
فهیمه شاکریمهر
نفسم بالا نمیآید. به اولین دیوار ساختمانی که میرسم تکیه میدهم و آرام روی زمین مینشینم. چشمهایم را میبندم و نفس عمیقی میکشم. تمام تنم دارد از گرما میسوزد. نمیدانم چقدر زمان میگذرد که دستی تکانم میدهد: «خوبی خانم جان؟» چشمهایم را باز میکنم. زنی حدودا پنجاه شصت ساله روبرویم ایستاده است. منتظر جوابم نمیماند. باعجله از جلوی چشمم دور میشود. مسیر رفتن او را نگاه میکنم. چند قدم جلوتر در ورودی کوچک سبز رنگی است. زن از بین در نیمه باز رد میشود و داخل میرود. به یک دقیقه نرسیده با یک لیوان آب قند برمیگردد. لیوان را به لبهای خشکیدهام نزدیک میکند: «بخور دخترجان!» از دیشب هیچ چیزی نخوردم اما گرسنه هم نیستم. کمی از آب قند را میخورم. شیرینی آن زیر دلم میزند. رویم را برمیگردانم و عق میزنم. زن زیر بغلم را میگیرد و از زمین بلندم میکند: «بلند شو دخترجان حتما گرمازده شدی!» خودم را عقب میکشم: «ممنون. باید برم.» زن نگاهش به شکم برآمدهام میافتد. لبخند میزند: «بهبه پس تو راهی داری که حالت بده. بیا دخترجان یک نفس بگیر و بعد برو.» لبخندش دلم را به درد میآورد. خبر ندارد در دلم چه آشوبی برپاست. زن دستم را میگیرد و به طرف در میکشاند. قبل از وارد شدن سرم را بالا میبرم و تابلوی بالای در را میخوانم: «ورودی زنانه مسجد» پرنده هم در قسمت زنانه مسجد پر نمیزند. اما صدای صوت قرآن مردانهای داخل مسجد پیچیده است. در اولین نگاه صفهای خالی و صندلیهای نماز کنار هم ردیف شده به چشمم میخورد. سرم گیج میرود. زن روی اولین صندلی من را مینشاند. دوباره لیوان آب قند را به دهانم نزدیک میکند. این بار لیوان را پس میزنم: «ممنون نمیتونم بخورم. شیرینه حالم بدتر میشه.» زن بیحرف میرود و با یک لیوان آب برمیگردد: «آب خنکه. بخور برات خوبه. توی این گرما آدم یک نفسی داره هلاک میشه، چه برسه تو که دو نفسی هستی.» آب خنک را ته سر میکشم. زن مینشیند روی صندلی کناری: «میفهمم چی میکشی. من وسط ظل گرما پا به ماه بودم. اونموقعها خونهها حوض داشت. حوض وسط حیاط که آفتاب بخوره نهها، حوض داخل سرداب بود. هر روز یکی دو ساعتی پاهام رو میذاشتم توی آب خنک اما بازم میسوختم. بیرون اومدنت چیه توی این گرما دخترجون! بشین توی خونه تا این دو سه هفته گرمای الله اکبری تموم بشه.» سرم را زیر میاندازم. خبر ندارد سه روز است آواره کوچه و خیابان هستم. از صبح تا غروب از این دکتر به آن دکتر. آفتاب داغ اینقدر به مغزم خورده است که گرما از چشمهایم هم بیرون میزند، چه برسد دست و پاهایم. گرما و سرما دیگر برایم مهم نیست. این همه از خودم مراقبت کردم چه فایدهای داشت. زن از جا بلند میشود و قرآنی از جاکتابی برمیدارد. دوباره سر جای خود مینشیند: «یکشنبهها جلسه آموزش قرآن برای پسربچههاست. سهشنبهها برای دخترها. من یک بار باردار شدم و خدا بهم دوقلو داد.» به چهره او بیشتر دقت میکنم. حتما نوههایش را برای جلسه قرآن آورده است. قرآن را آرام باز میکند و شروع به خواندن میکند. خوش به حال او انگار هیچ دغدغهای در این دنیا ندارد. انگار خوشبختترین زن روی زمین است. مادری خوشبخت که دوقلوهایش را بزرگ کرده است و غمی در دنیا ندارد. موبایلم زنگ میخورد. هل میشوم. صدای آهنگ زنگ موبایل وسط صدای قرآن میپرد. موبایل را از داخل کیفم درمیآورم. دستم خیس از عرق است. موبایل از دستم لیز میخورد و بین پایه صندلی من و زن میافتد. خم میشوم. شکمم به میزی که جلوی صندلی است گیر میکند. نمیتوانم بیشتر خم شوم. شکمم زیاد بزرگ نیست اما این میز انگار زیادی جلو است و دارد من را خفه میکند. کفری میشوم و با پا به موبایل میزنم بلکه کمی جابجا شود. زن قرآن را میبندد و لبخند میزند: «همه اینها برات خاطره میشه. حرص نخور.» کاش هیچوقت امروز برایم خاطره نشود. تمام بارداریم خاطره شود، جز این سه روز جهنمی. سه روزی که جانم سه هزار بار به لبم رسیده است. زن خم میشود و موبایل را برمیدارد و دستم میدهد. اسم «همسرجان» را روی صفحه موبایل میبینم. موبایل را میگیرم. صدای آن را قطع میکنم اما جواب نمیدهم. اینقدر به کلمه همسرجان نگاه میکنم تا تماس قطع شود. دلم برای مجتبی تنگ شده است. یازده روز است او را ندیدم. قرار بود نه روز دیگر از مأموریت برگردد و دیگر این سه چهار ماه آخر بارداری من به مأموریت نرود. روز قبل که زنگ زد تازه از مطب دکتر بیرون آمده بودم. هر چه کردم نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. پشت تلفن زار زدم و گفتم: «میگن شاید بچه مریض به دنیا بیاد! دارم جون میدم. خودت رو به من برسون مجتبی! تروخدا برگرد!» مجتبی قول داد با اولین پرواز خودش را برساند. حالا حتما رسیده بود که زنگ میزد. موبایل دوباره زنگ میخورد و باز جواب مجتبی را نمیدهم. انگار میترسم. میترسم مجتبی بگوید بچه را سقط کنیم. هفت سال منتظر بچه بودیم و حالا یعنی باید بچه مریض را سقط میکردیم. سنگینی نگاه زن را حس میکنم. سرم را بالا میآورم. زن میگوید: «دنیا ارزش قهر کردن نداره. جوابش رو بده حتما نگرانته.» میخندد: «حالا نگی چقدر این زن فضوله. نه والا تو هم جای دخترمی. آخه دخترم همسن و سال توست شاید کوچکتر از تو. امروز دفاع پایاننامه کارشناسی ارشد داره. سر صبحی داشت از خونه بیرون میزد استرس داشت. بهش گفتم اینقدر حرص و جوش نخور دنیا ارزش نداره. حالا تو هم همین طور چشم روی هم بذاری همه خاطره میشه و بچههای قد و نیم قد دور خودت و شوهرت رو گرفته.» اشکهایم راه میافتد و میگویم: «حاج خانم دعا کن بچهام سالم باشه. گفتن شاید مریض باشه... شاید...» به هقهق میافتم: «شاید مجبورم کنند که سقطش کنم.» زن قرآن را میبوسد و در جاکتابی میگذارد. جلو میآید و اشکهایم را پاک میکند: «گریه نکن دخترجون. خوب نیست برات! زندگی همه ما دست خداست. کی گفته هر بچه مریضی باید سریع سقط بشه.» سریع میگویم: «دکتر گفت. آزمایش آخرم که گرفتند مشکوک بود. دوباره قراره آزمایش بدم.» لبخند میزند: «خب دوباره آزمایش میدی و انشاالله که چیزی نیست.» اشکهایم انگار تمامی ندارد. شاید دلم میخواهد زن جای مادرخدابیامرزم باشد و من تا جایی که دلم میخواهد پیش او درددل و گریه کنم. میگویم: «میترسم آزمایش بدم.» زن هاج و واج نگاهم میکند. ادامه میدهم: «از اینکه بهم بگن بچهات مریضه و باید سقطش کنی. هفت سال منتظر بودم بچهدار بشم... حالا چطور خودم بکشمش.» لبخند از لب زن محو میشود. سرش را زیر میاندازد: «اگر خدا بخواد عمر کسی به دنیا باشه، هزار نفرم جمع بشن نمیتونند نفسش رو بگیرن. به خدا توکل کن.» صدای صلوات بلندی میآید. انگار ختم قرآن تمام شده است. دلم نمیخواهد زن برود. حتما الان است که نوه او بیاید و با هم بروند. سروصدای پسربچهها در کل مسجد میپیچد. دستم را روی شکمم میبرم. به صداها گوش میدهم و اشک میریزم. کمکم صدای بچهها دور میشود. انگار دیگر بچهای در مسجد نمانده است. پس زن برای چه در مسجد است. صدایی مردانه از پشت پرده بلند میشود و یاالله میگوید. زن میگوید: «احسان مادر بیا.» روسریم را جلو میکشم و سرم را بالا میبرم. پرده کنار میرود. عصایی سفید را میبینم که به زمین میخورد و پشتبند آن قدمهای مردانه مردی جوان شاید هم سن و سال مجتبی. زن میگوید: «احسان پسرمه. مربی آموزش قرآن به بچههاست. هانیه هم به دخترها آموزش میده. دخترم رو میگم.» سفیدی چشمهای احسان را میبینم و عصایی که به زمین میزند و جلو میآید. بلند سلام میکند و میگوید: «ببخشید فکر کردم مادر تنهاست.» بعد به زن میگوید: «مادرجان بریم سراغ هانیه؟ دیر میشهها.» زن میگوید: «بیرون منتظرم باش مادر الان میام.» احسان عصا را به زمین میزند و به طرف در میرود. هاج و واج به او نگاه میکنم. زن عکسی را از داخل کیف پول درمیآورد و نشانم میدهد. در عکس زن و مرد جوانی را میبینم که یک دختر و پسر سه چهار ساله را در بغل گرفتند و با لبخند به دوربین نگاه میکنند. به عکس که دقت میکنم چهره جوانیهای زن را تشخیص میدهم. دستی روی عکس میکشد: «این عکس رو ببین. اینجا هم شوهرم زنده است و هم دختر و پسرم نابینا نیستند.» از دهانم میپرد: «آخی دخترتونم نابیناست!» سریع زبانم را گاز میگیرد: «ببخشید منظوری نداشتم.» زن اما ناراحت نمیشود: «عیبی نداره. نترس ناراحت نشدم. ببخش من باید برم پسرم منتظرمه.» دستش را میکشم: «چی شد نابینا شدند؟ یعنی اولش سالم بودند. میشه برام بگید.» زن به چشمهایم زل میزند: «سالمه سالم، هر دو تا قل به دنیا اومدند. احسان از شش سالگی نابینا شد و هانیه از پنج سالگی کم بینا شد. دو سال تموم با شوهرم شبانهروز این بچهها رو از این دکتر به اون دکتر بردیم. گفتند فایده نداره. یک بیماری چشمی ارثی بود که رفته رفته اثرش رو گذاشته بود و نمیشد کاری کرد. عالم و آدم به ما گفتند دوباره بچهدار بشید و از اینها دل بکنید اما شوهرم خدابیامرز قبول نکرد. گفت احسان و هانیه بچههامون هستند. آدم مگه از بچهاش میگذره. سالهای اول که من افسرده بودم. خودش این دو تا رو از این کلاس به اون کلاس میبرد. خودش بهشون قرآن یاد داد. به هر راهی زدیم. چشم که باز کردیم دیدیم هانیه و احسان برای خودشون بزرگ شدند. دیگه ما دست اونها رو نمیگرفتیم. هانیه و احسان بودند که دست ما رو میگرفتند. خدا خواست و بزرگ شدند. حافظ قرآن و باسواد شدند. ما کارهای نبودیم.» موبایلم زنگ میخورد. زن به موبایل اشاره میکند: «جواب شوهرت رو بده. آزمایشتم برو. خدا بزرگه و حکیم. کار رو بسپار دست خودش برات درست میکنه.» موبایل را برمیدارم. میخواهم جواب تماس مجتبی را بدهم. زن تا وسط مسجد میرود. برمیگردد و با لبخند میگوید: «چشم روی هم بذاری یک روزی به سن و سال من رسیدی و عجله داری بری موفقیت بچهات رو ببینی.»