کد خبر: ۶۶۸۲
۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ۲۳:۲۵

معبر مادر

کبر چفیه‌ای را که دور سرش بسته بود باز می‌کند و می‌گوید: «دیدی مرتضی... تعدادشون زیاد بود. انگار سلاح و مهماتم براشون رسیده بود. همه چی پروپیمون بود. من می‌گم اگه سجادم اومد و از اون فاصله‌ای که رفته بود اون هم همین نتیجه را گرفته بود باید از وسط مسیری که الان رفتیم راه باز کنیم که درست بریم تو دل‌شون و غافل‌گیرشون کنیم»

معبر مادر

پشه‌ها مثل هلی‌کوپتر‌های عراقی دور سر بچه‌ها می‌چرخند و پشت سر هم بی‌رحمانه نیش‌هایشان را توی سر و تن آنها فرو می‌کنند. قرص کامل ماه تمام نیزار را روشن کرده است.

فرمانده توی سنگر کنار کیسه‌های شن جاگیر می‌شود و نقشه را وسط سنگر پهن می‌کند.

رضا و مرتضی و اکبر دست از خاراندن دست و بازویشان می‌کشند و دور نقشه می‌نشینند و زاویه‌شان را طوری تنظیم می‌کنند که نور ماه دقیقاً روی نقشه بیافتد.

نگاه‌ها از نقشه با خطوط درهم و برهم کنده می‌شود و به دهان فرمانده می‌چسبد.

فرمانده با تومائنینه نقشه را یک بار دیگر را از نظرش رد می‌کند. ته ریش جو گندمی‌اش را با دو انگشت می‌خاراند.

ـ تا اطراف هور و این قسمت‌ها شناسایی نشه اجاره عملیات و عملیات کردن دیوانگی محض... تا برسی دقیق نشه، نمی‌شه بچه‌های مردم و به خطر انداخت و فرستاد تو دهن آتیش.

فرمانده حرفش را قطع می‌کند. بچه‌ها به هم نگاهی می‌اندازند. هیچ کدام جواب قانع کننده‌ای برای او ندارند.

رضا کلمن آب را پیش می‌کشد و لیوانی آب سمت بچه‌ها تعارف می‌کند.

ـ آب می‌خورین؟

فرمانده که هنوز توی فکر است جوابی نمی‌دهد. رضا لیوان آب را سر می‌کشد و ته‌مانده‌ی آن را روی دستش جای نیش پشه می‌ریزد. او می‌گوید: «تنها راهش اینه که یکی دوتا از بچه‌ها این قسمتم شناسایی کنن.»

مرتضی و اکبر که انگار منتظر شنیدن این حرف از دهان فرمانده یا رضا بودند؛ با هم جواب می‌دهند: «ما که هستیم برادر... کی بریم... چقد باید جلو بریم؟»

فرمانده کمی سکوت می‌کند و جواب می‌دهد: «بهترین کار همینه... باید چند تا از بچه‌ها برای شناسایی برن جلو تا بعد نقشه عملیات را بچینیم.» صدای خمپاره‌ای از فاصله‌ای دور سر‌ها را سمت در وردی سنگر می‌چرخاند. رضا از جا می‌پرد و جلوی ورودی سنگر می‌ایستد.

ـ چند ساعت بود رفته بودن تو سکوت... خدا می‌دونه باز چی تو سرشونه!

مرتضی گوشش را می‌خاراند و صدای خنده‌اش توی سنگر می‌پیچد.

ـ بیا بشین داداش... دارندگی و برازندگی... دارن، که می‌زنن... ما هم اگه دست‌مون پر بود تفریحی هم که شده نقل و نبات می‌پاشیدیم!

اکبر با تعجب به مرتضی نگاه می‌کند. مرتضی خیلی زود جواب تعجب رضا را می‌دهد: تعجب نداره... بچه‌ها رفته بودن شناسایی... خبر دارن که اونا فعلاً درحال آماده شدن برای پاتک زدن هستن... این خمپاره تکی‌ها را دارن جهت خالی نبود عریضه می‌اندازن تا توپ‌خونه‌شون پر بشه.»

فرمانده نقشه را از زمین جمع می‌کند و کناری می‌گذارد. من باید یه آماری از گردان بگیرم ببینم چند تا از بچه‌ها آمادگی رفتن برای شناسایی را دارن... خبرتون می‌کنم.

سر‌ها به علامت تأیید تکان می‌خورد و قرار می‌شود تا فردا شب همین موقع تکلیف گروه شناسایی و بچه‌هایی که باید کار این قسمت را به جان بخرند معلوم شود.

فرمانده با مرتضی از سنگر بیرون می‌زنند. بچه‌ها در سکوت به فکر فرو می‌روند.

مرتضی و اکبر و سجاد قایق را لای نیزار پنهان می‌کنند. هر سه سعی می‌کنند قبل از این که به چشم دیده‌بان عراقی بیایند خودشان را لای نی‌ها استتار کنند. صدای شلیک چند خمپاره از نزدیک شنیده می‌شود و پس از آن صدای شلپ‌شلپ آب است که در گوش هور می‌پیچد. آب تا نزدیکی جایی که آنها ایستاده‌اند، گل آلود لمه می‌اندازد و روی سطح لزج پای نیزار بالا می‌آید.

اکبر دست سجاد که نوجوانی ریز و تیز است را می‌کشد.

ـ سجاد خودتو بده تو دل نی‌ها... دیده‌بان بعد شلیک‌ها مثل عقاب منطقه را می‌پاد.

ـ پسرک  با پشت آستین چند تار سبیل نو رسته پشت لبش را پاک می‌کند.

ـ دل نزن برادر... جثه ریز به این آسونی‌ها تو چش نمی‌ره!

رضا به‌طرف راست خودش اشاره می‌کند و می‌گوید: «من می‌گم اول بریم سمت راست، هر چند متری که جلو رفتیم با یه چفیه مسیر را علامت‌گذاری کنیم که موقع برگشتن دقیقاً از از همین سمت به قایق برسیم.»

مرتضی موافق است. دستی به سر و ریش پر پشتش می‌کشد تا آب را از لای مو‌های روی صورتش جمع کند و زودتر زیر نور خورشید داغ خشک شود. چفیه را به چند تکه نواری مساوی تقسیم می‌کند و توی جیبش می‌چپاند. قبل از این که حرکت کنند پسرک می‌گوید: «ولی من می‌گم برای این که کمتر وقت تلف بشه و زودتر کارمون جلو بیافته یکی‌مون هم زمان سمت چپ را بریم این‌طوری بهتره!» اکبر و مرتضی به هم نگاهی می‌اندازند و از این که عقل این پسر نوجوان از آنها بیشتر کار کرده است به هم پوزخندی می‌زنند.

مرتضی می‌گوید: «حرفت حسابی داداش... تو با اکبر از سمت راست برین منم این چپی را می‌رم.» سجاد جواب می‌دهد: من قبلاً چند بار برا شناسایی اومدم با کار آشنام... من می‌گم، چون نی‌های این سمت کوتاه‌ترن بهتره من تنها این مسیر 

و برم... از بالا اگه دیده‌بان نگاه کنه، ردمون توی نی‌ها مشخص می‌شه.» اکبر خنده‌اش می‌گیرد با همان خنده می‌گوید: «دادش مرتضی بیا برادر کنار وایسا تا این آقا سجاد بیافته جلو... امروز هر چی می‌گه داره درست در میاد!» تصمیم همان می‌شود که سجاد پیشنهاد داده بود. اکبر و مرتضی سمت راست را می‌روند و سجاد وسط نی‌های کوتاه سمت راست گم می‌شود.

آفتاب خودش را روی هور و توی نیزار انداخته است و چیزی به ظهر نمانده است. اکبر و مرتضی بعد از ساعتی کنار قایق برمی‌گردنند و منتظر می‌مانند تا سجاد هم خودش را به نقطه‌ی شروع برساند.

اکبر چفیه‌ای را که دور سرش بسته بود باز می‌کند و می‌گوید: «دیدی مرتضی... تعدادشون زیاد بود. انگار سلاح و مهماتم براشون رسیده بود. همه چی پروپیمون بود. من می‌گم اگه سجادم اومد و از اون فاصله‌ای که رفته بود اون هم همین نتیجه را گرفته بود باید از وسط مسیری که الان رفتیم راه باز کنیم که درست بریم تو دل‌شون و غافل‌گیرشون کنیم» هنوز حرفش تمام نشده است که خمپاره‌ای به‌سمت آنها شلیک می‌شود. هور موج برمی‌دارد و یک‌جا چند سطل آب را روی سر آنها و قایق‌شان می‌ریزد.

لحظات سنگین می‌گذرند. انگار ماشین زمان چیزی لای چرخش گیر کرده است. صدای صوت تا چند ثانیه گوش بچه‌ها را پر می‌کند. مرتضی که توی آب افتاده است خودش را به سختی روی قایقی که پنجه در آب دارد و می‌خواهد فرار کند می‌کشد. اکبر صدا می‌زند: «مرتضی سالمی برادر؟» صدای بی‌گناه مرتضی از توی قایق شنیده می‌شود.

ـ آره... خوبم... چی به سر این بچه اومد تا حالا باید برمی‌گشت!» اکبر پی صدا را می‌گیرد و کنار قایق می‌ایستد. سایه‌اش کشیده و بلند روی صورت اکبر می‌افتد. اکبر چشم‌هایی را که از نور و گرد و غبار به ترس افتاده‌اند، را باز می‌کند.

ـ گفتم این پسر رو نفرستنا... کسی گوش نکرد! فرمانده به سرش قسم می‌خورد که کارشو بلده... خب کو؟ اگه لو بریم چی؟

مرتضی خودش را از کف قایق جمع می‌کند و با لحنی آرام‌تر می‌گوید: «حرص نخور... ان‌شاءالله که چیزیش نشده... چند دقیقه دیگه صبر می‌کنیم اگه پیداش نشد باید برگردیم!»

اکبر چفیه خیسش را با دست می‌فشارد و در هوا می‌تکاند. نگاهی به آب گل‌آلود هور می‌اندازد.

ـ می‌ترسم دیده‌بان ردمون زده باشه دوباره تو همین گرا شلیک کنه.

مرتضی که هنوز صدای موج توی گوشش مانده با صدای بلند می‌گوید: «پس نظر تو هم اینه که برگردیم منتظرش نمونیم... آره!»

ـ چاره‌ای نداریم یه گردان چمش به شناسایی و اطلاعات الان ماست.

اکبر سر قایق را به آب می‌اندازد.

ـ توکل به خدا... ان‌شاءالله که خودشو به ما می‌رسونه.

مرتضی پارو را برمی‌دارد ولی همچنان چشمش لای نیزار می‌چرخد تا ردی از چثه‌ی ریز سجاد پسرک تازه وارد پیدا کند. نکند او اسیر شده باشد و همه چیز را لو بدهد؟ نکند ترکشی به سرش خورده باشد و نیمه جان کنار هور افتاده باشد؟ شاید هم خودش را با شنا کردن به آن‌سوی خط و سمت بچه‌های خودی کشانده باشد. اینها سؤال‌هایی است که مثل گِل توی هور فکر مرتضی را هم کدر می‌کند. اکبر پارو را به سختی حرکت می‌دهد تا قایق به عمق بیشتری برود و سنگینی دو نفره مسافرانش را بکشد.

ـ لابد سجاد رفته سمت خودمون... اگه تا عصر پیداش نشد شب تو تاریکی باز می‌یایم همین‌جا پیداش می‌کنیم.

مرتضی توی قایق نیم‌خیز می‌شود و سرش را می‌دزد تا کمتر به چشم بیاید. ولی دلش هنوز رخت چرک افکارش را چنگ می‌زند. باید خودشان را زودتر به فرمانده برسانند و اطلاعات مسیری را که رفته‌اند و چیز‌هایی که دیده‌اند را به او بدهند.

باید گردان خودش را برای عملیات آماده کند. باید شر این مزاحم‌ها از خانه و زندگی و مردم دور شود. این فکر‌ها کمی دلش را آرام می‌کند. کف قایق می‌نشیند و تندتر پارو می‌زند. هنوز چند متری دور نشده‌اند که دستی از کناره قایق می‌گیرد و سر کوچک سجاد از کنار آب بالا می‌آید. سجاد آب جمع شده توی دهانش را با فشار بیرون می‌پاشد. سرش را به هر طرف تکان می‌دهد تا آب و گل‌ولای از روی صورتش کنار برود.

مرتضی بهت‌زده پارو را توی قایق می‌اندازد و با دو دست هیکل سبک او را توی قایق می‌کشد.

ـ کجا بودی پسر؟ نصفه‌جون شدیم.

سجاد دستی به بازوی زخمی‌اش می‌گیرد تا خون کمتری توی قایق شُره کند.

ـ خیلی رفتم جلو... نزدیک بود شربت شهادت سر بکشم که تیر عراقیه خطا رفت!

لبخند روی لب‌هایش کش می‌آید و دندان‌های سفید و مرتبش پیدا می‌شود. اکبر چفیه‌اش را روی بازوی باریک پسرک می‌بندند.

ـ مگه قرار نبود خیلی تو چش نباشیم پسر!

سجاد با انرژی بیشتری می‌گوید: «عوضش انبار مهمات‌شون رو پیدا کردم. پُرِ پُر بود. هر چی که دلت بخواد. اگه من فرمانده بودم می‌دادم بچه‌ها اول اونجا رو بترکونن تا دست خالی بشن!»

مرتضی سرش را برمی‌گرداند و با سرعت بیشتری سمت مقر پارو می‌زند. همان‌طور که پارو می‌زند می‌گوید: «تو مطمئنی درست دیدی؟ آخه برداشت‌های ما چیز دیگه‌ای می‌گه؟»

ـ آره بابا خاطرت جمع.

مرتضی سری به تأسف تکان می‌دهد و می‌گوید: «پس مهمات براشون رسیده.»

سجاد نگاهش را مثل دم جنبانک‌های کنار هور به دور دست‌ها می‌کشاند و می‌گوید: «چه جورم رسیده!» صدای چند خمپاره و تک‌تیر دیگر در فضا می‌پیچد. اکبر ادامه می‌دهد: «با دست خالی و ما و آمادگی اونا خدا به دادمون برسه... گردان را می‌بندن به آتیش. بچه‌های مردم...» نگاهش به سجاد می‌افتد و ادامه‌ی حرفش را قورت می‌دهد.

سجاد با دست سالمش روی زخم را می‌گیرد. درد صورتش را مچاله می‌کند. حالت مردانه‌ای به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «ما خدا را داریم برادر... حضرت زهرا را داریم نگران نباش، یه فرجی می‌شه.»

چند شب از زمانی که بچه‌های شناسایی برای به دست آوردن موقعیت و امکانات دشمن عراقی رفته بودند می‌گذرد. چندین جلسه و نشست با بچه‌ها و فرماندهان انجام شده بود تا حرف‌شان یکی شود و به تصمیم درستی برسند. تصمیمی که هم دشمن را غافلگیر کند و هم تلفات کمتری را گردان متحمل شود. بالاخره قرار بر این شده است که بچه‌ها به خط شوند و با همه امکاناتی که دارند شبانه دشمن را غافلگیر کنند.

فرمانده نیمه شب را برای آغاز عملیات در نظر گرفته است. شب اول ماه که هنوز حلال باریک ماه پر نشده است تا نورش روی سر بچه‌ها و هور بریزد و آنها را لو بدهد.

قایق‌ها یک به یک در کناره‌ی هور و جایی که به نیزار‌های عمیق منتهی می‌شود پهلو می‌گیرند و سرباز‌ها با کمترین سر و صدا از آنها پیاده می‌شوند. به خط می‌شوند و پشت سر فرمانده در خط عمیق نی‌ها فرو می‌روند.

اکبر و مرتضی اولین کسانی هستند که پشت فرمانده با احتیاط جلو می‌روند و خط ابتدایی دسته را تشکیل می‌دهند.

فرمانده تفنگش را توی سینه می‌گیرد و به عقب برمی‌گردد. چشم‌هایش در تاریکی می‌درخشد. او صدایش را در خودش خفه می‌کند و می‌پرسد: «مرتضی دسته چند متر از این مسیر را پیش بره به دوراهی می‌رسه؟»

مرتضی بدون مکث جواب می‌دهد: «دقیقاً پونصد متر که پیش بریم به دوراهی می‌رسیم. نظر سجاد این بود که باید از وسط دو راهی جلو بریم تا به انبار مهمات‌شون برسیم!»

اکبر هم با تکان دادن سرش حرف مرتضی را تأیید می‌کند.

فرمانده دوباره با همان صدای خفه می‌گوید: «به حاج محسن بگین بچه‌ها را تو همین قسمت مدیریت کنه... ما این خط را جلو می‌ریم اگر شرایط امن بود بقیه گردان جلو بیان!» اکبر خودش را از مسیر تنگ میان نی‌ها به عقب رد می‌کند 

تا دستور جدید را به حاج‌محسن که چند متر پایین‌تر ابتدای دسته را راهنمایی می‌کند، برساند.

فرماند و مرتضی با احتیاط دل نی‌های بلند را می‌شکافند تا از مسیری که بچه‌های شناسایی طراحی کرده بودند عبور کنند. صدای چند عراقی از دور دست، شنیده می‌شود. برای دقایقی منوری آسمان هور را روشن می‌کند و دوباره در چادر سیاه شب گم می‌شود. فرمانده زیر لب ذکر می‌گوید.

ـ یا فاطمه زهرا... گردان را به شما سپردیم خانم جان.

آنها به ابتدای دوراهی که می‌رسند مرتضی با خوشحالی می‌گوید: «همینه... این دوراهی!»، اما همین که می‌خواهد پایش را روی مسیر سمت راست بگذارد پایش به دسته‌ای نی گیر می‌کند و نزدیک است تعادلش بر هم بخورد. فرمانده بازوی او را می‌گیرد.

ـ مراقب باش مرتضی؟ چی شد؟

مرتضی چراغ‌قوه را از جیب لباسش بیرون می‌کشد و نورش را روی زمین می‌اندازد. تا چند متر جلوتر نی‌ها به طرز عجیبی به هم گره زده شده‌اند. مسیر سمت چپ را هم با کنجکاوی و احتیاط چراغ می‌اندازد. معبر سمت راست هم با دسته قطور نی‌ها به هم گره خورده است. فرمانده پیش می‌آید و با نگرانی می‌پرسد: «مرتضی مطمئن هستیم مسیر درست طراحی کردین؟ این موانع چه معنی داره؟» مرتضی با تعجب دوباره مسیر را چک می‌کند: «بله... من و اکبر و سجاد خودمون اینجا علامت گذاشتیم. نمی‌دونم اینا برای چیه!» سجاد که خودش را به آنها رسانده است از لای دسته‌ای نی‌ها خارج می‌شود.

ـ چی شده حاجی... مسیر همینه... ما خودمون علامت گذاشتیم!

رگه‌هایی از عصبانیت در صدای خفه‌ی فرمانده می‌پیچد: «کدوم علامت؟ شما که می‌گین این نی‌ها کار شما نیس!» سجاد که از این فاصله سفیدی چفیه اکبر را در ابتدای نیزار دیده است جلو می‌پرد: «اینِ آقا این چفیه اکبره!» چفیه را از نی‌ها باز می‌کند که دستش به تکه‌ای کاغذ گیر می‌کند. برگه‌ی تا شده‌ای در گوشه چفیه گره زده شده است. مرتضی و سجاد با تعجب به هم نگاه می‌کنند. فرمانده برگه را از سجاد می‌گیرد و زیر نور چراغ‌قوه به نوشته‌های آن که با خط عربی نوشته شده است زل می‌زند. دقایقی نمی‌گذرد که با صدای بغض‌آلودی می‌گوید: «یکی بره عقب، گردان برگردونه... بگین عملیات متوقف شده!» سجاد که صبر کمتری دارد با نگرانی می‌پرسد: «برا چی فرمانده... ما این همه برنامه‌ریزی کردیم؟» فرمانده با صدایی گرفته می‌گوید: «یه سرباز عراقی که دلش با ایرانی‌هاست به دستور صدام و به اجبار اومده تو خط دشمن. نامه گذاشته که از این مسیر جلو نریم... اگه بریم تو تله‌ی عراقی‌ها می‌افتیم!» مرتضی می‌پرسد: «از کجا معلوم راست گرفته باشه فرمانده‌ی ما نباید...» فرمانده بازوی او را می‌گیرد و به‌سمت خودش می‌کشد و در گوشش آرام می‌گوید: «مادرش اونو به فاطمه زهرا قسم داده که تو جنگ حتی یه تیر به‌طرف ما شلیک نکنه. انگار مادرش یه زن ایرانی و خانواده‌شون شعیه‌ان. نوشته بیشتر فامیل‌های مادرش تو دزفول هستن. به هر حال نمی‌تونیم ریسک کنیم. گردان را عقب برمی‌گردونیم و دوباره تو موقعیت بهتر جلو می‌آییم.» مرتضی و سجاد با اکراه جلوتر از فرمانده به عقب برمی‌گردنند. سجاد همین‌طور که با احتیاط از لای خش‌خش نی‌ها پیش می‌رود زیر لب می‌گوید: «معبر مادر!»

صدیقه شاهسون

گزارش خطا