کد خبر: ۶۶۷۹
۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ۱۹:۰۸
قسمت دویست و یکم:

با من حرف بزن...

این به بخش به مطرح شدن مسائل و مشکلات مخاطبین در زمینه‌های مختلف فردی و خانوادگی می‌پردازد و با کمک کارشناس مربوطه در پی حل آن پاسخ می‌دهد.

با من حرف بزن...

واقعاً مادر خدابیامرزم راست می‌گفت که آدم سنگ بشود، ولی مادر نشود! دلم برای هر دوتا بچه‌ام کباب است. امین که این‌دفعه حسابی به‌هم ریخته، الهام هم که مادرش بمیرد. با قسمت که نمی‌شود جنگید! لابد خواست خدا بود که دو تا دختر با نارسایی مغزی نصیبش شد.

با اینکه یک هفته از این ماجرا گذشته، ولی هنوز هیچ کدام‌مان حال و حوصله نداریم. ضربه‌ی بدی بود. بعد از دو ماه رفت‌وآمد، پدر دختر آب پاکی را ریخت روی دست‌مان. خیلی محترمانه گفت: «ببخشید خانم صدری! من و خانواده‌ام همه‌جوره آقاامین رو پسند کردیم، ولی به‌خاطر نوه‌های گل‌تون... ازتون معذرت می‌خوام ولی منم همین یه دونه دختر رو دارم. نمی‌تونم یه عمر استرس اینو داشته باشم که بچه‌هاش خدای نکرده مشکل‌دار بشن.» فقط خدا می‌داند که با این جمله چه حالی شدم.

الهی بمیرم برای الهامَم! وقتی فکرش را می‌کنم که بچه‌ام توی این ۱۵ سال چند بار این معذرت‌خواهی‌ها و حرف‌ها را درباره‌ی دخترهایش شنیده، جگرم آتش می‌گیرد. بیخود نیست هنوز ۳۵ سالش تمام نشده، نصف موهایش سفید است!

الهام من خوشگل بود. از ۱۴ سالگی خواستگار داشت. هفته‌ای نبود که یکی زنگ خانه‌مان را نزند یا کسی تلفنی ازش خواستگاری نکند! ولی تهش چی شد؟ الهام خانم، سعید را انتخاب کرد. چرا؟ چون قدش ۱۹۵ بود و هیکلی! پایش را کرد توی یک کفش که زندگی خودم است. من شوهر قدبلند و هیکلی می‌خواستم که حالا خواستگار این شکلی در خانه‌مان را زده. البته از حق نگذریم، سعید پسر بدی نبود. مؤدب و خانواده‌دار بود و مهربان و کاری. چهره‌ی خوبی هم دارد. قد الهام هم بلند است، ولی وقتی کنار هم می‌ایستند، تا شانه‌ی سعید است.

آن وقت‌ها الهام ترم اول دانشگاه بود. سعید عضو تیم بسکتبال بود و این بیشتر از هر چیزی الهام را ذوق‌زده می‌کرد. تحقیق هم رفتیم. همسایه‌های مادر سعید همه‌شان تعریف نجابت و مردم‌داریِ این خانواده را کردند، غیر از یکی! همسایه‌ی دیواربه‌دیوار مادر سعید، یواشکی به من گفت: «هر چی از خوبیِ این خانواده بگم، کم گفتم. فقط پسر‌های خانواده یه‌کم... چه‌جوری بگم... انگار بعضی وقت‌ها قاطی می‌کنن.»

انگار آب سرد ریخته بودند روی سرم. نمی‌فهمیدم قاطی می‌کنند یعنی چه! از همسایه هم پرسیدم. گفت: «نمی‌دونم درست می‌گم یا نه؛ ولی بعضی وقتا انگار تعادل ندارن. مخصوصاً وقتی نوجوون بودن. من دیده بودم زیاد توی در و دیوار می‌خورن. راستش تا همین چند ماه پیش، هیچ کدوم از پسر‌های طلعت‌خانم رانندگی هم نمی‌کردن. چون توی امتحان شهر رد می‌شدن.»

هرچه بیشتر توضیح داد، من و شوهرم بیشتر گیج شدیم. چند تا جمله هم درباره‌ی عصبانیت‌های شدید بچه‌ها گفت. ولی گفت: «آزاری برای کسی ندارن. بیشتر به خودشون صدمه می‌زنن.» ما برگشتیم خانه و همه‌چیز را برای الهام تعریف کردیم. اما الهام خانم دل و دین را باخته بود. چند تا دری‌وری برای همسایه‌ی بیچاره گفت. بعدش هم گفت: «اوکی! اگه سعید نه، پس دیگه هیشکی حق نداره برا خواستگاری پاشو اینجا بذاره. وگرنه به ارواح خاک خانم‌جون، یه بلایی سر خودم میارم.»‌

می‌دانستم بیخودی قسم خاک مادرم را نمی‌خورَد. چند جای دیگر هم پرس‌وجو کردیم، ولی همه فقط تعریف کردند و زیاد که اصرار کردیم، گفتند این حالت‌های نوجوانی و جوانی بوده و زیاد جدی نیست!

چه دردسرتان بدهم! این وصلت سر گرفت و الهام خانم روی ابر‌ها سیر می‌کرد. الحق والانصاف، سعید هم کم نمی‌گذاشت. خیلی با محبت با الهام رفتار می‌کرد. همه‌اش یا مسافرت بودند، یا پی خرید! ماکه آن‌وقت‌ها نفهمیدیم، ولی حالا الهام تعریف می‌کند که توی همان دوره‌ی شش ماهه‌ی عقد، یک وقت‌هایی سر مسائل خیلی کوچک، سعید از کوره درمی‌رفته و شروع می‌کرده به کتک زدن خودش! بعد از نیم ساعت هم انگار نه انگار! الهام را برمی‌داشته می‌برده بیرون، یک لباسی، هدیه‌ای چیزی برایش می‌خریده و از دلش درمی آورده. الهام هم که مخالفت من و پدرش با این ازدواج را می‌دانست، لام تا کام حرفی نمی‌زد و پیش ما فقط از سعید تعریف می‌کرد.

زندگی‌شان خوب بود. سعید و خانواده‌اش برای عروسی هم سنگ‌تمام گذاشتند و الهام دو ماه بعد باردار شد. سعید نمی‌گذاشت دست به سیاه و سفید بزند. قید تیم بسکتبال را هم زد تا بیشتر کنار الهام باشد. در عوض رفت توی مغازه‌ی خواروبار فروشیِ پدرش مشغول شد. همه چیز ظاهراً خوب بود، تا بچه‌ی اول‌شان به‌دنیا آمد. النا وقتی دنیا آمد، چهار کیلو و نیم بود و قدش پنجاه و نه سانت! یک دختر تپل و خوشگل که از همه‌ی بچه‌های توی بیمارستان درشت‌تر و بلندتر بود. ماه‌های اول همه دست به دستش می‌کردند و لپش را می‌کشیدند. تا اینکه یک ساله شد و هنوز نمی‌توانست بنشیند. آن‌وقت بود که پچ‌پچ‌های دوست و آشنا شروع شد. یک سال و نیمش شد تا بتواند با کمک پشتی‌هایی که دور تا دورش می‌چیدیم، بنشیند و توی سه سالگی با قدم‌های لرزان، راه افتاد. وزنش زیاد بود. تیروئیدش پرکار بود و حرف هم نمی‌زد. دکتر‌ها انواع آزمایش‌ها را انجام دادند، ولی «نارسایی مغزی» خلاصه‌ی کلام همه‌شان بود. بدی‌اش این بود که سعید به‌شدت در مقابل دوا دکتر مقاومت می‌کرد. فکر می‌کرد داریم او را شماتت می‌کنیم.

اوضاع بد بود و حال همه‌مان به‌خاطر این طفل معصوم بد بود که الهام دوباره باردار شد. همه چیز مثل دفعه‌ی قبل بود، جز همراهی سعید! سعید افسردگی گرفته بود و جوری شده بود که نه به درد خودش می‌خورد، نه به درد زن و بچه‌اش!

السا هم چهار کیلو بود و شصت سانت. او هم دیر نِشَست، دیر راه افتاد و تا پنج سالگی یک کلمه‌ی مفهوم نگفت.

سعید همچنان معتقد بود که «بزرگ می‌شوند، خوب می‌شوند» ولی بزرگ و بزرگ‌تر شدند و بدتر شدند. حالا نوجوان شده‌اند و استخوان ترکانده‌اند، اما خبری از خوب شدن نیست. حالا الهام دو تا دختر قدبلند و چاق دارد که جثه‌شان حداقل دو برابر خودش است و هر سال با هزار مصیبت توی مدرسه ثبت‌نام‌شان می‌کند؛ چون اختلال یادگیری دارند و نمی‌توانند با دانش آموزان دیگر ارتباط بگیرند.

از غم و غصه‌ی بچه‌ها و الهام به‌اندازه‌ی کافی عذاب می‌کشیدیم که غصه‌ی امین هم اضافه شد. بچه‌ام کارمند اداره‌ی دارایی شده و چشمم کف پایش، یک جوان رعناست. بیست و هفت ساله شده و دو سالی هست که دنبال دختر خوب می‌گردیم تا سر و سامان بگیرد. توی این دو سال بعضی دختر‌ها را ما نپسندیدیم، بعضی‌ها هم ما را نپسندیدند. تا این مورد آخر! سیما پرستار بود و خواهرم معرفی کرده بود. هم زیبایی ظاهری داشت و هم باطنی. از همان برخورد اول مهرش به دلم نشست. یک دخترِ همه‌چیز تمام بود و امین هم دوست داشت با این دختر زندگی مشترکش را شروع کند. همه‌چیز خوب پیش می‌رفت و می‌خواستیم تاریخ عقد را مشخص کنیم که پدرِ سیما زنگ زد و آب پاکی را روی دست‌مان ریخت. گفت: «نمی‌تونم یک عمر نگران دخترم باشم که خدای نکرده بچه‌ی معیوب داشته باشه.» با همان حال خرابم هرچه توضیح دادم که ما توی خانواده هیچ بچه‌ی معیوبی نداریم و نوه‌هایم از طرف پدر مشکل پیدا کرده‌اند، فقط عذرخواهی کرد و بعد هم گوشی را گذاشت. دارم دق می‌کنم. نمی‌خواهم پسرم پاسوزِ مشکل ژنتیکیِ نوه‌هایم شود. نمی‌دانم با این مصیبت جدید چه کنم!

پاسخ کارشناس: 

زهرا کیایی-روانشناس

در این روایت، مادر بیشتر از آن‌که گرفتار یک بحران بزرگ باشد، گرفتار فرسودگی عاطفیِ طولانی‌مدت است؛ سال‌هاست هم نگران الهام است، هم دلش برای امین می‌سوزد، و حالا با شنیدن یک «نه» دوباره همان زخم قدیمیِ دردِ بچه‌های الهام زنده شده. این‌جا مسئله بیشتر تجمع غصه‌هاست، نه یک مشکل عمیق فروپاشنده.

اصل ماجرا این است که بیماری نوه‌ها یک واقعیت بیرونی بوده، نه تقصیر الهام، نه نتیجه‌ی تربیت، و نه خطایی از طرف مادر. اما جامعه و واکنش آدم‌ها باعث شده مادر احساس کند باید پاسوزِ این واقعیت بماند. رد شدن خواستگاری امین هم همین زخم را تحریک کرده.

رفتار سعید، ـ خودزنی‌های لحظه‌ای، عصبانیت‌های ناگهانی و بعد آرام‌سازی افراطی ـ نشانه‌ی یک ناتوانی در تنظیم هیجان بوده؛ چیزی که اگر همان اوایل دیده می‌شد، شاید الهام در این مسیر تنها نمی‌ماند. همین ناتوانی‌ها هم باعث شد دو دوره‌ی بارداری با فشار زیاد طی شود و پیگیری درمان بچه‌ها عقب بیفتد. اما امروز دیگر دعوا بر سر گذشته فایده ندارد؛ مهم این است که الهام سال‌هاست با مسئولیت سنگین دو دختر زندگی می‌کند و طبیعی است مادرش این درد را «درد خودش» هم بداند.

پدر سیما هم از روی ترس تصمیم گرفته؛ نه بدجنسی، نه قضاوت ارزشی. خیلی از والدین وقتی اسم «ریسک ژنتیکی» می‌آید عقب می‌کشند. این عقب‌نشینی ارزش خانواده‌ی راوی را پایین نمی‌آورد.

به درد اصلی مادر اگر نگاه کنیم، روشن است که او می‌ترسد امین هم قربانی سرنوشت الهام شود. اما واقعیت این است سرنوشت الهام بر او سایه‌ی دائمی نمی‌اندازد مگر زمانی که او و خانواده‌ی خودشان این سایه را بزرگ‌تر کنند.

آنچه این مادر در این مقطع لازم دارد سه چیز ساده است:

اول اینکه مسئول آینده‌ی فرزندان بزرگسال نیست، او در حد توان می‌تواند همدل و دوست خوبی برای فرزندانش در بزرگسالی‌شان باشد، بچه‌ها زندگی خودشان را می‌سازند و مسئول مستقیم آن و انتخابات‌شان هستند. دوم اینکه رد شدن یک خواستگاری، شکست نیست؛ فقط عدم تناسب است. سوم اینکه نگاهش باید از ترس به‌سمت حمایت آرام برود؛ یعنی امین را تشویق کند به ادامه‌ی مسیر آشنایی‌ها، و الهام را حمایت احساسی کند بدون اینکه زندگی امین را به گذشته گره بزند..

گزارش خطا