کد خبر: ۶۶۸۱
۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ۲۳:۰۱
برداشتی آزاد از زندگی‌نامه شهید حیدر گلبازی

گلاب و گلبازی

زیر آتش‌بار دشمن، امدادگر چشم چپم را باندپیچی کرد و پای راستم را هم بست و سریع به سراغ مجروح بعدی رفت. کارش که تمام شد دوباره نگاه‌مان کرد، برای این‌که زیر آتش نباشیم، ما را کشان‌کشان به پشت تپه‌ای برد تا نیرو‌های خودی بیایند و به عقب منتقل بشویم.

گلاب و گلبازی

زیر آتش‌بار دشمن، امدادگر چشم چپم را باندپیچی کرد و پای راستم را هم بست و سریع به سراغ مجروح بعدی رفت. کارش که تمام شد دوباره نگاه‌مان کرد، برای این‌که زیر آتش نباشیم، ما را کشان‌کشان به پشت تپه‌ای برد تا نیرو‌های خودی بیایند و به عقب منتقل بشویم. تشنگی امان‌مان را بریده بود. قمقمه خالی را به گوشه‌ای پرت کردم. مجروح کناری‌ام خیلی وقت بود که ناله نمی‌کرد. با خودم گفتم شاید بی‌هوش شده باشد، شاید هم شهید شده بود. یک‌دفعه انگار یک انبار مهمات منفجر شده باشد صدای وحشتناکی بلند شد و همه‌جا را مه خاک گرفت.

صدای انفجار بلند، آخرین چیزی بود که یادم می‌آمد. به‌جای نیرو‌های خودی، بی‌خودی‌ها سراغ‌مان آمدند. همین که صدای نخراشیده‌ی افسر بعثی را شنیدم، با دو دستم کوبیدم توی سرم. کاش به رگبار بسته می‌شدم؛ ولی اسیر نه. دستانم را با سیم تلفن صحرایی بستند و با اردنگی داخل کامیون پرتم کردند. باورم شد که الکی‌الکی اسیر شدیم. خونم به جوش آمده بود و هر چه فحش بلد بودم، نثار سربازان بعثی کردم. آنها هم با قنداق تفنگ، حسابی توی پت و پهلو‌هایم کوبیدند. از درد به خودم می‌پیچیدم؛ ولی عقده‌ام کمی خالی شده بود.

اگر دستام باز بودند، نشون‌تون می‌دادم! داداشا من گمونم بی‌هوش بودم، چطور شد که اسیر شدیم؟

هیچ‌کدام از رزمنده‌ها جوابم را ندادند. همه زخمی و نیمه‌هوشیار افتاده بودند. چشم دواندم آماری بگیرم که از گُردان ما کسی هست یا نه؟ در آن تاریکی همه روی هم افتاده بودند و چیزی مشخص نبود. امیدی نداشتم چشم چپم خوب شود، قنداق تفنگ یکی از بعثی‌ها باعث خون‌ریزی دوباره شده بود. با خودم خیال کردم، می‌شدم بهادر یک‌چشم و حسابی بچه‌های محل سربه‌سرم می‌گذاشتند. کم‌کم هوا رو به تاریکی می‌رفت که سر از پادگان ابوالخصیب درآوردیم. اسمش را از روی تابلو خواندم. بوی خون و تعفن کامیون را برداشته بود. یکی از رزمنده‌ها انگار شهید شده بود، یک جای سالم در بدنش نبود. دو سرباز در نهایت بی‌رحمی او را پرت کردند روی زمین. گفتم: «مگه نمی‌بینی تمام تنش پر از ترکش و زخم...» شروع کردند به کتک‌زدن من، همین‌طور که زیر لگد سرباز‌ها بودم نگاهم به رزمنده بود که ببینم قفسه سینه‌اش هنوز بالا و پایین می‌رود یا نه؟ اشک از چشمانم سرازیر شد. من به این راحتی‌های برای چیزی گریه نمی‌کردم. برای خودم بزن‌بهادری بودم.

بعد از این‌که در سالن پادگان ولو شدیم. هیچ آشنایی از گردان خودمان ندیدم. حتی آن مجروح که با هم کنار تپه بودیم. یکی‌یکی اسرا را می‌بردند و با داغ ته‌سیگار روی بدن‌شان، برمی‌گرداندند. نوبت آن رزمنده‌ی بیهوش رسید. با قنداق تفنگ روی سرش زدند و به‌هوشش آوردند. کشان‌کشان بردنش. بعد افسر بعثی با پوتینش پای زخمی من را فشار داد. با عصبانیت گفتم: «ای گوربه‌گور بشید!» دست خودم نبود؛ وقتی دست و پایم بسته بود باید از زبانم استفاده می‌کردم. آب از سرم گذشته بود و مهم نبود می‌خواهند چقدر کتکم بزنند. بدنم شده بود فولاد، من کتک‌هایم را قبلاً کف خیابان و کوچه‌های محله خورده بودم.

افسر بعثی روی میزش نشسته بود و دود سیگار، دور صورت سیاهش را گرفته بود. معلوم بود میرغضب هنوز نتوانسته بود از کسی اطلاعاتی بگیرد. بیشتر رزمنده‌ها در جزیره‌ی‌ام‌الرصاص اسیر شده بودند و بعثی‌ها اطلاعات حاج‌ستار ابراهیمی را می‌خواستند.

سرم را برگرداندم تا ببینم چه کسی آن‌قدر خوب فارسی صحبت می‌کند. حتماً یکی از منافقین بود. این‌بار افسر بعثی صورتش را نزدیکم آورد و گفت: «حاج‌ستار ابراهیمی فرمانده گردان هم بین اسراست؟» صدایم درنیامد و لال شدم. چهار و پنج بعثی غول‌تشن ریختند روی سرم و شروع کردن به کتک‌کاری. آخرش له‌ولورده برگشتم به سالن اردوگاه، دنبال آن اسیری بودم که از بدنش هیچ جای سالمی نداشت و کلمه‌ی زخمی برایش کم بود، با یک چشم سردواندم و پیدایش نکردم. بعثی‌ها هم چیزی دستگیرشان نشده بود. باید گرسنه و تشنه و پر از زخم‌های عفونت‌کرده از تونل مرگ‌شان رد می‌شدیم. هنوز جای شکنجه‌ی قبلی درد می‌کرد که باید دوباره کتک می‌خوردیم.

ـ لاکردار یواش‌تر!

ـ یا حسین‌علیه‌السلام

با خودم فکر کردم، مثل بقیه برادر‌ها کمی وسط کتک خوردن، ذکرى و اسم اهل بیت‌علیه‌السلام را بیاورم. ولی نمی‌شد من یک عمر وسط دعوا دری‌ووری بار طرف کرده بودم و تازه اینها هم بعثی بودند و باید چیزى بارشان می‌کردم تا دلم خنک شود.

آخرش سوار کامیون شدیم تا به زندان تکریت منتقل شویم. بالأخره آن رزمنده که یک جای سالم نداشت را دیدم که گوشه‌ی کامیون افتاده بود. زخم‌هایش پر از عفونت بود و بوی بدی می‌داد. رزمنده‌ی کناری‌اش صورتش را برگردانده بود. خودم را بهش رساندم و بازویش را گرفتم تا کمی بلندش کنم.

ـ اسمت چیه برادر؟

ـ حیدر گلبازی.

ـ جون داداش ناراحت نشیا! نوکر اسمت هم هستم، ولی فامیلی‌ات هیچ بهت نمیاد. بوی زخم‌هات بدجوری توی کامیون پیچیده.

ـ شرمنده‌ام برادر.

ـ دشمنت شرمنده! این بعثیای گوربه‌گور شده باید شرمنده‌ی باشند که تو رو دوا و درمون نکردند.

حیدر به سختی تکانی به خودش داد و گفت: «من رو گذاشتند توی حیاط پادگان جلوی آفتاب، تا تخلیه اطلاعاتی‌ام کنند.» محکم با مشت به کامیون زدم و گفتم: «تف به ذات بی‌پدر صدام‌تون بکنند.» دو بعثی که توی کامیرون نشسته بودند انگار به رگ غیرت‌شان برخورده بوى که تا اسم صدام را شنیدند، بلند شدند و از روی اسرای کف کامیون رد شدند و با قنداق تفنگ‌شان به جانم افتادن و سر و زخم چشمم دوباره خون‌ریزی کرد.

ـ احتیاط کن برادر!

ـ جون داداش اصلاً یادم نبود که این دو تا دیلاق این‌جا نشسته بودند.

کامیون که ایستاد، فهمیدیم که به زندان تکریت رسیدیم. این‌بار دعا کردم خبری از تونل وحشت بعثی‌ها نباشد، البته نه براى خودم همه‌اش فکر حیدر بودم. از حیاط زندان به سالن‌ها منتقل شدم و من مثل چسب به حیدر چسبیده بودم.

شب‌ها کنارش می‌خوابیدم. اردوگاه غیرقابل‌تحمل شده بود. یک‌ماهی بود که رنگ آب به خودمان ندیده بودیم. حیدر نسبت به روز‌های قبل ضعیف‌تر شده بود. پوست و استخوانی مانده بود. چند باری با اسرا اعتراض کردیم و با چوب و چماق بعثی‌ها رو‌به‌رو شدیم. همگی شپش‌زده بودیم.

حیدر از بچه‌های غواص تخریب‌چی لشکر ۵ نصر خراسان بود. توی عملیات کربلای ۴ اسیر شده بود. به‌خاطر زخم و عفونت‌هایش هیچ‌کس تحمل نداشت کنارش بخوابد. هر روز بوی بدتری می‌داد. از ناحیه‌ی نخاع آسیب دیده بود و توان راه‌رفتن نداشت. بعثی‌ها حتی اجازه ندادند که زخم‌هایش درمان شود. موقع آمارگیری، افسر بعثی با ماسک می‌آمد. خودش حسابی خجالت می‌کشید. بیشتر وقت‌ها از شدت درد بیهوش می‌شد. افسر بعثی باعجله آمارش را می‌گرفت و گورش را گم می‌کرد.

دو روزی بود که آمار نگرفته بودند، با دیگر اسرا نشسته بودم به خاطره تعریف کردن که یک‌دفعه، قوم یأجوج و مأجوج ریختند سرمان. به‌جای آن افسر عراقی تازه‌وارد خپلی آمده بود. افسر بعثی با کلاه قرمزش، جلوی بینی‌اش را گرفت. حیدر خیلی صحبت نمی‌کرد و فقط لبش به ذکر صلوات می‌جنبید.

بالأخره بعد از دو ماه اجازه‌ی حمام با آب سرد توی زمستان را دادند. از حمام که برگشتیم، افسر بعثی برای گرفتن آمار آمد و از کنار حیدر رد شد و از بوی بدش لگدی به حیدر زد. نتوانستم تحمل کنم و به طرفش حمله بردم و سربازان بعثی آن‌قدر کتکم زدند که خون بالا آوردم. بعد لباس‌هایم را درآوردند و زیر باران رهایم کردند. از سرما سگ‌لرز داشتم؛ ولی دلم شور حیدر را می‌زد. از حال رفته بودم و حسابی گرسنه‌ام شده بود. نای راه رفتن نداشتم. سرباز بعثی‌کشان کشان من را پرت کرد داخل سالن. خودم را به حیدر رساندم. از این‌که او را برای شکنجه بیرون نبرده بودند، خوشحال بودم. غذایش را به من داد.

ـ داداش! هلاک این مرام حیدریت‌ام.

لقمه‌ها را نجویده، قورت می‌دادم و از خستگی و درد خیلی زود خوابم برد. در خواب دیدم با یک چشم شبیه دزدان دریایی شدم. با صدای همهمه بیدار شدم. بوی خیلی خوبی، کل سالن را برداشته بود. به خودم آمدم که دیدم حیدر دیگر تکانی نمی‌خورد و بوی خوب از اوست. در آغوش گرفتمش و با تمام وجودم بو کشیدم و ضجه زدم. بوی گل و گلاب ناب بهشتی را می‌داد. چقدر به‌خاطر بوی عفونت شرمنده بود و حالا. افسری با فحش و ناسزا وارد سالن شد و همین که متوجه بوی خوش شد با عصبانیت گفت: «های شینو ریح؟!» یک نفر که عربی بلد گفت: «می‌گه این بوی چیه؟ کی عطر زده؟» وقتی نزدیک‌تر آمد و اسرا را کنار زد. همان افسر خشن که همیشه فحش و ناسزا می‌داد و چند باری حیدر را زده بود. کنارش زانو زد و گفت: «والله! هذا شهید.»

زهرا اخلاقی

گزارش خطا