زن روز این بار به پای صحبتهای زنی نشست که خاطرات رزوها و سالهای سخت ولی پر از عشق خود را که با تأسی به حضرت زینب گذرانده بود، به تصویر کشید. حاجیه خانم «منیره حیدری»؛ همسر شهید سردار حاجی زاده از شیرزنان بزرگ تاریخ ساز است که بیشتر از پیش ما را با این شهید بزرگوار و مشی زندگی ایشان، آشنا کرد.
از دامان ایمان تا آشنایی با سردار شهید
حقیقت این است که هوای دلم با بانوی دو عالم، حضرت فاطمه زهراسلاماللهعلیها است؛ پس سخنم را با نام و یاد ایشان آغاز میکنم.
ما گوشهنشینان غم فاطمهسلاماللهعلیها هستیم / محتاج عطا و کرم فاطمه سلاماللهعلیها هستیم
یک عمر چو شمع که بسوزیم کم است / دلسوختهی عمر کمِ فاطمه هستیم...

در خانوادهای مذهبی و در کنار پدر و مادری متدین بزرگ شدم. از کودکی یادم هست که در خانهی پدری ما، در آغاز هر ماه، روضههای خانگی برپا میشد و فضای خانه معطر به ذکر اهلبیتعلیهمالسلام بود.
اوایل انقلاب من حدود ده یا یازده سال داشتم، اما برادرم ـ که همیشه بزرگترین الگویم بود و بسیار به او مدیونم ـ پای ثابت تظاهرات و راهپیماییهای انقلابی بود.
او برای من از امامره، از انقلاب و از علما میگفت و عشق و شور آن روزها را در دل من زنده نگه میداشت. هرچند خودم نیز همراه پدر و مادرم در تظاهرات شرکت میکردم، اما شور انقلابی را از نگاه و رفتار برادرم میآموختم. برادرم با سردار دوستی نزدیک داشتند و معمولاً در کنار هم فعالیت میکردند. هر دو در مسجد محل خدمت میکردند و من نیز مسئولیت کتابخانهی مسجد را بر عهده داشتم. به همین دلیل، سردار شهید کموبیش مرا میشناختند و از مادر خواستند که برای آشنایی بیشتر به منزل ما بیایند.
خواب قالیچهی سلیمان و آغاز سرنوشت
با برنامهای که چیده بودند، مادرشان به خانهی ما آمدند. چند روز بعد که برای خواستگاری آمدند، همانطور که پدرها و مادرها مشغول صحبت بودند، من پس از پذیرایی خوابم برد. هنگام رفتن خانواده داماد هرچه «یاا… یاا…» میگفتند، بیدار نشدم. تنها یک لحظه چشم باز کردم و دیدم مهمانها رفتهاند.
پدر و مادرم در مورد داماد و خانوادهی ایشان صحبت میکردند و من خجالت کشیدم که زودتر بیدار شوم. طبق معمول هر شب، پدر مرا بغل کردند و به اتاق خواب بردند. جالب اینجاست که آن شب خواب دیدم سوار قالیچهای همانند قالیچهی حضرت سلیمان شدهام؛ موجدار و پر از گلهای رنگارنگ. از دشتها، دریاها و کوهها گذشتم. این خواب همیشه در ذهنم ماند.
چندین سال بعد، کتابی دربارهی تعبیر خواب به دستم رسید. وقتی معنی خوابم را جستوجو کردم نوشته بود: «کسی که سوار قالیچه حضرت سلیمان شود، با بزرگان مملکت نشست و برخاست خواهد کرد.» با تعجب با خود گفتم: «ما کجا و بزرگان مملکت کجا؟» تا اینکه اولین دیدار با حضرت آقا، ناگهان خواب آن سالها را به یادم آورد…
آغاز زندگی مشترک در میانهی سختیها و روزهای جنگ
این را باید بگویم و مخصوصاً برای جوانهای امروز بسیار درسآموز است که پدر سردار با ازدواج ما مخالف بودند. میگفتند: «هنوز شرایط ازدواج برای شما مهیا نیست. پسر ما نه سربازی رفته و نه کار مناسبی دارد.»
خب، من ۱۴ ساله بودم و سردار ۱۹ ساله؛ طبیعتاً راه دشواری در پیش داشتیم. اما خودمان روی پای خودمان ایستادیم و ساختیم. مادرِ حاجآقا، پدر ایشان را راضی کردند و ما ازدواج کردیم. بعد از ازدواج، سردار همراه برادرم به سپاه رفتند و آنجا مشغول کار شدند. جنگ که آغاز شد، حاجآقا راهی جبهه شدند. همرزم شهید شفیعزاده و شهید خرازی بودند و دوستی بسیار عمیقی با آنها داشتند.
هشت ماهی همراه ایشان در اهواز بودم، اما برای زایمان به تهران برگشتم تا زهراخانم به دنیا آمد. بعد هم دختر دومم متولد شد.
حاجآقا نه بزرگ شدن بچهها را دید، نه راه رفتن و نه حرف زدنشان را. همیشه میگفتند: «من هیچ خاطرهای از کودکی بچهها در ذهنم نیست.»
دختر دومم سه ساله بود که مدتی هم در باختران زندگی کردیم.
جهادِ بیپایان پس از پایان جنگ
دفاع مقدس به پایان رسید، اما برای ما هیچگاه پایان واقعی نداشت. سردار وارد عرصهی سازندگی شدند و هر مطالبهای که حضرت آقا مطرح میکردند، اگر خطاب مستقیم به ایشان نبود، سردار فوراً خود را موظف به انجام آن میدانست. همیشه میگفتند: «باید ببینم در فرمایش آقا سهم من چقدر است.»
دغدغهی بازسازی کشور را در دل داشتند. مثلاً زمانی که آب قم کیفیت مناسبی
نداشت، به خارج از کشور رفتند، دستگاه «تیبیام» را برای حفاری تهیه کردند و به ایران آوردند. سپس نمونهی داخلی آن ساخته شد، تونلها زده شد و آب کرخه به قم رسید. در حالی که شاید این کارها وظیفهی مستقیم ایشان هم نبود.
وقتی آقا فرمودند حافظان قرآن تربیت کنید، سردار میگفتند: «ما باید در مجموعهی هوافضا به سهم خودمان حافظ قرآن پرورش دهیم.»
فرصت با هم بودنمان همیشه اندک بود. اما سختی وقتی برای رضای خدا باشد، شیرین میشود. ما با خدا معامله کرده بودیم و من تمام تلاشم را میکردم که هیچگاه گله و شکایتی نداشته باشم.
سالهای جوانی؛ صبر، تهدیدها و دلتنگی جبهه
اوایل زندگیمان سن من کم بود و حدود شش سال در خانهی مادرشوهرم زندگی کردیم. طبیعی بود که گاهی بخواهم جابهجا شویم، اما حاجآقا قبول نمیکردند و میگفتند: «من که نیستم، چطور شما را تنها در یک خانه بگذارم؟»
وقتی دیدم گفتن این حرفها ذهنشان را درگیر میکند، دیگر هیچ صحبتی از تغییر خانه نکردم. چیزی نگفتم و در مقابل، ایشان بینهایت هوای مرا داشتند.
در همان سالهای آغازین زندگی، منافقین بسیار به دنبال ایشان بودند. حتی یکبار به خانهی ما ریختند و تمام وسایل حاجآقا را بردند. از همه بدتر این بود که تمام نامههایی که از جبهه برایم میفرستادند و تمام دستنوشتههایشان را هم با خود بردند؛ یادگارهایی که دیگر هیچوقت بازنگشت.

یادگار وصیت و اهمیت همراهی مادر در زندگی سردار
دختر خانم سردار، مرضیه خانم نیز، که در جمع ما حضور داشت خاطرهای نقل کرد که بسیار خواندنی است:
یک ماه قبل از شهادت، بابا ما را به منزل خودشان دعوت کردند و تأکید کردند که فقط خودتان بیایید، بدون فرزند و همسرانتان. چنین اتفاقی قبلاً نیفتاده بود و برای ما جدید و عجیب بود.
آن روز، بابا ظهر به منزل آمدند. نماز جماعت و ناهار را کنار هم بودیم و بعد شروع کردند به وصیت کردن. راستش، در آن لحظه اصلاً فکر من سمت وصیت نرفت. چون مامان مشکلات خانوادههای شهدا را برای بابا تعریف میکردند، من فکر کردم بابا اشارهشان به همان مسائل است. اما خواهرم، زهرا خانم، ته دلش خالی شد و گفت: «بابا من عازم مکه هستم» و با این حرفها دلش گرفت.
یکی از نکات مهمی که بابا آن روز به ما گفتند این بود که: «من هرچه هستم و به هر جایگاهی که رسیدم، همهاش به خاطر وجود مادرتان است.»
گفتند دوستانی داشتند که با هم راه را شروع کردند، اما بهدلیل عدم همراهی همسر و فرزندان، نتوانستند ادامه دهند و به قولی جا زدند. من در نقطهای که اکنون هستم، بهخاطر وجود مادر شماست.
بابا توصیه کردند که هوای مادر را خیلی داشته باشید. چند باری که خدمت حضرت آقا رفتیم، آقا نیز به مادر فرمودند: «اگر کارهای سردار ثوابی دارد، نصفش برای شماست.» مادر اصلاً اهل گلهگذاری نبودند و هیچگاه چیزی که ناراحتشان میکرد به بابا نمیگفتند. این اواخر هم که مامان برای بابا از مشکلات خانوادههای شهدا تعریف میکردند، گاهی بابا نمیپذیرفتند. مامان میگفتند: «من هم این داستان را تجربه کردم و وجود عینی دارد.» بابا میگفتند: «بعد از چهل سال داری برای من تعریف میکنی؟» مامان فقط میخواستند بابا دغدغهی فکری نداشته باشند و البته بابا هم خیلی دلواپس مادر و هوای مامان را داشتند.
کوچه پسکوچههای بهشت؛ خاطرات سفر با حاجآقا
حاجخانم منیره حیدری ادامه دادند:
به حاجی گفتم: «خیلی دلم میخواهد یک بار بدون فکر و خیال با هم به سفر برویم.» حاجآقا گفتند: «میبرمت کوچه پس کوچههای بهشت را نشانت میدهم.» گفتم: «مگر بلدید بهشت را؟» خندید و گفت: «من همه جا را بلدم.»
خب، ما سفر که نمیرفتیم مگر اینکه ایشان مأموریتی داشتند و اگر امکان داشت، من را هم با خود میبردند. از همان فرودگاه ایشان را همراهی میکردم و سپس به هتل میرفتم. شبها هنگام شام، ایشان را میدیدم که چقدر جمعیت به سراغشان میآمد و با حاجآقا عکس میانداختند و یادگاری میگرفتند.
مهربانی، صبر و ذوب در ولایت حاجآقا
هر چقدر از مهربانی ایشان بگویم، کم است. حاجآقا صبور و مهربان بودند و جز
به دشمن، به هیچ کسی خشم نداشتند. نه فقط با ما، بلکه با دوستان، آشنایان و فامیل هم همینطور بودند. اگر کسی خدای نکرده کینهای از ایشان به دل میگرفت، فوراً پیشقدم میشدند، تماس میگرفتند و سر میزدند.
گذشت و ایثاری که من از ایشان میدیدم، علاقهام را روز به روز نسبت به ایشان بیشتر میکرد. در این سالها، حاجآقا از همه چیز گذشتند؛ از جوانی، خوشی، استراحت و راحتی، حتی میتوانم بگویم که از آرزوهایشان هم گذشتند.
حاجآقا هیچوقت از شهادت حرف نمیزدند؛ نه این که آرزوی شهادت نداشتند، ولی از آنجایی که حضرت آقا فرموده بودند: «مراقب خودت باش، کارهای نیمهتمامت را تمام کن»، ایشان همه چیز را کنار گذاشتند تا حرف حضرت آقا روی زمین نماند. تنها چیزی که خوشحالش میکرد، شاد کردن دل حضرت آقا بود. واقعاً ذوب در ولایت بودند.
یکشنبهها برای دیدار حضرت آقا میرفتند و از یک هفته قبل برای این دیدار خوشحال بودند. گزارش کارهای انجام شده و کارهایی که حضرت آقا از ایشان خواسته بود را مینوشتند و روزی که میرفتند، انگار در آسمانها پرواز میکردند. از بس که خوشحال بودند!
وقتی بازمیگشتند، تا یک هفته صحبت از آن دیدار بود. دیدن خنده حضرت آقا، تمام خستگیها و مشکلات را از یادشان میبرد. همیشه میگفتند: «از آقا میپرسم، از کار ما راضی هستید؟ از هوافضا رضایت دارید؟» و حضرت آقا میفرمودند: «راضیم، خیلی خوب کار میکنید.»
گاهی من هم همراهشان بودم، اما حاجآقا میگفتند: «مزاحم حضرت آقا نشویم، کارشان بسیار زیاد است.» آخرین بار هفت یا هشت ماه قبل از شهادتشان بود که به دیدار آقا رفتیم. ما وقت گرفته بودیم که نوه کوچکم را برای خواندن اذان در گوشش خدمت آقا ببریم که اتفاقاً همزمان با دریافت نشان فتح سردار هم شد و ما هم دیداری داشتیم.

خوابهای پس از شهادت و دلتنگی یک عمر همراهی
بعد از شهادت سردار، دوبار خواب ایشان را دیدم. بار اول، مطابق معمول، مشغول نوشتن گزارش کار بودند و اطرافشان پر بود از کاغذ و برگههای کاری. همان لباسی را بر تن داشتند که زمان شهادت پوشیده بودند.
بلند شدند و بدون آنکه در را باز کنند، از آن عبور کردند و وارد اتاق دیگری شدند و کاری انجام دادند. دوباره از همان در به اتاق برگشتند.
هر کس خواب سردار را دیده، همین را گفته است که: «ما هستیم، مشغول کاریم.» حتی به یکی از دوستانشان گفته بودند: «ما هیچجا نرفتیم. فکر میکنید این موشکهایی که به اسرائیل زده شد کار چه کسانی بود؟ ما زدیم.»
در خانه هم من حضور حاجآقا را کاملاً احساس میکنم. عکسشان را بالای تختخوابم نصب کردهام و هر شب نگاهش میکنم و با او حرف میزنم.
تنها ناراحتی من این است که همیشه از او قول گرفته بودم که از این دنیا تنها نرود و من را هم با خودش ببرد. یک عمر همراه و کنارشان بودم. ایشان همیشه با شوخی میگفتند: «بچهها گناه دارند؛ نمیشود دو نفری برویم. شما باید بالا سر بچهها باشید.»
گاهی فکر میکنم بنشینم و نامهای برای حاجآقا بنویسم و گله کنم که چرا من را با خود نبردند. بعد میبینم مشکل از من بوده است، نه ایشان؛ مشکل از بیلیاقتی من بوده است. دوستان و همسایههای ما که شهید شدند، زن و شوهر با هم شهید شدند؛ مثل شهید ربانی، شهید باقری، شهید آقا جعفری… همگی همراه هم بودند. کاش من هم کنار همسرم شهید میشدم.
عبادت، مهربانی و خدمت به خانوادهی شهدا
سردار اهل نماز شب بودند و همه را، هر کسی که از ایشان التماس دعا کرده بود، دعا میکردند. نکتهی مهم دیگر این بود که همیشه با وضو بودند. من هیچوقت ایشان را بیوضو ندیدم و چندین سال صبح به صبح با غسل شهادت به محل کار میرفتند. حتی اگر دیر شده بود، برای چند دقیقه هم که شده، غسل شهادت انجام میدادند و بعد راهی محل کار میشدند. این نشان میدهد که همیشه منتظر شهادت بودند.
مرضیه خانم (فرزند شهید) ادامه دادند که: «مادر هم مانند پدر، عبادت خاصی دارند. دائم در توسل هستند و همیشه چلهای خاص برای خودشان دارند. برای ما که فرزندانشان هستیم، نماز جدا میخوانند؛ برای بابا هم نماز میخوانند. خود را مقید به کارهای خیرخواهانه کردهاند. از نظر مامان و بابا، عبادت فقط نماز و روزه نیست.»
امکان ندارد کسی مراجعه کند و گرفتاری یا مشکلی داشته باشد، یا از خیریهای تماس بگیرد و درخواست کمک کند و مامان جواب رد بدهند. کمک به افراد بسیاری در تأمین مخارج زندگی، اجاره خانه، تهیهی جهیزیه یا سیسمونی همیشه آماده بوده است.
در کنار اینها، رسیدگی به خانوادههای شهدا برایشان بسیار مهم بود. اگر کسی در خانواده شهدا مشکلی داشت، حتماً به او کمک میکردند. در ماه چند روزی خانوادههای شهدا مهمان منزل مامان و بابا بودند. مامان غذایی که مورد علاقهی آنها بود میپختند و بابا با دختربچهها خالهبازی میکرد و با پسرها فوتبال بازی میکردند. روز دختر یا روز پسر برای آنها هدیه میگرفتند و اینها جزو برنامههای اصلی مامان و بابا بود و هنوز هم مامان این راه را ادامه میدهند.
همیشه بابا میگفتند: «در خانه هدیه داشته باشید، کسی که منزل ما میآید دست خالی نباید برود». یک کمد پر از هدیه داشتیم که متأسفانه در آن روز شوم، همه آنها در آتش سوخت. مامان چندی پیش گفتند: «دوباره برویم وسایل برای هدیه بخریم تا در منزل برای فرزندان شهدا داشته باشیم.»
سایهی پدرانهی سردار بر فرزندان شهدا
فرزند شهید طحانیان که هنگام مصاحبه کنار ما حضور داشت، در ادامه صحبتهای مرضیه خانم (دختر سردار شهید) گفت: «ما هم بعد از شهادت پدر، هر کاری داشتیم فقط به حاجیهخانم مراجعه میکردیم. من هجده ساله بودم که پدرم به شهادت رسید و سردار درست مثل یک پدر کنار من بودند.»
یادم هست یکبار با حاجخانم تماس گرفتم و تقاضای دیدار با سردار را داشتم. برایم این امکان را فراهم کردند و توانستم ایشان را ملاقات کنم. چند کار مرتبط با شهدا را پیگیری کردیم و سردار با دقت و مهربانی انجام دادند.
در پایان صحبت، سردار به من گفتند: «پدر شما، شهید طحانیان، در روز عید غدیر به شهادت رسیدند؟» گفتم: «بله.» سردار گفتند: «چه روز خوبی… دعا کنید من هم در روزی مثل عید غدیر یا به شهادت برسم یا از دنیا بروم.»
گفتم: «شما این را نگویید. شما برای خانوادههای شهدا خیلی زحمت میکشید، باید بمانید». سردار حاجیزاده با شوخی گفتند: «من که نگفتم به این زودی…»
وقتی خبر شهادت ایشان به گوش من رسید، انگار دوباره داغی بر دلم نشست و یاد همان گفتگوی خودمان افتادم.
شهدای مدافع حرم… خدا میداند که سردار چقدر پیگیر کارهای آنها بودند. نه فقط شهدا که افراد عادی از هر سوی کشور تماس میگرفتند و مشکل خود را مطرح میکردند سردار رفع و رجوع میکردند. بعد از شهادت ما تازه متوجه شدیم که چقدر افراد هستند که حاجآقا دنبال حل کارهای آنان بوده است.

آخرین شب و دقایق فداکاری سردار
آن شب، حاجآقا در منزل بودند، اما ساعت ۱۲ با ایشان تماس گرفتند که باید به قرارگاه بروند. موقع رفتن، من تأکید کردم: «اگر شلوغ شد و خبری شد، شما همان محل کار بمانید؛ آنجا امنتر است.»
همانطور که لباس میپوشیدند و دکمههای پیراهن را میبستند، همزمان با گوشی هماهنگیهای لازم را انجام میدادند. جلوی در حیاط دوباره مرا صدا زدند و گفتند: «حاج خانم، این بچه امانت است.»
(زهرا خانم، دخترم، به سفر حج رفته بودند و دختر ایشان پیش ما بود.)
در طول یک ماه سفر دخترم، سردار همیشه به فکر این بچه بودند تا دلتنگ نشود. برای او مرغ و خروس خریدیم که در حیاط بودند و شبها با هم بازی میکردند. نوه ما تمام گزارشات روزانه را به شهید میداد. حتی در زمان امتحانات، من با رضوانه جان (نوهام) درس کار میکردم، و سردار میگفت: «حاج خانم، این بچه بهاندازهی کافی دلتنگی دارد در غیاب مادر و پدر؛ اذیتش نکنید.» دو تا سؤال میپرسید و بعد میگفت: «رضوانه جان، برویم در حیاط با هم بازی کنیم.»
دقایق آخر، وقتی منزل را ترک میکردند، خوشحال بودم که حاجآقا خانه نیستند و جای امنی هستند. تمام فکر من این بود که سریع بچه را بردارم و به جای امنی ببرم. به محض خروج از شهرک، بار دوم خانه را زدند و کاملاً ریخته بود. همسایهها سراسیمه بهطرف خانه آمدند و پرسیدند: «از حاجآقا چه خبر؟»
گفتم: «خیالتان راحت باشد، ایشان خانه نیستند.»
وقتی برگشتم و خانه را دیدم، بتنهای سقف دقیقاً همان جایی ریخته بود که من و رضوانه جان خوابیده بودیم. اگر این بچه نبود، قطعاً به این سرعت خانه را خالی نمیکردم. از منزل ما تا منزل مرضیه خانم (دخترم) ده دقیقه راه است، اما ما آنقدر دویده بودیم که این مسافت کوتاهتر به نظر میرسید. وقتی به منزل دخترم رسیدیم، متوجه شدیم که کفشهایمان پر از سنگلاخ و قلوهسنگ است و مات و مبهوت بودم که چگونه توانستیم با عجله بدویم و خود را به منزل دخترم برسانیم.
همهی هدف من این بود که این بچه را نجات دهم. بلافاصله بعد از حمله به خانهی ما، قرارگاه را زدند. گویا نماز که خوانده بودند، یکی به حاجآقا گفت که خانه را زدهاند. سردار نگاهی به سردار شهید باقری کردند و به اتاق کناری که مانیتورها در آن بود رفتند. قبل از اینکه بخواهند دستوری بدهند، خودشان مورد اصابت قرار گرفتند و به شهادت رسیدند.
دیدار در معراج شهدا و آرامش پس از شهادت
دیدار بعدی ما در معراج شهدا بود. از همه خواهش کردم که من را با حاجآقا در اتاق تنها بگذارند. وقتی نگاهش کردم، متوجه شدم پیشانیبند بستهاند. آن را باز کردم و دیدم پیشانی ایشان شکسته بود. آنجا به من نگفتند، ولی ظاهراً به پهلوهایش هم ترکش خورده بود. زمان اذان صبح بود و احساس کردم که بعد از چهل و چند سال زندگی پر از مشغله، سردار آرام خوابیده و استراحت میکند. همانجا بود که خواستم در قیامت شفاعتم کنند.
سختتر از همه، روزهای بین شهادت تا تشییع بود که هر دو سه روز یک بار به سر مزارشان میرفتیم و سر میزدیم. وقتی دخترم از حج بازگشت، یک سری با ایشان رفتیم. در نهایت و به سفارش خود سردار، ایشان در قطعه ۵۰ کنار شهدای مدافع حرم آرام گرفتند.
روش تربیتی سردار: جذب، نه دفع
سردار قطعاً از بیحجابی در خیابانها ناراحت میشدند، ولی همزمان میگفتند:
«باید اینها را جذب کنیم، نباید دفع کنیم. اینان مثل بچههای ما هستند. اگر ناراحتی ببینند، میگذارند و میروند.»
ایشان اردوهایی با نام «اردوی پیشرفت» تشکیل داده بودند و دانشجویان و دانشآموزان را به این اردوها میبردند. در این اردوها، کارهای موشکی انجام شده را برای نمایش میگذاشتند و تأکید میکردند که لزومی ندارد فقط بچههای چادری و حزباللهی حضور داشته باشند؛ همه را با هم بیاورید. حتی بعضی از دخترها با پوشش نامناسب میآمدند، و حاجآقا میگفتند:
«حتی تذکر هم ندهید و خیلی خوب برخورد کنید.»
بعد از یکی دو روز، وقتی به اردو بازمیگشتیم، بچهها کاملاً تغییر کرده بودند. برخی از آنها که اول شاکی بودند، به مسئولین میگفتند: «ما در دنیای آخرت از شما شکایت میکنیم که چرا این چیزها را زودتر به ما نگفتید. آمدیم اینجا و به چشم خودمان حقیقت را دیدیم.»
روزهای سخت و مظلومیت حاجآقا در ماجرای هواپیمای اوکراینی
ماجرای هواپیمای اوکراینی همهی ما را بسیار آزرده کرد. آن روز، من و دخترها روبروی تلویزیون نشسته بودیم و فقط اشک میریختیم، انگار فرزندان خودمان را از دست دادهایم.
خیلیها به حاجآقا گفتند: «شما جلو نروید، بگذارید کسی دیگر برود». اما سردار گفت: «آن روز که عینالاسد را زدیم، من اعلام کردم حالا که این اتفاق افتاده، نیروها را بفرستم که بروند جلوی مردم و اعلام کنند و گردن بگیرند.»
شب قبل از اعلام رسمی که دیر وقت به منزل آمدند، گفتم: «حاجآقا، قلبم به تپش افتاده، کاش یک خبر دهید که دیر وقت میآیید.»
ایشان پاسخ دادند: «من سه روز است که حالم بد است.»
ما هیچکدام تا روزی که خبر در تلویزیون اعلام شد، نمیدانستیم. حتی شب قبل از اعلام عمومی، دخترها خیلی خوشحال به منزل ما آمدند و سردار هیچ چیز نگفتند تا ما ناراحت نشویم.
عینالاسد اتفاق بسیار بزرگی بود. من از بیرون غذا سفارش دادم، ولی سردار لب به آن غذا نزدند؛ فقط نان و پنیر خوردند و بعد از شام کمی با نوهها بازی کردند، اما در وجود خودشان بسیار ناراحت بودند و فقط نمیخواستند ما متوجه شویم.
آن روز و آن شب، بسیار سخت گذشت و چقدر قضاوت شد. به نظر من، حاجآقا شهادتش را همان روزها گرفت، چرا که از خودش گذشت، از آبرویش گذشت، از همه چیز گذشت. یکی از علما که چشم برزخی دارند، تأیید کردند: «ما آن روز دیدیم حاجآقا را کشیدند و بردند در آسمانها.»
حاجآقا هر چه به دست آورده بودند، همان روز بود.
پایان خاطرات و پیام به نسلها
از مردم و مسئولین تقاضا داریم که پرچمی که به دست این شهدا برافراشته شده، هیچگاه بر زمین نیفتد و ما هیچوقت شرمندهی شهدا نباشیم.
کلام آخر:
حاجآقا، خیلی دلم برایتان تنگ شده… خیلی زیاد.
این نام انتخاب حضرت آقا برای ایشان است.
پرندهای کوچک است که در قرآن از آن یاد شده است که به دستور خداوند برای نابودی سپاه ابرهه که برای خراب کردن کعبه رفته بود در آسمان پدیدار شد و با پرتاب سنگ، سپاه ابرهه را نابود کرد.