کد خبر: ۶۸۰۸
۱۴۰۴/۱۲/۰۲ ۰۲:۳۸

با من حرف بزن/ کسی خانه نیست

جمله‌ی کسی خانه نیست از دوازده سالگی با من بوده است؛ از روزی که سر زنگ املا معلم کلاس پنجم ابتدایی بازخواستم کرد که: «چرا دفترت رو نیاوردی؟» و ازم خواست به خانه زنگ بزنم تا دفترم را بیاورند. سرم را پایین انداختم و در جوابش با شرم گفتم کسی خانه نیست.

با من حرف بزن/ کسی خانه نیست

حتی فکرش هم تنم را می‌لرزانَد. چطور می‌توانم ازدواج کنم وقتی باخودم عهد بسته‌ام؟ پیشنهاد امروز یاسمن، من را پرتاب کرد به سال‌ها پیش. گفتم: «کسی خانه نیست» و فوراً کیفم را برداشتم و از کلاس بیرون آمدم.

جمله‌ی کسی خانه نیست از دوازده سالگی با من بوده است؛ از روزی که سر زنگ املا معلم کلاس پنجم ابتدایی بازخواستم کرد که: «چرا دفترت رو نیاوردی؟» و ازم خواست به خانه زنگ بزنم تا دفترم را بیاورند. سرم را پایین انداختم و در جوابش با شرم گفتم کسی خانه نیست. پدرومادرم چند ماهی بود از هم جداشده بودند. خانه‌مان متروکه شده بود ومن در حال تجربه کردن عمیق‌ترین نوع از بی‌پناهی بودم. برگه‌ای از دفتر ریاضی کندم و تا آخر سال توی همان برگه‌های پخش‌وپلا املا نوشتم. هر برگه را یک جا و توی یک خانه جا می‌گذاشتم. یک سال طول کشید تا مامان خودش را جمع‌وجور کند وخانه اجاره کند. اما دیگر خانه، خانه نشد! من و نسرین پیش مامان ماندیم ونادر رفت پیش بابا. قسم می‌خورم روزی که نادر با آن چمدان کوچک سوار ماشین بابا شد و از پشت شیشه برایم دست تکان داد یک‌دفعه احساس کردم حفره‌ی بزرگی توی قلبم ایجاد شد که هنوز بعد از هشت سال با هیچ چیزی پر نشده. همان موقع با خودم عهد بستم هیچ‌وقت ازدواج نکنم تا بچه‌ای آواره نشود.

حالا در آستانه‌ی بیست سالگی از هر نوع از رابطه‌ی عاطفی می‌ترسم. هجده ساله بودم که یک روز چند تا لباس سبک، یک کیف کوچک لوازم آرایش و شارژر موبایلم را توی کوله پشتی سیاهم ریختم و از جایی به نام «خانه» بیرون زدم.

ما ساکن کاشان بودیم و من دانشگاه بندرعباس قبول شده بودم. توی برگه‌ی انتخاب رشته، خودم عمداً دورترین جا‌ها را زدم. درسم خوب بود و می‌دانستم دانشگاه‌هایی که اولویت اول تا پنجم انتخاب کرده‌ام قبول می‌شوم. به بندرعباس که رسیدم انگار وارد دنیای تازه‌ای شده بودم. فقط به نسرین زنگ زدم وگفتم: «رسیدم! حالم خوبه؛ نگرانم نباش» و بعد سیمکارتم را ریزریز کردم و ریختم توی دریا.

از همه خسته بودم وبیشتر از همه از پدر و مادرم. آنها که با عشق ازدواج کرده بودند و بعد از سه تا بچه تازه یادشان آمده بود با هم تفاهم ندارند. از وقتی یادم می‌آید تا وقتی کارنامه‌ی پنجم را گرفتم توی خانه‌مان همیشه دعوا بود. وقت و ساعت مشخصی نداشت. صبح زود که بابا کت و شلوار می‌پوشید تا برود اداره، ظهر که از سر کار برمی‌گشت، شب، نصفه شب یا حتی وسط روز که مامان زنگ می‌زد اداره تا به بابا بگوید شب مهمان داریم و خرید کند. همان پشت تلفن سر اینکه لیستی که برای بابا پیامک می‌کرد دقیق و درست خریداری شود یا اینکه شب چی بپزد صدای داد وفریادشان بلند می‌شد. اگر بابا می‌گفت همان چلومرغ کافی است مامان فریاد می‌زد: «چطور دفعه قبل که خواهر خودت اومد، زور کردی که فسنجون هم درست کنم؟» و بابا پشت تلفن می‌گفت: «چون خواهر و شوهرخواهر من ارزشش رو دارن؛ نه مثل شوهرخواهر تو که از صد کیلومتریِ نزاکت رد نشده» مامان جیغ و داد می‌کرد و تلفن را بی‌خداحافظی قطع می‌کرد. صورتش را بین دست‌هاش پنهان می‌کرد و از ته دل گریه می‌کرد. بعد به خاله یا هر بخت برگشته‌ای که قرار بود شب مهمان‌مان باشد زنگ می‌زد وبهانه‌ای جور می‌کرد و مهمانی را به هم می‌زد. بدی‌اش این بود که اکثر مواقع این «من» بودم که تب داشتم، یا حالت توهم و دل‌پیچه داشتم یا از همین ویروس جدیده گرفته بودم که اتفاقاً خیلی هم واگیردار بود!

بعد‌ها بار‌ها به این فکر کردم چرا مامان همیشه از من مایه می‌گذاشت و با همان عقل نوجوانی به این نتیجه رسیدم که، چون من از نسرین و نادر بزرگ‌تر بودم و مامان می‌دانست حواسم هست اگر مامان‌بزرگ‌ها، عمه‌ها یا خاله‌ها پرسیدند: «نرگس جان! چی شد که مهمونی نیومدید؟» فوراً صورتم را توی هم بکشم و بگویم: «من خیلی مریض بودم».

من هیچ‌وقت درست وحسابی نفهمیدم مشکل اصلی مامان و بابا چی بود که دو تا آدم تحصیل‌کرده با موقعیت اقتصادی و اجتماعیِ خوب نتوانستند حلش کنند. نفهمیدم مشکل چی بود که یک سال قبل از طلاق شان، مامان هر شب چهار پنج تا قرص می‌خورد تا بتواند بخوابد و مامان‌بزرگ می‌گفت: «مریم! یه نگاه توی آینه بکن مادر! صورتت پف کرده و رنگت شده عینهو زردچوبه؛ اینقد این قرص‌های وامونده رو نخور» ومامان اشکش را با گوشه‌ی روسری‌اش پاک می‌کرد و به ما سه تا نگاه می‌کرد که مامان‌بزرگ ادامه ندهد. آن‌وقت مادربزرگ بلند می‌شد سینی فنجان‌های خالی را می‌بُرد توی آشپزخانه و زیر لب غر می‌زد: شما دو تا اگه ملاحظه‌ی این 

طفل معصوم‌ها رو می‌کردید که روزگارشون رو جهنم نمی‌کردید!»

کلاس چهارم بودم که کم‌کم دیرآمدن‌‌های بابا شروع شد. صبح قبل از اینکه ما بیدار شویم آهسته در را می‌بست و می‌رفت و شب وقتی چراغ‌ها را خاموش کرده بودیم هر چه خریده بود آرام توی آشپزخانه می‌گذاشت و می‌رفت توی اتاق خواب و در را می‌بست. مامان یک پتوی نازک توی پذیرایی پهن می‌کرد و همان‌جا می‌خوابید. اولش فقط جمعه‌ها بابا را می‌دیدیم ولی دو سه بار که مامان غر زد یک روز هم که خانه هستی یا پای تلویزیونی یا سرت توی گوشی است، بابا جمعه‌ها هم خانه نماند. صبح زود به بهانه‌ی کوه، از خانه بیرون می‌زد و بعد معلوم می‌شد رفته خانه‌ی مادرش خوابیده و باز دعوا و دادوبیداد بود که خانه را بر می‌داشت.

حاضرم قسم بخورم که مامان، عاشق بابا بود. هر شب قبل از آمدنش پشت پنجره انتظارش را می‌کشید ولی همین که صدای دزدگیر ماشین بابا می‌آمد می‌دوید توی رخت‌خوابش و پتو را روی سرش می‌کشید. بابا هم مامان را دوست داشت. از ابراز علاقه‌های نصفه نیمه‌اش به قول خودشان توی «زمان آتش‌بس» معلوم بود.

مامان، پر جنب و جوش و گرم بود و بابا عاشق سکوت و آرامش. مامان فریاد می‌زد که دیده شود و بابا از فریاد فراری بود. مامان دلش می‌خواست هر هفته مهمان داشته باشد یا مهمانی برود، بابا می‌خواست آخر هفته بنشیند توی خانه و در کمال آرامش مستند حیات وحش ببیند. مامان دوست داشت توی تونل کندوان جیغ بزند و بلند بخندد، بابا شیشه‌ها را بالا می‌داد و می‌گفت: «از نزاکت به دوره!» مامان دوست داشت بابا از رنگ موی جدیدش به وجد بیاید و از زیبایی‌اش تعریف کند اما بابا بلد نبود. نهایتش می‌گفت: «مبارک باشه» و می‌رفت دست و رویش را بشوید تا ناهار بخورد و بنشیند سر پرونده‌های عقب افتاده.

توی خوابگاه دانشگاه دولتی بندرعباس، همه جور آدمی دیدم ولی با هیچ‌کدام نتوانستم ارتباط بگیرم. می دانستم پدر و مادرم عاشق هم بودند و بعد از ده سال زندگی مشترک به نقطه‌ای رسیدند که مامان گفت: «مِهرم حلال؛ جونم آزاد» و بابا گفت: «فکر کردی بهتر از من میاد سراغت؟ بفرما! راه باز و جاده دراز»

امروز که یاسمن شماره خانه‌مان را خواست تا من را برای برادرش خاستگاری کند تنم لرزید. گفت برادرش هم کار دولتی دارد هم خانه هم ماشین. من چطور می‌توانم با این ذهنیت خراب، به ازدواج و تشکیل خانواده فکر کنم؟ اگر من و همسر آینده‌ام نتوانیم با هم «حرف» بزنیم، «خانه» به چه دردمان می‌خورد؟

پاسخ روانشناس/ زهرا کیایی: 

روایت نشان می‌دهد با دختری روبرو هستیم که زخم اصلی زندگی‌اش «طلاق» نیست، بلکه حس عمیقِ بی‌پناهی بعد از فروپاشی خانواده است. جمله‌ی تکرارشونده «کسی خانه نیست» تبدیل به یک باور درونی شده؛ باوری که می‌گوید تکیه‌گاه‌ها ناگهان ناپدید می‌شوند و امنیت دوام ندارد. کودکی که وسط دعوا، گریه‌های مادر، دور شدن پدر و جدا شدن برادر بزرگ می‌شود، یاد می‌گیرد احساساتش را پنهان کند و زودتر از سنش قوی باشد، اما در درونش ترس از صمیمیت شکل می‌گیرد. او ناخودآگاه ازدواج را مساوی تکرار همان آشوب می‌بیند، نه فرصتی برای ساختن رابطه‌ای متفاوت. فرار به شهر دور، قطع ارتباط، و دوری از خانواده بیشتر شبیه بی‌حس کردن درد است تا درمان آن. مشکل او ناتوانی در دوست داشتن نیست؛ ترس از وابسته شدن و دوباره آسیب دیدن است. وقتی کودک شاهد رابطه‌ای پرتنش بوده، ذهنش نتیجه می‌گیرد «عشق آخرش به جدایی می‌رسد»، در حالی که این فقط تجربه اوست نه قانون زندگی. نکته‌ی امیدوارکننده این است که او آگاه است و سؤال می‌پرسد؛ همین یعنی آمادگی رشد دارد. ازدواج سالم بر پایه‌ی گفتگو، احترام و مهارت حل اختلاف ساخته می‌شود، نه صرفاً عشق اولیه. کسی که از گذشته زخمی است اگر پیش از تعهد، خودش را بشناسد و کمک تخصصی بگیرد، حتی می‌تواند رابطه‌ای آگاهانه‌تر از دیگران بسازد. ترس او دشمنش نیست؛ علامتی است که می‌گوید باید آهسته‌تر و هوشیارتر جلو برود، نه اینکه برای همیشه در را به روی رابطه ببندد. خانه‌ی امن از بیرون پیدا نمی‌شود، در شیوه ارتباط دو نفر ساخته می‌شود. گذشته توضیح می‌دهد چرا می‌ترسیم، اما مجبورمان نمی‌کند همان داستان را تکرار کنیم.

گزارش خطا