کد خبر: ۶۷۰۲
۱۴۰۴/۱۰/۰۷ ۲۲:۵۹

خانه من...

لحظه‌ی شکار موشک‌های اسرائیلی توسط پدافند ایران، چون ستاره‌ای در اشک‌های روان سپیده می‌درخشید.

خانه من...

«زندگی بحمدالله به‌طور عادی در جریان است، نگذارید دشمن احساس کند شما در مقابل او می‌ترسید، احساس ضعف می‌کنید.» امام‌خامنه‌ای

سریع برنجش را دم گذاشت و نشست پشت صندلی چوبی میز غذاخوری. چند تار موی سیاهش را پشت گوش هایش مرتب کرد؛ گوشی‌اش را برداشت و بی‌معطلی شبکه‌ی اجتماعی ایتا را باز کرد؛ خدا خدا کرد که از همسرش علی پیامی دریافت کرده باشد. باید پیگیر کلاس مجازی با استادش هم می‌شد، از زمان شروع جنگ، کلاس مکالمه‌ی عربی‌اش برگزار نشده بود. پروفایل خیلی از کاربر‌ها و کانال‌ها و گروه‌ها به عکس شهید حاجی‌زاده، شهید سلامی، شهید باقری و... تغییر پیدا کرده بود.

ـ خدای من! این همه پیام! اتفاقی نیفتاده باشه؟

یکی‌یکی صفحات شخصی را باز و شروع به خواندن پیام‌ها و شنیدن صوت‌ها کرد.

ـ سپیده‌جان، مادر کجایی؟! ما که دلمون هزار راه رفت! چرا با بچه‌ها نمیای شهرستان؟ مگه نگفتی همه همسایه‌ها تخلیه کردن و مغازه‌ها بستن؟! پاشو بیا مادر! حداقل تماس بگیر باهام!

ـ سلام خواهرجان! چطوری؟! خوبی؟ چرا گوش نمی‌کنی؟! حلما و محمد، اون دو تا طفل معصوم چه گناهی کردن که توی اون شهر غریب و ناامن نگهشون داشتی؟! همین امروز بلیط بگیر و پاشو بیا، باشه؟!

ـ راستی سپیده! بابا! دم به ساعت با حال مریضش، سراغت رو می‌گیره! به‌خاطر این پیرمرد برگرد!

ـ سلام سپیده خانوم، چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟! شوهرت برگشت خونه؟ عجب مرد بی‌فکریه! چهار ماهه کجا رفته؟!

سپیده انگشتانش را روی گونه‌اش گذاشت و اشک‌هایش را که دانه‌دانه از روی صورت گرد سفید تپلش سر می‌خورد، پاک کرد. با خودش زمزمه کرد.

ـ اگه واقعاً موشک بزنن به خونمون چی؟!

یک‌دفعه با صدای مهیبی از جا پرید. وقتی سمت پنجره‌ی آشپزخانه می‌دوید، صندلی‌اش نقش بر زمین شد و گلدان گل، روی سفره‌ی ترمه میز افتاد و کمی از خاک گلدان، خاکی‌اش کرد. پرده‌ی حریر سفید را کنار زد. دود غلیظی از میان درختان خیابان بهارستان همراه با جیغ زنان و کودکان به هوا بلند شده بود.

مردی در حالی که از سمت ساختمان مجلس به‌سمت آتش و دود می‌دوید، داد زد:

ـ انتحاری بود! خودم دیدمش! انتحاری بود! اسرائیل بی همه چیز مزدور داره تو ایران!

سپیده نفس نفس زنان پنجره را بست و پرده را کشید. اشکِ ترس و دلهره امان از چشم‌هایش گرفت.

ـ‌ای وای! محمد! نکنه خیابون بهارستان بوده؟!

گوشی را برداشت و بی‌معطلی با پسر ۱۴ ساله‌اش محمد تماس گرفت.

ـ سلام مامان

ـ کجایی مادر؟

همین دوروبر، الان میام

ـ زودتر بیا عزیزم، واینستی کنار این آتیش و شلوغیا؟!

ـ چیزی نیست مادر من! یه دیوونه با خودش آتیش بازی کرده!

ـ احتمالاً بخوایم بریم شهرستان

ـ کجا می‌خوای بری مادرم؟! دست نگه دار لطفاً، میام با هم صحبت می‌کنیم.

ـ آخه حلما...

ـ زندگی من و حلما و خودت توی همین شهره، مدرسه‌ی من! دوستامون! از همه مهم‌تر شاید بابا به‌خاطر این موقعیت هم که شده برگرده! اصلاً مگه قرار نشد تا اومدن بابا خودم روی وانت کار کنم و مثل خودش خرما بفروشم؟! همسایه‌های مسجد همش سراغ می‌گیرن!

همین که تلفن را قطع کرد حلمای هشت ساله در حالی که چشم‌های سرخش را می‌مالید، وارد آشپزخانه شد و به‌سمت مادرش دوید. سپیده تند اشک‌هایش را پاک کرد و روبروی حلما روی قالیچه‌ی دستبافت طرح اصفهان زانو زد تا در آغوشش آرام بگیرد.

ـ مامان صدای موشک بود؟

سپیده بافه‌ی بلند موهایش را نوازش کرد و بوسه‌ای میان دو گیره‌ی صورتی روی سرش گذاشت.

ـ نه دختر قشنگم! نگران نباش! چرا نخوابیدی؟

صدای حلما مثل وقتی شده بود که برای بابایش ناز می‌کرد:

ـ بابا زنگ نزد؟ کی میاد؟

غم صورت سپیده را در هم مچاله کرد. حلما را به سینه‌ چسباند و نوازشش کرد.

حلما چند تار از موهای مادرش را دور انگشت کوچک تپل سفیدش تاب داد:

ـ دوستم دیروز می‌گفت چرا بابات پیشت نیست؟! مگه دوستت نداره؟!

سپیده چین دامن صورتی رنگ حلما را روی پاهایش مرتب کرد و از جا بلند شد.

ـ دست و صورتت رو آب بزن تا برات غذا بکشم.

حلما با لب‌های آویزان بافه‌ی موهایش را روی شانه‌اش انداخت و به‌سمت دستشویی رفت.

سپیده داخل ظرف غذای حلما برایش برنج و مرغ کشید و روی میز گذاشت و با عجله سراغ گوشیش رفت تا سه تا بلیط رفت به اصفهان و خانه پدرش رزرو کند.

اینترنت ضعیف بود؛ اما بالأخره موفق شد. حلما را که پشت میز نشسته و با بی‌میلی قاشق و چنگال کوچکش را میان ظرف غذا بازی می‌داد، نگاه کرد و با خودش فکر کرد:

ـ بچم خیلی وقته نمی‌خنده! اگه با رفتن از تهران بدتر بشه چی؟ اگه ما بریم و علی برگرده؟

آهی کشید و در فضای مجازی دنبال نشانه‌ای از شروع کلاس‌هایش گشت. با دیدن پیام استاد لبخند چهره‌ی گرفته‌اش را باز و زیباتر کرد. بلافاصله پیام را باز کرد.

ـ سلام عزیزم، آماده‌اید برای ادامه‌ی تدریس‌ها؟ حال‌تون بهتره ان‌شاء‌الله؟

مشغول گردگیری هستم، اجازه بدید براتون صوت بفرستم.

سپیده با اشتیاق از جایش پرید، و سمت اتاقش دوید، هندزفری را از میان انبوه خرده‌ریزهای داخل کشوی چوبی بیرون کشید. می‌خواست فقط خودش صوت را گوش کند، مبادا حرف از جنگ باشد و حلما را بترساند. ضربان قلبش کمی ‌تند شده بود. کنار پنجره رفت، گوشه‌ی پرده را کمی‌ کنار زد و خیابان بهارستان را از زیر نگاه چشم‌های روشنش گذراند؛ همهمه‌ی مردم و شلوغی پر سروصدای آمبولانس و ماشین آتش‌نشانی با هم چفت شده و دود و غبار، چون ابری بر آن سایه انداخته بود. صوت را باز کرد:

ـ شنیدم با وجود اینکه همه‌ی همسایه‌ها تخلیه کردن، شما خونه و زندگیتون رو رها نکردین! احسنت دخترم! نذاری ترس هم خونه‌ت بشه؟! اتفاقاً من هم داشتم به خونه‌‌‌ی کوچیکم با هزار هزار خاطره‌ی تلخ و شیرین رسیدگی می‌کردم.

می‌خواهی ببینی؟! بچه‌های من اینجا قد کشیدن! با هم قهر کردن! آشتی کردن! اصلاً می‌شه حساب کرد چقدر با هم دور سفره نشستیم و چند تا دمنوش خوردیم؟!

سپیده با شوقی دو چندان ویدئو را باز کرد. استاد همان‌طور که با دوربین باز گوشی‌اش از کنار گل‌های تمیز و روحبخش بالکن گذشت و وارد سالن پذیرایی شد، گفت خودت که می‌دونی عزیزم! زن هست که با راه رفتنش توی خونه به رگ‌های خشکش می‌دمه و بهش زندگی می‌بخشه! به قول عزیز حضرت آقا، زن برای خونه مثل اکسیژن می‌مونه! ذات جنگ ویرونیه ولی قرار نیست ما به دست خودمون این ویرونی رو زودتر رقم بزنیم! من اینجا می‌مونم و زندگی می‌کنم. حتی اگه قرار باشه با جنگ از این دنیا برم، ترجیح می‌دم تا آخرین لحظه‌ش زندگی کنم، تو خونه‌ی خودم، خونه‌ای که با سلیقه‌ی خودم مبل‌های آبی فیروزه‌ایش رو چیدم و با پرده‌ها سِتشون‌ کردم! می‌بینی؟! پنجره‌های کوچیک چوبی این کمد دیواری رو گردگیری کردم و این تزئینات و هدیه‌های چینی و شیشه‌ای و چوبی رو با وسواس توش چیدم!

به ماهی‌های آکواریوم غذا داد:

این کوچولوهای خوشگل رو ببین! با همون حرارت روزهای قبل از جنگ شنا می‌کنند و بین این سبزه‌ها و خانه‌ی سنگی‌شون وول می‌خوردند و قایم باشک می‌کنند! اصلاً کجا برم وقتی نمی‌تونم حتی یک روز بدون بوی کتاب و کتابخونه‌ی چوبیم، دووم بیارم؟!

آشپزخونمو‌ ببین! بخدا وسط جنگ داره نفس می‌کشه! آب تو سماورم قل می‌زنه!

بخار از قابلمه‌ی خورشت فسنجونم بلند شده!

تازه من اگه خودمو آواره‌ی این شهر و اون شهر کنم، چطوری کتابم رو بنویسم؟! با کدوم آرامش خیال؟! با کدوم قلم آسوده و نترس؟!

در حالی که اشک پهنای صورت سپیده را پوشانده بود، لب‌های خوش‌تراشش با لبخندی دلکش تزئین شد.

هندزفری را از گوشش درآورد و قبل از اینکه به جان خانه اش که مثل بازار شام شده بود، بیفتد و مرتبش کند و برقش بیندازد، سه بلیط رفت به اصفهان را کنسل کرد.

حلما که با شور و شوقِ مادر، لبخند کودکانه‌ی زیبایی لب‌های غنچه‌ی سرخش را، چون گلی در میان صورت ظریفش باز کرده بود، از روی صندلی پشت میز، پائین پرید و گفت:

ـ مامان جون کمک نمی‌خوای؟!

نزدیک صبح خانه مثل دسته‌ی گل شده بود. سپیده در بالکن خانه‌شان در طبقه چهارم دمنوش می‌نوشید. ناگهان نوری با صدایی بلند آسمان شبِ شهر تهران را روشن کرد.

محمد همراه با زنان و مردان و نوجوانان دیگر در بالکن ساختمان‌های اطراف، فریاد شادی سر داد.

ـ ماشاء‌الله! پدافندمون زدش! آفرین! دم‌تون گرم!‌ای‌والله!

سپیده لبخند بر لب به پذیرایی برگشت. صفحه‌ی گوشیش را باز کرد و با لمس پروفایل گروه محله واردش شد. خبری را که می‌خواند نمی‌توانست و نمی‌خواست باور کند! اشک‌هایش تندتند بر صفحه‌ی گوشی می‌ریختند و هر چه سعی کرد جلوی سیل‌شان را بگیرد تا بتواند واژه‌ها را با وضوح بیشتری بخواند، موفق نشد. با تمام وجود دلش می‌خواست، گفتگوی همسایه‌ها با هم دروغ‌ترینِ حرف‌ها باشد!

ـ خبر موثق دارم علی آقا خرمافروش شهید شده!

ـ علی آقا و خانم بچه‌هاش که رفتن پیش خانوادشون شهرستان، اونجا شهید شده؟

ـ نه! اتفاقا فقط خانم بچه‌های علی آقا تو ساختمون‌شون موندن، بنده خدا علی آقا بعد از اینکه بسیج فراخوان می‌زنه، می‌ره کمک نیرو‌های نظامی؛ فعال بسیج بود!

ـ بنده خدا خانمش ازش بی‌خبر بود!

ـ پیام‌ها رو پاک کنید بزرگواران، خانم علی آقا عضو گروه هستند!

سپیده به زحمت پا‌های بی‌رمقش را تا کنار پنجره رساند. لحظه‌ی شکار موشک‌های اسرائیلی توسط پدافند ایران، چون ستاره‌ای در اشک‌های روان سپیده می‌درخشید.

بتول محمدی

گزارش خطا