در دورهی قاجار، زنان عمارتی که علیه محتکران فعالیت میکنند، محاصره شدهاند. گوهر، راوی داستان، از پشت ارسی کسی شبیه اکتای، معشوق کودکی اش را در میان سربازان میبیند. بی بی یوزباشی او را به اندرونی میفرستد تا منتظر «نور هما» بماند. نور هما، پیام رمزی موفقیت مأموریت زینب باجی و سلامتی ماه بیگم است و چراغ سبز مأموریت بعدی: رساندن خبر به زنان مساجد برای بستن بازار. گوهر با دلواپسی و آرزوی نشان همابانی، منتظر نوری است که سرنوشت مبارزه شان را روشن کند.

نایب کلثوم زیر لب گفت:
ـ نظمیهچیها؟
یکباره جمعیت چرخید. نگاهها تا انتهای کوچه رفت. زینب با اشاره دست به زنان فرمان سکوت داد. ماهبیگم، چادرش را محکم به دور کمر پیچید. فانوس را زمین گذاشت و بهسوی سکوی سنگی دوید. از روی سکو به بالا پرید. به لبهی دیوار چنگ انداخت. بهسختی خودش را بالا کشید و لبهی دیوار نشست.
به دنبالش رفتم.
برق نشان فلزی نظمیه که در پرتو مهتاب تاریکی را دریده بود، چشمم را زد. قلبم تندتر کوبید، گویی هر لحظه صدای قدمهای نزدیکتر را میشنیدم. ماهبیگم بهسمت من آمد و تشر زد که به عمارت برگردم. بیتوجه به حرفش بهسمت دیگر چرخیدم آنجا هم نظمیه بود. صدای زنجیرها، تیز و هراسآور، در باد میپیچید. نفسم تندتر شد. دستانم را به هم فشردم و انگشتان یخزدهام را در آستین فروبردم. سایهی مأموران نزدیکتر و بزرگتر میشد. سرم را بهسرعت عقب کشیدم. خواهرم پریده بود. سبکپا و شتابان بهسمت زنان میدوید. به دنبالش پریدم.
نفسهایش بریده و سنگین بود. رو به زینب باجی، با هر کلمه که بهزحمت از سینه بیرون میکشید، گفت:
ـ خ... خاتون... راهی نیس.
زنها بیقرار شدند؛ یکی چادرش را با دستان لرزان محکم میپیچید، دیگری فانوس خاموشش را کناری گذاشت. زنی چند قدم جلو رفت، مکثی کرد و با تردید برگشت. نفسها تند و زمزمهها کوتاه بود. نگاهها پراکنده و بیهدف به هر سو میرفت، انگار در تاریکی بهدنبال راهی گمشده بودند. زینب باجی جلو آمد، استوار و محکم. با لحنی قاطع پرسید:
ـ ترس؟ ناامیدی؟ ننگ نیست برا کسی که دست به دامن زینب کبری زده؟
سکوتی سنگین کوچه را پر کرد و باجی با صدایی که لرزه بر دلها میانداخت، ادامه داد:
ـ چند سایه مشوشتون کرده؟ این لرزه واسه اونیه که دل به باطل بسته، نه شمایی که راه حق و برگرفتی!
حرفهایش، چون آفتابی گرم برفها را آب کرد، همه را به خود آورد. اشکها بیاختیار جاری شد و زمزمهی «یا زینب» در میان گریهها پیچید.
بعد چماقش را بالا آورد و با اشاره بامها را نشان داد. شعلهها بر فلز چماق میرقصیدند و از انعکاسشان، جرقهای در چشمها درخشید. زنها چادرهایشان را محکم کردند و به دیوارها نزدیک شدند. دستها به لبهها چسبید و پاها روی سنگها سر میخورد تا به بام بروند. کاش میتوانستم همراه آنها بروم. صدای نفسهای بریده، همراه با زمزمهی نام حضرت زینب، در کوچه طنینانداز بود.
ماهبیگم با نگاهش به من فرمان برگشتن به عمارت را داد. تا اندرونی دویدم. شیخ روضه نمیخواند و زنها لطمه نمیزدند. زن ناشناس در تاریکی از خانه خارج شده بود و لابد به نظمیهچیها گفته بود زینب باجی در مجلس است که دقایقی بعد قشون به عمارت هجوم آورد.
شیخ عبدالغفور روضهخوان عمارت، همان ابتدا عمامه را از سر برداشت و خود را تسلیم قشون حکومتی کرد. امید داشت، با این کار، آقایان را از محاصرهی خواتین منصرف کند. هرچند که همه میدانستیم این قشون بهدنبال تمام همقسمان زینب آمده و تنها به تسلیم او قانع نخواهند شد.
صدای شیخ در ذهنم میپیچد، صدایی که از حساس بودن امشب میگفت. او هشدار داده بود که وعدهی زینب پاشا برای بستن بازار به گوش نظمیه رسیده و همین خبر، قشون حکومتی را از مراغه به تبریز کشانده است تا همقسمان باجی را سرکوب کنند.
ترس، زودتر از قشون به سینهی من رسیده بود. از درودیوار بالا رفته. خودش را در سرم مینشاند. دستم را بر سینهام گذاشتم، قلبم زیر انگشتانم میتپید؛ یکباره یاد وقتی افتادم که بابا با روی تکیده و لبهای خشکیده خبر ناپدید شدن عمو رفعت بیگ را به خانه آورد و از آدمهایش خواست احتیاط کنند افتادم. هنوز آفتاب نیمهجان عصر به حیاط نرسیده بود که دهها آژان از درِ بزرگ عمارت بالا آمدند. هیچکس نفهمید چه شد؛ فقط دیدم سایهها زیاد شدند و بعد صدای تقتق پوتین و جیغ خفهی زنها در هم آمیخت.
صبح همان روز، یکی از آدمهای عمو رفته بود حجرهی بابا که خبر برساند رفعت بیگ شب را به خانه بازنگشته. میخواسته ببیند بابا خبری برای اهل و عیالش ندارد؟ بابا هم با همان عجله همیشگیاش جلدی چند نفر را فرستاده بود عیال او را به عمارت ما بیاورند تا مبادا دست نظمیه بیفتند؛ غافل از اینکه تقدیر مثل آبیست که در مشکی سوراخ مانده باشد؛ هرچه بیشتر بدوی، زودتر خالی میشود.
تقریباً همه میدانستند عمو و بابا در واردات اسحله برای مشروطهخواهان و چاپ شبنامه همکاری میکنند، اما کسی نمیتوانست این را ثابت کند. حکومت بارها تهدید کرده بود که این رفعت بیگ عثمانی تبار باید با زن
و فرزندش از تبریز برود و هر بار عموی اکتای که میگویند با دولتیها همکاسه است واسطه میشد؛ البته که این ادعا را نه پدرم میپذیرفت نه خود رفعت بیگ که میدانست سر برادرش بیشتر در آخور حکومت است تا خانواده.
این روزها گرسنگی زیاد شده و برای لقمهای نان خیانت مثل دود از هر بام بلند میشود. میگفتند بابا و عمو رفعت بیگ را آدمهایشان به حکومت فروختهاند؛ اما من بیش از همه ظنم به عموی اکتای میرفت که بابا همیشه از او بیم داشت.
بارها در خواب و در بیداری دست انداختهام دور گردنش تا سیاه شده و مرده. حتم دارم بابا و عمو رفعت بیگ را هم او به حکومت فروخته بود جز او کدام خائنی میدانست چاپخانهی منسوب به مشروطه را باید در سرداب عمارت آقا رضا تبریزی بهجورند.
روز تیربار بابا آمد، زن و بچهی عمو رفعت بیگ را بهزور از خانهی ما برد و چهار ماه بعد مادر اکتای را به عقد خودش درآورد.
دخترها گاهی پنهانی به خانهی ما سر میزدند؛ اما بعد فوت مامان بهکلی رشتههای مهر گسست و پای از آستان ما برکشیدند. عجب نیست اگر امروز اکتای در صف اغیار ایستاده. اکتای در دامان همان عمو بزرگ شد، از نان او خورد، از افکار او نوشید. خون همان خائن در رگهایش جاری است.
مثل پارچهای که از قیچی افتد، هر پارهاش بهسمتی پراکنده شد. ما نیز از همان روز بردن بابا، هرچند پیش از آن، چون تار و پود به هم تنیده بودیم، از هم گسستیم.
پیش از آنکه خود را بشناسم، او را میشناختم. از سالها پیش نام ما را به هم بسته بودند که، چون از آب و گل درآییم، عروس خانهشان شوم. اما بعد از آن وقایع، عمویش غدغن کرده بود که حتی سایهاش بر دیوار خانه ما بیفتد.
بااینحال، دو بار دستخط فرستاد که در بازار بزازها مرا ببیند.
بار نخست، پنهانی خودم را رساندم به وعدهگاه. باد از کوچهی شیشهگران میوزید و بوی پارچهی تازه برش خورده در هوا جابهجا میکرد. اکتای روبرویم ایستاد، نمیدانم از غصه یا گرسنگی لاغر و زردرو شده بود، با نگاهی گنگ و ناآشنا که انگار از میان دود قهوهخانه بیرون آمده باشد.
گفت عمویشان هر دو خواهرش را به دولتیها داده و شرط کرده که اگر اکتای میخواهد زنده بماند، یا باید به قشون بپیوندد یا به زادگاهش بازگردد.
آمده بود از من بخواهد، ماهبیگم را راضی کنم تا پنهانی پیوند ازهمگسسته را از نو برقرار کنیم و با او به دیاری دور برویم، جایی که دست قشون و فتنه بدان نرسد. من، اما نمیخواستم دور شوم، میخواستم ریشه بگیرم و خونبهای بابا را بگیرم.
به او گفتم:
ـ گر خواهانی شوی من باشی، شرطی دارم: باید در صف باجی بایستی، که فیالحال، تنها راه زنده کردن خون باباست.
لحظهای سکوت کرد؛ گفت باید فکر کند. چند روز بعد، پیش از آنکه دوباره او را ببینم، ماهبیگم از دیدار ما باخبر شده بود. پیش از من خودش را به وعدهگاه رسانده بود. وقتی رسیدم صحبت میکردند و نمیشد جلو بروم.
هیچوقت نفهمیدم در آن دیدار بین ماهبیگم و اکتای چه گذشت؛ اما بعد آن هرگز از او خبری نشد تا چندی پیش که ماهبیگم گفت خبر دارد اکتای به قشون پیوسته. او که گمان میکردم پی شرط من برود پی شرط و عهد عمویش رفته و درین معرکه حاضر گشته است. اینک او در آنسوی میدان ایستاده، و من درینسو. گویی تقدیر، تیغی میان ما نهاده که هر دم برندهتر میشود...
ادامه دارد...