این به بخش به مطرح شدن مسائل و مشکلات مخاطبین در زمینههای مختلف فردی و خانوادگی میپردازد و با کمک کارشناس مربوطه در پی حل آن پاسخ میدهد.
سلام من فریبا هستم 28 ساله، شاغل هستم. درخانوادهای کمجمعیت به دنیا آمدم و خودم تنها دختر خانواده هستم و دو برادر بزرگتر از خودم دارم. همسرم بهزاد 33 ساله است و از خانوادهای شلوغ و پرجمعیت. ازدواجم از روی علاقه نبود نه اینکه انتخاب خودم نباشه و به اجبار والدین ازدواج کرده باشم نه. یک معرفی معمولی بود و بعد ملاقات و پسندیده شدن و دست آخر ازدواج.
چهار سال از ازدواجم میگذرد و هنوز فرزندی ندارم و واقعاً اصلاً نمیدانم که باید به فکر بچه باشم یا نه. مشکل من همسرم است او نه دست بزن دارد، نه خسیس است، نه اهل خیانت و دروغ و هزار کار دیگر او فقط خجالتی است بیش از اندازه خجالتی و من این را از همان روزهای اول ازدواجم متوجه شدم. همسر من آنقدر خجالتی است که وقتی برای خرید به جایی میرویم اصلاً با مغازهدار صحبت نمیکنند مدام رنگ به رنگ میشوند و گاهاً حتی صحبت معمولی را هم فراموش میکنند و من مجبور هستم که بهجای ایشان صحبت کنم و سر بحث را باز کنم. مادر همسرم همیشه او را در محدودیت قرار دادند بهقدری که همسرم بعد از ازدواج و با تشویقهای من رفتند و گواهینامه گرفتند و اقدام به رانندگی کردند هر چند بهخاطر این کار هم همیشه از سمت مادرشوهرم مورد بیاحترامی قرار میگرفتند. ایشان همیشه با الفاظ ناامیدکننده و منفی همسرم را مورد خطاب قرار میدهند که تو نمیتوانی از پسش بر نمیآیی حتماً خرابکاری میکنی و بعد باید جواب مردم را چه بدهیم و هزار و یک حرف از این دست.
در حالی که در خانوادهی من حتی با فرزند کوچک خانواده هم به این شکل رفتار نمیشود و تمام سعی خانواده بر این است که به او عزت نفس و اعتمادبهنفس بدهند. البته من همیشه سعی کردهام که همسرم را در مقابل خانوادهی خودم و حتی خانوادهی خودش مورد احترام قرار بدهم و مدام از او و تواناییهای نداشتهاش تعریف کنم که خب این رفتار بنده تا حدودی باعث شده است که همسرم کمی نسبت به قبل بهتر عمل کند و حتی خجالتش کمتر بشود.
ایراد دیگری که همسرم دارد این است که بهشدت مسائل کوچک را برای خودش بزرگ میکند و ناراحتیای که از خودش نشان میدهد چند ده برابر بزرگتر از آن مشکل است شاید بشود گفت آن مشکل در مقابل ناراحتی همسر من فوقالعاده پیش پا افتاده است.
همیشه بهخاطر این ناراحتیها حتی گریه هم میکنند. همسرم هیچوقت من را ناراحت یا دلشکسته نکرده اما این رفتارهایش من را بیش از اندازه آزار میدهد و باعث میشود فشار زیادی را روی خودم حس کنم. دو ماه پیش بعد از یک مشاجرهی خیلی معمولی و کوچک که شاید بین تمام زن و شوهرها بارها و بارها پیش بیاید من را تهدید به خودکشی کردند که با کلی خواهش، تمنا و التماس بنده منصرف شدند و دست از این کارشان برداشتند دو سه روز پیش هم باز سر مسألهای همین اتفاق افتاد و ایشان تصمیم به خودکشی گرفتند و میخواستند خودشان را از بالکن منزل به پایین پرت کنند و بنده به زحمت با هزار تلاش، گریه، زخم و آسیب دیدن دست و صورتم توانستم جلوی او را بگیرم که پایین نپرد و او را به داخل آوردم.
من در خانوادهای
بزرگ شدهام که هیچکس از همسایهها تابهحال صدای دعوا و داد و بیداد ما را نشنیده بلکه فقط صدای خندهی ما در ساختمان پیچیده ولی حالا مجبور شدم از ترس فریاد بکشم و خودزنی کنم و اصلاً به آبرویم فکر نکنم. بدترین شب زندگیام بود و هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود و تأثیر بدی روی من گذاشت. باورتان میشود من حتی جرأت نمیکنم با همسرم قهر کنم، چون میترسم دوباره بخواهد کارش را تکرار کند. حسرت یک دعوا، یه بحث و یک قهر معمولی روی دل من مانده.
بعد احساس کردم شاید بهترین کار این باشد که او را تهدید کنم که خانوادهاش را در جریان میگذارم که با خواهشهای همسرم روبهرو شدم که این کار را انجام ندهم و قول میدهد که دیگر تکرار نشود و از این قبیل کارها هر چند خودم هم علاقهای به این کار نداشتم، چون دلم نمیخواست پای خانوادهها چه خانوادهی خودم و چه خانوادهی همسرم در مشکلات شخصیام باز شود.
معمولاً از همسرم رفتارهای مردانه نمیبینم که جذبش شوم غیر از ضعفهای بچگانه و کودکانه. از اول زندگیام بهجای اینکه از خانه و همسرم لذت ببرم بیشتر وقتم صرف این شده است که روی عزت نفس و اعتمادبهنفس مردی ۳۳ ساله کار کنم و الان هم بیشتر بهخاطر ترحم در این زندگی ماندهام ترحم به گریههایش، به کارهایش و به خجالتش. هرچند کمابیش دوسش دارم، اما وزن ترحم من بیشتر است و من این را نمیخواهم. بنده با توجه به شاغل بودنم بهراحتی میتوانم زندگی مستقلی برای خودم فراهم کنم و از پس هزینههای خودم بر بیایم و زندگی راحتی داشته باشم، اما اعتقاد دارم همسر یک زن هر قدر هم بداخلاق و ضعیف باشد همین که دیگران میدانند که این زن همسری دارد او را از خیلی از قضاوتها، نا مهربانیها و مزاحمتها نجات میدهد از اینکه بخواهم در این زمانه و با توجه به این که در شهر کوچکی زندگی میکنیم تنها باشم بهشدت میترسم.
از چالشهای بعد طلاق در محل کار، زندگی و خانواده بدم میآید. اما نمیدانم این چالشها تحملشان راحتتر است یا تحمل درد و رنجی که در آیندهی فرزندانم بهخاطر داشتن پدری با این شخصیتها متحمل میشوند. نمیدانم کدام را باید انتخاب کنم. من با وجود تمام این رفتارها باز قصد داشتم این زندگی را ادامه بدهم، اما موضوع خودکشی که پیش آمد من را مردد کرد و به فکر فرو برد، چون مطمئن هستم باز هم بارها و بارها قرار است در آینده شاهد این صحنهها باشم و دوست ندارم فرزندانم هم همین عذاب را بکشند. من واقعاً نمیدانم همسرم با این کارها قصد آزار من را دارد قصد ترساندنم را یا واقعاً میخواسته این کار را انجام بدهد.
شبی که با التماس و جیغ او را از بالکن طبقهی پنجم پایین کشیدم را هرگز فراموش نمیکنم. نگاههای همسایهها و عابرها از پایین ساختمان انگشتهای اشارهای که سمت ما دراز بود، پچپچها و نگاههای بعد پوزخندها و نگاههای معنادار هزاران حرف و حدیثی که پشتت زده میشود و تو از همهی آنها بیخبری.
از بعد آن شب بیخوابیهای شبانهام، لرز دستهایم و سردردهای طولانی من شروع شده که به هیچ درمانی پاسخ نمیدهد و خودم میدانم دلیل و علتش چیست. من نمیدانم چه کنم ماندهام در دو راهی ترحم، عشق، علاقه و شاید هم چند راهی قضاوتهای آدمها، ترحم به همسرم و کمی هم دوست داشتن زندگی و خانه و کاشانهام.
دکتر زهرا کیایی«روانشناس» در پاسخ به این مسئله اذعان داشت:
در این روایت، مسئله فقط این نیست که مرد «خجالتی» یا «احساساتی» است. مشکل اصلی این است که او بلوغ هیجانی کافی برای زندگی مشترک ندارد. یعنی یاد نگرفته وقتی ناراحت، عصبانی یا تحت فشار قرار میگیرد، مثل یک آدم بزرگسال با احساساتش کنار بیاید.
ریشهی این وضعیت معمولاً به کودکی برمیگردد؛ جایی که با ترساندن، تحقیر یا سرزنش بزرگ شده و به او القا شده که «ناتوان است» یا «بدون دیگران از پس زندگی برنمیآید». نتیجه این میشود که در بزرگسالی، با کوچکترین تنش، فرو میریزد، گریه میکند، قهر میکند یا حتی تهدید میکند به خودش آسیب بزند. این تهدیدها ممکن است از سر بدی نباشد، اما فشار روانی شدیدی بهطرف مقابل وارد میکند.
در این شرایط، زن ناخواسته از نقش همسر خارج میشود و تبدیل میشود به مادر، مراقب و نجاتدهنده. یعنی مدام باید آرام کند، دلجویی کند، مراقب حال روحی طرف مقابل باشد و از ترس اینکه اتفاق بدی نیفتد، خواستههای خودش را کنار بگذارد. این وضعیت بهمرور باعث خستگی شدید، اضطراب، بیخوابی و حتی احساس گناه دائمی در زن میشود.
واقعیت این است که ادامهی چنین رابطهای فقط بهخاطر دلسوزی، ترحم یا ترس از حرف مردم، نهتنها کمکی نمیکند، بلکه هم مرد را وابستهتر و ناتوانتر میکند و هم زن را فرسودهتر.
راه سالم این است که مرد مسئولیت حال روحی خودش را بپذیرد و وارد درمان جدی شود و زن هم برای خودش حمایت روانی بگیرد و حد و مرز مشخص بگذارد. بدون درمان و مرزبندی، این نوع رابطه به تعادل نمیرسد و تصمیمهایی مثل بچهدار شدن میتواند مشکلات را چند برابر کند.
به زبان ساده:
این رابطه با «تحمل کردن» درست نمیشود.
فقط با درمان، مسئولیتپذیری و حد و مرز سالم میتواند شانس بهبود داشته باشد.