کد خبر: ۶۷۵۹
۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ۱۵:۳۳

دالان رهایی

نفس نفس می زد و صدای ضربانِ بی‌امانِ قلبش را درون مشت محکمش پنهان می کرد. چشمانش تندتر از پا‌ها می دوید و زودتر به انتهای مسیر نزدیک می شد، هر چه پیش‌تر می رفت، اضطراب و وحشت و ابهامش بیشتر می‌شد. نمی‌دانست انتهای این مسیری که اکنون، دالانِ رهایی او شده به کجا می‌رسد.

دالان رهایی

نفس نفس می زد و صدای ضربانِ بی‌امانِ قلبش را درون مشت محکمش پنهان می کرد. چشمانش تندتر از پا‌ها می دوید و زودتر به انتهای مسیر نزدیک می شد، هر چه پیش‌تر می رفت، اضطراب و وحشت و ابهامش بیشتر می‌شد. نمی‌دانست انتهای این مسیری که اکنون، دالانِ رهایی او شده به کجا می‌رسد. یکه و تنها می دوید. باید می ‎دوید. چاره‌ای جز گریز نداشت. چادرش را به زیر دندان گرفته بود و ساک را محکم به دستانش گره زده بود. بندش را چند دور، دورِ مچ دست چپش پیچیده بود و با انگشتانش زیپ بسته‌ی آن را لمس می‌کرد. می‌ترسید، از این شتابی که دارد، ساک از دستانش رها شود. به‌دنبال پناهی می‌گشت. سایه‌هایی که بی‌رحمانه به دنبالش افتاده بودند هر لحظه به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شدند و مهتاب در میان همه‌ی هیاهوی درونی و بیرونی‌اش به‌دنبال پناهی می‌گشت.

کوچه پس‌کوچه‌هایی که تابه‌حال فقط در کابوس‌های کودکی‌اش از آن عبور کرده بود، یکی پس از دیگری از جلوی چشمان پرالتهابش می‌گذشتند. مسیر را نمی‌شناخت. حتی نمی‌توانست نشان‌گذاری کند و به یاد بسپارد‌شان، همه شبیه هم بودند. دالان‌هایی تودرتو مثل تار‌های یک عنکبوت ـ، اما نه آن‌چنان منظم و حساب شده ـ در هم تنیده بودند و او همچون طعمه‌ای در آنجا گرفتار شده بود. هرچه نفس‌هایش به شمارش معکوس نزدیک‌تر می‌شد، صدای قدم‌های سایه‌های وحشی هم به گوشش رساتر می‌شد.

در میان یکی از کوچه‌ها، تورفتگی پرنوری مشاهده می‌شد. خودش را به آن کورسوی ا‌مید رساند؛ سقاخانه‌ای بود که در مقابلش، چندنفر جمع شده بودند؛ پیرمردی ریزاندام به همراه پیرزنی خمیده، دوشادوش هم در ردیف جلوتر بودند. پشت سرشان زن و مردی نسبتاً جوان ایستاده بودند که پسربچه‌ای دست در دست مادر و دختربچه‌ای در آغوش پدر جای گرفته بود و به‌نوعی در یک قاب، ترکیب خانوادگی مناسبی را تشکیل می‌دادند. مهتاب نه توانِ دویدن در تنش مانده بود و نه مجالی برای تفکر و چاره‌اندیشی داشت. در همان حال هم حتی نه می‌توانست و نه می‌خواست فکر تسلیم و ناا‌میدی را به خود راه بدهد. بی‌هیچ تردیدی، خودش را به سقاخانه نزدیک کرد. آن خانواده‌ای که هرگز مهتاب را نمی‌شناختند، بدون کوچک‌ترین کلا‌می که میان آنها ردوبدل شود، به آرا‌می و بی‌درنگ او را همچون یکی از اعضای خانواده، در میان خود جای دادند. زن جوان گوشه‌ی چادرش را جمع کرد و مهتاب ـ که مثل بید می‌لرزید ـ را با اشاره به ردیف جلو، در کنار پیرمرد و پیرزن هدایت کرد و خودش پشت سرش محکم ایستاد. پیرزن، آرام، شمعی از کیفش درآورد و به دستان مهتاب داد. مهتاب که هم مبهوت بود و هم ناگزیر، شمع را با دستانی لرزان گرفت و روشن کرد و در کنار شمع‌های دیگر قرار داد.

حالا دیگر لشکر سلم و تور درست به همان‌جا رسیده بودند. مهتاب گویی، صدای نفس‌های از دویدن وامانده‌اش و تپش تند قلبی که به اسبی رم‌کرده میمانست، از درون سینه می‌شنید. با دستِ راست جلوی دهانش را گرفت و این‌طور وانمود کرد که در حال گریستن و منقلب از نوای سوزناکیست که کمی آن‌سوتر، مردی نابینا در فضای کوچه منتشر می‌کرد. حضور چند نفر در این توقفگاه میان کوچه، باعث شد تا مأمورین کمی پابند کنند و قدم‌هایشان کندتر شود. شاید آنها هم از نفس افتاده بودند. به دقیقه نمی‌رسید؛ این لحظات پرآشوب، اما برای مهتاب سالی گذشت.

مهتاب وقتی از صدای قدم‌هایشان مطمئن شد که رفته‌اند، نفس عمیقی کشید و رو به سقاخانه کرد و اشک از گونه‌هایش جاری شد. مستأصل به صاحب شمع‌ها پناه برد و تا لحظه‌ای با سکوت و اشک به خدا التماس کرد. می‌خواست از آن خانواده‌ای که ندیده و نشناخته با او هم‌داستانی کرده بودند، تشکر کند، اما وقتی به خود آمد دید هیچ‌کدام از آنها دوروبرش نیستند. انگار مثل پرده‌ای از یک نمایش روی صحنه تئاتر چیده شده و کنار رفته بودند. مهتاب باید خودش را جمع‌وجور می‌کرد خطر از او رفع نشده بود تنها کمی از او دورتر شده بود.

از راهی که آمده بود، بازگشت. مسیر گویا از قبل هم ناشناخته‌تر شده بود. مات و مبهوت به اطراف نگاه کرد آن‌قدر سریع آمده بود که هیچ‌کدام به چشمش آشنا نمی‌آمدند. بعضی از دیوار‌ها به کتیبه‌های مشکی مزین بود. ایام محرم بود و عزاداری دهه‌ی اول. کوچه‌های تودرتو یکی از یکی خلوت‌تر بودند انگار خاک مرده پاشیده باشند مهتاب نگران بود که هر آن، مأمورین برگردند. او باری را با خود حمل می‌کرد که نگهداری از آن را از جان خودش مهم‌تر می‌دانست.

ناگهان در میان کوچه، پسربچه‌ای با دوچرخه در حالی که نانی در دست داشت، مقابل چشمان مهتاب ز‌مین خورد. مهتاب خم شد و دستش را به‌سوی پسر دراز کرد. با یک دست زیر بغل او را گرفت و کمکش کرد که از جا بلند شود. پسر به ساک در دست مهتاب نگاهی انداخت. مهتاب فی‌الفور ساک را زیر چادر کشید در همین اثنا، صدایی از پشت سر شنیده شد: «خودشه. پیداش کردم.»

مهتاب سرش را برگرداند؛ کمی دورتر از او، مأموری با سبیل‌هایی پر پشت و مو‌هایی به‌سمت بالا پف کرده و پیراهنی سفید رنگ که روی یقه‌ی آن، کرواتی قرمز بسته شده بود، در پیچ کوچه با انگشت به مهتاب اشاره می‌کرد. شتابان از جا برخاست و به‌سمتی مخالف آنها شروع به دویدن کرد و مأمور به همراه همکارانی که خبرشان کرده بود پشت سرش به راه افتادند.

دوی ماراتن مهتاب شروع شده بود و او دوباره با سرعت هرچه تمام می‌دوید و فرصت مسیریابی نداشت در پیچ یکی از کوچه‌ها با یک دوراهی مواجه شد، با تردید به آن نزدیک می‌شد که صدایی آهسته و هراسان از پشت سرش گفت: «بپیچ سمت چپ. برو چپ. زود باش».

بی آن‌که سر برگرداند متوجه شد که همان پسربچه‌ی دوچرخه سوار است. مجالی برای تردید نداشت. همین که پا به کوچه گذاشت، دانست که بن‌بست است، صدای قدم‌های مأمورین به گوشش نزدیک‌تر می‌شد و او لحظه‌ای از سر این فکر را گذراند که نکند اسیر شیطنت پسر بچه شده است؟ نمی‌توانست برگردد ناگزیر می‌بایست تا انتهای کوچه و تا آخرین نفس برای رهایی بدود. به انتها که رسید، دربِ کوچک ِخانه‌ای را گشوده دید. به آن نزدیک‌تر شد صدای مأمورین از کوچه‌های قبلی به گوشش می‌رسید که با هم می‌گفتند؛ این‌طرف از همین طرف رفت.

سراسیمه، پا به حیاط گذاشت. حوض کوچکی با فواره‌ای روشن و ماهی‌های قرمز کوچک درست در وسط حیاط قرار داشت. سنگ‌فرش‌های حیاط، آب پاشی شده بود و در جلوی درب ورودی اتاق، قالیچه‌ای قرمز با نقش اسلیمی، پهن شده بود و در کنار آن، کفش‌هایی مرتب و منظم جفت شده بود. صدای روضه از داخل خانه شنیده می‌شد و به‌دنبال آن گریه و شیون زنان به گوش می‌رسید. مهتاب در حال ورانداز کردن حیاط ایستاده بود که ناگهان چند خانم با چادر‌هایی مشکی وارد حیاط شدند. انگار مهتاب را از قبل می‌شناختند و به کمک او شتابان آمده بودند.

یکی از آنها چند چادر مچاله مشکی در دست داشت و سریع به داخل خانه رفت. دیگری، بازوی مهتاب را گرفت و به گوشه‌ی حیاط که با چند پله به زیرز‌مین راه داشت کشاند مهتاب هاج‌وواج به ناجیانش می‌نگریست. همان‌طور که مهتاب را با خود همراه می‌کرد پرسید: «دخترجان، چهره‌تو دیدن؟»

مهتاب، گیج و سردرگم گفت: «چی؟»

ـ مأمورا چهره‌ی تو رو دیدن یعنی بین چندتا خانم چادر مشکی می‌توننشناساییت کنن؟

مهتاب مِن و مِن‌کنان گفت: «نه یعنی بعید می‌دونم.»

ـ باشه بریم توی مطبخ. اونجا امن‌تره.

پله‌ها را با سرعت پایین رفتند. هنوز به آشپزخانه نرسیده بودند که مأمورین مثل مور و ملخ به حیاط خانه ریختند. بی‌ملاحظه و با کفش وارد اتاق شدند و صدای شیون زنان از آنجا بلند شد. آنها هم فریاد می‌زدند و تهدید می‌کردند.

یکی از مأمورین، بیرون، جلوی در حیاط و دیگری در میان کوچه ایستاده بود و پشت‌بام‌ها را می‌پایید. فریاد خانم‌ها بلند و بلندتر می‌شد. یک پیرمرد به‌عنوان پیش‌خدمت و آقای روضه‌خوان هم مأمورین را به قدر توان‌شان کنترل می‌کردند، اما آنها از هیچ ارعابی فروگذار نبودند. صدا‌های ضمخت و خشن را در گلو ریخته بودند و با مشت و لگد به در و دیوار و پشتی‌های چیده شده کنار اتاق‌ها می‌کوبیدند. پرده‌های سفید اتاق را می‌کشیدند و همه جای خانه را وجب به وجب مثل قوم تاتار شخم می‌زدند. به آشپزخانه هم رسیدند، سماور را به ز‌مین کوبیدند و دیگ شله زرد را به یک طرف انداختند.

هیاهوی زنان همه‌ی اهالی محل را از اطراف و اکناف به این کوچه و این خانه رسانده بود و دو مأمور بیرونی کم‌کم کنترل امور را از کف می‌دادند. دو نفری هم که در داخل خانه بودند در واقع جمعیتی از زنان چادری یافته بودند؛ بدون هیچ رد و نشانی. مأمورین برای کسب تکلیف در حیاط گرد هم آمدند.

ـ سرهنگ تکلیف چیه؟

ـ هیچی پیدا نکردین؟!

ـ همه جا رو گشتیم ساک که آب شده رفته توی ز‌مین. دختره هم اینجا بین این همه خانم با همون مشخصات قابل شناسایی نیست. می‌خوای همشونو ببریم اداره تا معلوم بشه دختره کدومه؟

ـ مزخرف نگو احمق این همه زن رو می‌شه با یه ماشین برد؟! اصلاً چجوری از این محل ببریمشون یه نگاه بنداز ببین بیرون چه خبره خودمون بتونیم بریم جای شکرش باقیه. تن لَش‌تون رو جمع کنید زودتر برگردیم اداره.

بعد از رفتن مأمورین، آرامش بعد از طوفان بر اوضاع حاکم شد. مهتاب به چشمان خانمی که حالا دیگر هم‌سنگرش شده بود نگاهی انداخت و زن فوراً درب یخچال را باز کرد و از میان سیب سرخ‌هایی که در کشوی یخچال چیده شده بود ساک را بیرون کشید و با لبخندی مطمئن به دستان مهتاب داد. همگی پشت سر هم از خانه خارج شدند. مرد‌ها در کوچه صف کشیده بودند و خانم‌ها را با احترام راهنمایی می‌کردند. همه‌ی اهالی محل به صف شده بودند و می‌خواستند به خانم‌ها بعد از این تشویش، تسلی دهند. مهتاب هم بی پرس‌وجو در میان جمعیت مثل مابقی به راه افتاد. هیچ‌کس نه می‌دانست و گویی نه می‌خواست از او چیزی بپرسد و بداند. تنها در میان جمعیت، پسربچه‌ای جلو آمد و با مهر و محبت کودکانه اش به مهتاب چشمکی زد و مهتاب هم لبخند معناداری به نشان سپاس به او تقدیم کرد.

نعیمه سادات صفایی 

گزارش خطا