در سکوت سنگین پس از یک حادثه دلخراش، مادری با چشمانی خیس و قلبی فشرده، دفتر مشق دخترش را ورق میزند و صدای قهقهههای کودکانهاش را در گوشهگوشه خانه میجوید؛ صدایی که حالا تنها در خاطراتش میپیچد و کولهباری از حسرت «ایکاش»ها را بر دوشش گذاشته است.
هنوز صدای قهقههای کودکانه اش در گوشه گوشه خانه به گوش میرسد صدایی که گلهای گلدان خانه را مست و بوی بهشت را در فضا پراکنده میکرد، مادر مانند آدمی که از وزن زیاد توان حفظ تعادل خود را ندارد به در و دیوار میخورد و با صدای گرفته و بی رمق که نتیجه گریههای بی امانش در دلتنگی دخترش است، گوشهای کز کرده و دفتر مشق دخترش را ورق میزند.
دستان کوچک فرشته اش را بر روی ورقهای دفتر حس میکند، دردش میگیرد، قلبش فشرده میشود، دوباره اشک امانش را میبرد، دفتر مقابل چشمانش تیره میشود و خطها رقص کنان از مقابل دیدگانش محو میشوند.
سرش را عاشقانه بر روی تخت دخترکش میگذارد قلب تکه پاره اش دیگر توان تپیدن ندارد، دستی بر روی صورت خیسش احساس میکند، نرمی دست دخترش است، سکوتی پر از نجوا در فضا حاکم میشود، صدای باد در بیرون پنجره با نالههای مادر درآمیخته، کوهها در دور دست مانند غباری خیالی بودند، دیگر هیچ چیز معنایی نداشت، رنگها بی رنگ شده بودند، گم شدن صدای پای دخترک در خانه از هر دردی جانفرساتر بود، دیگر صدایی نبود که مدام بگوید مامان گشنمه، مامان بیا بازی کنیم، مامان حوصلم سر رفته، مامان بریم پارک و مادر خسته از کار خانه و یا محل کار مدام قول روز بعد را به دخترش میداد، نالهای کرد و در دل گفت الان حاضرم تمام شب و روز دخترکم را به پارک ببرم، مدام برایش چیپس و پفک بخرم، فقط ایکاش میشد برای یک بار هم که شده دوباره صدایش را بشنوم.
دنیا گاهی بسیار سرسخت و بی رحم میشود، سرش را بلند میکند چشمانش را در اتاق میچرخاند، اما چرا دیگر فضای خانه برایش غریبه شده است، انگار وارد صحنهای از داستانی تلخ شده است، در کمال شگفتی دید محیط برایش بیگانه است خانهای که عمرش را در آن گذرانده بود برایش غریبه شده، خانهای که روزهای خوشی در آن داشت، اما دیگر غم بساطش را در آن گسترانده است.
میگویند مرد تا دختردار نشود پدر نمیشود، اما حالا پدرهای آنیلا، ملینا و بهار چه کنند، پدریشان چه میشود… پدر فکر میکند و دخترش را در ذهن به تصویر میکشد، از نگاه دخترک لطیفترین تارهای روح انسانی به ارتعاش در میآمد، نگاه میکرد و تمام گلها جوانه میزد و گل میداد.
تصویری که خداوند برای آن دختر شیرین ساخته بود ناگهان در هالهای تاریک فرو رفت حالا باید تا روزی که نفس میکشید با همان قاب در ذهنش سر کند، لبخندی که همیشه دور لب دخترک بود دیگر محو شد حالا دهانی بازمانده از بهت در آن گوشه لانه کرده است.
مادر نجوا کنان میگوید چه شیرین بود… چه شیرین بود … افسوس تلخی و تاریکی جای آنرا گرفته است، مادر دارد با تمام وجود این تلخی را به جان میکشد، دیگر خانه را خفقان گرفته و هیچ نفسی از کسی در نمیآید، مادر ماتم گرفته، پدر عروسک دخترش را که برای تولدش خریده بود در آغوش میگیرد و مانند جنین در گوشهای خلوت کز کرده است، اندوه، بی حالی و یاس در خانه لانه کرده، حتی این ناامیدی در تک تک وسایل خانه هم دیده میشود، تمام وسایل رنگ باختهاند، وقتی دخترش نیست دیگر آن وسایل به چه دردی میخورند.
این درد غیر قابل تحمل است، عشق فرزند، مادر را از پای در آورده و تا سر حد مرگ کشانده است، درد از دست دادن فرزند مانند قیر داغی روی قلبش ریخته میشود.
به قاب عکس دختر کوچکش نگاه میکند، چشمهای زیبایی با گیرندگی خاصی به مادر مینگرد، دلش را میسوزاند و سوراخ سوراخ میکند، قاب را روی قلبش میگذارد گرمای صورت دخترک را احساس میکند و با تمام وجود آن را به درون خود میکشد.
ناگهان صدای گریه بچهای به گوش میرسد، دختر همسایه است، بدون فکر به سمت در میدود، اما چیزی جز سیاهی نمیبیند با خودش میگوید دخترم دیگر نیست، همانجا میلغزد و روی زمین مینشیند، درد سنگینی گروم گروم بر قفسه سینه اش میکوبد، چنگ میاندازد تا درد را بیرون بکشد، اما درد از درون خودش است جایی در گوشه قلبش نشسته و تا روزی که میتپد همانجا میماند.
درد طوری در جانش چنگ میاندازد که گویی میخواهد با منقاش گوشت را از استخوان جدا کند از روی بی قراری و درماندگی ناله میکند … من دخترم را میخواهم … گویی جانی برایش نمانده تا صدایش از گلو خارج شود.
پیراهن سفید تورتوری که دخترش آنرا لباس عروس میخواند در گوشه کمد نشسته و منتظر است بر تن دخترک زیبا بنشیند، اما افسوس که آن روز هرگز نخواهد آمد، چون دختر لباس سفید دیگری پوشیده است.
دستش را روی تخت کشید، تخت خالی بود دیگر کودکی روی آن نخوابیده، یعنی چه شده؟ چراغ را روشن میکند تخت دست نخورده است از ته دلش فریاد میزند من دخترم را میخواهم، میخواهم موهایش را بو کنم، میخواهم در آغوشم بخوابانمش، اما نیست، برای همیشه رفت، او دیوانه فرزندش است، میخواهد صبحها با صدای لطیف و کودکانه او از خواب بیدار شود خدایا میشود این احساسهای دردناک خواب باشد؟ بیدار شوم و همه چیز تمام شده باشد؟
اما درد واقعیتر از اینها بود، نامردان و دیوصفتان فرزند شیرینش را از او گرفتند و زندگی را برایش کابوس کردند، کابوسی بی پایان…
او تحمل این درد را ندارد قرار بود مادرش باشد و تا آخر عمر برایش مادری کند، قرار بود جشن پایان مدرسه، جشن فارغ التحصیلی دانشگاه و جشن عروسی که آرزوی هر پدر و مادری است برایش بگیرد، اما دخترش اکنون در لباس سفید دیگری که خبری از تور در آن نیست، به خانه ابدی خود رفته است.
ناگهان دخترش را از دور دست میبیند، صدایش را میشنود؛ مادر کجایی؟ مادر به سمتش میدود گویی از میان تیغها و ریگهای داغ میگذرد پایش زخمی و خونین میشود، اما هرچه پیش میرود و تلاش میکند دخترک دورتر میشود، با تکانی چشمانش را باز میکند، خواب دیده بود، ناله میکند؛ سخت است خیلی سخت است چقدر آرزو داشتم چقدر دلم میخواست بزرگ شدن و قد کشیدنش را ببینم.
اشک از گوشه چشمش سرازیر میشود میغلطد و به پایین میآید، گونه اش خیس میشود، گونهای که هزاران بار دختر نازنینش آنرا بوسیده بود، دست میکشد تا شاید لبان زیبای او را حس کند.
دیوانه وار گریه میکرد و مانند مجنونی از بند گسیخته خود را به در و دیوار میکوبید، فریاد میکشید؛ من دخترم را میخواهم، اما گویی صدایش در گلو خفه میشود و او را میسوزاند.
تلاش میکند پارههای روحش را جمع و جور کند دیگر دردش را میشناسد، بی امان به سینه اش میکوبد، نجواکنان میگوید چگونه این مصیبت بر سر جگر گوشه اش آمده او که معصوم و بی گناه بود، کدام دست ملعونی گل زندگی او را پرپر کرد، به آسمان نگاه میکند، ستارهای پررنگتر از دیگر ستارگان در کنج آسمان سوسو میزند، دستانش را بلند میکند و عاملان این بدبختی و درد را به خداوند میسپارد، میداند از هر دستی بدهی از همان دست میگیری پس واگذار میکند.
بلند میشود و در آشپزخانه شروع به پختن ماکارونی میکند، دخترش خیلی دوست دارد، با خودش میگوید چه پرت و پلا میگویم، تمام شب را نخوابیدم فکرهای بیهوده میکنم، خیالات جورواجور به سرم میزند، دخترم همینجاست در کنارم در قلبم…
اکنون چند روزی است که از رفتن ملینا، آنیلا و بهار میگذرد …
ایرنا
برچسبها
حادثه دلخراش حسرت مادر