این بخش به معرفی کتابها به زبان ساده میپردازد. تا در مسیر رشد فردی و اجتماعی به عنوان چراغ راه، مسیر را روشن و میسر کند.
رابرت والتن یک محقق انگلیسی است که قصد سفر به قطب شمال را دارد. کشتی او در راه رسیدن به قطب شمال باید از اقیانوس یخزده بگذرد. او داستان روز به روز سفرش را برای خواهرش مینویسد. اما این سفر او را با ویکتور فراننکشتاین مواجه میکند. مردی که توانسته از بقایای مردگان یک موجود زنده بسازد. یک هیولا!
مری شلی در روزگاری دست به نوشتن داستان ترسناک فرانکشتاین زد که برقدرمانی یک درمان تازه ابداع شده در مراکز بیمارستانی و تحقیقاتی بود. او که فرزند خود را از دست داده بود و آرزو میکرد بتواند او را دوباره زنده کند، به فکر نوشتن این داستان افتاد تا حداقل در آن بتواند اتفاقی را که به آن میاندیشید، حقیقی جلوه دهد.
برشی از کتاب:
بالأخره در یک شب شوم نوامبر، شاهد نتیجهی زحماتم بودم. آن شب همهی وسایل و ابزاری را که لازم داشتم تا جرقهی حیات را در موجودی که جلو پایم دراز کشیده بود، بدمم، با اضطرابی عذابآور، آماده کردم. ساعت یک صبح بود و باران با سر و صدای زیاد به شیشههای پنجره میخورد و چیزی نمانده بود که شمع اتاقم خاموش شود که ناگهان در پرتو شمع، دیدم که چشمان زرد و بیفروغ موجودی که ساخته بودم، باز شد.