کد خبر: ۶۶۷۸
۱۴۰۴/۱۰/۰۲ ۰۴:۰۲

فریاد رس

پارچه را روی میز پهن می‌کنم؛ انگار دریایی خاموش است که زیر نور مهتابی‌های کم‌جان کارگاه موج می‌زند. قیچی را برمی‌دارم و با دقت لبه‌های آن را دنبال می‌کنم. هر بُرش صدای خاصی دارد، مثل آهی که از دل پارچه بیرون می‌زند. مترِ خیاطی را دور گردنم می‌اندازم؛ همان حلقه‌ی آشنایی که سال‌هاست همدم روز‌ها و شب‌هایم شده. کمرم را صاف می‌کنم، اما درد از عمق وجودم بالا می‌زند و تا شانه‌هایم می‌دود. خسته‌ام… خستگی‌ای که انگار استخوان‌هایم را جویده.

فریاد رس

پارچه را روی میز پهن می‌کنم؛ انگار دریایی خاموش است که زیر نور مهتابی‌های کم‌جان کارگاه موج می‌زند. قیچی را برمی‌دارم و با دقت لبه‌های آن را دنبال می‌کنم. هر بُرش صدای خاصی دارد، مثل آهی که از دل پارچه بیرون می‌زند. مترِ خیاطی را دور گردنم می‌اندازم؛ همان حلقه‌ی آشنایی که سال‌هاست همدم روز‌ها و شب‌هایم شده. کمرم را صاف می‌کنم، اما درد از عمق وجودم بالا می‌زند و تا شانه‌هایم می‌دود. خسته‌ام… خستگی‌ای که انگار استخوان‌هایم را جویده.

اما مجبورم ادامه بدهم. باید کار خانم شیری را آماده کنم. حوصله‌ی متلک‌هایش را ندارم؛ مدام چیزی می‌گوید که ته‌اش نیش دارد. اگر پولش را لازم نداشتم، اگر اندکی دستم باز بود، اگر اندکی امید داشتم… هیچ‌وقت برایش لباس نمی‌دوختم.

پشت چرخ می‌نشینم. بوی روغن چرخ خیاطی، بوی نخ و پارچه‌های تازه، ترکیبی ساخته که دیگر برایم شبیه بوی زندگی شده. پایم را روی پدال می‌گذارم و محکم فشار می‌دهم. صدای تند و یکنواخت چرخ، مثل ضربان قلبی مکانیکی در فضای کوچک اتاق می‌پیچد. اما ذهنم آرام نمی‌گیرد.

فکر و خیال مثل سایه‌ای سمج دوباره سراغم می‌آید: اگر نتوانم قسط بدهی کمال را بدهم؟ اگر طلب‌کار رضایت ندهد؟ اگر مادر پیرش چشم‌به‌راه بماند و… خدایی نکرده از این دنیا برود؟

همین فکر‌ها گلویم را می‌سوزاند.

رسول گرامی اسلام‌صلی‌الله‌علیه‌وآله می‌فرمایند: «مَنْ انْظَرَ مُعْسِراً اوْ وَضَعَ لَهُ، وَقاهُ اللَّهُ عَزَّ وَجَلَّ مِنْ فیحِ جَهَنَّمَ؛ کسی که بدهکار تنگ‌دستی را مهلت دهد یا از او دست بردارد و ببخشد، خداوند او را از شدّت حرارت جهنم مصون دارد.»

(الترغیب، جلد ۲، صفحه‌ی ۴۶.)

چیز زیادی نگذشته که خانم شیری وارد می‌شود. عطر تندش پیش از خودش وارد اتاق می‌شود. نگاهی در آینه به لباسش می‌اندازد؛ ابروهایش را در هم می‌برد و لب‌هایش به شکل ناخوشایندی جمع می‌شود. منتظرم متلک‌هایش را شروع کند، و البته چیزی نمی‌گذرد که شروع می‌کند.

ـ اعظم خانم! باز که این لباس داره به تن من زار می‌زنه. هر بار با خودم می‌گم می‌رم لباس آماده می‌گیرم، اما باز دلم برا شما می‌سوزه! می‌دونم دستت تنگه… بهتر از صدقه دادنه، میام اینجا ناراضی می‌رم!

حرف‌هایش مثل خنجری یخ‌زده در قلبم می‌نشیند. میان تمام مشتری‌ها، تنها کسی که همیشه ایراد می‌گیرد فقط اوست.

آب دهانم را به‌سختی قورت می‌دهم و آرام می‌گویم: «هر جایی که لازمه، اصلاح می‌کنم.»

صورتش را کج‌وکوله می‌کند، مثل آدمی که ترشی خورده باشد، و می‌گوید: «نمی‌خواد… ولش کن! از شوهرت چه خبر؟ کی آزاد می‌شه؟ حیف تو نیست عمرتو گذاشتی پای این مرد؟ البته… طلاقم بگیری، کسی سراغ تو نمیاد!»

صدای جرینگ‌جرینگ النگوهایش اعصابم را می‌خورد. هر بار که دست‌هایش را تکان می‌دهد، انگار نیشخندی فلزی در فضا پخش می‌شود. کاش دست‌هایش را این‌قدر تکان نمی‌داد…

امام باقرعلیه‌السلام می‌فرمایند: «ما مِن إنسانٍ یطعَنُ فی عَینِ مُؤمِنٍ إلاّ ماتَ بِشَرِّ مَیتَةٍ، و کانَ قَمِناً أن لا یرجِعَ إلی خَیرٍ؛ هیچ انسانی نیست که پیش روی مؤمنی از او بدگوید و طعنه زند، مگر اینکه به بدترین شکل بمیرد و از خیر و سعادت دور شود.»

(میزان‌الحکمه، جلد ۸، صفحه‌ی ۳۴۱.)

یکی دو ساعت بعد، کنار تخت مادر کمال هستم. صورت پیرزن را آرام با دستمال تمیز می‌کنم. پوستش نازک و سرد است؛ مثل برگ خزان‌زده‌ای که هر لحظه ممکن است بشکند. یک طرف بدنش حس ندارد. همان روزی که خبر بازداشت کمال را شنید، سکته کرد.

فکر می‌کنم به کمال… سادگی‌اش بلای جانش شده بود. چک‌های ضمانت یکی از دوستانش را امضا کرده بود. دوستش فرار کرد و طلبکار‌ها خیلی زود حکم جلب کمال را گرفتند.

در فکر بودم که صدای لرزان مادر کمال مرا از افکارم بیرون کشید: «اعظم… پس چی شد؟ مگه نگفتی این ماه آزاد می‌شه؟»

چه پاسخی باید می‌دادم؟ پول جور نشده بود. قرار بود بخشی از پول را تهیه کنم تا کمال بیرون بیاید، کار کند و بدهی را بدهد.

سرم پایین بود که ناگهان زنگ خانه به صدا درآمد. صدایی که همیشه برایم عادی بود، این بار مثل تپش ناگهانی قلب در سکوت خانه پیچید.

از جا بلند شدم و آرام، اما نگران، به‌سمت در رفتم. قدم‌هایم سلانه‌سلانه بود؛ انگار زمین زیر پایم سنگین شده بود.

در را که باز کردم، چند لحظه طول کشید تا بفهمم واقعاً چه می‌بینم. زبانم بند آمده بود.

کمال… کمال پشت در بود.

چشمانم پر شد. اشک‌هایم بی‌اختیار روی گونه‌هایم جاری شد. صدایم می‌لرزید: «چطوری اومدی بیرون؟:

او هم اشک می‌ریخت؛ مردی که همیشه قوی بود، حالا مثل کودکی اشک‌ریز و آرام. با صدایی بغض‌آلود گفت: «یه خیّری… بدهی رو داد. آزادم کرد.»

پاهایم سست شد. تنها چیزی که به ذهنم می‌رسید این بود که همان‌جا روی زمین سجده‌ی شکر کنم.

امام باقر‌علیه‌السلام می‌فرمایند: «…و یفرّج عنه کربته و یقضی دَینه؛ از حقوق مؤمن بر مؤمن این است که اندوه او را برطرف سازد و قرض او را ادا کند.»

(التّرغیب و التّرهیب، ج ۲، ص ۴۰.)

قرآن براى برانگیختن عواطف مردم در برابر وضع یتیمان اشاره به حقیقتى مى‏کند که گاهى مردم از آن غافل م‌شوند، و آن اینکه: شما با یتیمان مردم همان‌گونه رفتار کنید که دوست مى‏دارید با یتیمان شما در آینده رفتار نمایند، منظره‌ی کودکان بى‌پناه، و اطفال بى‏سرپرست خود را که تحت سرپرستى انسانى سنگدل و خائن قرار گرفته که نه به احساسات آنها پاسخ مثبت مى‏دهد، و نه در اموال آنها رعایت عدالت مى‏کند در نظر بگیرید، این منظره‌ی دردناک چه اندازه شما را ناراحت می‌کند، و چه‌قدر به آینده‌ی فرزندان خود علاقه‏مندید؟ همان اندازه نسبت به فرزندان و یتیمان دیگران علاقه‏مند باشید، و از ناراحتى آنها ناراحت شوید، بنابراین، مفهوم آیه چنین است: «آن‌ها که از وضع آینده‌ی فرزندان خود مى‏ترسند، باید از خیانت درباره‌ی یتیمان و آزار آنها بترسند.»

اصولاً مسائل اجتماعى همواره به شکل یک سنت از امروز به فردا و از فردا به آینده‌ی دور دست سرایت مى‏کند، آنها که سنت ظالمانه‏اى در اجتماع مى‏گذارند و مثلاً رسم «آزار به یتیمان» را در جامعه رواج مى‏دهند، در حقیقت خود عاملى هستند که در آینده با فرزندان‌شان نیز چنین شود، بنابراین نه‌تنها به فرزندان دیگران ستم مى‏کنند، بلکه راه ستمگرى را به فرزندان خود نیز هموار مى‏سازند.

فَلْیَتَّقُوا اللَّهَ وَ لْیَقُولُوا قَوْلًا سَدِیدا «اکنون که چنین است باید سرپرستان ایتام، از مخالفت با احکام خدا بپرهیزند و با یتیمان، با زبان ملایم و عباراتى سرشار از عواطف انسانى سخن بگویند» تا ناراحتى درونى و زخم‌هاى قلب آنها به این وسیله التیام یابد. این دستور عالى اسلامى که در جمله‌ی فوق بیان شد، اشاره به یک نکته‌ی روانى در مورد پرورش یتیمان مى‏کند که درخور نهایت دقت است و آن اینکه: نیازمندى کودک یتیم، منحصر به خوراک و پوشاک نیست، بلکه پاسخ گفتن به عواطف و احساسات قلبى او مهمتر است و در ساختمان آینده‌ی او فوق‌العاده مؤثر مى‏باشد زیرا طفل یتیم بسان دیگران، انسان است، و باید از نظر نیازهاى عاطفى نیز تغذیه شود، باید از محبت‏ها و نوازش‌هاى یک کودک که در دامان پدر و مادر است بهره‏مند گردد، او مانند یک بچه گوسفند نیست که صبح همراه گله به چراگاه رود و غروب برگردد، بلکه باید علاوه بر مراقبت‌هاى جسمى از نظر تمایلات روانى نیز اشباع شود وگرنه کودکى سنگ‌دل، شکست‏خورده، فاقد شخصیت و خطرناک به عمل خواهد آمد.

یکى از یاران امام صادق‌علیه‌السلام نقل مى‏کند که روزى امام ششم‌علیه‌السلام فرمود هر کس ظلمى به کسى کند خداوند فردى را مسلط مى‏کند که نسبت به او و بر ـ فرزندان او همان ظلم و ستم را انجام دهد، من در دل با خود گفتم عجبا پدر ظالم است، ولى فرزند باید نتیجه‌ی ظلم او را ببیند؟! قبل از اینکه من سخن خود را بیان کنم امام فرمودند: قرآن می‌گوید «وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا مِنْ خَلْفِهِمْ ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیْهِمْ»

این سؤالی که براى راوى حدیث پیدا شده بود، براى بسیارى از افراد پیدا می‌شود که چگونه خداوند مجازات عمل کسى را بر دیگرى روا مى‏دارد، و اصولاً کودکان شخص ستم‌گر چه گناهى کرده‏اند که گرفتار ستم شوند؟! پاسخ این سؤال را توضیحى که در بالا بیان کردیم می‌توان دریافت، و آن اینکه کارهایى که افراد در اجتماع مرتکب مى‏شوند تدریجاً شکل یک سنت به خود می‌گیرد، و به نسل‌هاى آینده منتقل می‌شود، بنابراین آنها که اساس ظلم و ستم بر ایتام را در اجتماع مى‏گذارند بالأخره، روزى این بدعت غلط، دامان فرزندان خود آنها را خواهد گرفت، و در حقیقت این موضوع یکى از آثار وضعى و تکوینى اعمال آنها است و اگر به خداوند نسبت داده می‌شود به‌خاطر آن است که تمام آثار تکوینى و خواص علت و معلول به او منسوب است، و به‌هیچ‌وجه ظلم و ستمى از ناحیه‌ی خداوند بر کسى نخواهد شد، خلاصه هنگامى که پاى ظلم و ستم در اجتماع باز شد پاى «ظالم» و فرزندان او را هم خواهد گرفت.

این بحث را با روایاتی درباره‌ی احسان و اکرام به یتیم به پایان می‌رسانیم.

پیامبر گرامی اسلام‌صلی‌الله علیه‌وآله‌وسلم فرمودند: «نسبت به یتیم مانند یک پدر عطوف و مهربان باش و بدان که تو امروز (هرچه) می‌کاری (فردا) آن را درو خواهی کرد»؛ و در روایتی دیگر فرمودند: «خَیْرُ بَیْتٍ فِی الْمُسْلِمِینَ بَیْتٌ فِیهِ یَتِیمٌ یُحْسَنُ إِلَیْهِ وَ شَرُّ بَیْتٍ فِیهِ یَتِیمٌ یُسَاءُ إِلَیْهِ- ثُمَّ قَالَ أَنَا وَ کَافِلُ‏ الْیَتِیمِ‏ فِی الْجَنَّةِ وَ هُوَ یُشِیرُ بِإِصْبَعِهِ. بهترین خانه‌هاى مسلمانان، خانه اى است که در آن یتیمى باشد و به او نیکى کنند و بدترین خانه‌هاى مسلمانان، خانه‌اى است که در آن یتیمى باشد و با او بدى کنند. من و سرپرست یتیم، در بهشتیم در حالی که به انگشتان خود اشاره می‌فرمودند. (در بهشت مانند دو انگشت همراهیم.)»

امام صادق‌علیه‌السلام می‌فرمایند: «هیچ بنده‏اى دست مرحمت بر سر یتیمى نمى‏کشد مگر اینکه خداوند به تعداد موهایى که از زیر دست او مى‏گذرد نورى در قیامت به او مى‏بخشد.»

منابع: تفسیر نمونه / ثواب‌الأعمال و عقاب‌الأعمال / بحارالانوار / مشکات الأنوار.

حسنا احمدی

گزارش خطا