کد خبر: ۶۷۵۸
۱۴۰۴/۱۱/۱۴ ۱۵:۱۶

سفره داری که شبیه پیامبر بود

این داستان درباره بشر یکی از مسلمانان مدینه است که با فرزند ارشد امام حسین حضرت علی اکبر دیدار داشته است.

سفره داری که شبیه پیامبر بود

ـ بُشر، طاقت بیاور، چیزی نمانده الان می‌رسیم.

-عبدالله، سواد شهر از دور معلوم است، بشر را دریاب!

راه طولانی بود و بیابان انتهایی نداشت. بشر و عبدالله و مالک به امید دیدار با مولایشان اباعبدالله حسین‌علیه‌السلام و پرسیدن سؤالات شرعی‌شان، از یمن به‌سوی مدینةالنبی راه افتاده بودند. عبدالله نگاهی به مشک خالی انداخت و آن را فشار داد و هیچ از آن بیرون نریخت. بشر از حال می‌رفت. جوان‌تر بود و کم طاقت. عبدالله اسبش را هی کرد و کمی‌ تندتر از همراهانش به‌سمت مدینه تاخت. مردی بیابان‌گرد، با سر و رویی پوشیده و خاک‌آلود را دید که به او نزدیک می‌شد. بیابان‌گرد، مشک عبدالله را پر کرد و از نام و نشانش پرسید. داشت سوار شترش می‌شد که چیزی یادش افتاد:

ـ ناری‌القری را می‌شناسی؟ آتشی است که از جان ما افروخته. جلوتر بروید که در می‌یابید او کیست. در مهمان‌نوازی و سفره‌داری شهره‌ی آفاق است. خدا به همراه‌تان.

عبدالله با خوشحالی به‌سوی بشر و مالک برگشت و به آن‌ها نوید رسیدن داد. بشر با بی‌حالی مشک را تا ته سر کشید و به جان بیابان‌گرد دعا کرد. آرام‌آرام و پس از یک راهپیمایی طولانی، دروازه‌های مدینه را می‌دیدند. وارد شهر شدند و از دور آتشی افروخته بر بامی ‌را دیدند. غلامی ‌با دیدن آن‌ها، دوان‌دوان وارد خانه شد و داد می‌زد: ـ آقاجان! آقاجان! رسیدند مسافران شما. آهای سعید! گوشت‌های نمک اندود را بیرون بیاور. ماریه! آبی گرم کن. آقا جانم مهمان دارند امشب!

غلام می‌دوید و از پی او مسافران یمن. مشتاق بودند بدانند این سفره‌دار مشهور مدینه کیست. مالک، افسار اسب بشر را می‌کشید و عبدالله از پی آنان می‌آمد. غلام که نامش قیس بود آن‌ها را به اتاقی راهنمایی کرد و در پی ناری‌القری رفت. سعید ابتدا به تیمار بشر پرداخت. شیر گرم و خرما حسابی خستگی را از تن‌شان بیرون آورد. عبدالله طاقت نداشت. قیس را می‌خواست. می‌خواست او را پیش ناری القری ببرد و از او تشکر کند. اما او را نیافت. از ماریه پرسید. انگار قیس رفته بود در پی مهمان‌دار مدینه که پیش پدرش بود. این شعله‌ی اشتیاق و انتظار در دل‌هایشان جوانه می‌زد و سبز می‌شد تا با دیدن صورت و سیرت او، بارور شود. نه‌تنها مسافران یمن، بلکه مسافرانی از حجاز و اطراف آن در خانه جای داشتند.

اندکی بعد، قیس با چهره‌ای خندان وارد حیاط شد و مژده‌ی رسیدن او را داد. بشر توان بلند شدن نداشت. مالک و عبدالله از جا بلند شده و چون پرنده‌ای مشتاق پرواز، به‌سوی او پر کشیدند. ناری‌القری نقابی بر چهره داشت. انتظار به سر نمی‌رسید. در آستانه‌ی در نقاب از چهره‌اش برکشید. آنچه می‌دیدند با آنچه می‌شنیدند باورنکردنی بود. جوانی بیست و سه ساله در سیمای پیامبران، با قامتی موزون و متعادل، چشمانی نافذ و گیرا، مژگانی انبوه و بلند، چهره‌ای سرخ و سپید، با دندان‌هایی ردیف و مرتب چون سروی می‌خرامید و جلو می‌آمد. حالا حکمت روی پوشیده‌ی او معلوم می‌شد. در باور بشر و عبدالله، مالک، ناری‌القری پیرمردی بود حداقل با شصت سال سن و شکمی‌ برآمده که هر از گاهی برای انجام فرائض دینی به داد در راه ماندگان می‌رسد، اما او...

عبدالله، آرام قیس را صدا زد: ـ قیس، نام این جوان خوش سیما چیست؟ هیئت پیامبران را دارد! قیس نگاهی به جوان آسمانی انداخت و لبخندی زد و گفت: «حق داری اگر او را پیامبر بدانی! او مولا و سرور من، علی بن الحسین الاکبر است. شبیه‌ترین آدم‌های روی زمین به جدش محمد مصطفی‌صلی‌الله‌علیه‌و‌آله.

علی بن الحسین که لبخند از لبانش محو نمی‌شد بعد از اینکه به خادمانش فرمود چه کاری برای مهمانان انجام دهند، به‌سمت مسافران یمن آمد. عبدالله و مالک ماه را می‌دیدند که بر زمین تابیده و راه می‌رود. سکناتش نشان از اصالت هاشمی‌اش داشت. اگر پسر این است، پدر کیست؟ عبدالله و مالک را با مهربانی خویش نواخت و از بشر نیز عیادت کرد. برای مسافران یمن، از جد خود پیامبر خاتم حدیث روایت کرد و برایشان طلب خیر نمود. بعد از رفتن او بشر سرِ حال آمده بود. قیس هنگام ترک اتاق به مالک گفت: «فردا که خوب استراحت کردید، به دیدار مولایمان اباعبدالله خواهیم رفت.»

تا صبح، چهره‌ی مترنم به ذکر خدا، آینه‌ی جمال و جلال الهی، علی بن الحسین از ذهن بشر، مالک و عبدالله بیرون نمی‌رفت. سعید در خدمت‌شان بود و کارهایشان را انجام می‌داد. مالک طاقت نیاورد. خواست بیشتر بداند. از سعید پرسید و پرسید. سعید گفت و گفت. گفت: «ماجرای انگور را نشنیده‌اید؟ در مدینه معروف است یک روز در فصلی که انگور نمی‌روییده، آقایم علی در سن نوجوانی، از پدرشان انگور می‌خواهند. تحمل اجابت نکردن خواسته‌ی محبوب مولایم حسین، برای ایشان میسر نبوده و به اذن و اجازه‌ی خدا، از گوشه‌ی مسجدالنبی انگوری می‌آورند. چشمان مسافران از تعجب گرد می‌شود. علی بن الحسین برای خدا چقدر عزیز است.» سعید که تعجب مهمانان را می‌بیند می‌گوید: «خب شما نمی‌دانید مولای من کیست، چه کسی می‌داند؟» حالا مانده! یک روز یک مسیحی شتاب‌زده و دوان‌دوان خودش را به مسجد می‌رساند، مسلمانان می‌گویند برو بیرون، اینجا جای تو نیست. اما نمی‌رود. می‌گوید دیشب هم عیسی مسیح‌علیه‌السلام و هم حضرت محمدصلی‌الله‌علیه‌وآله را در خواب دیده. می‌خواهد اسلام بیاورد. حالا دنبال نزدیک‌ترین فرد به پیامبر اسلام است تا پیش او شهادتین را جاری سازد. او را بردند پیش اباعبدالله. مولایم حسین هم علی‌اکبر را که نوجوان بوده می‌آورد پیش خودش. باورتان نمی‌شود! مسیحی می‌افتد به پای علی، انگار می‌کند پیامبر است. داد می‌زند که رسول‌الله را دیدم! مسیح را دیدم! و اسلام می‌آورد. آخر جد مادری سرورم نیز به مسیح شباهتی بی‌نظیر داشت. سعید گلویی تازه می‌کند و ادامه می‌دهد: بانو لیلا، مادر علی؛ از قبیله‌ی ثقیف است. در وصف او همین بس که یک پیغمبر زاده‌ای چون علی به دنیا آورده. شاید فردا در خانه‌ی اباعبدالله او را نیز ببینید.

مسافران این‌بار نمی‌دانند چه بگویند. وا می‌مانند. متحیر و واله، شیفته و شیدا. سعید اما رها نمی‌کند حرف زدن از علی را. سعید می‌گوید این کمترین خدمتی است که می‌تواند به او بکند و مهربانی‌هایش را چون عطری خوشبو در هوا بپراکند.

صبح می‌شود. مسافران همراه با زاده‌ی امیرالمؤمنین‌علیه‌السلام، به خانه‌ی حسین‌علیه‌السلام می‌روند. علی راه رفتنی آرام و با صلابت دارد. بشر فکر می‌کند که حق دارد گبر و مسیحی اگر مسلمان شود. پیرمردی خمیده قامت، با انبانی بر پشت علی را می‌بیند و می‌گوید: «السلام علیک یابن رسول‌الله. پیرمرد، حتماً خاطره‌ی پیامبر در خاطرش هست و با این سلام‌ها از وجود علی توشه می‌گیرد.»

به خانه‌ی امام سوم می‌رسند. اباعبدالله را می‌بینند که در حیاط به استقبال‌شان می‌آید. حسین بن علی‌علیه‌السلام با ردایی سبز و سیمایی جا افتاده، با همان لبخند ردیف و چهره‌ی نورانی آن‌ها را میهمان خانه‌ی خویش می‌کند. مسافران سؤالات‌شان را می‌پرسند و سلام‌هایشان را می‌رسانند. پیشکش‌های شیعیان یمن را به امام تقدیم می‌کنند و از هوای حضور امام تنفس می‌کنند. دوست دارند بیشتر بمانند اما وقت تنگ است. باید به آن‌هایی که از یمن، چشم‌انتظار سلام امام و پاسخ سؤالات‌شان هستند؛ نوید دیدار امام را بدهند.

مسافران با سعید راه می‌افتند. سعید لب از سخن گفتن فرو نمی‌بندد. می‌خندد و می‌گوید: «آن کودک خردسال را دیدید؟ نامش قاسم است. پسرعموی مولایم علی. شیرین زبان است و زیبا. از بابایش حسن برایتان گفته‌ام؟ راستی گفته‌ام علی در سفره‌داری به کی رفته؟ در جنگاوری، شجاعت، در سلحشوری، در حتی شبیه پیامبر بودن؟» تک سرفه‌ای می‌کند و ادامه می‌دهد: «گفته‌ام علی‌اکبر با عموهایش چه رابطه‌ی قشنگی دارد؟ با عمویش عباس، با عمویش حسن؟ می‌دانید کرامت علی، چشمه‌ای از کرامت عمویش حسن‌علیه‌السلام است؟» ناگفته زیاد دارم. مزار سید و مولایم حسن آنجاست. رفته‌اید؟ بشر و عبدالله و مالک، بی‌اختیار اشک می‌ریزند و مثل ابر بهاری بر سر مزار آسمان، می‌گریند. حُسن علی‌اکبر رفته است به حسن...

گزارش خطا