درست زمانی که دستان پدربزرگ به نزدیکی من رسید، و درست پیش از آنکه موج انفجار تمامی فضا را ببلعد، نگاه من به تابلو و نگاه تابلو به من گره خورد. من در چشمان آن تابلوی پدرم، لبخندی را دیدم که از جنس همان نور سفید بود. دیگر نه صدای موشک بود، نه بوی باروت، فقط آن نور و آن آرامش مطلق.

پدربزرگ، با عصای چوبی رنگورورفتهاش و پاهای دردناکش، جلوی من گام برمیداشت و من آرام، پشت سرش میرفتم. هیبت و صلابتش، گرچه بار پیری را بر دوش میکشید، هنوز در وجودش موج میزد.
وارد راهروی باریک که شدیم، ایستاد. نور کمرنگ لامپ و دستهای لرزان پدربزرگ، اضطراب خفیفی بر قلبم نشاند. اتاق ته راهرو، همانجا که سالها بود آن را دیده بودم و درش همیشه بسته بود...
در، با صدای جیغ لولاهای زنگزده باز شد. پدربزرگ وارد نشد. رو به من کرد و با صدایی که میکوشید تمام قدرت خود را در آن حفظ کند، گفت: «برو تو دخترم… اتاق پدرته.»
نمیدانم چرا دلم لرزید و دهانم خشک شد. پدربزرگ یک قدم عقب رفت و بدون اینکه به داخل پا بگذارد، دستش را دراز کرد و کلید برق را زد. اتاق روشن شد. بوی تند و شیرین رنگ روغن و عطر خاکگرفتهی کهنهای، مثل موجی به صورتم خورد. از پدربزرگ شنیده بودم پدرم نقاش بوده... از پدرم و شهادتش چیز زیادی نمیدانستم و حالا این یادگاری، شاید تنها مرهم من باشد پس از این همه سال دلتنگی و دوری... وارد اتاق شدم. سکوت سرد و سنگینی حکمفرما بود. نور چراغ، دیوارهایی را روشن کرد که پر از طرحهای ناتمام با مداد و زغال بود. گوشهای، سهپایهی چوبی قدیمی باوقار ایستاده بود و کنارش، قوطیهای رنگ خشکشده و فرچههای سفت، بههم ریخته بودند. اما کنار اتاق، ردیف به ردیف، بومهای بزرگ و کوچک روی زمین چیده شده بودند. هر کدام با یک پارچهی سفید گلدار پوشانده شده بود. پارچهها، مثل پردههایی از راز، درون خود را پنهان کرده بودند. یک گالری کوچک از سکوت و راز، که سالها در انتظار دستهای من مانده بود. انگار در همین لحظات بیتکرار، غیبت پدربزرگ هم از یادم رفت، او با قامتی خمیده، آرامتر از سایهها، رفته بود تا مرا با این میراث تنها بگذارد.
فقط کافی بود یکی از این پردهها را کنار بزنم تا پدر را بهتر بشناسم. نخستین پارچهی گلدار را با لرزش دست کنار زدم. نفسم در سینه حبس شد… جلوی چشمانم، گرمای طاقتفرسای بیابان زنده شد. در میانهی دشت خشک و ترکخورده، یک قمقمهی فلزی وسط تصویر خودنمایی میکرد. از دهانهی آن، تنها چند قطره آب به سختی به بیرون میچکید، انگار آخرین نفسهای یک عطش
طولانی بود. این تصویر، هنر پدر بود، مردی که هر قطره را میشناخت.
پارچهی دوم را کشیدم، بوی باروت و خاک جبهه به مشام رسید. در گوشهای از میدان نبرد، که سایهها سنگین بودند، یک پلاک به طرز مرموزی از بندش جدا شده و روی زمین افتاده بود. پلاکی خونی و خالی از هر رد و نشانهای...
دست بر پارچهی سوم بردم و آن را به آهستگی کنار زدم. در وسط تصویر، یک سربند قرار داشت که نخهای آن زیر بار سجدههای مکرر، شل شده بود. روی پارچهی سفید آن، با خطی پرشور و لرزان، کلماتی، چون «یا حسین» با رنگ سرخ نوشته شده بود. چهارمین پارچه افتاد. این تابلو، صحنهی نبرد را در سطح زمین نشان میداد. تنها چیزی که در اوج بود، یک جفت پوتین خاکی بود که به سختی از میان گلولای یک میدان مین بیرون کشیده شده بود. پوتینها از شدت فشار سنگین شده بودند و روی بندها و کنارههایشان، لکههای تیرهی خاک و خون خشک شده بود، گویی نقاش در آخرین لحظات، درد ایستادن و قدم برداشتن یک شهید را با تمام وجود حس کرده است...
تابلوی دیگر که، تصویر مردی را نمایان کرد که در دل سیاهی و دود، روشنترین نقطه بود. در دستان شهید، که چهرهاش نیمهپیدا بود، یک عکس کوچک از امام خمینی با دقتی باورنکردنی نقاشی شده بود. انگار پدر، در لحظهی آخر، تنها چیزی را که میخواست از آن دنیا همراه آن شهید باشد، آن نگاه نافذ و مسیر هدایت، در مکتب امام بود...
حالا این تصاویر، دیگر فقط بوم رنگی نبودند، آنها کلمات ناگفتهی پدری بودند که حالا با هر ضربهی قلم، از سکوت بیرون میآمدند و من، در میان این گالری کشف شده، اولین درسهای شناخت او را میآموختم... در میان آن همه بوم جنگ و شهادت، چشمم به تابلویی افتاد که با تمام آنها فرق داشت. ناگهان، زمان در آن اتاق متوقف شد. چقدر آشنا بود.
آن تابلو، تصویر من بود. تصویری دقیق از من در لباس فارغالتحصیلی، با همان نگاه کنجکاو و همان چین پیشانی که سالهاست با من مانده است. حالا فهمیدم چرا پدربزرگ اصرار داشت این تابلوها را در روز جشن فارغالتحصیلیام ببینم. او میخواست آرزو و خاطرات پدر را نه با حرف، که با هنر پدر به دستم برساند.
زیر تابلو، با رنگی که دیگر تازگی نداشت، جملهای برایم نوشته شده بود. جملهای کوتاه، اما کوبنده، که قرار بود سرنوشت و آیندهام را تضمین کند.
دخترم ضحی…
سکوت سنگین اتاق در هم شکست. انگار صدای پدر را پس از سالها میشنیدم.
«دنیا را با نگاه یک هنرمند ببین، اما با شجاعت یک شهید زندگی کن.»
آن اتاق، تنها انباری از خاطرات شخصی نبود، گنجینهای از حماسهای بزرگتر بود. در میان آن تابلوهایی که هویت پدرم را آشکار کردند، دهها بوم دیگر نیز دیده میشد، تصاویری از همرزمان شهید، سنگرهای خاکآلود و خطوط مقدسی از خاکریزهای هشت سال دفاع مقدس. هر لایه رنگ در نقاشیها، حکایتی ناگفته از ایثار بود.
ناگهان فکری آنی، چون برق، در ذهنم جرقه زد. اینها نباید در تاریکی بمانند. این تصاویر، بیش از آنکه یادگار پدر باشند، سند تاریخ ساز یک ملت بودند.
«یک گالری از تابلوهای پدر… یک حماسهی جدید از دل هشت سال دفاع مقدس. یک تکرار دوبارهی عهد و پیمان.»
با پدربزرگ صحبت کردم و گویی او همهی آنچه را من میخواستم انجام بدهم از قبل میدانست... امتحانات پایان ترم شروع شده بود و روز تولد پدر هم نزدیک بود. زمان اندک بود، اما عزمم راسخ…
آن چند روز، به سرعت باد گذشت. بچهها با عشق، شبانهروز کار کردند. برای برخی از تابلوهای آسیبدیده، فرصتی برای بازسازی کامل نبود، اما عشق ما به «حاجعلی» و هدف مقدس گالری، هر کمبودی را پوشش میداد. آن روز موعود، در آستانهی ولادت پدر، گالری کوچک ما افتتاح شد…
روز اول، با قلبی آمیخته به اضطراب و امید، پشت در ورودی گالری ایستادم. حقیقت این بود که در آن فرصت محدود، تبلیغات ما کمرنگ بود و بازدیدکنندگان به تعداد انگشتشماری میرسیدند. هرچه عقربهها جلو میرفتند، دلخوری ناخواستهای درونم شکل میگرفت، با این حال، حضور همان تعداد کم بازدیدکنندگان نیز برایم تسکین بخش بود، هر چشم شیفتهای که جلوی بوم پدرم میایستاد، انگار بخشی از آن حماسهی ناگفته را با خود ورق میزد.
روز دوم، با حضور موجی از دانشجویان و دانشآموزان، فضا جان گرفت. شور و هیجان جوانان، رنگهای خشکیدهی روی بومها را دوباره احیا کرد. آنها با کنجکاوی عمیق به جزئیات نگاه میکردند و صدای زمزمهی تفسیرشان، در سالن میپیچید، گویی پدرم، «حاجعلی» پس از سالها، دوباره شروع به کشیدن کرده بود.
اما روز سوم، روز سرنوشتساز، تبدیل به شکوهی غیرمنتظره شد. فضا سنگین بود، اما کسی وارد شد که تمام زحمات آن سه روز را به اجر معنوی تبدیل کرد. یکی از همرزمان قدیمی پدرم قدم در گالری گذاشت. مردی با قامتی استوار، که سالها جنگ بر شانههایش بار امانت گذاشته بود.
او آرام میان تابلوها قدم زد، با هر تابلویی مکث میکرد، و با صدایی که از شدت احساس میلرزید، از پدرم سخن میگفت. او از عشق بیحد و مرز پدر به وطن، از فداکاری در خطوط مقدم و از آن شور ایمانی که هرگز فروکش نکرد، روایت میکرد.
وقتی جلوی تابلوی پلاک خونی ایستاد، اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: «اینها نقاشی نیستند، وصیتنامههایی هستند که حاجعلی با خون کشیده است...» آن لحظه، دیگر من میزبان نبودم، من شاگرد بودم، در کلاس درس عشق و ایثار مردی که نقاشیاش، شرح زندگیاش بود.
پدربزرگم، ستون استوار خانواده در تمام این سالها، قدم به گالری گذاشت. مردی که پس از فقدان مادر و پدر، آغوش امن او پناهگاه من شد و در سکوت، مرهمی برای تمام زخمهایم بود.
چشمانش که سراسر سالهای دلتنگی را با خود داشت، با دیدن تابلوها، ابتدا غرق در تحسین شد، سپس بهسمت من چرخید. لبخندی زد که تمام خستگی و رنج سالیان را در خود پنهان کرده بود و گفت: «حاجعلی، کارش را خوب بلد بود. هم در جبهه، هم اینجا. در نگاهش، غروری وصفناپذیر موج میزد.»
همزمان، همرزم پدرم، با همان صدای بغضآلود و خاطرات زنده، از عشق پدرم به خاکش و فداکاریهایش سخن میگفت. حضور پدربزرگم در کنارم، گویی مهر تأییدی بود بر تمام آنچه که پدرم نقاشی کرده بود و تمام آنچه که همرزمش بازگو میکرد. فضای گالری، دیگر صرفاً نمایشگاهی از آثار هنری نبود، به عبادتگاهی تبدیل شده بود، عبادتگاهی که در آن، عطر یاد شهدا، بوی خوش معنویت و یاد پدرم، «حاجعلی»، در هم تنیده بود.
در همان لحظهای که فضای گالری از عطر معنویت آکنده بود و گرمای حضور پدربزرگ و سخنان همرزم، قلبهای ما را گرم میکرد، سکوت مرگبار گالری ناگهان با سوت مهیبی درهم شکست. زمین زیر پایمان لرزید، نه لرزش عادی شوق بازدید، بلکه لرزش کوبنده و وحشتناک بمباران موشکی اسرائیل بر خاک وطن.
جهان در یک لحظه دگرگون شد. صدای انفجار، موسیقی متن آن خداحافظی روحانی را قطع کرد و همه چیز را به سیاهی و خاکستر کشاند. در میان آژیرها و فریادها، آخرین چیزی که دیدم، چهرهی پر از صلابت پدربزرگم بود که بیدرنگ بهسمتم دوید تا مرا در آغوش بگیرد.
اما گویی تقدیر، نهتنها میراث هنری پدرم را، بلکه سرنوشت من را نیز با همان عهد بسته بود. دود غلیظ و خاکستری، در هوا رقصید و جهان را به یک سیاهی متراکم تبدیل کرد. صدای پدربزرگ که نامم را فریاد میزد، در میان غرش انفجارها گم شد.
در آن لحظات، میان آوار و حرارت سوزان، نگاه من از هر چیز دیگری گذشت و به تابلوی روبرویم میخکوب شد. تابلویی از پدر شهیدم، که سالها پیش کشیده بود، تصویری از یک آسمان بیپایان، جایی که نوری سفید و طلایی از ورای ابرهای تیره سر برآورده بود. نام این تابلو، طبق یادداشتهای بایگانی شده، «دعوت نهایی» بود.
در آن تصویر، پدرم نه در حال جنگ، که در حال قدم نهادن بهسمت آن نور بود، حالتی از آرامش مطلق و رهایی.
درست زمانی که دستان پدربزرگ به نزدیکی من رسید، و درست پیش از آنکه موج انفجار تمامی فضا را ببلعد، نگاه من به تابلو و نگاه تابلو به من گره خورد. من در چشمان آن تابلوی پدرم، لبخندی را دیدم که از جنس همان نور سفید بود. دیگر نه صدای موشک بود، نه بوی باروت، فقط آن نور و آن آرامش مطلق.
ضحی، در آخرین پلک زدن، نه در میان خاک و آتش، بلکه در آغوش آن «دعوت نهایی» پدر شهیدش آرام گرفت. این لحظه، پایان سرسختی ما بود، اما در عین حال، اوج و تحقق تمام آرزوهای نهفته در آن نمایشگاه. میراث پدر و دختر، نه بر بوم نقاشی، که بر آسمان وطن مهر شد.