در این بخش کمک میشود تا با پاسخ دادن به سوالاتی که در طی روز شاید بارها و بارها برای هرکدام از ما پیش بیاید، شبهات مخاطب حل شود.
شبهه: چرا هر کشوری که میخواهد مستقل تصمیم بگیرد و زیر بار خواست قدرتهای بزرگ نرود، ناگهان در رسانههای غربی به «تهدید جهانی» تبدیل میشود؟ آیا واقعاً این کشورها خطرناکاند، یا مشکل اصلیشان استقلال و نافرمانی از نظم مورد نظر غرب است؟
پاسخ کوتاه و کلیدی: در نظم جهانیِ، «تهدید بودن» به رفتار خشونتآمیز ربطی ندارد؛ به میزان استقلال کشورها مربوط است. هر کس مستقل باشد، خطرناک معرفی میشود.
توضیح: تهدید جهانی؛ یک برچسب سیاسی نه یک واقعیت امنیتی: در ادبیات سیاسی غرب، «تهدید جهانی» یک مفهوم حقوقی یا اخلاقی دقیق نیست، بلکه ابزاری تبلیغاتی است. این برچسب زمانی فعال میشود که کشوری از چارچوب تصمیمسازی آمریکا و متحدانش خارج شود. اگر تهدید بودن معیار واقعی داشت، بسیاری از قدرتهای غربی خودشان در صدر این فهرست قرار میگرفتند.
مریکا تنها کشوری است که از بمب اتم استفاده کرده، دهها جنگ مستقیم و نیابتی راه انداخته و صدها پایگاه نظامی در جهان دارد؛ اما هرگز «تهدید جهانی» نامیده نمیشود. در مقابل، کشوری مثل ایران که حتی به کشوری حمله نکرده، بهطور مداوم با این برچسب مواجه است. این مقایسه نشان میدهد معیار تهدید، رفتار نیست؛ جایگاه در نظم سلطه است.
استقلال، خط قرمز نظم سلطه: مشکل اصلی غرب با برخی کشورها، نه نوع حکومت آنهاست، نه وضعیت حقوق بشرشان؛ بلکه این است که خودشان تصمیم میگیرند. کشوری که سیاست خارجی، اقتصادی یا نظامی مستقل داشته باشد، نظم یکجانبه را به چالش میکشد و همین کافی است تا «تهدید» نام بگیرد.
کشورهایی مانند ژاپن یا آلمان، علیرغم قدرت اقتصادی بالا، هرگز تهدید معرفی نمیشوند؛ چون در تصمیمهای کلان، استقلال کامل ندارند و در چارچوب نظم غرب حرکت میکنند. پس مشکل غرب با «قدرت» نیست؛ با قدرتِ مستقل است.
عراق؛ دروغی که جهان را فریب داد: آمریکا با ادعای وجود «سلاح کشتار جمعی» به عراق حمله کرد. بعد از اشغال، رسماً اعتراف شد که چنین سلاحی وجود نداشته است. اما آیا کسی پاسخگو شد؟ آیا آمریکا بهعنوان تهدید جهانی معرفی شد؟ نه. این نشان میدهد که تهدید بودن، تابع حقیقت نیست؛ تابع قدرت است.
نتیجهی آن دروغ چه بود؟ صدها هزار کشته، یک کشور ویران و تولد گروههایی مثل داعش. اما باز هم روایت غالب رسانهای این نبود که «آمریکا تهدیدی برای امنیت جهانی است»، بلکه این بود که «آمریکا در جهت حفظ امنیت جهانی دست به این اعمال زده است»؛ همین تفاوت واژهها، ماهیت جنگ رسانهای را نشان میدهد.
لیبی؛ هزینهی اعتماد به غرب: قذافی برنامهی هستهای را کنار گذاشت، با غرب کنار آمد و حتی غرامت پرداخت. نتیجه؟ حملهی نظامی، فروپاشی کشور و تبدیل لیبی به یک سرزمین بیدولت و ناامن. قذافی حتی سانتریفیوژها را تحویل داد، تأسیسات را باز کرد، بازرسیهای گسترده را پذیرفت و حتی بابت پروندههای گذشته به غرب غرامت پرداخت و از نظر قواعد دیپلماتیک، لیبی دقیقاً همان کاری را کرد که غرب سالها از کشورهای مستقل میخواست: تسلیم کامل. اما نتیجه چه شد؟ نهتنها تحریمها بهطور پایدار برداشته نشد، بلکه چند سال بعد، با یک روایت رسانهای و یک قطعنامهی ظاهراً «بشردوستانه»، حملهی نظامی آغاز شد؛ حاکمیت فروپاشید، کشور تجزیه شد و لیبی به سرزمینی بیدولت، ناامن و میدان رقابت شبهنظامیان تبدیل گردید. پیام این تجربه کاملاً روشن است: در منطق قدرتهای سلطهگر، تسلیم امنیت نمیآورد، بلکه آسیبپذیری میآورد و تنها نوکر بودن است که امنیتآور است. مقایسهی لیبی با کرهی شمالی این واقعیت را عریانتر میکند؛ کرهی شمالی تسلیم نشد، توان بازدارندگی خود را حفظ کرد و با وجود فشارها هنوز پابرجاست، اما لیبی با اعتماد و عقبنشینی، تمام ابزارهای دفاعی و چانهزنی خود را از دست داد و دیگر وجود ندارد.
لیبیِ امروز را با کره شمالی مقایسه کنید. کره شمالی تسلیم نشد و هنوز هست؛ لیبی تسلیم شد و دیگر یست. این مقایسه، بدون هیچ تحلیل پیچیدهای، منطق قدرت در جهان امروز را نشان میدهد.
افغانستان؛ بیست سال اشغال، صفر نتیجه: آمریکا با شعار مبارزه با تروریسم وارد افغانستان شد. بیست سال جنگ، هزاران کشته و ویرانی گسترده به جا گذاشت و در نهایت با فراری تحقیرآمیز خارج شد. اما باز هم کسی نگفت آمریکا تهدید جهانی است. چون معیار، اخلاق نیست؛ قدرت است.
ونزوئلا؛ استقلال اقتصادی هم جرم است: ونزوئلا نه جنگی آغاز کرد و نه سلاح کشتار جمعی داشت. تنها جرمش این بود که سیاست اقتصادی مستقل و ضدسلطه اتخاذ کرد. نتیجه؟ تحریم، بلوکه شدن داراییها، فشار رسانهای و تلاش برای کودتا.
حتی زمانی که مردم ونزوئلا با بحران معیشتی مواجه شدند، آمریکا بهجای کمک، تحریم دارو و غذا را تشدید کرد؛ سپس همان بحران را بهعنوان «نشانه ناکارآمدی حکومت مستقل» تبلیغ کرد. در همین چارچوب، حتی اقداماتی چون تلاش برای ربودن یا حذف فیزیکی نیکلاس مادورو و عملیاتهای امنیتی علیه حاکمیت ونزوئلا نیز دنبال شد؛ اقداماتی که اگر علیه هر کشور متحد غرب انجام میشد، بیتردید «تروریسم دولتی» نام میگرفت، اما اینجا در سکوت یا توجیه رسانهای فرو رفت. تجربه ونزوئلا نشان میدهد که در منطق سلطه، استقلال اقتصادی کمتر از استقلال نظامی جرم ندارد و هر ملتی که بخواهد سرنوشت منابع خود را خودش تعیین کند، دیر یا زود با همین سناریوی فشار، تحریم و بیثباتسازی مواجه میشود.
الگوی ثابت بعد از جنگ جهانی دوم: کوبا، ایران، کره شمالی، ونزوئلا، روسیه؛ همه در یک الگو قرار میگیرند. هر کشوری که از مدار تصمیمسازی غرب خارج شود، تهدید جهانی محسوب میشود. این یک الگوی تاریخی است، نه اتفاقی تصادفی.
نقش رسانه؛ کارخانهی تولید دشمن: هیچ کشوری ذاتاً تهدید نیست؛ این رسانهها هستند که تهدید میسازند. با تکرار واژهها، تصویرسازیهای جهتدار و حذف واقعیتها، افکار عمومی آماده تحریم و جنگ میشود.
اگر یک کشور مستقل موشک آزمایش کند، تیتر میشود «تهدید صلح جهانی»؛ اما اگر آمریکا همان کار را انجام دهد، میشود «تقویت بازدارندگی». تفاوت فقط در زبان نیست؛ در جهتدهی افکار عمومی است.
چرا متحدان غرب هرگز تهدید نیستند؟: کشورهایی با سابقهی جنگ، سرکوب و نقض گسترده حقوق بشر، اگر متحد غرب باشند، هرگز تهدید جهانی معرفی نمیشوند. این نشان میدهد که معیار، نه انسانیت است و نه حقوق بشر؛ بلکه میزان تبعیت است.
مقاومت؛ عامل بقا نه بحران: برخلاف تبلیغات، کشورهایی که مقاومت کردهاند نابود نشدهاند. ایران با وجود تحریمها فرو نپاشیده، کوبا دههها ایستاده. تجربه نشان میدهد که مقاومت، عامل بقاست و تسلیم، آغاز فروپاشی.
ژاپن و آلمان پس از جنگ جهانی دوم، بهجای مقاومت، کاملاً تسلیم شدند و تا دههها تحت سلطهی آمریکا قرار گرفتند. در مقابل، ایران و کوبا با مقاومت، توانستند استقلال نسبی خود را حفظ کنند و حتی پیشرفتهای علمی و دفاعی چشمگیری داشته باشند.
روسیه در دورهی پسا ـ جنگ سرد نمونهای از استقلال است؛ وقتی سیاست مستقلانه در اوکراین و شرق اروپا اتخاذ کرد، غرب بلافاصله برچسب «تهدید جهانی» زد و تحریمهای گسترده اعمال کرد. پیام روشن است: هر تصمیم مستقل، یک تهدید فرضی ایجاد میکند.
چین با پروژه «کمربند و جاده» استقلال اقتصادی و نفوذ منطقهای خود را افزایش داد. نتیجه؟ تبلیغات گسترده علیه چین و معرفی آن بهعنوان تهدید برای نظم جهانی. هیچ ارتباطی به تجاوز نظامی ندارد؛ صرفاً استقلال اقتصادی و نفوذ منطقهای، غرب را نگران کرده است.
منطق قرآن و سنت تاریخ: قرآن صریح میگوید: «وَلَن تَرْضَىٰ عَنكَ الْيَهُودُ وَلَا النَّصَارَىٰ حَتَّىٰ تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ» (بقره، ۱۲۰)
یعنی رضایت قدرتهای سلطه گر، تنها با تبعیت کامل از آنها به دست میآید؛ و این یعنی از دست دادن هویت و استقلال.
نتیجهگیری و حاصل کلام:
قیام حضرت مهدیعجلاللهتعالیفرجهالشریف برای تحقق عدالت، آزادی، رشد علمی و هدایت بشر است. هیچ جبری در ایمان و عمل وجود ندارد؛ مردم حق انتخاب دارند. برخی افراد ممکن است به دین یا آیین گذشتهی خود پایبند بمانند، اما دیگر قدرت ظلم نخواهند داشت. اختلاف سالم و تلاش علمی باقی میماند و تنوع، زیبایی و چالش واقعی زندگی بشری را تضمین میکند. نهایتاً زندگی پس از ظهور، پویا، متنوع، علمی، اخلاقی و معنوی خواهد بود و افراد خودشان با اختیار تمایل به خوبی و خیر و پیروی از امام زمانعلیهالسلام پیدا خواهند نمود.