این به بخش به مطرح شدن مسائل و مشکلات مخاطبین در زمینههای مختلف فردی و خانوادگی میپردازد و با کمک کارشناس مربوطه در پی حل آن پاسخ میدهد.

پیام یکی از مخاطبین: سلام. من امروز میخواهم کمی دربارهی برادرم صحبت کنم. به نظرم مشکل من خیلی عجیب غریب است و تابهحال نشنیدهام که کسی مشکل اینچنینی یا شاید مشابهش رو داشته باشد.
پدرم را در کودکی از دست دادهایم. پدرم جوشکار بود و از ارتفاع به پایین سقوط کرد و فوت کرد مادرم بعد از آن ازدواج دوباره داشتند بهمدت ۱۲ سال. همسر دوم مادرم بسیار مرد بداخلاق و پردردسر و معتاد بودند. روزهایی که مواد به دست نمیآوردند شروع به کتککاری و آبروریزی میکردند و تقریباً تمام همسایهها شاهد زندگی بد ما بودند، چون زندگی خصوصی ما مثل سفرهای در مقابل چشمهای بقیه باز بود. تا بالأخره با هزار دردسر و شکایت و استشهاد جمع کردن مادرم توانست از شر شوهرش خلاص شود. ما سه خواهر و برادرهستیم. دو دختر و یک پسر. برادر ۲۵ سالهام که وقتی به دنیا آمدند مشکل ستون فقرات داشتند و تا به امروز که به این سن رسیدهاند سه بار عمل شده و در آخرین عملش ۱۱ ساعت بیهوش بودند الان خدا رو شکر خوبه و مشکل خیلی جدی نیست فقط کمی موقع راه رفتن اذیت میشود که آن هم زیاد مشکلساز نیست و قابل تحمل است.
برادرم حدود یک سالی میشود که قرص اعصاب استفاده میکند تا راحت بخوابد و بتواند زندگی کند و به قول خودش آرام باشد. البته تمام خانواده قرص مصرف میکنیم با دزهای بالا و پایین از خواهرم گرفته تا مادرم و برادرم و خودم حداقل روزی یکی یا دوتا را برای زندگی راحتتر باید مصرف کنم. الان میخواهم دربارهی برادرم بدانم کارهایی که انجام میدهد وبرای هیچکس قابل درک نیست که ریشه در کجا دارد و دلیلش چیست و اصلاً چرا باید اتفاق بیفتد و او بخواهد این کارها را انجام بدهد بیشتر کارایش باعث شرمندگی و خجالت است طوری که دوست نداریم او را همزمان به مهمانیای که همه در آن شرکت داریم دعوت کنیم، چون کارهایش باعث میشود دیگران نگاههای ترحمبرانگیز، پرسشگر و تمسخرآمیزی به ما کنند و گاهاً با سؤالاتشان ما را عذاب بدهند.
برادرم چند سال پیش اقدام به گرفتن گواهینامهی رانندگی کرد با اینکه ماشین هم داشت، اما دریغ از ذرهای یادگیری. هنوز نمیتوانست کلاج و ترمز را از هم دیگر تشخیص بدهد و راحت از آنها استفاده کند؛ و مدام پشت سر هم تصادف میکرد و ضرر به بار میآورد. هیچ تمایلی به کار کردن ندارد فقط دوست دارد بخوابد هر کجا سر کار میرود بعد چند روز عذرش را میخواهند یا با همین خوابهای طولانیاش دردسر درست میکند بارها با دخالت فامیل برایش کاری دست و پا کردهایم، اما همیشه از زیر کار به شکلی در میرود و تمایل ندارد کار کند. اگر ماهی صد هزار تومن برای خرج زندگی به او بدهند که زندگیاش را بگذراند هیچ اهمیتی برایش ندارد که این مبلغ کم است یا هیچ کجای زندگیاش را نمیگیرد دست به کاری بزند و فکری به حال خودش کند.
کلاً بیخیال است و فارغ از اوضاع جهان. مثل بچهها رفتار میکند بهانه میگیرد خودش را لوس میکند و کارهایی میکند که شاید دختر نه سالهی من همین کارها را انجام میدهد. قهر میکند گریه میکند لجبازی میکند و هزار کار دیگر که بچهها انجام میدهند. همه در مهمانی و دور همی در حال بگو و بخند هستند و برادر من در فکر مانند این که تمام غمهای عالم را خدا روی سرش هوار کرده و زیر بار مشکلات زندگی له شده در صورتی که گفتم کلاً از اوضاع جهان فارغ است و کاری
با کسی و مشکلی ندارد. مثل یک بچهی کلاس اولی کارهایش هیچ ربطی به سن و سالش ندارد درست نمیتواند صحبت کند و از حق خودش دفاع کند خیلی راحت زیر گریه میزند و بعضی وقتها شروع میکند توی سر خودش زدن. دلش برای هیچ چیز نمیسوزد نه برای هدر دادن وقتش نه برای پولش نه برای سلامتی، خانواده، غذا و ... خودش است و خودش. تمام کاری که دوست دارد انجام بدهد و با علاقه هم انجام میدهد این است که با بچهها بازی کند انقدر خوب با بچهها بازی میکند که خیلی راحت میشود بچه را به او سپرد که چند ساعتی سرش را گرم کند بدون اینکه نگران باشی بچه حوصلهاش سر برود. فقط دوست دارد بخوابد اگر بیدارش نکنی شاید برای شام، ناهار و رفع حاجت هم بیدار نشود. به دادش میرسیم که بیدارش میکنیم.
واقعاً این اندازه بیخیالی دیگر غیر قابل تحمل است حتی کارهای مربوط به نظافتش را هم به زحمت انجام میدهد و کارهای کوچک و معمولی مثل مسواک زدن و شستن دست و صورت. فقط دوست دارد ترحم بخرد تا دیگران به او توجه کنند مدام به دیگران میچسبد که او را ببوسند و نوازش کنند. آخه او ۲۵ سالش است و دیگر این کارها غیر قابل درک است. برگ درختان را میکَنَد و میخورد خاک بازی میکند و دهها کار دیگر که برای سن او خیلی دیر شده و باعث خجالت ما و مادرم میشود مادرم از غصهی او علیل و ذلیل شده ومصرف قرصهای افسردگی را بیشتر کرده همیشه کارش گریه است مدام توی سروکلهی خودش میزند که چرا باید یک دانه پسرش اینطور باشد من واقعاً میخواهم بدانم چرا برادرم اینقدر شبیه بچهها رفتار میکند آیا مشکل با مشاوره و روانکاوی حل میشود یا خیر. با این شرایط آخر چطور باید برای او تشکیل خانواده داد خواستگاری رفت وقتی نه کار درست و حسابی بلد است نه حتی رفتار درستی دارد.
در میان فامیل یا همسایهها رویش اسم گذاشتهاند هر بچهای که کار اشتباهی انجام بدهد میگویند مثل فلانی مشنگ است و از این قبیل لقبها و حرفها که واقعاً قلب آدم را میشکند و بغض میکنیم کاری از دستمان غیر از غصه خوردن بر نمیآید با خواهرم بارها تلاش کردیم پول پسانداز کردیم تا برایش کاری دست و پا کنیم، اما دل به کار نمیدهد. برایش با هزار زحمت موتور خریدیم، اما آنقدر بیخیال رفتار کرد که موتور را دزدیدند؛ و حالا من و خواهر و مادرم ماندهایم با اقساط موتور. هر کاری به او واگذار میکنیم از پسش بر نمیآید حتی سادهترین کارها او دیگر ۲۵ سالش است و الان باید یک خانواده بتواند به او تکی کند، اما دریغ از ذرهای استقامت. تنها کاری که از پس آن خوب بر میآید نان خریدن است و تمام آن هم فقط خرید نان. اگر دو خرید را همزمان به او بدهی حتماً خرابکاری میکند و دردسری درست میکند که نمیشود جمعش کرد.
مادرم نگران است که چه کسی قرار است پسرش را با این خلقیات تحمل کند شب و روزش شده گریه و غصه خوردن. قلبش از فشار غصه درد میگیرد و بدنش بیحس میشود وقادر نیست سادهترین کارها را انجام بدهد و برادرم هم که یکی لازم دارد به خودش رسیدگی کند.
پاسخ دکتر زهرا کیایی؛ روانشناس:
در این روایت، رفتارهای برادر بیش از آنکه «لجبازی» یا «بیخیالی ساده» باشند، نشانهی رشد هیجانی متوقفشده در بستر یک کودکی بهشدت ناامن است. از دست دادن پدر، زندگی طولانیمدت با ناپدری معتاد و خشونتگر، جراحیهای مکرر و درد جسمی، همگی شرایطی ساختهاند که کودک برای بقا، به عقبنشینی روانی پناه برده است. البته به شرط آنکه در دوران پیش از تولد و تولد و خردسالی، با نقص فیزیولوژیکی و ذهنیِ بررسی نشدهی تشخیص داده نشدهای مواجه نباشیم.
در آن صورت او در جریان زندگی سخت و پردردش یاد گرفته برای زنده ماندن، «کودک بماند»، چون در آن سن توجه، مراقبت و ترحم دریافت میکرده و مسئولیتی از او خواسته نمیشده است. خواب زیاد، ناتوانی در کار، وابستگی افراطی، گریه، قهر و رفتارهای کودکانه، بیشتر از آنکه آگاهانه باشند، الگوی تثبیتشدهی تنظیم هیجان او هستند.
مصرف طولانیمدت دارو در کل خانواده نیز بهجای حل مسئله، نوعی «بیحسی جمعی» ایجاد کرده که توجه به علائم و ایجاد تغییر را سختتر کرده است.
این مشکل الزاماً به معنای ناتوانی ذهنی شدید نیست، اما بدون مداخلهی تخصصی، خودبهخود اصلاح نمیشود. مسیر کمک، نه سرزنش و نه دلسوزی افراطی است، بلکه بازآموزی تدریجی مسئولیتهای بسیار کوچک، درمان فردی بلندمدت، و کاهش نقش خانواده در انجام کارهای شخصی اوست.
تشکیل خانواده در این مرحله واقعبینانه نیست؛ اول باید «بزرگسالی روانی» او ساخته شود. مهمتر از همه، خانواده باید بپذیرند که این رفتارها محصول یک زندگی پرآسیب است، نه تنبلی یا بدذاتی، و برای نجات همه، به کمک حرفهای پایدار نیاز است.