پردهای سبزرنگ، نازک و قدیمی، بخش زنانه و مردانه مسجد را از هم جدا کرده بود و تا چند وجب مانده به زمین کوتاه میشد. نور زرد لامپهای رشتهای از پشت آن میتابید و سایهی مردان، روی پرده میلرزید. غلامرضا آنطرف کنار پرده نشسته بود، سرش را آهسته بالا و پایین میبرد و انگار دلش میخواست چیزی را از میان آن ببیند.

هوا هنوز سرد و بخار نفسها مثل رشتههای مه در فضا میپیچید. آسمان روشنتر از همیشه بود. برف شب پیش روی سقف خانهها و درختها نشسته بود. صدای قطرههای آب، از لبهی پشتبام گِلاندود بامها، مثل ضربان قلب روستا آرام پایین میچکید. صدای تقتق بیل و پارو از کوچه و پشتبامها میآمد. چند مرد با کلاههای نمدی و شالهای پیچیده تا چانه، برف بامها را توی کوچه میریختند. چند زن با لباسهای پرچین و جلیقههای پشمی، از آستانهی درها بیرون آمدهبودند، نگاه کنجکاوشان بین مدرسه متروکه و شوهرانشان رفتوآمد میکرد.
وانت در کمر کوچه ظاهر شد و صدای موتورش در فضا پیچید. چند بچه با دماغهای سرخ، اطراف وانت جمع شدند. بخار نفسهایشان در هوا میلرزید. هوای سرد، با دود اگزوز قاطی شد.
درِ آهنی مدرسه با صدایی طولانی باز شد. حیاط نیمهخراب با دیوارهای زرد و تابلوی فرسوده دیده شد که هنوز نوشته بود «مدرسهی ابتدایی ایمان». بعضی حرفها از تابلو افتاده بود، و «ایمان» شده بود «مان». علی در قاب در ایستاد، پالتوی قهوهایاش هنوز بخار خیسِ برف داشت.
حیاط مدرسه پر از هیاهوی تخلیهی وسایل بود؛ گویی مدرسهی قدیمی برای اولین بار پس از سالها بیدار شده بود. دو مرد از تیم دفتر تبلیغات، بخاری هیزمی و فرشهای تاخورده که بوی نم میداد را از وانت پیاده کردند. یکی از مسئولین به علی گفت: «حاجآقا، به بزرگی خودتون ببخشید، یخچال نشد جور کنیم، البته اینجا هوا زیادی سرد شده، فعلاً این کائوچوی سفری رو داشته باشید تا چند روز دیگه براتون یخچال میفرستیم.» دقیقاً در همین لحظه که علی در حال گرفتن آن یخچال موقتی بود، صدای خشخشی از دور آمد. زرینجان، چکمههای لاستیکیاش را به زمین میکشید و نزدیک میشد. بقچهای کوچک در بغل داشت که همیشه همراهش بود. جلوی مدرسه ایستاد.
ـ هـِه حاجآقا، شنیدم اومدی دستور بدی مدرسه رو بسازین؟
علیآقا لبخند زد.
ـ انشاءالله، که بتونیم توی این سنگر خوب خدمت کنیم.
زرینجان با حالتی بین تعارف و تهدید جلو آمد. درحالی که باد سرد، دامن پرچینش را به رقص درآورده بود، ادامه داد.
ـ این مدرسه جای موندن نیست.
بینیاش را بالا کشید. چند نفر با ترس سر تکان دادند. صدای آه و زمزمه مثل مِه در کوچه پیچید. پری احساس کرد نگاه زرین جان سنگینی عجیبی دارد، یادش آمد شبِ گذشته همین زن بود که لرزان از مدرسهی جنزده حرف میزد.
زرینجان همانطور که زیرچشمی به پنجرهها نگاه میکرد، ادامه داد.
ـ چند سال پیش یه چوپون از دیوار مدرسه افتاد، همون دیوار رو به دشت که رَطوبت داره. همه گفتن کارِ جن مدرسهس. شما که خداپرستین، حواستون باشه.
سرش را پایین انداخت، اما در چشمهایش چیزی لرزید، مثل ترسی که به خشم پنهان بدل شده باشد. علی آرام، اما جدی گفت: «مرگ و زندگی دست خداست، ما به وظیفهمون عمل میکنیم.»
زرینجان بقچه را محکمتر چسبید و عقب رفت.
ـ به وظیفهت عمل نَکُن حاجآقا
چند لحظه مکث و چشمانش را تنگ کرد.
مواظب باشین، قربونیِ بعدی، شاید از اهالی جدید مدرسه باشه.
با عجله از حیاط بیرون رفت، از دور نگاهی پر از دلنگرانی انداخت که مثل نیشِ باد سرد روی پنجره نشست. زیر لب چیزی گفت که فقط خودش شنید. پری در کنار دیوار ایستاده بود و نگاهش به رد چکمههای زرین جان روی برف بود. لحظهای سکوت معناداری کرد. آفتاب از پس ابرها بیرون آمد، نورش روی دیوار گِلی و نمدار مدرسه نشست. چند گنجشک روی شاخههای عریان حیاط پریدند. پری به خودش آمد، بیتوجه به حرفهای زرین جان، چادرش را محکم دور گردن گره زد به ایوان رفت، قبل از اینکه وارد سالن شود، رو به دخترها کرد.
ـ زودتر دست به کار بشیم تا غروب همه کارها رو انجام بدیم.
کمتر از چند دقیقه فضای مدرسه از ترس و سکوت، به کار و همبستگی تبدیل شد. بوی گرد و خاکِ کهنه با عطر رطوبت برف نشسته بر دیوارها آمیخته شد. پری سطل آب آورد، پریزاد جارو برداشت. صدای گفتوگو و خندهشان در هوای سرد میپیچید. از پنجرهی شکسته، نور خورشید وارد میشد و ذرات غبار معلق در هوا را طلایی میکرد. گویی با هر حرکت جارو، بخشی از سنگینی خرافاتِ اهالی نیز از دیوارها پاک میشد و مدرسه کمکم بوی زندگی میگرفت.
هوا رو به غروب میرفت، تیمِ لرستان هنوز در مدرسه بود و داشت آخرین تعمیرات را انجام میداد. برقکار لامپهای سوخته را با مهتابیهای پر نور جایگزین کرد. شیشهبُر، بالأخره اندازهگیریها را تمام کرد، محل پنجرهی شکستهی سمت دشت را با شیشهای شفاف پوشاند. مدرسه جان گرفت؛ دیوارها که تا ساعتی پیش پوشیده از تارهای عنکبوت بود، حالا پاک شده و منظرهای نسبتاً تمیز به خود گرفته بودند. پنجرهی تازه نصبشده، دیگر شکافی پر از خطر نبود؛ یک قاب شیشهای بود که دنیای گرم مدرسه را از دنیای منجمد بیرون جدا میکرد.
حالا سالن اصلی دیگر بوی خاک نمخورده نمیداد؛ آب و جارو شده بود و دو قالی قرمز ماشینی در آن پهن بود. کرسی چوبی قدیمی را علم کرده بودند. هیزمهای توی منقل میسوختند و بوی تند چوب سوخته با نم کاهگل در هم میآمیخت. پری، چای بهارنارنج را در استکانهای کوچک ریخت و همه دور کرسی جمع شدند تا خستگی روز سخت اول را، از تن بیرون کنند.
در همین لحظه از فراز روستا، صدای اذان مغرب پیچید. صدایی که نرم و کشدار از میان کوهها میآمد و در فضای خاموش شب پخش میشد. همه بیاختیار سکوت کردند. علی نگاهش را از بخار چای برداشت، سرش را بالا آورد و لبخند آرامی زد.
ـ خب به نظرم تبلیغ ما توی این روستا، از همین الان شروع شد. پاشید پریزادگانم آماده شید که بریم مسجد.
پریا لحاف را تا زیر گردن بالا کشید، با نالهای گفت: «وااای نه، خستهام! تازه گرم شدیم، بذارید همینجا نماز بخونیم دیگه... کی حال داره الان بره تو اون سرمای بیرون؟»
پری بدون اینکه نگاهش را از استکانهای چای بردارد، با لبخندی زیر لب گفت: «عیبی نداره دخترم، تو بمون. پریزاد جان، تو بلند شو جانماز جشن عبادتمم بیار. ما با بابا میریم مسجد، پریا هم میخواد بخوابه، خستهست... بمونه همینجا.»
علیآقا لبخند گوشهی لبش را پنهان کرد، چیزی نگفت. پریزاد که تازه چادرش را از گوشه اتاق برداشته بود، با ذوق گفت: «جدی مامان؟ یعنی فقط من و شما و بابا میریم؟»
پری با نرمی جواب داد: «آره عزیزم، بریم. دختر بزرگه که دلش نمیخواد.»
پریا لحظهای زیر لحاف بیحرکت ماند. صدای باد از پشت پنجره گذشت و چیزی شبیه تقتق آرام از بیرون آمد. سایهی شاخهای روی شیشه افتاد. او بیاختیار لحاف را محکمتر به خودش پیچید، چشمهایش را چرخاند و بعد، ناگهان از زیر کرسی بیرون پرید.
ـ اِی بابا! مگه میشه تبلیغ استانبول بدون من؟ صبر کنید ببینید کی زودتر حاضر میشه.
با موهای ژولیده و جورابهای ناهماهنگ، دوید طرف چمدان تا چادرش را پیدا کند. پری و علی به هم نگاه کردند و خندیدند. پریزاد زیر لب گفت: «همیشه همینطوره... جنها هم از دستش خسته میشن.»
آنها یکییکی آماده شدند، صدای قفل در و وزش باد از شکافها شنیده میشد و مدرسهی متروکهای که حالا خانهشان بود، برای اولینبار در شب، چراغهایش روشن بود و بوی زندگی میداد.
نسیم شب، دود هیزمهای کرسی را شست و جای آن را به سرمای مطلق زمستانی داد. پریزاد، با چادری که انگار تازه به سرش عادت میکرد، کنار پریا راه میرفت.
هوای مسجد بوی گلاب و نم جانماز میداد. نور کم و زرد چند لامپ رشتهای قدیمی، فضا را روشن کرده بود. علیآقا با اطمینان بهسمت در ورودی مردانه رفت. چند پیرمرد که از قبل نشسته بودند، با دیدن او فوراً از جا برخاستند. یکی از آنها با دستمالی که دور سرش پیچیده بود، با گرمی به استقبال آمد.
ـ سلام علیکم حاجآقا! خوش آمدید. خیلی منتظرتون بودیم. کاش زودتر میرسیدین.
علیآقا با روی باز با آنها دست داد و احوالپرسی کرد. فضا دوستانه بود، اما جمعیت کم بود؛ شاید نیمی از اهالی هنوز فرصت نکرده بودند که برای دیدن روحانی جدید به مسجد بیایند.
پردهای سبزرنگ، نازک و قدیمی، بخش زنانه و مردانه مسجد را از هم جدا کرده بود و تا چند وجب مانده به زمین کوتاه میشد. نور زرد لامپهای رشتهای از پشت آن میتابید و سایهی مردان، روی پرده میلرزید. غلامرضا آنطرف کنار پرده نشسته بود، سرش را آهسته بالا و پایین میبرد و انگار دلش میخواست چیزی را از میان آن ببیند.
مادر در چند قدمیاش نشسته بود. غلامرضا لبهی چادر او را از زیر پرده گرفته بود و بازی میکرد. مادر مدام زیر لب چیزی میخواند، اما غلامرضا دلش پیش مادر بود. بدنش را خم کرد، و سرش را از زیر پرده بیرون آورد. زنها آرام نشسته بودند و صدای تسبیح و همهمهای زیرلب، فضای کوچک زنانه را پر کرده بود.
پری و دخترهایش تازه وارد مسجد شدند. مادر غلامرضا که چشمانش از شور برق میزد با عجله از جایش بلند شد و با اشارهای به زنان کناری، گفت: «خانمِ حاجآقان.»
غلامرضا با دیدن آنها، لحظهای خیره ماند، لبخندی زد، بیآنکه کسی بفهمد، از زیر پرده سُر خورد و وارد قسمت زنانه شد. با همان ذوق بیپروا، کنار پریزاد نشست. زنهای روستا،
یکییکی سرشان را بالا گرفتند و نگاههای سنگینی به پری و دخترهایش انداختند. بعضی زیر لب چیزی گفتند. پری سعی کرد لبخند ملایمی بزند. پریا همینطور که مشغول مرتب کردن چادرش بود، نگاهش به گردنبند رنگورورفتهای افتاد که از زیر یقهی غلامرضا بیرون زده بود. بندی بافتهشده از تکههای پارچه، تند و کج گره خورده. در میان بافتش چیزهایی بود که با هر حرکت غلامرضا صدا میداد.
پریا خم شد، با کنجکاوی دستش را به گردنبند زد، نوک انگشتش به یک مهره سفت خورد. لبش را جمع کرد.
ـ این چیه؟
غلامرضا چشمهایش را پایین انداخت.
ـای... اینو زرینجان داده... گفته قراره منو ش... ش... فا بده... باید ه.. ه... میشه همراهم باشه تا خ.. خ... خوب بشم.
پریا نگاهش را از گردنبند به او دوخت، اخم باریکی میان ابروهایش نشست. دست جلو برد و بند را کمی فشار داد.
ـ این مزخرفات چیه؟ مگه سندروم دان شفا پیدا میکنه؟
لب غلامرضا لرزید. چانهاش پایین افتاد. نگاهش تار شد و بغض در گلویش چرخید. خواست بلند شود. همان لحظه پیرزنی که کنار پریا نشسته بود، شانهاش را نزدیک آورد، چهرهاش آفتابسوخته و صدایش خشدار بود.
ـ اگه اعتقاد نداری، هیچی نگو دختر. یه وقت خدا غضبش میگیره، بلایی سرت میاد.
پریا جا خورد. زن ادامه داد و صدایش را پایین آورد؛ چشمانش ترسخورده بود و بوی اسپند از چادرش میآمد.
ـ این طلسم زرینجانه. میگه اجنه توی مرض غلامرضا دخیل بودن. زرینجان براش دعا خونده، با استخون مرده و پارچه بسته تا اون موجودا ازش دور بشن.
پریا پوزخند زد.
ـ بابا اینا خرافاته.
پاسخ زن، با صدای انفجارِ ناگهانی خفه شد. صدای فریاد کشداری از دور آمد، تمام لامپهای مسجد، یکی پس از دیگری، با صدای خفیف «پاپ» خاموش شدند. زنها جیغ کشیدند. چیزی در گوشهی مسجد افتاد. پردهی سبز تند لرزید، شاید از باد شاید هم از چیزی دیگر. نفس غلامرضا توی تاریکی بریدهبریده، ترسخورده بود و پریا، میان این تاریکی، هنوز گرمای مهرههای سفت و ناآشنا را میان انگشتهایش حس میکرد. مسجد در تاریکی مطلق فرو رفت.