کد خبر: ۶۶۹۳
۱۴۰۴/۱۰/۰۶ ۰۹:۳۵
در گفت‌و‌گو با قهرمان ملی کشتی؛

از خاک تشک تا اوج رویا

ورزش قهرمانی به‌خصوص کشتی مسیر زندگی انسان را تغییر می‌دهد. یک بخش کوچک آن قهرمانی است. خیلی چیز‌ها است که می‌شود از آن یاد گرفت. خیلی از بچه‌های ما هستند که شاید قهرمان نباشند، اما پهلوان هستند. یعنی اگر من می‌توانستم مدال پهلوانی در گردن آنها می‌انداختم.

از خاک تشک تا اوج رویا

از چه زمانی کشتی را شروع کردید و چه چیزی باعث شد این رشته را انتخاب کنید؟

من در خانواده‌ای پر جمعیت بزرگ شدم. ما هفت خواهر و برادر هستیم از پدر و مادری که هر دو را سال‌هاست به‌دلیل بیماری و خیلی ناگهانی از دست دادیم. همه می‌دانند که ورزش کشتی بسیار خاص و سنگین است. پدرم از کشتی‌گیر‌های قدیم بود. صدایش می‌زدند محمد پهلوون. برادرم نیز ملی‌پوش کشتی است. دایی‌ام هم همین‌طور. یک‌جور کشتی سنتی داریم که به آن لوچو می‌گویند. از قدیم‌الایام این سبک کشتی بین اهالی مازندران مرسوم بوده حتی در عروسی‌ها نیز انجام می‌دهیم. این یک سنت قدیمی است که یک هفته قبل از عروسی خانواده‌ها دور هم جمع می‌شویم و به آن می‌گوییم شب درزی. (در گذشته نه‌چندان دور در روستا این جشن در شب و یک هفته مانده به عروسی در خانه‌ی داماد برگزار می‌شد. در این شب درزی از سوی خانواده‌ی داماد برای دوختن جامه‌ی داماد، خویشان و بستگان نزدیک او برای جشن عروسی دعوت می‌شدند و مراسم کشتی لوچو را انجام می‌دهیم.)

در یکی از مسابقات، برادرم در حالی که به فینال رسیده بود؛ ولی دقیقه ۹۰ او بازنده اعلام شد و پدرم از این موضوع بسیار متأثر شد. آن زمان ۸ ساله بودم ولی همان روز به پدرم قول دادم که اگر کشتی بانوان در ایران برگزار شد برایش مدال طلا بیاورم. متأسفانه وقتی بزرگ شدم و صاحب مدال بودم پدرم در قید حیات نبود. ورزش را در جوانی از کشتی شروع کردم. قبل از آن هیچ ورزشی نمی‌کردم. البته این را هم بگویم که قبل از شروع ورزش، در درس و مدرسه همیشه موفق بودم و با وجود این که در سن کم ازدواج کردم و مادر شدم و از آن جایی که در ورزش قهرمانی مجالی برای تحصیل نیست، ولی من با شروع دوره‌ی مربیگری، در حال تحصیل کارشناسی ارشد هستم و بعد از آن آماده‌ام برای ورود به دکتری تربیت بدنی. جالب است که پدرم همیشه تعجب می‌کرد چطور است که من در خانه درس نمی‌خوانم اما، شاگرد ممتازی هستم. به مادرم می‌گفت به مدرسه این بچه سر بزن ببین واقعاً نمراتش خوب است؟ یک اخلاقی که داشتم وقتی به خانه می‌آمدم همان جلوی در روی پله‌ها می‌نشستم تکالیفم را انجام می‌دادم و بعد داخل منزل می‌رفتم. همیشه علاقه‌مند بودم کارهایم را سریع انجام دهم. وقتی تلف نمی‌کردم.

آیا مانعی هم سر راه شما بود؟ برای رسیدن به قولی که دادید چه راهی را رفتید؟

در روستایی که من زندگی می‌کنم به لحاظ امکانات تفریحی و آموزشی در حداقل‌ترین موقعیت ممکن هستیم. از آن جایی که خانوادگی کشتی می‌کردیم طبقه‌ی همکف منزل پدرم را تشک پهن کرده بودیم که سالن کشتی ما شده بود. گاهی آن‌جا تمرین می‌کردم و گاهی هم در زمین فوتبال محله‌مان تمرین می‌کردم. در حالی که در این رشته مربی نیز در شهر خودمان نداشتم و خلاصه که مجبور بودم به شهر‌های اطراف بروم. همیشه گفته‌ام که قهرمانی و مدال آوردن‌های من خواست خدا بوده چرا که با کمترین امکانات موفقیت‌های زیادی کسب کردم. یادم است که روزی برادرم با من تماس گرفت و گفت کشتی بانوان وارد ایران شده است. بیست و چهار ساله بودم. همه‌ی اطرافیان می‌گفتند: «تو بچه داری. به زندگیت برس. دیگه دیر شده برای شروع و جوان‌تر از تو باید وارد این کشتی بشوند. کشتی خیلی ریاضت دارد، تمرینات سختی دارد و تو از پس آن بر نمی‌آیی.» در نتیجه یکی دو سال اول که تمرین می‌کردم به هیچ‌کسی نمی‌گفتم. ممانعت و مخالفت‌ها باعث شده بود که پنهانی تمرین کنم تا انگیزه‌ی تمرین از من گرفته نشود. اولین مدال استانی را که آوردم همه فهمیدند که من در رشته‌ی کشتی مشغول به فعالیت هستم و آن‌جا بود که من را باور کردند. خیلی خوشحال بودم در ورزشی که هم استقامت می‌خواهد هم سرعت و قدرت توانسته بودم پیروز باشم. برای شروع علاوه بر تمرینات کشتی، بدنسازی هم می‌کردم. آن هم بدون مربی. گاهی از برادرم کمک می‌گرفتم. گاهی هم از اینترنت.

سخت‌ترین چالشی که در مسیر رسیدن به این مدال طلا داشتید چه بود؟

این که عده‌ی زیادی فکر می‌کردند این ورزش بسیار مردانه هست حتی شده که از من می‌پرسیدند چقدر راه رفتنت شبیه کشتی‌گیرا هست و زمانی که پاسخ می‌دهم من کشتی‌گیرم تعجب می‌کنند و می‌گویند مگه خانم‌ها هم کشتی می‌گیرند؟ حتی مدال‌های جهانی من در این رشته را باور نمی‌کنند.

از اولین مسابقه‌ی خود برای ما بگویید.

اولین مسابقه‌ی من در یکی از تورنمنت‌ها (مسابقه بین چند تیم در یک رشته‌ی ورزشی) بود که در آن مسابقه دو نفر توانستیم طلا بیاوریم. این اولین تجربه‌ی من بود. حتی یک فیلم هم از من در آن مسابقه همگانی شد. اتفاقی که افتاد این بود که در قرقیزستان من به فینال رسیده بودم و حقیقتاً هم کار دشواری بود. من تنها کسی بودم که چنین مسابقه‌ای دفعه‌ی اولم بود. از حرف‌های اطرافیان می‌فهمیدم که کسی امید ندارد من برنده شوم. به من می‌گفتند بار اولت است و فقط کسب تجربه کن. ولی من صد خودم را گذاشته بودم که برنده شوم. در فینال بودم صدای اذان بلند شد. آن‌جا رسم است که با شنیدن صدای اذان هیچ کسی به کار خود ادامه نمی‌دهد و احترام خاصی برای آن لحظات قائل هستند. من در آن لحظات اضطراب زیادی داشتم در حالی که شاید ظاهرم اصلاً نشان نمی‌داد (و البته این از خصوصیات اخلاقی من است) وقتی که دیدم چنین است و از پس خودم بر نمی‌آیم. تنها راهی که به نظرم رسید این بود که در گوشه‌ای از سالن برای خودم جانماز کوچکی پهن کردم و به نماز ایستادم. از آن جایی که وزن کم کرده بودم بسیار سردم شده بود. کاپشنم را پوشیدم و چادر نمازم که همیشه همراهم است را به سر کردم و مشغول نماز شدم. از من در آن لحظه فیلمی ضبط شد و همان فیلم همگانی شد. این هم خالی از لطف نیست که بگویم وقتی برگشتم ایران خواهر شهید بلباسی به دیدنم آمدند. درب منزل را که زدند من در را باز کردم گفت که بگویید خانم سپیده بابایی بیاید گفتم من خودم هستم و ایشان گفت امکان ندارد کسی که ما در تلویزیون و در فیلم دیدیم بسیار درشت‌تر از شما بود. گفتم من زمان نماز کاپشن پوشیده بودم و این یک خاطره جالب شد برایم. بهر جهت من در آن مسابقه مدال طلا گرفتم و با پرچم ایران دور افتخار زدم یکی از ناب‌ترین لحظات زندگی‌ام همین بود؛ و مدال‌های دیگری که کسب کردید؟

بعد از آن هم ۶ مسابقه در آسیای میانه شرکت کردم. در کشور‌های ازبکستان، ترکیه، ریاض و یک طلای جهان، یک طلای آسیا، سه نقره‌ی آسیا و یک برنز جهان کسب کردم. حریف‌های من در مسابقات معمولاً از ترکمنستان و قرقیزستان است که صاحب سبک هستند. خانم‌های آنها در کشتی آزاد فرنگی نیز شرکت می‌کنند ولی ما فقط کشتی آلیش یا کشتی با کمربند شرکت می‌کنیم.

آیا متأهل بودن و خصوصاً فرزند داشتن مانع کسب مدال نبود؟‌

نمی‌توانم بگویم با بچه این مسیر را طی کردن سخت نبود. اما از آن جایی که همسرم نیز ورزشکار هستند زندگی ما یک نظم و سبک خاص را دنبال می‌کند که سختی راه کمتر می‌شود. همسرم مربی فوتبال است و پسر پانزده ساله‌ای داریم که هر دو به عشق او در تلاش هستیم.

علاقه‌ای به ترک روستا و تجربه‌ی زندگی شهرنشینی ندارید؟

من در حال حاضر شرایطی دارم که می‌توانم از روستا به شهر مهاجرت کنم ولی هیچ‌وقت به این فکر نمی‌کنم شاید به‌خاطر سختی‌های زیادی هست که خودم در این راه کشیدم و دوست ندارم برای دختر‌های جوان مثل خودم همان شرایط را تکرار کنند. شاگردان من که ملی‌پوش هستند اهل روستا بوده و همگی پرتلاشند. آرزو دارم کار‌هایی که کسی نبوده به من یاد بدهد من به آ‌ن‌ها آموزش دهم و حامی شان باشم. باشگاه‌های شهر که درآمدش می‌تواند چند برابر باشد را چشم‌پوشی کردم از بسیاری شاگردان هم محله‌ای خودم شهریه نمی‌گیرم تا گذشته‌ی خودم را جبران کنم. دوست ندارم سپیده‌ای بیاید و سختی‌های من را تکرار کند. تا آن‌جا که ممکن است کمک آنها خواهم بود. بچه‌های این‌جا مشکل مسافت دارند. از شهر‌های اطراف می‌آیند و من 

چون خودم یک دختر جوان بودم، این ورزش را شروع کردم کاملاً درک‌شان می‌کنم. ما کشتی‌گیر‌ها به فکر کسب درآمد و اصطلاحاً بیزنس نیستیم. ما دلی و معرفتی کار می‌کنیم. اکثر مدال‌آوران ما از بچه‌های روستا هستند. کلاً بچه‌های روستا، چون سختی کشیدند جنگیدن را بلد هستند. می‌گویند که آدم در سختی‌ها ستاره می‌شود ما این را با گوشت و پوست لمس کردیم. قصه‌ی زندگی سپیده بابایی پر از سختی است. برای همین است که شاگردانم به‌سمت من جذب می‌شوند چرا که با من هم‌ذات‌پنداری می‌کنند. متأسفانه در شهر‌های بزرگ می‌بینیم که بچه‌های نوجوان ۱۷ ساله تنبلی می‌کنند و می‌گویند دیگر از من گذشته و این برای من که ورزش به این سنگینی را از ۲۴ سالگی شروع کردم با وجود فرزند و زندگی با خانواده‌ی همسر و از طرفی مشکلات روستانشینی ولی هیچ‌وقت ناامید نشدم. شاید خیلی‌ها دوست ندارند از گذشته‌ی خود بگویند، اما من اِبایی ندارم. می‌گویم تا درسی برای شاگردانم بشود. روز‌های اولی که به باشگاه می‌رفتم توان پرداخت هزینه‌ی کلاسم را نداشتم؛ بنابراین گل می‌فروختم. خودم گل و گیاه پرورش می‌دادم و می‌فروختم. از لباس ورزشی برادرم استفاده می‌کردم. یادم می‌آید که کیف باشگاه نداشتم ولی به روی خودم نمی‌آوردم. صبح‌های زود بیدار می‌شدم غذا درست می‌کردم تا در زندگی‌ام اختلالی پیش نیاید.

بزرگ‌ترین آرزویت چیست؟

من برای آرزوهایم بسیار جنگیدم و اعتقاد دارم چیزی که به دست آوردنی باشد آرزو نیست. یکی از آرزوهام این بود که پدرم بود و کسب مدال‌های من را می‌دید نه این که هر بار بر سر مزارش حاضر شوم و با حسرت مدال‌هایم را نشانش دهم. تنها چیزی که در کشتی‌ها و یا وزن کم کردن‌هایم من را به‌سمت جلو هل می‌داد یاد پدرم بود. او عاشق ورزش بود. یک خاطره هم اینجا برایتان بگویم یکی از کسانی که کشتی من را دوست داشت و آمده بود برای تماشای مسابقه‌ی من از من شماره تماسی گرفت و گفت اگر اشکال ندارد گهگاهی با شما تماس بگیرم. اهل زنجان بود. در یکی از مسابقات که من ازبکستان بودم با من تماس گرفت و گفت خواب دیدم یک خانمی شیرینی پخش می‌کند و می‌گوید سپیده‌ام برنده شده. مشخصات آن خانم را که داد دقیقاً شبیه مادرم بود؛ و اتفاقاً من در آن بازی مدال طلا گرفتم.

اولین کسی که بعد از قهرمانی طلا با او صحبت کردی چه کسی بود؟

اولین کسی که بعد از قهرمانی با او صحبت کردم پسرم بود. به هر جهت بیشتر روز‌های تمرین را در اردو سپری کردم و خیلی از او دور بودم. همیشه به عشق این که زودتر نزد او برگردم تلاش می‌کردم. در یکی از کشتی‌ها یادم می‌آید که سرپرست تیم در حال گرفتن فیلم زنده (لایو) از ما بود من دو امتیاز عقب بودم و حدوداً ۱۴ ثانیه از مسابقه باقی مانده بود. یک لحظه که نگاهش کردم گفت سپیده محمد پارسا نگاهت می‌کند. تو باید ببری؛ و من همان لحظه با زدن یک فن حریفم را بردم. این همان عشقی است که اول گفتگویمان به شما گفتم و به‌خاطرش همه‌ی سختی‌ها را به جان می‌خرم.

در این ورزش از آسیب دیدن نمی‌ترسید؟

هیچ‌وقت از ضربه خوردن نترسیدم. همه‌ی رشته‌های ورزشی آسیب دارد. لذت قهرمانی بسیار بالاتر از حد تصور است. اشتیاق بالا بردن پرچم کشورت در کشور‌های دیگر. من به شخصه خودم را یک سرباز می‌دانم. آن همه رزمنده جان خود را فدای این سرزمین کردند. من هم سعی می‌کنم تنهایی در این میدان مبارزه کنم و باعث افتخار کشورم باشم.

یک روز عادی شما چگونه می‌گذرد؟

یک روز عادی تمرین من به این صورت است که صبح زود بیدار می‌شوم. کار‌های منزل را انجام می‌دهم و بعد پسرم را به مدرسه می‌برم. با تعدادی از شاگرانم که از شهر‌های دیگر می‌آیند برای این که سختی راه آنها را اذیت نکند قرار می‌گذاریم که اول جاده بمانند و من دنبال‌شان می‌روم که تا سالن با هم برویم. باز به خانه 

برمی‌گردم به مادر همسرم که در بستر بیماری است صبحانه می‌دهم؛ و بعد از رسیدگی به ایشان به باشگاه می‌روم تمرینات را انجام می‌دهیم. آخر تمرین‌ها با شاگرد‌ها حرف می‌زنم. دغدغه‌ی آنها را گوش می‌دهم. گاهی به بهانه‌ای جشن می‌گیریم. خب تعداد شاگردانم زیاد است چرا که من مربی بدنسازی هم هستم. حتی شاگردانی داشتم که به‌خاطر تالمات روحی زندگی شخصی خودشان، دارو‌های آرام بخش مصرف می‌کردند و اکنون بعد از شرکت در کلاس‌های بدنسازی قرص‌ها را کنار گذاشته‌اند؛ بنابراین برای من مهم است که در کلاس‌هایم کار فرهنگی هم انجام دهم. برای ناهار بر می‌گردم خانه و کنار پسرم ناهار می‌خوریم. مجدد بر می‌گردم باشگاه تمرین می‌کنیم تا ساعت ۶ عصر که دوباره تعدادی شاگردانم را می‌برم اول جاده می‌گذارم و بر می‌گردم به خانه. این برنامه‌ی هر روز ماست بدون آن که خسته یا دل‌زده شویم. بعضی‌ها می‌گویند سپیده با باتری کار می‌کند ولی حقیقت این است که من عاشق کارم هستم. کشتی جزئی از زندگی من است. خودم را از شاگردانم جدا نمی‌بینم. حقیقت این است که مربی مثل ریشه است و شاگردانش شاخه‌های گیاه. انگار که خودم تکثیر شده‌ام.

به‌عنوان یک زن اضطراب پیش از بازی را چگونه کنترل می‌کنید؟

آن‌چه که اضطراب پیش از مسابقه را برای ورزشکار کم می‌کند این است که خودش را در تمرین کامل ببیند. ورزشکاری که کم تمرین کند دچار نگرانی می‌شود در حالی که یک تمرین ذهنی این اضطراب را از بین می‌برد.

آیا پیش آمده که مجبور باشی بین ورزش و کشتی یکی را انتخاب کنی؟

خیلی سعی کردم که نه ورزش به زندگی شخصی من لطمه بزند و نه زندگی من به ورزش. البته افرادی که ورزش حرفه‌ای انجام می‌دهند ورزش بخشی از زندگی آنها است و نمی‌شود آن را جدا کرد.

مدال طلا چه تغییری در زندگی شما ایجاد کرده است؟

ورزش قهرمانی به‌خصوص کشتی مسیر زندگی انسان را تغییر می‌دهد. یک بخش کوچک آن قهرمانی است. خیلی چیز‌ها است که می‌شود از آن یاد گرفت. خیلی از بچه‌های ما هستند که شاید قهرمان نباشند، اما پهلوان هستند. یعنی اگر من می‌توانستم مدال پهلوانی در گردن آنها می‌انداختم. از لحاظ اخلاقی و رفتاری ناب هستند. من هم در این رشته مسئولیت‌پذیرتر شدم. انگاری که من را بزرگ کرد. بعد از این که به ورزش قهرمانی پا گذاشتم تک رو بودن را کنار گذاشتم. این که فقط خودت برای خودت مهم باشی را به کلی ترک کردم و دیگر خودم را تنها نمی‌دیدم. قهرمانی شیرین است و به یاد می‌ماند.

آیا کسی هست که دوست داشتی این موفقیت رو حتماً بهش تقدیم کنی؟

در یکی از مسابقات در حالی که آسیب داشتم ولی به مربی خودم نگفتم، پنهان کردم و اعزام شدم. از ترس این که نگذارند من شرکت کنم چیزی به کسی نگفتم. وزن کم کردم و حرکت کردیم. در هواپیما برای این که سرگرم باشیم مشغول مطالعه شدیم و خیلی اتفاقی من داستان زندگی شهید تهرانی مقدم را خواندم. من عجیب اعتقاد دارم که شهدا ما را انتخاب می‌کنند نه این که ما آنها را پیدا کنیم. اولین مطلبی که از ایشان خواندم این بود که عاشق امام حسین‌علیه‌السلام بود و یک دستمال مشکی رنگ داشت که در روضه‌های امام حسین اشک خود را با آن پاک می‌کرد و وصیت کرده بود با خودش به خاک بسپارند. این موضوع بسیار من را جذب ایشان کرد. شاید به‌خاطر عشقی است که خودم نیز به اباعبدالله‌علیه‌السلام دارم. به‌طور کلی حس می‌کردم زندگی‌ام شبیه ایشان است. بدون این که تحصیلات دانشگاهی داشته باشند حضرت آقا لقب دانشمند را به شهید داده بودند. با آسیبی که داشتم کسب مدال خیلی عجیب بود و صاحب اصلی مدالم را شهید تهرانی می‌دانستم و تقدیم ایشان کردم.

بیشترین دلیل شما برای انتخاب این رشته‌ی ورزشی چه بود؟

خیلی‌ها تعجب می‌کنند از انتخاب من برای ورزش کشتی و من برای این که ذهنیت 

اشتباه مردم را پاک کنم به کشتی روی آوردم. برای این که نشان دهم خانم‌های ما خیلی قوی هستند. در یکی از اعزام‌ها برای مسابقه‌ی جهانی ما در دو سبک کشتی می‌گرفتیم یکی کشتی فرنگی یعنی از پا استفاده نمی‌شود و فقط فن‌های بالا یعنی کمر و پرتابی استفاده می‌شود. قرار بود در دو روز انجام شود. ولی اعلام شد که یک روز مسابقه برگزار می‌شود. یعنی ما باید صبح ۶ مسابقه انجام می‌دادیم و عصر هم ۶ کشتی. خب ما هم پذیرفتیم. بعد از اتمام مسابقه و کسب موفقیت در سکوی اول که ایستاده بودیم مربی کشور‌های دیگر به مربیان ما می‌گفتند اینها چه می‌خورند و تغذیه‌ی بچه‌های شما چه هست که انقدر قوی هستند؟ واقعاً زن‌های ایرانی مقاوم هستند؛ و ما با حضور در این ورزش حس غرور داریم. کشتی همان‌طور که گفتم رشته‌ی سختی هست و وقتی یک زن بتواند در این ورزش قرار گیرد و مدال می‌آورد یعنی قدرتمند است و این یک حس غرور خاصی به انسان می‌دهد.

به دخترانی که علاقه‌مند به کشتی یا ورزش‌های رزمی‌هستند چه توصیه‌ای دارید؟

برای دخترانی که می‌خواهند وارد این رشته بشوند باید بگویم اصلاً به این فکر نکنند که نمی‌شود و یا این رشته زنانه نیست. این‌طور نیست و همیشه برای رسیدن به آرزوهایتان خداوند قدرت پیدا کردن آن را به شما می‌دهد.

وقتی خسته یا دلسرد می‌شوی، معمولاً چه چیزی به شما آرامش می‌دهد؟

در سخت‌ترین روز‌های تمرینم به سختی‌هایی که پشت سر گذراندم فکر می‌کنم. بعضی‌ها به درآمدی که قرار است به دست آورند فکر می‌کنند ولی من به گذشته فکر می‌کنم و قوت پیدا می‌کنم.

پیش آمده که پنهانی از خستگی اشک بریزید؟

بار‌ها و بار‌ها پیش آمده در تمریناتم مخصوصاً زمان وزن کم کردن گریه می‌کردم. اشک می‌ریختم و نمی‌گذاشتم کسی ببیند و به اطرافیانم می‌گفتم عرق کردم. خسته می‌شدم ولی به‌خاطر چشم‌هایی که منتظرتا به‌خاطر قول‌هایی که به بقیه دادی ادامه می‌دهی. خب ما نزدیک به مسابقات به‌خاطر سیستم تمریناتی که داریم و قدرتی کار می‌کنیم افزایش وزن پیدا می‌کنیم، اما برای مسابقات مجبوریم وزن کم کنیم. در نتیجه در رفتار ما هم اثر می‌گذارد. وقتی انسان گشنه و تشنه است و رژیم‌های مداوم دارد اعصابش هم ضعیف می‌شود. در این مدت گوشه‌گیر

‌می‌شویم کمتر حرف می‌زنیم و در لاک خودمان هستیم.

از این که قهرمان صدایت می‌زنند چه حسی به شما دست می‌دهد؟

در محله‌ی خودمان که راه می‌روم پهلوان صدایم می‌زنند. اوایل که سن من کمتر بود حس خوبی بهم می‌داد، اما الان آن چه که برایم مهم است این است که الگوی خوبی برای جوان‌تر‌ها باشم.

خب من چالش‌های زیادی را گذراندم. بعد از این که مدال آوردم یکی از هم‌محله‌ای‌های من تعریف می‌کرد روز‌هایی که شما در زمین فوتبال روستا تمرین می‌کردید من خیلی دلم می‌خواست با شما عکس بگیرم و در فضای مجازی به اشتراک بگذارم ولی می‌ترسیدم فردا روزی از این که با یک زن کشتی‌گیر عکس دارم مورد تمسخر قرار گیرم. چون به هر حال محیط ما روستایی بود؛ و روزی که مدال آوردم پشت بلندگو این خاطره را تعریف کرد و از مردم خواست تا دیدگاه‌شان را تغییر دهند.

چشم‌انداز آینده‌ی شما چیست؟

برای پنج سال آینده امیدوارم که بتوانم شاگردهایم قهرمانی بیشتری را کسب کنند و موجب موفقیت آنها باشم.

اگر به چند سال قبل برگردی، چه حرفی به «خودِ کوچک‌ترت» می‌زنی؟

اگر به گذشته برگردم باز از خودم می‌خواهم که همین‌طور با پشتکار ادامه بده و همین راه را برو. من ایمان دارم انسان به چیزی که دوست داشته باشد می‌رسد.

سیده یاسمن رودباری

گزارش خطا