کد خبر: ۶۶۸۰
۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ۱۹:۳۱

انجمن خفیه بی بی‌ها

ناگهان ماه‌بیگم به جلو خم شد و با سرفه‌هایی تیز و ممتد، جمله‌ی باجی را برید. می‌دانستم سرفه‌ها ساختگی است و بناست خبر از آمدن زنی ناشناس را بدهد. اما همان‌طور که یادم داده بودند، به بهانه‌ی آوردن آب دویدم تا فاطمه‌نسا و سلطان‌بیگم را در مطبخ خبر کنم.

انجمن خفیه بی بی‌ها

اما دلم نوید راز‌های مگو را می‌داد. چادر زنی که از در آمد، با گل‌های براقش توجهم را جلب کرد حکماً زن احمدعلی میرزای مباشر است. ماه‌بیگم، ظاهراً برای خوشامدگویی، جلو رفت و چیزی آرام در گوشش زمزمه کرد. کار همیشه‌اش است این‌طوری وظایف را بین ارتش مخفی زینب پاشا تقسیم می‌کند. زن سر تکان داد، تأییدی، اما معنادار. من، همان‌طور که دود اسفند را به دست باد می‌دادم، از گوشه‌ی چشم آنها را می‌پاییدم. زن که نشست بی‌هوا روبنده‌ام را کنار زدم. لبم اندکی به خنده کش آمد و صدایم، آرام و آمیخته به شیطنت، گفتم:

ـ گوهر از این راز هفت‌گنج که در گوش اهلش نجوا می‌کنی بهره ندارد؟

ماه‌بیگم بی‌آن‌که نگاهم کند خنده‌ای نرم کرد و گفت:

ـ راز را برای دلی می‌گویند که بند زبانش را بشناسد. اول یاد بگیر سکوت را بشنوی، تا بعد.

تشر هنرمندانه‌اش، چون نسیم سحر ایل گلی؛ گزنده، اما هم معطر بود. با همان لبخند کم‌رنگش به جلو خم شد و زیر گوش زن تازه‌وارد بعدی نجوا کرد. نگاهم هنوز به سبزه‌ی چشمان زن دوخته بود که با صدای تند و کوبنده‌ی شیخ عبدالغفار از خیال کنده شدم:

ـ مستحضرید، جواد آقا مجتهد با بستن بازار حکم میرزای شیرازی را زنده نگه داشت. لکن قشون مراغه آمده‌اند تا فردا بازار‌ها را باز کنند و اگر اقدامی نکنیم کار تمام می‌شود.

حرفش تمام نشده، سکوتی میان زنان افتاد. نگاه‌ها ردوبدل شد و یکی زیر لب پرسید:

ـ تدبیر باجی کدام است؟

زینب باجی که کنار ستون نشسته بود سریع و قاطع جواب داد:

ـ همان که مجتهد تبریزی کرد. برنامه‌ی امشب را به پایان می‌بریم و فردا به بازار می‌روم تا...

ناگهان ماه‌بیگم به جلو خم شد و با سرفه‌هایی تیز و ممتد، جمله‌ی باجی را برید. می‌دانستم سرفه‌ها ساختگی است و بناست خبر از آمدن زنی ناشناس را بدهد. اما همان‌طور که یادم داده بودند، به بهانه‌ی آوردن آب دویدم تا فاطمه‌نسا و سلطان‌بیگم را در مطبخ خبر کنم. دستم می‌لرزید. بوی تند اسپند با عرق سرد پیشانی‌ام درهم آمیخت. این روضه‌های هفتگی از مادربزرگ و بعد مادرم به جا مانده بود. سه شنبه‌هایی که درب عمارت به روی همه باز بود؛ اما طبیعتش این بود که همه از پیش یک‌دیگر را می‌شناختند و کم می‌شد ناشناسی وارد مجلس شود آن هم امشب که خواتین هم وعده خالی کردن دو انبار از محتکران را بسته بودند هم بنا بود صبح جلوی قشون مراغه بایستند.

پیش از آن که کسی واکنش نشان دهد، میرزا با صدایی رسا شعرخوانی را آغاز کرد. نسوان بی‌درنگ شروع به لطمه‌زنی کردند، گویی از ساعتی پیش در دل روضه‌اند و از آنچه در لایه‌ی سیاسی شهر می‌گذرد بویی نبرده‌اند. صدای ضربات کف دست‌ها به سینه‌ها و زمزمه‌های زینب، زینب، در هوا پیچید و با بوی اسپند و گلاب همراه شد.

لازم بود من هم طبیعی رفتار کنم، هرچند قلبم، چون چکش زرگر بر نقره‌جات می‌کوفت و هر ضربه‌اش مرا بیشتر به جلو می‌خواند. بی‌اختیار به‌دنبال آن زن ناشناس می‌گشتم، بلکه با دیدنش تاروپود گره‌خورده‌ی این شب

پرالتهاب معنا یابد.

نگاه‌های دزدانه‌ی زنان، زمزمه‌ی خدمه، و سایه‌های لرزان روی دیوار، همه مرا به یاد نظمیه‌چی‌هایی می‌انداخت که ناگهان و از دل تاریکی بیرون می‌خزند مثل شبی که بابا را بردند. اما این ترس ناشی از ورود آن زن ناشناس نبود؛ بلکه ترس از شبی بود که هر کس را مظنون نشان می‌داد، مگر آن‌که به بی‌گناهی‌اش گواه بیاورد. قراولان ظل‌السلطان در کمین بودند تا به بهانه‌ای هم‌قسمان زینب پاشا را دستگیر کنند و مانع بستن بازار تبریز در فردا شوند.

سلطان‌بیگم با وقار وارد شد و پشت سر زینب‌باجی جای گرفت. لحظه‌ای بعد، زینب باجی نیز روبنده بر چهره کشید. نور چراغ نفتی که بر دیوار‌ها می‌لغزید، سایه‌هایی آشکار و پنهان می‌ساخت؛ همچون نقش‌های لرزان پرده‌ای زربفت.

خطر که حس می‌شد، باجی و سلطان‌بیگم روبنده می‌کشیدند و بی‌صدا جابه‌جا می‌شدند و باجی می‌گریخت. نقشه‌ای که باید بی‌وقفه اجرا شد.

زنان بر سر و سینه می‌زدند. شیخ عبدالغفار، دستی بر محاسن کشیده و با صدایی آرام، اما پرمغز گفت:

ـ خواهران، مپندارید بی‌بی زینب که علم حق را برداشت، تنها بود. خواتین دلیر و دین‌دار گرد او بودند و هر یک حلقه‌ای از زنجیری استوار شدند که اگر گسسته می‌شد، زنجیر از هم فرومی‌ریخت و فتوای حق بر زمین می‌ماند.

این سخنان کنایه‌دار پیامی بود برای نسوان که برنامه‌های امشب و فردا به قوت خود باقی است و هرکس باید به وظیفه‌ی محوله خود عمل کند. نگاه‌ها به دهان شیخ عبدالغفار دوخته شده بود، چرا که ازاین‌پس، با حضور غریبه در میان‌شان، برنامه‌های باجی را باید از درون به‌ظاهر روضه‌های او بشنوند. هنگامی که فاطمه‌نسا طبق برنامه وارد شد و پشت غریبه نشست، همه دریافتند زن ناشناس در کجا قرار گرفته است. شیخ با دستمال کوچکی عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و نگاهی به زینب باجی انداخت؛ باجی با تکان‌دادن سر، علامت تأیید به او داد.

ـ حضرات نسوان... اگر با بی‌بی در شام بلا گرفتار یزید می‌شدید و ناله کودکان گرسنه بی‌خوابتان می‌کرد، چه می‌کردید؟

یوزباشی خاور که روبروی باجی نشسته بود، به‌آرامی دستی بر تسبیح کشید و با ذکر «لاحول ولا قوة الا بالله» مهره‌ای را چرخاند؛ اشاره‌ای ظریف، اما پرمعنا که نایب کلثوم را واداشت نور فانوس‌ها را در گوشه‌ای دیگر کم کند. نگاهم برای لحظه‌ای با نگاه نایب کلثوم گره خورد و بی‌درنگ آن را دزدیدم.

ـ بی‌بی زینب در بازار شام با سخنانش دل شامیان را به‌سوی حق جلب کرد. او با امکانات اندک و بانوان مؤمنه‌ای که همراهش بودند، اجازه نداد حق مردم در دست باطل بماند و انبار‌های یزید پر از غنایم شود، آن‌گاه که کودکان از گرسنگی ناله می‌کردند. امروز نیز همین راه ادامه دارد.

ناگهان فاطمه‌نساء جیغ کشید و با صدایی بلند که آمیخته با گریه و اندوه بود، گفت:

ـ یا بی‌بی! یا زینب! چگونه این‌همه ظلم تاب آوردی؟ واویلا!

دست بر سینه فشرد و بی‌رمق، چون شاخه‌ای نازک در برابر باد، بر زمین افتاد. نسوان هراسان، به‌سوی او دویدند و با دستپاچگی آب و کمک خواستند. یکی شانه‌هایش را تکان می‌داد و دیگری او را صدا می‌زد، در حالی که چند نفر دیگر با دستمال، بی‌قرار او را باد می‌زدند. دود غلیظ عنبرنسارا، همچون ابری سیاه، در فضای اتاق موج می‌زد و با هر دم، راه نفس را می‌بست و چشم‌ها را می‌سوزاند. خواستم به سمت‌شان بدوم، اما ماه‌بیگم از پشت لباسم را

گرفت و به‌طرف خودش کشید و متوقف کرد.

موضوع را فهمیدم و بی‌درنگ چشم چرخاندم به‌دنبال زن ناشناسی که فاطمه‌نساء کنارش نشسته بود. چون دانه‌ای در میانه‌ی سنگ آسیاب، تقلا می‌کرد از میان جمعیتی که او را در خود فروبرده بودند، راهی به بیرون پیدا کند. زنان با آشوب حساب شده همچون حصاری بلند، او را در بر گرفته بودند و هرچه تلاش می‌کرد گردن بکشد یا اطراف را ببیند، نظرش به جایی گیر نمی‌کرد.

شعله‌های کم‌جان سایه‌ها را تاریک‌تر و بلندتر نشان می‌داد. همه چیز گویی آماده بود تا در تاریکی، حرکتی بی‌صدا آغاز شود. در لحظه‌ای، سلطان‌بیگم جای باجی نشست و گروهی از زنان با حرکات محتاطانه و نگاه‌هایی سنجیده از درب پشتی خارج شدند. ماه‌بیگم هم به دنبال‌شان. مثل بچه‌ای که در شلوغی رفتن مادرش را می‌بیند به دنبال‌شان تا کوچه دویدم.

بیرون زدم و به آن‌ها رسیدم. تنها مهتاب راه را نشان می‌داد. خواهرم که درست پشت سر زینب باجی حرکت می‌کرد، فانوسی خاموش در دست داشت و مراقب بود هیچ رد پایی از خود باقی نگذارند.

باد زوزه‌کشان سکوت شب را درید و چادرها را به خروش انداخت، گویی موج‌هایی از تاریکی برخاسته‌اند. سایه‌ی زینب باجی، جلوتر از همه، چون پرچمی در وزش باد شکل می‌گرفت و می‌گریخت. ناگهان صدایی خشک سکوت را شکست. چماق باجی زمین را لرزاند. زنان ایستادند؛ سایه‌ها بلندتر شدند. نگاهش چون تیغی تیز کوچه‌های خشتی را شکافت. کوتاه و برنده پرسید:

ـ شنفتید؟

نگاه‌ها از زینب باجی به یکدیگر افتاد و پرسشی خاموش را دست‌به‌دست کردند. چراغ‌های کوچک نفتی را یکی‌یکی پایین آوردند، شعله‌ها را با دقت به کمترین حد رساندند تا نوری مبهم، تنها برای عبور از تاریکی، باقی بماند. روبنده‌ها را جلو کشیدند و سایه‌ها در تاریکی محو شدند. نایب کلثوم زیر لب گفت:

ـ نظمیه‌چی‌ها؟

ادامه دارد...

گزارش خطا
برچسب ها: داستان