مجله زن روز این بار به سراغ هنر و هنرمند متأهل انقلابی رفته و با استاد عبدالحمید قدیریان در ضیافت نورانی بومهای نقاشی که با عنوان «نور آمد» روی دیوارهای حوزه هنری نشستهاند به گفتوگو نشسته است.

شاید یک صبح سرد زمستانی، میان شلوغیهای پایتخت و هیاهوی روزمره زندگی، هیچچیز بهاندازهی رفتن به یک نمایشگاه هنری آن هم با مضمون هنر متعهد و انقلابی به دل آدمیزاد نچسبد. اما وقتی پا به گالری میگذاری و بازی رنگها و نور را میبینی، تازه میفهمی این هنر نه برای تزئین دیوار، که برای روشن کردن دلها و آگاه کردن روح آمده است. استاد عبدالحمید قدیریان در ضیافت نورانی بومهای نقاشی که با عنوان «نور آمد» روی دیوارهای حوزه هنری نشستهاند، با تعهد و مسئولیت میزبانی میکند و دربارهی دغدغهای مقدس که میتوان آن را معراج هنری نامید، در آستانه میلاد حضرت امیرالمؤمنینعلیهالسلام و روز پدر با ما گفتوگو میکند:
استاد قدیریان، شما یک شخصیت جامعالاطراف در حوزهی هنر هستید؛ هم در نقاشی، هم در سینما و هم در عرصه اندیشه و فرهنگ انقلاب اسلامی فعالید. چه مسیر و تجربهای باعث شد به این جایگاه برسید؟
اگر بخواهیم دقیقتر و منطبقتر با واقعیت سخن بگوییم، شاید بهتر باشد بهجای تأکید بر جامعالاطراف بودن، از تلاشی مستمر برای خدمت به انقلاب اسلامی سخن بگوییم؛ انقلابی که در مقاطع مختلف، نیازهای متفاوتی داشته است: گاه به نقاش، گاه به گریمور و مدیر هنری سینما، و گاه به کار فرهنگی و اندیشهای. هر جا احساس کردهام انقلاب به حضوری نیاز دارد، همانجا وارد میدان شدهام.
حدود یکی دو سال پیش از تولید فیلم مریم مقدس، به این جمعبندی رسیدم که باید بهطور جدی وارد حوزهی مباحث معرفتی شوم. احساس میکردم جایی از کار میلنگد؛ مسئلهای وجود دارد که با وجود در اختیار داشتن قرآن و کلام اهلبیتعلیهالسلام، همچنان با نوعی نزول فرهنگی مواجهایم. گمانم این بود که شاید بتوان از مسیر تصویر و تعمق در مفاهیم، این مسئله را شناسایی و واکاوی کرد. همین دغدغه مرا به عرصهی اندیشه کشاند؛ مسیری که نتیجهاش، همزمانی فعالیتهای نظری با هنرهای تجسمی شد.
از شروع به نقاشی برای ما بگویید؟
مانند بسیاری از هنرمندان، علاقه به نقاشی از کودکی در من شکل گرفت. نقاشی را دوست داشتم و این علاقه با من ماند. پیش از انقلاب، در دانشگاه تهران، هم در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی و هم در دانشکده دامپزشکی پذیرفته شدم؛ که در نهایت رشتهی نقاشی را انتخاب کردم.
به یاد دارم آن زمان پدرم گفت: «هر رشتهای را که دوست داری انتخاب کن»، اما هشدار داد که بدان در این مسیر، کسی نمیگذارد رشد کنی. در دوران حکومت شاه، فضای هنری محدودیتهای خاص خود را داشت. پدرم صریح به من گفت: «نقاشی مال پولدارهاست؛ آنها نمیگذارند تو وارد این فضا شوی.» بعد هم اضافه کرد: «غذای نقاشها نان و پنیره».
گفتم: «بله، میدانم.»
گفت: «حالا که میدانی، برو.»
استاد قدیریان، شما در دوران پیش از انقلاب تحصیل کردید؛ دورانی که نقاشی معنوی یا نقاشی اسلامی به شکل امروز وجود نداشت. چه شد که به این مسیر کشیده شدید و آیا از همان ابتدا اشتیاق برای ورود به هنرهای معنوی در شما وجود داشت؟
باید بگویم که پیش از انقلاب نیز نقاشیِ معنوی وجود داشت. چرا؟ چون خداوند قرنها بر روی صفات ایرانیها کار کرده است. اگر به نقوش تختجمشید بنگریم، میتوان رگههایی از معنویت را در آنها دید؛ معنویتی که تبلورش نه لزوماً در شعار، بلکه در اخلاق و منش مردم نمایان میشود. این معنا اغلب بهصورت مستقیم و صریح بروز نمیکند، اما در لایههای عمیق فرهنگ و هنر ایرانی حضوری مداوم دارد.
ایرانی، به معنای واقعی کلمه، انسانی است که با معنا و با خدا رشد کرده است. به تعبیر دیگر، ایرانیها ذاتاً حامل بار معنویاند و همواره قائل به توحید بودهاند؛ توحیدی که در سرشت و فطرت آنان ریشه دارد. شاید به همین دلیل است که خداوند در آیه ۵۴ سورهی مائده میفرماید: «یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ»؛ خدا آنان را دوست دارد و آنان خدا را دوست دارند. این آیه، فرمولی الهی، نورانی و عمیق است که نسبت میان ما و خداوند را به زیباترین شکل ترسیم میکند. باور جدی و آگاهانه به این کلام الهی، برای من از زمان پیروزی انقلاب اسلامی شکل گرفت.
پیش از انقلاب نیز نسبت به ظلمهای اجتماعی حساس بودم. در دورهی رژیم سابق، همراه یکی دو نفر از دوستان، طراحیهایی انجام میدادیم و آنها را در مناطق محروم به نمایش میگذاشتیم. با وقوع انقلاب اسلامی، اتفاقی جدی در درون ما رخ داد؛ گویی تازه فهمیدیم که خدا هست، خدا زنده است و خدا در صحنه حضور دارد و عمل میکند.
دریافت هنری شما در آن مقطع و پس از آن از انقلاب چگونه بود؟
من بهصورت شخصی تلاش کردم روزبهروز این «حیّ بودن» خدا، این زنده بودن و در صحنه بودن او را در انقلاب رصد کنم؛ اینکه خداوند کجاها دستش رو میشود، کجا وارد میدان میشود و چگونه مسیر انقلاب را پیش میبرد. سعی کردم این لحظهها را بشناسم، بفهمم و در نهایت، آنها را در قالب تصویر ثبت کنم.
در حقیقت، مفهوم «هنر متعهد» برای من از همینجا شکل گرفت. امری طبیعی هم بود؛ چراکه در این نقطه، هنر دیگر صرفاً یک امر تزئینی یا شخصی نیست، بلکه وارد عرصه اجتماع میشود و نگاهی اجتماعی پیدا میکند.
از آنجا که مسیر انقلاب اسلامی، مسیری نورانی بود، این نگاه الزاماً از دل خودِ هنر برنخاسته بود؛ هنر در این میان، بیش از هر چیز، یک وسیله است. در ابتدای انقلاب، هنرمندان تلاش کردند وارد این فضا شوند، اما متأسفانه بهتدریج مسیر تعدادی از آنها دچار انحراف شدند و تحت تأثیر نوعی تفکر خاص ـ که من از آن با عنوان «تفکر یهودی» یاد میکنم ـ از جهت اصلی خود فاصله گرفتند.
بر اساس دریافت شما؛ مفهوم هنر متعهد چگونه تعریف میشود؟
هنر متعهد در نسبت با انقلاب اسلامی، دستکم در فهم شخصی من، چیزی جز هنر انقلاب نیست. هنری که جوهرهاش در شناسایی و دقت بر فاعلیت خدا و در پیشبرد این انقلاب پربرکت اسلامی معنا پیدا میکند.
در مسیر هنری شما، دست خدا همیشه همراه انقلاب بوده است. به نظر شما کدام اثر یا مقطع، بیش از همه این همراهی الهی را نشان داد و مردم نیز با آن همراه شدند؟
حضور و فاعلیت الهی در سراسر مسیر انقلاب اسلامی قابل مشاهده و برجسته است. دست خدا همواره در کار است؛ اما میزان درک و توجه مردم به آن، تابع شرایط است. در موقعیتهایی که شرایط عینیتر و بحرانیتر میشود، این حضور الهی آشکارتر به چشم میآید.
برای مثال، در جنگ دوازدهروزه، شرایط بهگونهای رقم خورد که مردم عملاً هیچ دستاویزی جز خدا نداشتند. خداوند صحنه را چنان طراحی کرد که در آن صبح جمعه، همگان دیدند تنها مفرّ نجات، اراده الهی است. در چنین بزنگاههایی، دست خدا بسیار پررنگتر دیده میشود.
البته این حضور الهی همواره و در همهجا وجود دارد؛ اما در مقاطعی که شرایط آنچنان حاد و بحرانی نیست، لازم است نخبگان، علما، اهل فکر، دانشگاهیان و کنشگران عرصه تبیین وارد میدان شوند و این حقیقت را برای مردم روشن کنند. متأسفانه به دلایل مختلف، این اقشار در بسیاری از مواقع بهدرستی وارد صحنه نمیشوند. در حالی که خداوند کار خود را انجام داده و دست او در کار است، اما مردم متوجه آن نمیشوند و نتیجه را اینگونه تعبیر میکنند که «خودش درست شد» یا «خودبهخود حل شد.»
من شخصاً تلاش میکنم هر حادثهای را که در هر نقطهای از جهان به شکلی غیرعادی رخ میدهد و نشانهای از دخالت دستی فراتر از محاسبات معمول در آن دیده میشود، با دقت رصد کنم. نمونهی روشن آن، جنگ سیوسهروزه است؛ جنگی که در لبنان رخ داد، اما وقتی با دقت به آن نگاه میکنید، بهروشنی میبینید که خدا در میدان حضور داشت و صحنه را مدیریت میکرد.
آیا هنر، بهویژه نقاشی، میتواند به سطحی برسد که پیام و تأثیر آن فراتر از مرزها و فرهنگها، جهانی شود؟
هنر، در اصل، وسیله است؛ وسیلهای برای بیان. آنچه اهمیت دارد، این است که چه میخواهید بگویید و از چه منظری سخن میگویید. هر کس بخواهد سخنی جهانی بگوید، باید پیش از هر چیز، نسبت خود را با حقیقت روشن کرده باشد.
این نگاه در آثار شما چگونه بروز و ظهور میکند؟
در آثارم اساساً دربارهی نور سخن میگویم؛ حضوری که حقیقتش واحد است. نور، یک حقیقت واحد بیشتر نیست: نور رسولاللهصلّیاللهعلیهوآله، نور امیرالمؤمنین علیبنابیطالبعلیهالسلام، نور حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها، نور امام حسن و نور امام حسینعلیهماالسلام و در حقیقت نور همه اهلبیتعلیهمالسلام، یک نور واحد است. تفاوت نه در اصل نور، بلکه در نحوهی بروز و ظهور آن است؛ در صفاتی که در هر مقطع و صحنهای جلوهگر میشود. گاه این نور، فاطمی است، گاه علوی و گاه مهدوی.
بر همین اساس، چون با نور کار میکنم، آنچه در تصویر رخ میدهد و نوری که در اثر جاری است، به صفت و موقعیت و واقعهای که روایت میشود وابسته است. در برخی آثار، صفت مادرانه غلبه دارد؛ در اینجا نور، نوری فاطمی است. در برخی دیگر، وجه اجتماعی و حاکمیتی برجسته میشود؛ آنجا نور، نورامیرالمؤمنینعلیهالسلام است. گاهی نیز فضا، فضای نبرد و مواجهه است؛ مانند تابلوی «نور آمد» که بر اساس جنگ دوازدهروزه خلق شد. در آن اثر، وجه حضور حضرت حجتعجلاللهتعالیفرجهالشریف پررنگتر است؛ حضوری که وارد میدان شده و در حال کنش و اثرگذاری است.
واقعیت این است که، بهعنوان کسی که سالها در این فضا کار کردهام، توصیهای دارم: بهتر است نگاهمان را از تمرکز بر «شخص» بهسمت «فضای نورانی» معطوف کنیم. وقتی سخن از امیرالمؤمنینعلیهالسلام یا حضرت زهراسلاماللهعلیها به میان میآید، این پرسش که این نور متعلق به کدام شخصیت است، چندان راهگشا نیست؛ چراکه حقیقت یکی است. این بزرگواران، مظاهر و واسطههای فیض الهی و وجوه تجلی نور الهی در عالم خلقتاند.
در خصوص امیرالمؤمنینعلیهالسلام این تعبیر شما چگونه صدق میکند؟
اگر به رفتارهای امیرالمؤمنینعلیهالسلام بنگریم، میبینیم که گاه رفتاری کاملاً مادرانه دارد، گاه رفیقانه و گاه با صلابت و شدتی مثالزدنی با ظالمان برخورد میکند؛ تا آنجا که انسان متحیر میشود این شخصیت، در نهایت، چه جنس وجودیای دارد. پاسخ روشن است: جنس وجودی امیرالمؤمنین علیهالسلام از نور خداست، و خداوند خالق جامع همه صفات است. بسته به اینکه صحنه در چه مقطعی قرار دارد و با چه شرایطی مواجه است، یکی از این صفات برجسته میشود و به ظهور میرسد.
برخی تصور میکنند امیرالمؤمنینعلیهالسلام شخصیتی متناقض دارد؛ در حالی که اگر دقیق نگاه کنیم، اینها تضاد نیست، بلکه جمع اضداد در وجود مولاست. من شخصاً این تفکیکها را در نور لحاظ نمیکنم و سعی دارم نوری واحد را به تصویر کشم، مگر آنجا که بخواهم از آنها بهرهای دراماتیک ببرم.
برای مثال، در تابلوی «کوچکترین سرباز»، حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها را در تصویر کشیدم؛ زیرا رابطه کودک با مادر، بار عاطفی و دراماتیک ویژهای دارد. اگر در همان اثر، بهجای این تصویر، شمایلی از امیرالمؤمنینعلیهالسلام قرار میدادم، آن ارتباط حسی عمیق با مخاطب شکل نمیگرفت. در چنین موقعیتهایی، برای شخصیتها ظاهری طراحی میشود که معنا و کارکرد خود را در دل نور پیدا میکند.
با این همه، تأکید میکنم که اغلب آثارم معطوف به «شخصِ مشخص» نیست؛ آنچه محور و جوهرهی کار است، نور خداست.
با این توضیح، این سؤال مطرح میشود که امروز چه ظرفیتهایی در هنر نقاشی وجود دارد که بتوان نور امیرالمؤمنینعلیهالسلام را به جهان معرفی کرد؟
در پاسخ باید گفت که اساساً نقاشی، خودِ هدف نیست؛ نقاشی یک وسیله است، یک ابزار، البته ابزاری بسیار قدرتمند. دقیقاً به همین دلیل است که دشمنان ما بیشترین سرمایهگذاری خود را در حوزهی هنر انجام دادهاند. هنر قدرت تأثیرگذاری شگفتانگیزی دارد و نفوذ آن کمنظیر است.
متأسفانه مسئولان ما و حتی بسیاری از اهل علم، هنوز این حقیقت را بهدرستی درک نکردهاند. شاید در گفتار، از اهمیت هنر سخن بگویند، اما در عمل، معنای آن را نفهمیدهاند. وقتی از «نفهمیدن» سخن میگویم، منظورم جدل نظری نیست؛ سخن از عملکردهاست. هنوز درک نشده که هنر، یک ابزار استراتژیک است. اگر این فهم وجود داشت، هنر بهعنوان قدرتمندترین زبان ارتباطی به کار گرفته میشد؛ زبانی که مستقیماً با عواطف و فطرت انسان سروکار دارد.
دشمن دقیقاً از همین مسیر وارد میشود؛ فطریات انسان را هدف قرار میدهد و آنها را دچار اغتشاش و تردید میکند. این کار نه با استدلال عقلانیِ صرف، بلکه با زبان احساس و تصویر انجام میشود؛ زیرا فطرت را نمیتوان با واژههای خشک و عقلانی به چالش کشید، بلکه باید از همان جنس با آن مواجه شد.
فضای لطیف هنر این قابلیت را دارد که فطرت انسان را دچار شبهه کند؛ نه به این معنا که فطرت را تغییر دهد، بلکه شخص را به تردید بکشاند. اما دقیقاً همین ظرفیت را میتوان در جهت معکوس نیز به کار گرفت؛ یعنی از هنر برای تقویت، احیا و جهتدهی رفتارهای فطری استفاده کرد. هنر در این عرصه، ابزاری فوقالعاده قدرتمند است.
با اینهمه، مسئلهی اصلی ما صرفاً این نیست. مشکل اساسیتر آن است که ما بزرگترین سرمایههای عالم را در اختیار داریم؛ قرآن و کلام اهلبیتعلیهمالسلام، اما از آنها بهره نمیبریم، یا بهرهای حداقلی و قطرهچکانی داریم. نهتنها خودمان استفاده نمیکنیم، بلکه گاه مسیر استفاده دیگران را نیز میبندیم و اجازه نمیدهیم این معارف بهدرستی در ساحت فرهنگی جامعه جاری شود.
در حالی که اگر به قرآن و کلام اهلبیتعلیهمالسلام اجازه داده شود که در حیات فرهنگی جامعه جریان پیدا کنند، بسیاری از مشکلات فرهنگی اساساً شکل نخواهند گرفت. خداوند عاقل و حکیم است و بهدرستی میداند جامعه را چگونه هدایت کند. اگر در جایی از جامعه اعوجاج و کجی میبینیم، باید بپذیریم که ما با قرآن درست مواجه نشدهایم. مسئله به همین سادگی است؛ وگرنه قرآن کامل، حق و دقیق است و هیچ نقصی در آن وجود ندارد.
در میان آثار خلقشدهتان، کدام یک برای شما تجربهای ویژه بوده و چرا دلنشینتر از بقیه است؟
من قرار نیست چیزی را صرفاً بِکِشم. مسئلهی اصلی برای من، «فهمیدن» است. میخواهم به حقیقتی برسم و از آنجا که فهم من در امتداد تصویر شکل میگیرد، نقطهی پایان این مسیرِ فهم، به یک تصویر منتهی میشود. به همین دلیل، هر تابلو برای من گامی در مسیر فهم مفاهیمی است که در طول زمان طی کردهام.
هر اثر یادآور آن است که در یک مقطع چگونه میاندیشیدم و سپس به چه درکی رسیدهام. این تابلوها مسیر حرکت ذهنی و فکری من را نشان میدهند؛ مسیری که ممکن است در جایی کند و در جایی دیگر تند باشد، اما در هر حال، یک سیر واقعی و صادقانه است. به همین دلیل است که این آثار برای من بسیار دلنشیناند؛ زیرا نشان میدهند از کدام مفهوم عبور کردهام و به کدام افق فکری رسیدهام.
نکتهی دوم اینکه وقتی به مجموعه آثار نگاه میکنم، میبینم یک سیر منطقی و پیوسته در آنها وجود دارد. حضرت آیتالله عابدینی زمانی که این آثار را مرور کردند، به نکتهای اشاره کردند که برای من هم برجسته بود و پس از بیان ایشان، اهمیت آن دوچندان شد. ایشان گفتند: «این آثار کاملاً قدمبهقدم و دارای توالیاند؛ یعنی هنرمند نیامده از اینجا یک نکته بردارد و از جای دیگر نکتهای دیگر، بلکه مسیر، یک مسیر پیوسته و تدریجی است».
وقتی هنرمند میبیند آثارش اینگونه به هم متصلاند، طبیعی است که نبودن هر کدام، حس خلأ یا خدشهای ایجاد کند. به همین دلیل است که من این آثار را دوست دارم و الحمدلله نه کسی آنها را خریده و نه من فروختهام. دلیلش این است که سیر توالی و پیوستگی حفظ شود.
امروز، در مقطعی قرار داریم که امکان برگزاری نمایشگاه فراهم شده است. مخاطب میتواند با نگاه به سیر زمانی این آثار، بهرهمندی عمیقتری داشته باشد و مسیر فکریای را که در طول سالها طی شده، بهصورت یکجا و منسجم مشاهده کند.
چطور میتوان تجربههای شما را به نسل جوان منتقل کرد و با توجه به نگاه عمیق و خاصتان، این انتقال تجربه تا چه حد امکانپذیر است؟
پاسخ من این است که چنین انتقالی بسیار ضروری است و واقعاً نسبت به آن خودم شرمندهام. آنچه من آموختهام باید منتقل شود، اما واقعیت این است که تابلوهایی که خلق میکنم، زمانبر هستند. برخی از آنها یک سال یا حتی دو سال طول میکشد تا مرحلهی درک و سپس تصویرگری کامل شود. من ترجیح میدهم این فرآیند خلق متوقف نشود، مگر آنکه احساس کنم دیگر نیازی به ادامهی آن نیست.
آموزش و انتقال تجربه اهمیت زیادی دارد. تربیت هنرمند جوان و انتقال مفاهیم عمیق، کاری دشوار است. صادقانه بگویم، خودم هنوز تجربهی کافی در این زمینه ندارم و گاهی شرمنده میشوم که نتوانستهام مسیر را بهخوبی برای شاگردان باز کنم. امیدوارم بهتدریج، شرایط و زمینهای فراهم شود تا این تجربه به نسل جوان منتقل شود و مفاهیم و سیر فکریای که در آثار جلوهگر شده، در تربیت هنرمندان آینده نیز مؤثر واقع شود.
در تابلوهای شما، نور و تاریکی بهوضوح دیده میشوند. این غلبه نور بر تاریکی که در آثار قدما هم وجود داشته، چگونه در ذهن شما شکل میگیرد و چه تأثیری بر مخاطب دارد؟
این همان نوری است که قدما از آن سخن گفتهاند، اما تفاوت آن با گذشته بسیار است. این تفاوت نه صرفاً به نگاه من، بلکه بهخاطر نور انقلاب است که جنس متفاوتی دارد. قبلاً دربارهی فضای معنوی نور صحبت میشد؛ فضایی که حتی کابالیستها برای آرامش مخاطبانشان از آن بهره میبرند، در آن نور بهگونهای نمادسازی میشود تا انسان حس آرامش پیدا کند. یا در متون شیخ اشراق، نور یک حقیقت وجودی و اصیل است که همه وجود از آن صادر میشود.
اما از زمان انقلاب، نور ارتقاء یافته؛ فاعلیت آن پررنگتر شده و نقش فعال در حوادث جهان یافته است. نور دیگر صرفاً نماد یا جلوهای ذهنی نیست؛ نازل میشود و وارد واقعیت میشود. همانگونه که قرآن میفرماید، خداوند میخواهد نور خود را بر زمین کامل کند. از زمان انقلاب، این نور پایین آمده و ثمرات آن در نقاط مختلف مشاهده شده است.
بهعنوان مثال، وقتی حضرت امام میفرمودند یک نوجوان ۱۳ ساله از علما سبقت گرفته است، معنای آن چیست؟ این نوجوان نه دانش عمیق دارد، نه ریاضت و سلوک طولانی؛ چگونه میتواند از علما پیشی بگیرد؟ پاسخ روشن است؛ نور آمده پایین و این نور فاعل، نوجوان را تحت تأثیر قرار داده است.
در آثارم، نور فعال است؛ نور صرفاً روی تابلو نیفتاده، بلکه کاری انجام میدهد. نور در تابلوها عنصری فاعل است که وارد میدان شده و نقش دارد؛ یعنی تابلوها تنها بیان تصویری نیستند، بلکه واسطه حضور نور الهیاند و نور در آنها عمل میکند.
این نور با نور قدیم تفاوت دارد. کسانی که مطالعه کردهاند میدانند ماهیت آن همان نور است، اما بروز و ظهور فاعلیت آن چنان متفاوت است که میتوان گفت: این نور دیگری است. حتی در رابطه با حضرت امام، شخصاً معتقدم ایشان نوعی اسلام جدید را معرفی کردند؛ نه اینکه با اسلام پیشین کاملاً متفاوت باشد، بلکه این اسلام، جنسی متفاوت و پویا دارد که میتوان گفت اسلام جدیدی را مطرح کرده است. همین ویژگی را در نور نیز میبینیم.
نور، خود را به ما معرفی کرده است؛ نه صرفاً در فهم ریاضت، بلکه در درک صحنهها و وقایعی که طی چهل سال گذشته رخ داده است. این نور نشان داده چقدر قدرتمند است. از سوی دیگر، افزایش نور باعث بیداری و ظهور تاریکی نیز شده است. اکنون تاریکی خودنمایی میکند و بهطور اغراقآمیزی دنیا را در وضعیتی ناپایدار قرار داده است. دلیل این آشفتگی، حجم نور ایجادشده است که دشمنان، بهویژه برخی از خاخامهای یهود، از حضور چنین نوری بیمناکاند. مردم عادی نور را نمیبینند، اما اهل معنا و دشمنان آن را مشاهده میکنند و بیمناک میشوند.
این نور، نور دیگری است و باید دربارهی آن مطالعه کنیم و به درک دقیقش برسیم تا بتوانیم از آن بهره ببریم. نور حیاتبخش است، نور حرکتزا و نور تفکیککننده حق از باطل؛ همان نوری که در نهایت به ظهور منتهی میشود. به همین دلیل میگویم خداوند میخواهد نور خود را بر زمین کامل کند و این فرآیند نزول نور، مسیر بسیار خطیری است.
در روایتهای دینی آمده که حضرت ابراهیمعلیهالسلام از خداوند خواست: «پروردگارا، خودت را به من بنما». خداوند شعاعی از نور خود را بر کوه تجلی داد و همان یک جلوه، کوه را منهدم کرد. حال اگر تصور کنیم تمام آن نور قرار است بر زمین نازل شود، روشن است که چیزی از زمین باقی نخواهد ماند. مگر آنکه زمین، زمان، انسانها و همه اجزای عالم ظرفیت وجودیشان ارتقاء پیدا کند؛ یعنی رشد و رفعت یابند تا حضرت حجتعجلاللهتعالیفرجهالشریف تشریف آورند.
اینکه چرا حضرت ظهور نمیکنند، به همین دلیل است؛ زمینه فراهم نیست و ما هنوز ظرفیت تحمل نداریم. وقتی میگوییم تحمل نداریم، معمولاً با نگاه زمینی و سطحی تصور میکنیم که اگر حضرت بیایند، دشمنان ایشان را به شهادت میرسانند؛ در حالی که مسئلهی اصلی این نیست. حقیقت آن است که اگر نور وجود حضرت وارد جهان شود و جهان ظرفیت لازم را نداشته باشد، خودِ جهان فرو میریزد. آن نور چنان عظیم است که عالم باید رشد کرده باشد تا بتواند آن را تحمل کند.
این رشد دقیقاً از مسیر حوادث سخت و تکاندهنده اتفاق میافتد. ماجرای غزه، اتفاق کوچکی نبود؛ موج عظیمی از بیداری در جهان ایجاد کرد. در آمریکا و اروپا، نسل جوانی که سالها آموزش دیده بود صهیونیسم را مقدس بداند، امروز در برابر آن ایستاده است. این یعنی رشد در حال رخ دادن است و باید آنقدر مرتفع و گسترده شود که وقتی حضرت حجتعجلاللهتعالیفرجهالشریف ظهور میکنند، عالم از هم نپاشد و مسیر حرکت و اصلاح بهدرستی ادامه پیدا کند.
استاد قدیریان، با توجه به اینکه در هنر انقلاب هویت فردی هنرمند در حاشیه قرار میگیرد و تجلی خداوند اولویت دارد، چه رویکرد و ملاکهایی را برای خلق آثار خود دنبال میکنید تا هم اثر هنری رسالت معنوی خود را ایفا کند و هم جامعه را برای درک ظهور آماده سازد؟
یکی از مشخصههای هنرمند انقلاب این است که بر اساس علایق شخصی جلو نمیرود. برخلاف آنچه در دانشگاهها بهعنوان هنر آموزش میدهند و بر هویت، امضا و شخصیت هنرمند تأکید دارند، در هنر انقلاب هویت فردی هنرمند باید در حاشیه قرار گیرد تا تجلی خداوند رخ دهد. تجلی هنرمند صرفاً یک زیبایی تصویری نیست؛ بلکه تجلی خداست. اگر هنرمند خود را برجسته کند، خداوند تجلی نمیکند. بنابراین، در هنر انقلاب، «منِ هنرمند» باید کنار روم تا خدا حضور یابد.
در این مسیر، آنچه اهمیت دارد، تعیین موضوعی است که از نظر خداوند نیازمند توجه و تجلی است و هنرمند باید در خدمت آن باشد، نه در خدمت تمایلات شخصی خود.
یکی از اهداف برگزاری این نمایشگاه همین است؛ تعامل با علما و دریافت راهنمایی از آنان برای مسیر بعدی. من آثارم را تا اینجا آوردهام و حالا میخواهم بدانم از این مرحله به بعد چه باید کرد تا اثر هنری بتواند در جامعه و فضای معنوی، رسالت خود را بهنحو احسن ایفا کند.
استاد، در پایان اگر نکته یا پیامی باقی مانده که مایلید با مخاطبان و نسل جوان در میان بگذارید، بفرمایید؟
نکتهی مهم این است که جنس وجودی انقلاب، نورانی است؛ تجلی خداوند در انقلاب باید معرفی و شناسانده شود. این به معنای کنار گذاشتن کارهای دنیایی نیست؛ بلکه وظایف دنیایی باید با نگاه آسمانی و الهی انجام شود، همانگونه که حضرت امام حسینعلیهالسلام در کربلا عمل کردند. ایشان وظایف دنیایی خود را انجام میدادند، اما نگاهشان همواره متوجه خدا بود. حضرت زینبسلاماللهعلیها نیز، با وجود تحمل درد و فقدان فرزندان و برادران، محور توجه خود را رضایت خداوند قرار دادند.
در این مسیر، هنر انقلاب ابزاری برای معرفی تجلی خداست؛ وسیلهای برای بیدار کردن دلها و ایجاد ظرفیت در جامعه. بنابراین، خلق اثر در این حوزه، پیش از هر چیز، متکی بر فهم مفاهیم الهی است، نه بر تمایل و ذوق شخصی هنرمند.