کد خبر: ۶۷۶۰
۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ۱۵:۴۶

خاطراتم بوی خون می‌دهد

صفحات را یکی پس از دیگری به امید حتی یک خط دیگر از او ورق می‌زنم. اما دریغ و افسوس! دفتر زندگیش در همین‌جا بسته می‌شود. چند ماه مانده به انقلاب! حسرت دیدار امام به دلش ماند. اگرچه حالا در کنار اوست. حالا من مانده‌ام و خاطراتی که بوی خون می‌دهد. خاطراتی که باید تبدیل به کتاب شود تا همه بخوانند و بدانند امام و یارانش چه رنجی کشیدند تا ما آزاد و سربلند باشیم.

 

خاطراتم بوی خون می‌دهدکرکره‌ی مغازه که بالا می‌رود، در را باز می‌کنم. مثل هر روز بوی خوش کاغذ توی بینی‌ام می‌پیچد و با «بسم‌الله» وارد می‌شوم. این کتاب‌فروشی کوچکِ روبروی دانشگاه تهران را بیشتر از هر مکان دیگری در دنیا دوست دارم. آقاجان یک ماه قبل از اینکه خدابیامرز شود و ما را به قصد سفر آخرت ترک کند، خودش یک روز دستم را گرفت و برد محضر، بعد سند شش دانگ این کتاب‌فروشی را به نامم زد. دلش می‌خواست اینجا به کسی برسد که ارزشش را بداند و همین‌طور که هست، نگهش دارد. می‌ترسید اگر دست پسرخاله فرشید به اینجا برسد، همان روز اول کتاب‌هایش را به کیلویی‌ها بفروشد و تبدیلش کند به گیم‌نت یا کافی‌نت! آقاجان از جوان‌هایی که تمام وقت‌شان را پای کامپیوتر به بازی و وقت تلف کردن می‌گذرانند، بدش می‌آمد. برعکس خوب از عشقی که به این کتاب‌ها داشتم و دارم باخبر بود و به این خاطر تحسینم می‌کرد و همیشه می‌گفت‌: «این علاقه ارث پسرم رضاست که به تو رسیده، هر چه باشد بچه‌ی حلال‌زاده یا به دایی‌اش می‌رود یا به خاله‌اش!»

به گفته‌ی آقاجان، دایی رضا خدابیامرز هم عین من عاشق درس و کتاب بود. انقدر که اتاق بالای کتاب‌فروشی را مرتب کرده بود و خیلی از شب‌ها همین‌جا می‌خوابید. گاهی اوقات هم با دوستانش در اتاق بالای کتاب‌فروشی جمع می‌شدند و از درس گرفته تا شرایط اجتماعی و اوضاع نابسامان مملکت در زمان شاه بحث و گفت‌و‌گو می‌کردند. به قول مامان همین کار‌ها باعث شد بوی قرمه‌سبزی کله‌اش به مشام ساواکی‌ها برسد و دستگیرش کنند.

امروز بالأخره می‌خواهم بروم سراغ انباری کتاب‌فروشی! از مامان شنیده‌ام هنوز بخشی از وسایل دایی رضا آن‌جاست. از همان روزی که خبر مفقود شدن دایی را آوردند، آقاجان سکته کرد و دچار بیماری قلبی شد. دیگر حتی تحمل دیدن وسایل دایی را هم نداشت. به همین خاطر تا ممکن بود کسی یا حرفی از او نمی‌زد یا زود از کنار خاطراتش رد می‌شد.

تابلوی «بسته است» را می‌گذارم روی شیشه و بعد از اینکه در را قفل کردم یک‌راست می‌روم توی انبار! همه جا پر است از تار عنکبوت و این یعنی یک نظافت جانانه در برنامه‌ی کاری امروز من. برمی‌گردم بیرون و سطل آب و جاروی زمین‌شوی و مایع شستشو را که از دیروز آماده کردم می‌آورم و لباسم را با پیراهن و شلوار کهنه‌ای که از خانه آورده‌ام تعویض می‌کنم و موهایم که بعد از فوت آقاجان پسرانه کوتاه‌شان کردم، توی روسری می‌بندم. پنجاه روز از مرگ آقاجان می‌گذرد و امروز بالأخره وقتش رسیده ترتیب این انباری را بدهم. اولین قدم خارج کردن جعبه‌های کتاب است که بیشترشان باز نشده! دلم می‌خواهد هرچه زودتر به وسایل دایی رضا برسم و جواب کنجکاوی‌های بی‌جواب تمام این سال‌هایم را بدهم.

روز به نیمه رسیده ولی هنوز کلی وسیله در انباری جامانده و بعید نیست اگر در یکی دو حرکت بعدی کمرم از وسط به دو نیم شود. مانده‌ام آقاجان چطور این همه جعبه و وسایل ریز و درشت را در این پانزده متر انباری جا داده؟! یک‌باره چشمم به یک چمدان سبزرنگ چرمی می‌خورد که با چیزی شبیه به دو کمربند قهوه‌ای رنگ بسته شده است. خوب که نگاه می‌کنم تصویری تار از دوران کودکیم به خاطر می‌آورم. از چمدانی با همین شکل و ترکیب، اما به رنگ قهوه‌ای سوخته در خانه‌ی آقاجان که پر بود از عکس‌های قدیمی و کنار آنها کت و شلوار دامادی آقاجان که نگه داشته بود تا به داماد‌ها و بعد به نوه‌هایش نشان دهد و بگوید در عهد شباب چقدر خوش‌سلیقه و خوش‌اندام بوده و همین باعث شده تا دختر یکی یکدانه‌ی تاجر خوش‌نامی را در همان نگاه اول یک دل نه صد دل عاشق خودش کند و دست آخر پای سفره‌ی عقدش بنشاند.

جلو می‌روم و اگرچه با احتیاط، اما مشتاقانه چمدان را باز می‌کنم. هنوز پر است از اعلامیه‌هایی که دیگر تقریباً رنگ‌شان پریده و چیزی نمانده بپوسند. این بهترین نشانه است که بفهمم چمدان متعلق به دایی رضاست. محض رفع خستگی هم که شده، همانجا روی تکه روزنامه‌ای می‌نشینم و دسته‌دسته اعلامیه‌ها را از چمدان بیرون می‌آورم. همگی مربوط به امام است. خدا می‌داند آن سال‌ها دایی یا شاید آقاجان کجا پنهان‌شان کرده بودند که به دست ساواکی‌ها نیوفتاده! با دیدن این اوراق با ارزش که خدا می‌داند جان چندین انسان شریف برای تهیه‌شان به خطر افتاده، خیال می‌کند مسافر زمان شده‌ام و به گذشته‌ی پر افتخار مردم سرزمینم سفر کرده‌ام.

اما در میان کاغذ‌های اعلامیه، چشمم می‌خورد به یک دفترچه‌ی سیاه‌رنگ و نسبتاً قطور! بازش که می‌کنم یک عکس خانوادگی از بین اوراقش روی زمین می‌افتد. همه هستند. آقاجان و خانم جان! مامان و خاله مریم! دایی رضا هم هست. درست در مرکز عکس نشسته و شادمانه لبخند می‌زند. از آنها که تمام دندان‌های آدم را به نمایش می‌گذارد. ناخودآگاه چشم‌هایم از دیدنش پر از اشک می‌شود. من هیچ‌وقت ندیدمش! نه من و نه باقی نوه‌های این خانواده! پسر بزرگ آقاجان و خانم جان بوده و قبل از عروسی خواهرهایش توسط ساواک به شهادت رسیده و هیچ‌وقت مزارش مشخص نشده! سال‌های سال پدر و مادر و خواهرهایش هیچ قبری نداشتند که کنارش بنشینند و برای پاره‌ی جگرشان عزاداری کنند.

دفتر را باز می‌کنم و از اولین جملات می‌فهمم این دفترچه‌ی خاطرات آخرین سال‌های زندگی دایی رضاست. این یعنی امشب قرار نیست خواب به چشم‌هایم بیاید. تنها کاری که باید بکنم این است که نگذارم کسی به‌خصوص مامان که چندوقتیست فشار خونش با کوچک‌ترین تنش عصبی بالا می‌رود، از آن خبردار شود.

بعد از شام اولین کاری که می‌کنم بازگشت به اتاقم و بهانه کردن خستگیست. اگرچه انقدر خسته هستم که اگر سرم را روی بالشت بگذارم بدون معطلی بیهوش می‌شوم؛ ولی هر طور هست خودم را جمع‌وجور می‌کنم و شروع می‌کنم به خواندن‌‌! از اولین عبارت‌‌‌، به نام خدا‌:
«به نام خدا»
امروز وارد دانشگاه تهران شدم‌. جایی که همیشه از توی مغازه‌ی آقاجان نگاهش می‌کردم و به خودم قول می‌دادم بالأخره با رتبه‌ی عالی واردش شوم‌. حالا بالأخره دانشجو شدم و با خودم عهد بسته‌ام تا دکترای ادبیات پیش بروم‌. از وقتی بچه بودم بساط شعر و شاعری توی خانه‌‌مان پهن بود‌. آقاجان لیلی و مجنون نظامی می‌خواند و خانم جان مثنوی معنوی را با لهجه‌ی شیرین عربی‌‌! خانم جان اصالتاً اهل نجف است و از عراق به ایران مهاجرت کرده‌‌! آن هم فقط به‌خاطر دلدادگی‌اش به طلبه‌ی جوان ایرانی که برای تحصیل علوم دینی به نجف رفته بوده و به‌خاطر بیماری پدرش مجبور شده درس و بحث را نصفه و نیمه بگذارد و برگردد ایران‌‌! اما نه دست خالی و تنها‌‌! با همسری که به قول خودش هنوز در چهل و دو سالگی مثل خورشید تازه طلوع کرده می‌درخشد و الی‌الابد قرار است در ایام شباب باقی بماند‌‌!


اوایل دلم می‌خواست دکتر شوم و بیماری سرفه‌ی خانم جان را درمان کنم‌. اما دیدم دکتر برای درد جسم آدم‌ها زیاد است‌. باید دنبال دارویی باشم که روح تشنه را سیراب کند‌. راه شفای روح آدمی در رسیدن به کیمیایی به نام عشق است‌. همان چیزی که مجنون بیت به بیت نظامی دنبالش می‌گردد و حافظ تمام دیوان را در وصفش می‌نویسد‌. 
روز به روز همراه حال و احوال دایی رضا در این سه ساله‌ی آخر عمرش می‌شوم تا بالأخره ماجرا برایم جالب می‌شود‌.


«تازه با حسین آشنا شده‌ام‌. پسر نترسیست‌. دیشب آمد خانه‌مان که کتابم را پس بدهد ولی یک‌دفعه متوجه شدم لای اوراق کتاب یک اعلامیه‌ی آقای خمینی گذاشته‌‌! کلمات این مرد انقدر قوی و محکم است که تن و بدن آدم را می‌لرزاند‌. شاید اگر آقاجان هم به‌خاطر بیماری پدرش مجبور نمی‌شد برگردد ایران و همان‌جا درسش را تمام می‌کرد و روحانی دین می‌شد‌‌‌، آن‌وقت شاید با او حشر و نشر داشت‌. خوش به حال آن‌ها که آقا را از نزدیک دیده‌اند‌‌! هرچه باداباد‌‌! می‌خواهم به حسین بگویم من هم با آن‌ها هستم‌. تا آخرش‌‌! کلمات این مرد آدم را یاد قرآن می‌اندازد‌. او همان بارانیست که نیما یوشیج درباره‌اش می‌پرسد و به انتظارش نشسته‌:
ـ قاصد روزان ابری داروگ‌‌‌، کی می‌رسد باران؟


تا خودِ صبح می‌خوانم و با وجود سوزش چشم‌هایم که نیاز به عینک جدید دارد؛ متوقف نمی‌شوم‌. اما دست آخر خواب چیره می‌شود و از حال می‌روم‌. خدا را شکر مادر همیشه به در بسته‌ی اتاقم احترام می‌گذارد و وارد نمی‌شود‌. به همین خاطر متوجه دفتر خاطرات دایی رضا که روی میز کنار تختم جا خوش کرده نمی‌شود‌. از خواب که بیدار می‌شوم و صبحانه می‌خورم‌‌‌، به بهانه‌ی کتاب‌فروشی راهی کتاب‌خانه‌ی محل می‌شوم که هم آرام است و هم کسی مزاحمم نمی‌شود‌. خاطره‌نگاری‌های دایی رضا را تا چند وقت بعد از رفاقت با حسین و ورودش به گروه دوستان او خوانده‌ام و حالا دوباره باقی‌اش را ادامه می‌دهم‌:


«بدشانسی آوردم‌. از چند وقت پیش به سهند شک کرده بودم و مراقب بودم که چیزی از تحرکات ما متوجه نشود ولی بالأخره یک‌جا بند را آب دادم و دست‌مان برایش رو شد‌. نتیجه‌اش شد دو هفته دستگیری من که در مورد حسین به بیشتر از یک ماه رسیده و هنوز پیدایش نشده‌‌! خدا را شکر این دفترچه جایش امن بود وگرنه تمام خط و ربط‌مان لو می‌رفت‌. ولی عقل جن هم به‌جای این دفترچه نمی‌رسد‌. کسی از آن نگهداری می‌کند که خودش در لانه‌ی زنبور زندگی می‌کند‌. کسی که حتی 

اسمش را در این مرقومه هم نمی‌آورم تا الی‌الابد در سلامت بماند.

توی آن زندان خراب شده‌ی کمیته، هر روز آدم هزار سال می‌گذرد. خصوصاً برای تازه‌کار‌هایی مثل من که نمی‌دانند زندان چیست و تنها حبسی که در عمرشان کشیده‌اند، آغوش گرم پدر و مادر بوده! انقدر کف پایم شلاق زده‌اند که انگار بادمجان کف پایم سبز شده! با وجود اینکه چند روز از آزادی‌ام، آن هم با وساطتت شوهرخواهر همسایه‌ی دیوار به دیوارمان که در بخش اداری ساواک کار می‌کند و در عوض سه تا از النگو‌های عتیقه‌ی خانم جان رضایت داد تا الکی خودش را فامیل ما جا بزند و از زندان آزادم کند. با وجود همه‌ی بدبختی‌هایی که به سرم آورده بودند، دلم نمی‌خواست حسین و حبیب را تنها بگذارم. کاش من هم یک برادر مثل آنها داشتم. اگرچه روز عید غدیر که هنوز گرفتار نشده بودیم با هم عقد اخوت خواندیم و به هم قول دادیم هر کدام‌مان که زودتر رفت بهشت دست دو تای دیگر را هم بگیرد و با خودش ببرد. البته آنها نباید زیاد روی من حساب کنند. چون آنها کجا و من کجا! من تازه دارم می‌فهمم فرق مرگ در حریت و زندگی در ذلت که امام حسین از آن سخن می‌گفت چیست. خدا کند آخر کار من هم عاقبت به خیر شوم.»

این اولین بازداشت او خیلی زود به دومین و سومین می‌رسد. همه را به‌طور کامل با دلیل توضیح داده و از فعالیت‌هایش در دانشگاه، مسجد و محافل انقلابی گفته! بالأخره به برگه‌ای می‌رسم که یک پنجه‌ی خونین در آن حک شده و لمسش حتی پس از گذشت چهل و اندی سال تنم را می‌لرزاند.

«این خون حسین است که روی برگه نشسته! بالأخره شهیدش کردند! توی خیابان جلوی چشم خودم تیر خورد. جسم نیمه‌جانش را کول کردم و تا خانه‌ی سیده خانم بردمش. همان‌جا برایش دکتر آوردیم ولی دیگر دیر شده بود. دفترم را از سیده خانم گرفتم و دست خونی را زدم روی کاغذ تا بماند برای بعد. برای کسی که شاید یک روز این دفتر را ببیند و ارزشش را بداند.»

متن خیلی کوتاه است و همین‌جا تمام می‌شود و بعد دوباره پس از صفحات خالی بسیاری که انگار دیگر قصد نوشتن نداشته، یک خاطره‌ی جدید که بعد از شش ماه زندانی شدنش نوشته شده است. خیلی وقت پیش یک بار در مورد این

سیده‌خانم از مامان شنیده بودم. مامان برایم گفته بود که پسرش ساواکی بوده ولی خودش به انقلابی‌ها کمک می‌کرده! وقتی ماجرایش را شنیدم یاد زنی افتادم که به مسلم بن عقیل کمک کرد، اما پسرش او را تسلیم عبیدالله نمود.

«یک روز بعد از شهادت حسین من هم دستگیر شدم. توی سالن اجتماعات دانشگاه بودم و داشتم برای عده‌ای اعلامیه‌ی آقای خمینی را می‌خواندم که ریختند و من را به همراه حبیب و چند نفر دیگر دستگیر کردند. هر کار توانستند کردند که زبان‌مان را باز کنند ولی نتوانستند. وقتی فهمیدند تابه‌حال سه بار دیگر هم دستگیر شدم از همان اول رفتند سراغ شکنجه‌های سنگین‌تر! شکنجه‌ای که معروف است به رقص تانگو! یک تخم‌مرغ داغ و‌... دوست ندارم حتی در موردش فکر کنم! آدم تحقیر می‌شود. خدا تحقیرشان کند. هم خودشان را هم آن حیوان شیطان صفت را که اسمش را گذاشته‌اند شاه! عفونت و تب داشت جان حبیب را می‌گرفت. توی سلول من نبود ولی خبرش را از چند سلول آنطرف‌تر داشتم. با مورس زدن روی دیوار خبرش را گرفته بودم. البته بعضی اوقات کسی که مورس می‌زند خودش از عوامل ساواک است ولی ما زندانی‌ها بین خودمان یک کد داریم که می‌توانیم بین اصل و تقلبی تفکیک قائل شویم. برای شفای حبیب نذر کردم قرآن را حفظ کنم و خدا خواست مردی از تبار سادات که از قضا به علم پزشکی آشنا بود هم‌سلولی‌اش شود و کمکش کند. در این شش ماه توانستم یازده جزء حفظ کنم که به اضافه‌ی چهار جزء قبلی که از بر شده بودم حالا نیمی از مصحف شریف را از برم. همه‌اش از برکت دعای خانم جان و آقاجان است. شاید هم حسین آنجا در بهشت دارد بساطش را فراهم می‌کند. شاید هم حبیب که بعد از بیرون آمدن‌مان از زندان در هفده شهریور شهید شد، کار را پیش خدا یکسره کند و دست من را هم بگیرد. اما دلم می‌خواهد قبل از رفتن مرگ رژیم و پیروزی انقلاب را ببینم. از این به بعد باید به‌جای حسین و حبیب گروه را اداره کنم. خدا کند شرمنده نشوم.»

کار که به اینجا می‌رسد قلبم به تپش می‌افتد. ماجرا دارد به روز‌های شهادتش نزدیک می‌شود. این یادداشت را انگار کمی سخت نوشته! شاید به‌خاطر اینکه یک بند از دو انگشتش را در زندان قطع کرده بودند و نوشتن بعد از آن برایش سخت بوده!

«این آخرین یادداشت است. فکر نمی‌کنم بعد از این زنده بمانم. این شب آخر را در خانه‌ی سیده خانم می‌گذرانم. پسرش من را شناخته و دارم از همین طریق کاری می‌کنم دستش به باقی بچه‌ها که دارند از مرز خارج می‌شوند تا برای دیدار آقا بروند، نرسد. ان‌شاء‌الله همگی او را ببینند و خاک پایش را به‌جای من سرمه‌ی چشم کنند. امشب برای سیده‌خانم روضه‌ی حضرت مسلم خواندم. دفترم را می‌سپارم به او، امیدوارم بعد از دستگیری من ناصر بیاید و همه را از پیرزن بگیرد. اگر خودش هم اسیر این دژخیمان نشود!»

صفحات را یکی پس از دیگری به امید حتی یک خط دیگر از او ورق می‌زنم. اما دریغ و افسوس! دفتر زندگیش در همین‌جا بسته می‌شود. چند ماه مانده به انقلاب! حسرت دیدار امام به دلش ماند. اگرچه حالا در کنار اوست. حالا من مانده‌ام و خاطراتی که بوی خون می‌دهد. خاطراتی که باید تبدیل به کتاب شود تا همه بخوانند و بدانند امام و یارانش چه رنجی کشیدند تا ما آزاد و سربلند باشیم.

ماه منیر داستانپور

گزارش خطا