کد خبر: ۶۷۰۷
۱۴۰۴/۱۰/۰۸ ۲۰:۵۹

مهدیس در مه

هما، با چادر خیس و گِلی از باران تند عصر و صورتی سرخ از باد سرد پاییز، آرام پله‌ها را بالا می‌رفت. نفسش تنگ شده بود و قلبش از نگرانی برای شاگردش، مهدیس، تند می‌زد. روی سکوی کوتاه یکی از خانه‌ها نشست تا نفسی تازه کند. کیف دوشی‌اش را کنار گذاشت، اسپری تنفسی را بیرون آورد و چند پاف زد. نفسش آرام‌تر شد، اما اضطراب در دلش ریشه دوانده بود.

مهدیس در مه

کوچه‌ای باریک و پله‌دار، مانند رگ‌های خسته‌ی شهری قدیمی، از دل محله‌ای قدیمی بالا می‌رفت. سنگ‌های ناهموار پله‌ها، زیر باران دیشب، پر از آب و گِل شده بودند و هر قدم، صدایی خفه از له شدن گل‌ولای برمی‌خاست. خانه‌های کلنگی دو طرف کوچه، با دیوار‌های ترک‌خورده و در‌های رنگ‌ورفته، مثل سربازانی خمیده از سال‌ها انتظار، در سکوتی سنگین ایستاده بودند. پشت‌بام‌های شیروانی زنگ‌زده و پنجره‌های کوچک با شیشه‌های موج‌دار، نور خاکستری عصر پاییزی را به زمین می‌تاباندند، گویی کوچه را در هاله‌ای از خستگی و راز فرو برده بودند.

هما، با چادر خیس و گِلی از باران تند عصر و صورتی سرخ از باد سرد پاییز، آرام پله‌ها را بالا می‌رفت. نفسش تنگ شده بود و قلبش از نگرانی برای شاگردش، مهدیس، تند می‌زد. روی سکوی کوتاه یکی از خانه‌ها نشست تا نفسی تازه کند. کیف دوشی‌اش را کنار گذاشت، اسپری تنفسی را بیرون آورد و چند پاف زد. نفسش آرام‌تر شد، اما اضطراب در دلش ریشه دوانده بود.

پیرمرد مغازه‌دار، با لیوان پلاستیکی آب از بقالی کوچکش بیرون آمد و با لبخندی مهربان گفت:

ـ «بخور دخترم، نفست جا بیاد… اهل اینجا نیستی، نه؟»

هما جرعه‌ای نوشید و تشکر کرد:

ـ «ممنون پدرجان، دنبال خانه‌ی بتول سرابی‌ام.»

پیرمرد لحظه‌ای فکر کرد، سپس با انگشت به بالای کوچه اشاره کرد:

ـ «بتول‌خانم؟ یه کم بالاتر، سمت چپ، پلاک ۱۲۳. زن زحمت‌کشیه، خدا خیرش بده.»

هما سری تکان داد، بلند شد و دوباره پله‌ها را بالا رفت. باد سرد صورتش را می‌سوزاند و گل به کفش‌هایش می‌چسبید. مهدیس، دختری درس‌خوان و باهوش، چند روزی بود که تغییر کرده بود. دیر به کلاس می‌آمد، حواسش پرت بود و دیگر آن شاگرد نمونه‌ی سابق نبود. هما نمی‌توانست بی‌تفاوت بماند. چیزی در دلش می‌گفت مهدیس درگیر مشکلی بزرگ است.

وقتی به پلاک ۱۲۳ رسید، زنگ کهنه‌ای از سیم آویزان بود، انگار سال‌ها بود کسی به این خانه رسیدگی نکرده. دستش را بالا برد و زنگ را فشرد. صدای ضعیف زنگ در سکوت سنگین کوچه گم شد. لحظه‌ای بعد، صدای کشیده شدن پا روی زمین آمد و ناله‌ی زنی لرزان از پشت در شنیده شد:

ـ «کیه؟»

هما مکث کرد، چادرش را مرتب کرد و گفت:

ـ «هما رحمتی‌ام»

در باز شد. زنی میان‌سال با روسری قهوه‌ای رنگ‌ورفته و چهره‌ای خسته، اما نافذ پشت در ایستاده بود. با نگاهی پرسش‌گر گفت:

ـ «بله، با کی کار دارید؟ اگر برای سبزی اومدید، باید الان سفارش بدید.»

هما لبخندی زد:

ـ «نه خانم سرابی، معلم دخترتونم. برای مهدیس اومدم.»

بتول سریع روسری‌اش را مرتب کرد و دستان خیسش را به پیراهنش کشید:

ـ بفرمایید تو، خانم معلم. صفا آوردید. مهدیس همیشه از شما تعریف می‌کنه.

اتفاقی افتاده؟»

هما وارد حیاط کوچک خانه شد. گوشه‌ای چند سبد بزرگ سبزی بود و شلنگی در تشت بزرگی پر از سبزی می‌چرخید. بوی سبزی قورمه سرخ‌شده از آشپزخانه‌ی کوچک کنار حیاط، فضا را پر کرده بود. بتول او را به داخل خانه دعوت کرد. خانه دو اتاق کوچک داشت که با دری بزرگ به هم وصل می‌شدند. پسرکی چهار یا پنج ساله با ماشین‌های پلاستیکی شکسته بازی می‌کرد. با ورود هما، نگاهی کرد و دوان‌دوان پشت بتول پنهان شد.

هما با مهربانی گفت:

ـ «به آقا پسر خوش‌تیپ، داداش مهدیس!»

بتول با دست‌پاچگی توضیح داد:

ـ «ببخشید خانم معلم، محسن ناشنواست، متوجه نمی‌شه.»

هما آب‌نباتی از کیفش درآورد و به بتول داد تا به پسر بدهد. سپس گفت:

ـ «به‌خاطر مهدیس اومدم. کتاب ریاضی کمکی براش آوردم و می‌خوام باهاتون صحبت کنم.»

بتول بالشی آورد و هما را دعوت به نشستن کرد. با شرمندگی گفت:

ـ «ببخشید اینجا چیزی در شأن شما نیست برای پذیرایی.»

هما خندید:

ـ «ممنون، فقط یه لیوان آب کافیه.»

بتول به آشپزخانه رفت. هما نگاهی به اتاق انداخت. قاب عکسی بزرگ توجهش را جلب کرد: مردی بلندقد، زنی جوان با چادر مشکی، دختری ۹ یا ۱۰ ساله شبیه مهدیس با چادر سفید گل‌دار و نوزادی در بغل مرد. بتول با سینی چای و آب برگشت و گفت:

ـ «این عکس خانوادگی‌مونه، هفت سال پیش تو مشهد. خدا بیامرز شوهرم تازه این خونه رو خریده بود. نذر کرده بود اگه خونه بخره، ما رو ببره زیارت.»

لبخند بتول کوتاه بود، گویی غرق خاطرات تلخ و شیرین گذشته شد. ادامه داد:

ـ «دو سال بعد، شوهرم تو تصادف فوت کرد. من موندم با دو بچه و این کار سبزی.»

بتول با احتیاط پرسید:

ـ «مهدیس چطوره؟ تو مدرسه درساش خوبه؟»

بعد با افتخار گفت:

ـ «می‌خوام درس بخونه، دانشگاه قبول بشه. بهش گفتم همینو ازش می‌خوام.»

هما مکث کرد. نمی‌خواست بتول را نگران کند، اما مهدیس چند وقتی بود درس نمی‌خواند و دیر به مدرسه می‌آمد. با لحنی آرام گفت:

ـ «مهدیس بچه مستعدیه. سال بعد کنکور داره. می‌خوام باهاش ریاضی بیشتر کار کنم. یا من میام اینجا، یا تو مدرسه بعد زنگ خونه.»

چشمان بتول برق زد:

ـ «واقعاً؟ خدا خیرتون بده، خانم معلم.»

هما شماره‌اش را به بتول داد و گفت:

ـ «پدر منم سوپری داره. می‌تونید برای مغازش سبزی آماده کنید.»

بتول با خوشحالی پذیرفت. در همین لحظه، مهدیس وارد حیاط شد. چهره‌اش خسته، اما بشاش بود. با دیدن هما، لحظه‌ای ترسید و نگاهی به مادرش انداخت. بتول با مهربانی گفت:

ـ «مهدیس، خانم معلمت اومده در مورد کلاس فوق‌العاده‌ای که می‌خواد برات بذاره صحبت کنه. خیلی ازت تعریف کرد.»

هما لبخندی زد و مهدیس را به گوشه‌ای برد:

ـ «نترس، فقط می‌خوام باهات حرف بزنم.»

مهدیس با ترس گفت:

ـ «خانم، به‌خدا کار مهمی پیش اومده بود برای همین دو روزه نیومدم. مامان نمیدونه!»

هما نفس عمیقی کشید:

ـ «دو روزه غیبت کردی. مدیر عصبانیه. بیرون تو خیابون با یه پسر دیدنت پارک نزدیک دبیرستان. به من بگو، اون پسره کیه؟ فامیله؟»

مهدیس سرش را پایین انداخت. هما با مهربانی سرش را بالا آورد:

ـ «بگو دخترم، منم سن تو بودم، می‌فهمم.»

مهدیس نفس عمیقی کشید:

ـ «اسمش بهروزه. می‌گه دوستم داره. باباش طلافروشه. می‌خواد باهام ازدواج کنه. اون‌وقت برای مامانمم بهتر می‌شه.»

هما لبخند تلخی زد:

ـ «واقعاً می‌خواد ازدواج کنه؟ خوبه. من کمکت می‌کنم. ولی اول باید مطمئن بشیم. بهش بگو خانوادت می‌خوان باهاش حرف بزنن. من از طرف خانوادت.»

مهدیس با خوشحالی گفت:

ـ «واقعاً کمک می‌کنید؟»

هما با مهربانی ادامه داد:

ـ «آره، ولی عجله نکن. اول مشخصات‌شو به من بده. آدرس، شماره، هر چی می‌دونی.»

مهدیس تمام اطلاعات بهروز را داد: «شماره تلفن، آدرس مغازه پدرش و جزئیات کوچک.» هما با خنده گفت:

ـ «فردا سر وقت بیا مدرسه. به بهروز هیچی نگو، سورپرایز می‌شه!»

مهدیس با خوشحالی قول داد. هما در راه برگشت، از پله‌های کوچه پایین آمد و به پراید آلبالویی‌اش رسید. عکسی که مهدیس از بهروز داده بود را در گوشی‌اش نگاه کرد و در دل گفت:

«دختر… چه راحت دل می‌بندی.»

ناگهان به یاد حرف‌های برادرش، حمزه، در مهمانی چند شب پیش افتاد. قلبش تند زد. گوشی را برداشت و شماره حمزه را گرفت:

ـ «الو، حمزه؟ باید ببینمت… کجا؟»

حمزه با لحنی قاطع گفت:

ـ «اداره. تا یک ساعت دیگه اونجام.»

هما پراید را روشن کرد و به‌سمت اداره حرکت کرد. باد پاییزی همچنان در کوچه می‌پیچید و ذهنش پر از سؤال بود.

اضطراب مثل سایه‌ای سنگین روی قلبش افتاده بود. حرف‌های برادرش، حمزه، درباره پرونده‌ای مشکوک در ذهنش می‌چرخید. عکسی که مهدیس از بهروز داده بود، به طرز عجیبی شبیه یکی از مظنون‌های پرونده‌ای بود که حمزه چند شب پیش به خانه آورده بود و درباره‌اش صحبت کرده بود. خیابان‌های خیس از باران دیشب، زیر نور چراغ‌ها برق می‌زدند و صدای لاستیک‌ها روی آسفالت، ضربان قلبش را تندتر می‌کرد.

وقتی به اداره رسید حمزه منتظرش، پشت میزش نشسته بود، با چهره‌ای جدی و

متمرکز. هما بی‌معطلی گفت:

ـ «یکی از عکس‌های مظنونین پروندت خیلی شبیه یک نفره.»

عکسی از بهروز را به حمزه نشان داد. حمزه چند ثانیه سکوت کرد، سپس با لحنی محکم گفت:

ـ «اگه این همونه، ماجرا پیچیده‌تر از چیزیه که فکرش رو بکنی.»

هما توضیح داد که مهدیس این پسر را به او معرفی کرده و چه اطلاعاتی درباره‌اش دارد. حمزه با دقت گوش داد، گاهی یادداشت برمی‌داشت. سپس گفت:

ـ «خوبه که گفتی. هیچ حرکت عجولانه‌ای نکن. من بررسی می‌کنم. فقط خواهر من لطفاً کار پلیسی نکن.»

هما نفس راحتی کشید. شب را با فکر مهدیس و بهروز به صبح رساند. صبح سه‌شنبه، در مدرسه، پشت پنجره‌ی اتاق معلمین ایستاده بود و خیابان را زیر نظر داشت. مهدیس آرام از خیابان رد شد، گوشی‌اش را نگاه کرد و با لبخندی کوتاه وارد مدرسه شد. هما حس کرد امروز مهدیس امیدوارتر است.

در کلاس ریاضی، مهدیس تمرکز داشت و چشمانش پر از شور بود. بعد از زنگ، هما او را نگه داشت و گفت:

ـ «یک ساعت بعد، با هم ریاضی کار می‌کنیم. خودم می‌رسونمت.»

مهدیس با تردید گفت:

ـ «با بهروز قرار دارم اون ساعت.»

هما با آرامش پاسخ داد:

ـ «خوبه. بعد کلاس بیا دم در، منم باهاش آشنا می‌شم.»

مهدیس با خوشحالی موافقت کرد. اما وقتی زنگ بعدی تمام شد، با نگاهی نگران گفت:

ـ «خانم، بهروز نمی‌تونه بیاد.»

هما لبخندی زد:

ـ «اشکال نداره، فردا هم وقت هست.».

اما دلش آرام نداشت.

بعد زنگ تعطیل شدن دانش‌آموزان. مهدیس به‌سمت پارک رفت، جایی که قرار بود با بهروز ملاقات کند. هما از دور او را زیر نظر داشت. وقتی به پارک رسید، مهدیس و بهروز را دید که در حال مشاجره‌ای کوتاه بودند. صدای کلمات‌شان آرام، اما پرتنش بود. ناگهان بهروز لبخندی زد و دو پاکت آبمیوه از جیبش درآورد. آرام شروع به نوشیدن کردند و تنش لحظه‌ای فروکش کرد.

اما چند دقیقه بعد، مهدیس بی‌حال روی نیمکت افتاد. هما با قلب تپنده به سمتش دوید:

ـ «چی شده؟!»

بهروز با استرسی مصنوعی و کمی عصبی گفت:

ـ «هیچی… خواهرمه، سابقه تشنج داره. باید ببرمش بیمارستان»

هما بلافاصله پرسید:

ـ «ماشین دارید؟»

بهروز سر تکان داد:

ـ «نه… الان زنگ زدم، آمبولانس میاد.»

خیلی زود، صدای آژیر آمبولانس فضای پارک را پر کرد. ماشین با دو نفر پرسنل سفیدپوش آمد. در این مدت مردم دور آنها جمع شدند. همه با اضطراب و نگرانی هما و بهروز را نگاه می‌کردند.

یکی از پرسنل‌ها با لحنی سریع و مطمئن گفت:

ـ «طفلک دخترک، سریع ببریدش!»

هما قصد داشت کمک کند، اما مردان سفیدپوش با حرکتی آرام، اما قاطع مانع شدند. مهدیس را به‌آرامی روی برانکارد گذاشتند و به داخل آمبولانس منتقل

کردند. فضای پارک پر از صدا‌های نگران‌کننده، زمزمه‌ی مردم و صدای آژیر بود. هما ایستاده بود و نگاهش روی آمبولانس دوخته شده بود، قلبش همچنان در سینه می‌تپید و ذهنش با تصاویر مهدیس و گذشته‌ی او پر شده بود. دلش طاقت نیاورد. به یاد حرف برادرش افتاد: «خطرناکه… کاری نکن.»، اما نمی‌توانست کاری نکند. بی‌درنگ سوار پراید آلبالویی‌اش شد و با اضطراب و تمرکز، آمبولانس را در خیابان تعقیب کرد.

آمبولانس با سرعت هرچه تمام‌تر جلو می‌رفت، گویی متوجه تعقیب هما شده بود. چهارراه‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشتند، تا اینکه در اولین چراغ قرمز آمبولانس ایستاد. هما هم پشت سرش توقف کرد، نفسش در سینه حبس شده بود، دستانش روی فرمان پراید می‌لرزید.

ناگهان در سمت شاگرد پراید باز شد و بهروز وارد شد. نگاهش سرد و بی‌رحم بود و آرام از جیب کاپشنش اسلحه‌ای بیرون آورد.

ـ «خانم معلم… مارو تعقیب می‌کنی؟» صدایش آرام و تهدیدآمیز بود، هما حس کرد قلبش یخ زده است.

ـ «همون لحظه تو پارک شناختمت… از روی عکس‌هایی که اون دختر ابله بهم نشون داد… روز اردو مدرسش باهات عکس گرفت.»

هما سعی کرد حرکت کند، اما صدای بهروز او را در جای خود میخ‌کوب کرد. او ادامه داد:

ـ «هیچ حرکت اضافه نکن تا جفتتونو نکشتم. خوبه تو هم خوبی برای باند ما… گرچه به جوونی و خوشگلی مهدیس نیستی، ولی خوب…»

هوا سنگین شده، نفسش بالا نمی‌آمد. زمان کند می‌گذشت.

بهروز با خنده‌ای سرد و تهدیدآمیز گفت:

ـ «حالا ماشین رو یه کناری پارک کن… باهام بیا. خیلی دلت می‌خواست با شاگردت باشی، فضول خانم؟ بیا ببرمت.»

هما بی‌درنگ، هرچند دلش پر از ترس و اضطراب بود، پراید را کنار خیابان پارک کرد. بهروز دستش را روی بازوی هما گذاشت و او را به‌سمت آمبولانس هدایت کرد.

وقتی وارد آمبولانس شدند، مهدیس نیمه‌هوش و وحشت‌زده روی برانکارد نشسته بود و با چشمانی گشاد و ترسیده به مرد بالای سرش نگاه می‌کرد. نفس‌هایش کوتاه و نامنظم بود و هما حس کرد قلب دختر از شدت ترس و سردرگمی می‌تپد.

هما با شتاب جلو رفت و مهدیس را در آغوش گرفت، دست‌هایش می‌لرزید و

نگاهش پر از اضطراب و نگرانی بود.

ـ «بهروز… این کیه؟» مهدیس با لحنی که سعی داشت آرام باشد، اما لرزش در آن مشهود بود، پرسید.

بهروز با خنده‌ای سرد و پر از تهدید جواب داد:

ـ «شما… دخترا همتون، کله‌تون پوکه!»

هما حس کرد نفسش بند آمده. نفس‌های او و مهدیس تندتر شد و بدنشان بی‌حس و لرزان بود. هما او را محکم‌تر در آغوش گرفت، سعی کرد آرامش و امنیت را به او منتقل کند، اما خنده‌های بهروز، فشار عصبی را چند برابر کرده بود.

چشمان هما به سرعت اطراف را بررسی کرد. هیچ راه فراری به‌صورت واضح دیده نمی‌شد. دلش می‌خواست سریع فکر کند، تصمیم بگیرد و راهی برای نجات‌شان پیدا کند.

نگاه‌های چندش‌آور مرد سفیدپوش و لبخند یخ‌زده‌ی بهروز، تهوعی سرد در سینه‌ی هما شعله‌ور کرده بود؛ کلمات‌شان مثل زباله‌ای نامطبوع در فضای تنگ آمبولانس چرخ می‌زد. بهروز با صدایی تمسخرآمیز گفت: «دیوونه، باور کردی؟ تو و شاگردت برای ما مثل یه فرصتین… مهدیس هم برا صادرات خوبه.» خنده‌های کرکننده‌ی مردان، دیواره‌های کوچک آمبولانس را مرتعش کرد و حس قساوت‌شان مثل عطری سمی فضا را پر کرده بود.

ناگهان صدای آژیر بلند شد؛ ناله‌ای نافذ که انگار مشتی نور و هشدار را به فضا انداخت. در همان لحظه صدای ترمز خشنی بلند شد؛ همه به هم افتادند و صدای مبهمی از برخورد و فریاد در هم پیچید. در باز شد و بیرونِ آمبولانس پرتوی نور تند تابید؛ لحظه‌ای که همه چیز به کندی و سپس انفجاری رخ داد.

از میان نور و هرج‌ومرج، چند پلیس با تجهیزات کامل و اسلحه در دست به‌سمت آمبولانس هجوم آوردند؛ فرمانده‌ی تیم جلوتر از بقیه بود و پشت سرش، حمزه ـ برادر هما ـ با چهره‌ای گرفته و مصمم، از میان جمعیت جلو افتاد. حرکت‌شان قاطع و حرفه‌ای بود؛ در یک آن فضا از اضطراب به نظم تبدیل شد. مردان مسلح بهروز را محاصره کردند، دست‌های او از حرکت ایستاد و خشونت در نگاه‌ها فرو نشست.

هما نفسِ عمیقی کشید؛ انگار همه‌ی استرس‌ها از ریه‌هایش با یک نفس بیرون رفت. آرام سرش را خم کرد و در گوشِ دختر گفت: «تموم شد، دخترم. همه‌چی آرومه.» مهدیس که رنگ از رخسارش پریده و چشم‌هایش هنوز از ترس پُر بود، به آهستگی لبخند نحیفی زد و دستش را در دست هما گرفت.

معصومه جمشیدی

گزارش خطا