کد خبر: ۶۵۴۵
۱۴۰۰/۰۸/۱۵ ۱۸:۵۰

حق مسلمین

حسنی احمدی

مرد خود را به نواده حبیبم محمد رساند، علی‌بن‌محمد پرسید: حاجت تو چیست؟ مرد سرش را پایین انداخت و گفت: من مردی از اعراب حوالی کوفه و از شیعیان علی‌بن‌ابی‌طالب هستم و قرض سنگینی به گردنم افتاده که از ادای آن عاجزم و بر من سخت می‌گذرد و کسی را برای تأمین آن جز شما نمی‌شناسم.

هادی دستش را بر شانه مرد نهاد و گفت: نگران نباش حالا به بیا تا به خانه برویم. در خانه هادی به مرد گفت: برای پرداخت قرضت باید کاری بکنی. مرد پاسخ داد: هر کاری باشد اطاعت می‌کنم.

هادی شروع به نوشتن دست‌خطی کرد و در آن گردن گرفت که سی هزار درهم به مرد بدهکار است و بعد نامه را به مرد داد و گفت: این را بگیر وقتی من به شهر برگشتم هنگامی که جماعتی پیش من باشند بیا و این پول را مطالبه کن و برای نپرداختن آن با من درشتی کن و اگر گفتم که بعدا می‌دهم بگو که احتیاج داری و تو هم قرض داری و اصرار داشته باش که پول را زودتر بگیری.

مرد سری به تأکید تکان داد و گفت: به امر شما رفتار می‌کنم.

روز بعد مرد در حضور جمع نوشته را آورد و سی هزار درهم را خواست هادی به نرمی پاسخش را داد و عذرخواهی کرد که اینک قادر به پرداخت بدهی خود نیست مرد اصرار کرد و گفت: اگر نزدیکان خلیفه این قرض را گرفته بودند در بازگرداندن آن این همه تأخیر نمی‌کردند شما چرا تأخیر می‌کنید.

خبر به متوکل رسید و برای خودنمایی دستور داد سی هزار درهم برای علی‌بن‌محمد بفرستند. هادی پول را گرفت و به مرد داد و گفت: قبض ما را بده و این مال را بگیر و قرض خود را بپرداز و تا می‌توانی انفاق و نیکی کنی.

مرد لبخندی به پهنای صورت زد وگفت:

یابن‌رسول‌الله احتیاج فوری من کمتر از این مقدار بود ولی خدا بهتر می‌داند رسالت را در چه خاندانی قرار دهد.

هادی لبخندی زد و زیر لب حمد و ستایش نمود ،او توانسته بود مال مسلمان را که به ناحق در دست متوکل بود به یکی از نیازمندان برساند.

منبع: مطالب ‌السوال‌ابن‌طلع، صفحه 88

گزارش خطا