کد خبر: ۶۵۳۰
۱۴۰۰/۰۸/۱۵ ۱۸:۴۲

از قلب یک نگاه

فاطمه ضیایی‌پور

پیدایش نمی‌کنم. می‌خواهم سند الهام‌های درونیم را در آغوش بگیرم و با اطمینان به استقبال تقویم روزهای تازه فردا بروم. سوز استخوان‌سوز پاییز از لابه‌لای پیراهن بلند سفیدی که بر تن دارم، راهش را به جانم باز می‌کند و صدای قطره‌های باران و ضربه‌هایی که به شیشه پنجره اتاقم می‌کوبد، قدم به قدم مرا به آن شب بارانی و میان آن جمعیتی می‌برد که پلاستیک و مقوا بر سر به درون چادرهایشان پناه‌ می‌بردند. چشم‌هایم به ترک بلندی که مثل صاعقه دیوار اتاقم را شکافته، می‌افتد، می‌لرزم و ساعت امروز و الآنم را زیر آوار خاطرات یک ساله‌ام گم ‌می‌کنم.

می‌دانم همیشه جنگیده‌ام؛ حتی وقت‌هایی که در خواب بوده‌ام با کابوس‌هایم؛ وقت‌هایی که دوستی کرده‌ام و دل بسته‌ام با ترس‌هایم و وقت‌هایی که می‌دانستم از دست دادن نزدیک است با سایه بی‌کسی‌ها وتنهایی‌هایم.

خودم را در آینه تماشا می‌کنم و دستی بر صورتِ گل‌انداخته‌ام می‌کشم، گلِ سر آفتابگردانی که گوشه موهای خرمایی‌رنگم بسته‌ام و لب‌هایی که به نشانه عشق سرخند، گواهی‌ می‌د‌هند که من اعتماد کرده‌ام.

باد می‌آید و صدای رقصیدن برگ‌های درختِ انجیرِ حیاطمان که از شاخه‌ها دل‌کنده‌اند، برای من بشارت بهار است و باورش سخت است که این بهارِ تازه آمده به درگاهِ خانه من، از دل انبوه سیاهی و سردی و ترس و رنج سربرآورده!

***

نفس‌های مادر به‌ شماره ‌افتاده‌ بود و من با همه بی‌کسی‌هایم، همه کس او شده بودم. باید برای لحظه‌هایی عبور روح شاعرانه و لطیف دختری خیال‌پرداز را نادیده ‌می‌گرفتم و زمختیِ یک کُشتی‌گیرِ ۴۰ ساله را به وجودم دعوت می‌کردم. عمل قلب بازِ مادر آن هم در بیمارستانی که پزشکان و امکاناتش زبانزد خاورمیانه بود، نیروی تمام نشدنی دست و قلم و دریچه‌های فکرم شده‌ بود تا پروازکنند و بهترین داستان‌ها و گزارش‌های مجله از دل آن بیرون‌ بیاید تا همه نبوغم به پولی تبدیل ‌شود که باید مادر را سرِ پا و زنده نگه‌ می‌داشت.

من جنگجویی بودم که فقط شش‌ماه فرصت‌ داشتم تا به عنوان تک فرزند خانواده‌ای کوچک با شب‌زنده‌داری‌ها و تبدیل‌شدن به شهرزادِ قصه‌گوی مجله، فرشته نجات مادرم باشم و بعد از مرگ پدر، کبودیِ جای خالیش را با سفیدی حضورم در قلب همه اتفاق‌های تلخ و شیرین خانه پرکنم؛ مثل چاقوی بُرنده زینتی‌ای شده بودم که در عین ظرافت، محکم و تیز است؛ شاید برای همین بود که می‌گفت با همه فرق‌داری و من همه حرف‌هایش را به حسابِ نزدیک‌شدن به ایده‌هایم می‌دیدم؛ با خودم فکر‌ می‌کردم پشت هر سلام و تحسین، نقشه‌ای برای سر درآوردن از سرزمین‌های رنگارنگ و بی‌نهایتی دارد که هر روز و هر لحظه در فکر و خیالاتم سربرمی‌آورند. باید به او ثابت می‌کردم من در جزیر‌ه‌ای دورافتاده ساکنم که پای هیچ بشری به آن باز نخواهد شد.

آن شب هم که دوربین عکاسیم را روی نگاه کبود و ناامیدِ دختران سرمازده سرپلِ ذهاب دقیق‌ می‌کردم، چشم‌های پر سؤال پیمان از نیمه بدبین و سیاه وجودم می‌گذشت و در نظرم از او رقیبی ساخت که در همه حال چه در مجله، چه در سفری که برای گفتن از زندگی و روزمرگی‌های زلزله‌زده‌های سر پل ذهاب رفته ‌بودیم، در خیال ایستادن بر پله‌ای بالاتر از آنجا که من قرار گرفته‌ام، بود.

با مرور صدای زنگ‌دار روژان هنوز هم همان ضرباهنگ محزون در گوشم تکرار می‌شود. روسری مشکی با گل‌های قرمزش را تا بالای بینیش بالا کشانده بود تا پناهگاه بینی سرخ و صورت سرمازده‌اش شود. با بغض و هیجانی که طعم گس غم را با شیرینی یک هیجان درهم آمیخته بود، از ویران‌شدن خانه امن پدری‌اش می‌گفت؛ از این‌که باور نمی‌کرده سفره شامی که برای خواهرزاده‌اش تدارک ‌دیده، زیر آوار یک مصیبت نابهنگام گم ‌شود اما وقتی می‌خواست از روزی بگوید که به سراغ ویرانه‌های خانه پرخاطره پدری رفته ‌بود، اشک‌هایش را با گوشه سیاه روسری‌اش پاک‌ می‌کند و از پیدا شدن آلبوم قدیمی عکس‌هایی می‌گوید که انگار پدربزرگ آن را در کف پذیرایی خانه مخفی‌کرده ‌بود و حالا با شکافته ‌شدن قلب زمینِ خانه‌شان، آنچه سال‌ها در دل پنهان‌داشته، برملا شده.

بعد از شنیدن این ماجرا چشم‌هایم برق می‌زد، انگار ایده نابی که ماه‌ها برای فیلمنامه‌ام در جستجویش بودم، مثل گنجی گرانبها در خانه‌ام سرازیر شد و بکر‌ بودنش را به رخم می‌کشید اما از لبخند پیمان و نگاه جستجوگرش می‌ترسیدم. فکر می‌کردم با شنیدن داستان روژان می‌خواهد درِ خانه تخیلات و فکرهای تازه‌ام را بشکند و به زور وارد دنیایم شود.

از همان روزی که وارد مجله شدم و سردبیر، پیمان را یکی از بهترین نویسندگان و گزارشگران و داستان‌نویسانِ مجله معرفی‌کرد، از او بدم آمد. انگار هر کسی که قانون برتری و اول بودنم را می‌شکست، محکوم به تنفر می‌شد. از همان لحظه برای این‌که او را در ذهنم به دار بزنم و از بالا به پایین پرتابش کنم، شال گردن راه‌راهی که همیشه با سبک خاص خودش دور گردنش می‌پیچید و عینک کائوچو و موهای براق و کتانی‌های کرم و لباس‌های خاصش را، ادا و اطواری برای انسان بی‌هنری دیدم که می‌خواهد با ظاهر روشنفکرمآبانه و هنریش، حیاط خلوت بی‌ذوق و خلاقیت درونش را پنهان‌کند.

داستان‌هایش را می‌خواندم و با اینکه مشتاق خواندن ادامه‌اش می‌شدم، رهایشان می‌کردم و همه تشویق‌ها و کمک‌هایش را به حساب تواضعی ساختگی می‌گذاشتم. نمی‌دانستم جنگ ناتمام من با هر کسی که می‌خواست جلوتر از من بایستد، تا کی می‌خواهد نیمه سیاه و بدبین وجودم را پررنگ‌تر کند.

***

چشم‌هایم را می‌بندم و وقتی باز می‌کنم، دلم می‌خواهد این ثانیه‌ها آنقدر طولانی ‌شوند که برای همیشه در جانم باقی ‌بمانند تا حس تازه‌ای که به سراغم آمده است را هیچ‌وقت فراموش ‌نکنم.

من سپید شده‌ام، چشم‌هایم شفافند، لحظه‌ها لبخند می‌زنند و من نمی‌خواهم به هیچ قیمتی دنیای این ثانیه‌ها را تسلیم عبورِ پرشتاب عقربه‌های ساعت کنم.

همه منتظرند، گوشی‌ام زنگ‌ می‌خورد و لبخند مادر از درون عکسی که برای شماره‌اش گذاشته‌ام، مثل نسیم خوشایند اردیبهشت، جانم را خنک‌ می‌کند. ضربان قلبش را در تنم حس‌ می‌کنم؛ بانوی بلندبالای من با طنین آرام کلماتش، جهنم سوزان بی‌اعتمادی‌ها را برایم به بهشت امن دلگرمی و اعتماد تبدیل کرد و درست در بزنگاه حیرانیم، نجاتم‌داد و دست‌هایم را در گرمای دلچسب دست‌هایش جا داد و گفت: «حرف‌هایش را، نگاهش را و قلبش را باور کن» و من باور کردم.

***

بعد از برگشتن به تهران، نگاه و حرف‌ها و ذوق روژان از پیدا شدن گنجینه عکس‌های قدیمی‌شان، برایم دروازه‌ای برای ورود به دنیای پرهیجان فیلمنامه‌ای شد که می‌دانستم با ثبت طرحش، به سوی آرزوهایم پرتاب ‌می‌شوم. اتاق کوچکم در مجله به گوشه امنی برای فکرکردن و ثبت داستانی شد که حکایت روژان به ذهنم بخشیده ‌بود. من داستان خانواده فقیری را نوشتم که بعد از زلزله به گنجی که در دیوار زیر زمینشان بود، رسیدند و روزگار ورق سرنوشتشان را برگرداند. داستانم را مو به مو با شور و ولع و با پرتاب انگشت‌هایم بر صفحه‌کلید رایانه مجله می‌نوشتم اما دنیای پرزرق و برقی که بعد از ساخته ‌شدن فیلمنامه‌ام ساخته بودم با شنیدن این جمله که «این طرح قبلا ثبت شده است» بر سرم آوار شد. می‌لرزیدم و باور نمی‌کردم نام نویسنده طرحی که من با عصاره رؤیاها و خیالاتم نوشته بودم، پیمان باشد. حس می‌کردم سلول‌های مرده بدنم هم به رعشه افتاده‌اند. انگار پله‌های مجله را با سرعت نور بالا می‌رفتم تا خود را به پیمانی برسانم که آن روز در ذهنم سارق احساسات و ناب‌ترین ایده زندگیم برای نوشتن اولین فیلمنامه‌ام شده بود. به دفتر که رسیدم، دمنوش بابونه‌اش را با آرامش سر می‌کشید که با سرخی چشمانم و خشمی که از همه وجودم بیرون زده بود و هر کسی از کنارم می‌گذشت با شعله‌اش آتش می‌گرفت، بهت‌زده نگاهم کرد. در نزدیک‌ترین فاصله با صورتش قرار گرفتم و گفتم «چطور سر از رایانه اتاق من درآوردی و داستانم را قاپیدی؟» پیمان همانند کسانی که از کشوری دیگر با زبانی بیگانه آمده‌اند، گنگ و مبهم تماشایم کرد و صورتش فریاد می‌زد که چیزی از معنای حرف‌هایم نمی‌فهمد اما نیمه تاریک وجودم دست‌بردار نبود و سراسر درونم را سیاه کرده بود و اجازه ‌نمی‌داد احتمال دیگری جز سرقت ادبی پیمان را جایگزین ابرهای تاریک و رعد و برق فکرهای طوفانی‌ام کنم؛ از کرمانشاه گفتم که بعد از داستان روژان جرقه نوشتن اولین فیلمنامه در ذهنم زده ‌شد و حالا که قرار بود با فروش فیلمنامه‌ای که می‌دانستم ساخته خواهد شد، مخارج بیمارستان مادر را بدهم، شنیدم که این طرح تکراریست و نام نویسنده‌اش هم پیمان فروزان است. پیمان که انگار خبری پیچیده و پرهیجان به گوشش رسیده، از من خواست تا به پارک روبروی دفتر مجله برویم؛ نمی‌دانستم با چه توضیحی می‌خواهد آرامم کند اما هر چه بود دلم می‌خواست کلاغ‌های سیاه و شوم پارک با منقارشان سراغ پیمان می‌آمدند و مغزش را می‌کندند و برای همیشه با خود می‌بردند. پیمان مثل همیشه آرام و بی‌هیاهو لبخند زد و گفت که باور نمی‌کند نگاه و فکر و ایده‌هایمان اینقدر به هم نزدیک باشد. پیمان تاریخ ثبت طرحش را نشانم داد. باور نمی‌کردم او زمانی طرحش را نوشته بود که هنوز داستان من درست شکل نگرفته ‌بود و این تاریخ ثبت، هر احتمالی را به جز شباهت ایده و فکرمان رد می‌کرد. پیمان از تهیه‌کننده‌ای گفت که قرار است فیلمنامه‌اش را با قیمت خوبی بخرد؛ می‌گفت پول آن را برای درمان مادر به من قرض می‌دهد و تا من خواستم با غرور و عصبانیت پیشنهاد کمکش را رد کنم، با لبخند و صریح و قاطع نهیبم زد که دختر عاقل، کمک همزادِ فکریش را رد نمی‌کند. ادبیات صمیمی و روشنش در یک لحظه، تاریکی حسم را به او برای همیشه در همان پارک جا گذاشت و مرا به امروز و این لحظه کشاند که گل سر آفتابگردانم را روی موهایم میزان کنم و حلقه و شناسنامه‌ای که در بین راه فهمیدم جایشان گذاشتم را بردارم و همسفر همیشگی مردی بشوم که گویی ایده‌ها و فکرهای نابمان از قلب یک نگاه می‌گذرد.

گزارش خطا