزرگ داشت جوش میخورد، روی اجاق سنگی که پدر غلامرضا درست کرده بود. بوی سبزی تازه و پیاز توی هوا پیچیده بود.
صدای خنده پریا و پریزاد از توی کوچه آمد. پری لگن مسی را روی پلهها برداشت و قبل از اینکه بچهها برسند بهسمت در رفت. پریا با دیدن دیگ روی اجاق، لبخند زد و کف دستانش را بهم مالید.
ـ سلام مامان عزیزم. چی داری درست میکنی که بوش تا سر کوچه میاد؟
پریزاد دوید سمت اجاق گاز، خم شد و توی دیگ سرک کشید، با دیدن نخود و لوبیاهای در حال قل خوردن، پرید توی هوا.
ـ این همه آش برای خودمونه؟
پری لبخندزنان جلو آمد.
ـ مگه ما چند نفریم که این همه آش رو بخوریم؟ قراره دم افطار بین همسایهها پخش کنیم.
نور خورشید از شیشههای پنجره روی کرسی میتابید. پریا زیر لحاف کرسی خواب بود. اما پریزاد آنطرفتر از پریا، کنار علی زیر کرسی نشسته بود. علی عینکش را زده بود و از توی کتابی که روی کرسی گذاشته بود، چیزهایی یادداشت میکرد. پریزاد دوست داشت علی کتابش را کنار بگذارد و با او همصحبت شود، اما علی غرق کار خودش بود و هر بار که پریزاد میخواست حرفی بزند، هیس آرامی میگفت که یعنی حواسم را پرت نکن.
پری توی حیاط، کنار دیگ بود. پریزاد دلش میخواست برود توی حیاط پای اجاق، اما، چون هوا سوز داشت و پری هم به او اجازه نمیداد. حوصلهی درس خواندن و مشق نوشتن هم نداشت حوصلهاش داشت سر میرفت. توی ذهنش دنبال حرف مهمی میگشت که سر صحبت را با علی باز کند و از تنهایی دربیاید.
یک لحظه مکث کرد و اتفاق مدرسه یادش آمد. این بهترین موضوعی جدیای بود که میتوانست بگوید. چشمانش از هیجان برقی زد. با لحنی که تعجب در آن موج میزد گفت: «بابا راستی اینو برات نگفتم امروز توی مدرسه چند تا از بچهها داشتن روزهخواری میکردن. مگه روزه ماهرمضون واجب نیست؟»
علی اول نگاهش کرد بعد کتاب را از روی کرسی برداشت، انگشتش را لای صفحهای که باز بود گذاشت. چند لحظه به صورت پریزاد خیره شد.
ـ شاید این دوستات هنوز به سن تکلیف نرسیدن دخترم.
پریزاد که انگار منتظر این جواب علی بود، توی حرفش پرید.
ـ پریا ازشون پرسید همهشون به سن تکلیف رسیدهبودن، اما میگفتن روزهی کامل، برای آدم بزرگاست برای همین ما کله گنجیشکی روزه میشیم.
علی چند لحظه به فکر فرو رفت. بعد لبخندی روی لبانش نشست، انگار راه حلی برای این موضوع پیدا کرده باشد. از زیر کرسی بیرون آمد. رفت توی حیاط. آفتاب از روی زمین جمع شده بود و به لبهی دیوار رسیده بود. سوز هوا بیشتر شده بود. علی از پلهها پایین رفت، ملاقه را از دست پری گرفت. خسته نباشیدی به او گفت و مشغول هم زدن آش شد.
ـ یه فکری به ذهنم رسیده اگه موافق باشی انجامش بدیم.
گونهها و نوک بینی پری قرمز شده بود. روی تکه سنگ کنار اجاق نشست، دستانش را روی بخار دیگ گرفت.
ـ چه فکری؟
علی همانطور که ملاقه را در دیگ مسی میچرخاند نگاهی به پری انداخت.
ـ پریزاد میگه بچههای مدرسهشون روزه نمیشن، نظرت چیه یه روزم به بچههای مدرسه توی مسجد افطاری بدیم؟
لبخند دلنشینی روی لبان پری نقش بست.
ـ خب چرا همین امشب افطاری بهشون ندیم؟
علی انگار دو دل شده باشد. نگاهی به دیگ آش انداخت،
کمی مِنمِن کرد.
ـ خب اینو، چون نیت کردی بین همسایهها پخش کنی، بزار به نیتت عمل کنیم. امشب من با آقای احمدی مدیر مدرسه صحبت میکنم برای فردا یا پس فردا به بچهها بگه که دم افطار بیان مسجد. اینطور بهتر نیست؟
پری لبخند رضایتمندی زد. از روی تکه سنگ بلند شد و رفت سمت ایوان. کیسهی کاسههای یکبار مصرف را برداشت و بهسمت اجاق گاز برگشت.
پریا و پریزاد سینی به بغل از در مدرسه قدیمی بیرون رفتند. اولین خانهای که در زدند، خانهی غلامرضا بود. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که غلامرضا دوید جلوی در.
ـ کی... کی... کیه؟
همین که در را باز کرد و بوی آش به دماغش خورد خندید، دست برد و یک کاسهی آش از توی سینی برداشت، همانجا جلوی در سرکشید. بعد با پشت دست، دور دهانش را پاک کرد. پریا و پریزاد با دیدن این صحنهی بلند خندیدند.
غلامرضا همراه آنها شد، جلوتراز آنها میدوید و زودتر در خانهها در میزد و با صدایی بلند میگفت: «بی... بی... بیایید آ... آ... آش ب... ب... بگیرین.»
بعد از افطار علی همراه پری، پریا و پریزاد بهسمت مسجد قدیمی روستا رفتند. پس از نماز جماعت و سخنرانی، مردم کمکم پراکنده شدند.
آقای احمدی، مدیر مدرسهی روستا به همراه چند نفر دیگر برای جمع کردن سجادهها در مسجد مانده بود. علی از روی منبر پایین آمد و به سمت او رفت. لبخند زد.
ـ سلام آقای مدیر. یه عرضی داشتم.
آقای احمدی سجاده سبز رنگ را لوله کرد و روی زمین گذاشت.
ـ اختیار دارین حاجآقا. امر بفرمایید شما.
علی نگاهی به در ورودی مسجد انداخت.
ـ اگر موافق باشین، فردا شب یا پس فردا شب، یه برنامهی افطاری توی مسجد برای بچههای مدرسه بزاریم. یک جلسهی کوچیک هم دربارهی اهمیت نماز و روزه و اینکه روزه یعنی چه؟
آقای احمدی که از این پیشنهاد علی هم متعجب و هم متأثر شده بود، لحظهای فکر کرد و با لبخند گفت: «به روی چشم حاجآقا، هر زمان شما صلاح میدونین من توی مدرسه به بچهها اعلام کنم.»
قبل از اینکه علی تاریخ دقیق را بگوید. آقای احمدی با برقی که در چشمانش بود ادامه داد.
ـ اصلاً همین فردا به بچهها اعلام میکنیم که برای پس فردا همهشون روزه باشن. انشاءالله که قدمتون برای این روستا پر خیر و برکت باشه حاجآقا.
شور و هیجان افطاری توی مسجد، بین بچههای مدرسه پیچیده بود. همه دور پریا و پریزاد حلقه زده بودند ساعت آن را میپرسیدند، بعضیها هم اصرار داشتند بدانند افطاری چیست. اما پریا و پریزاد خودشان هم نمیدانستند.
خورشید هنوز توی آسمان بود که ماشین علی وارد جادهی روستا شد. بوی کباب و برنج توی کابین ماشین پیچیده بود. روی صندلی عقب و توی صندق، پُر از ظرفهای یکبار مصرف بود.
پردهی سبز وسط مسجد را گوشهی دیوار جمع کرده بودند. یک سر سفره دست پریا بود و یک سرش دست پریزاد. از اینطرف تا آنطرف سفره را پهن کردند. مادر غلامرضا و دختر زرین جان، سبدهای سبزی را توی سفره میچیدند. بهمحض رسیدن ماشین علی، پری و آقای احمدی به همراه همسرش خانم ناهیدی از مسجد بیرون رفتند. از صندوق و صندلیهای عقب پلاستیک ظرفهای غذا را برداشتند و به مسجد برگشتند.
پریزاد کنار هر ظرف غذا، یک قاشق و چنگال میگذاشت. پریا هم پیازهای قاچشده را توی سفره چید.
صدای اذان مغرب که از گلدستههای مسجد بلند شد، سروکلهی بچههای مدرسه هم پیدا شد. بعد از خوردن افطاری و جمع کردن سفره، علی رو به بچهها کرد که بروند وضو بگیرند. خودش توی محراب نشست. با آمدن چند مرد به مسجد، علی به پریا اشاره کرد تا دوباره پردهی سبز وسط مسجد را روی ریل پهن کند.
در دو طرف پرده، صفها تشکیل شدند. بچههای مدرسه هر کدام کنار پدر و مادرهایشان ایستادند، هر دو دستشان را کنار گوشهایشان آماده نگه داشته بودند و منتظر بودند تا علی قامت ببندد. لبخندی از شادی روی لبان همه بود، حتی غلامرضا که مُهرش را توی دست گرفته بود و پشت سر هم آن را میبوسید.