
حسنی احمدی
فضلبنسهل و هشام بن ابراهیم منتظر بودند تا همه از حجره خارج شوند و بعد
حرفشان را بزنند، هشام نگاهی به فضل کرد و کاغذی از آستینش بیرون آورد و مقابل علیبنموسی
گذاشت. رضا به کاغذ نگاه کرد و پرسید:
ـ این چیست؟
فضل پاسخ داد:
ـ این عهدنامه با قید قسم و آیه و نذر و لعن و نفرین
است، یابنرسولالله به خدا ما میدانیم که خلافت و امارت حق شماست ما تصمیم گرفتهایم
که مأمون را ناگهان به قتل برسانیم و راه را باز کنیم تا به حق خود بازگردد تو فقط
اجازه بده دیگر همه چیزش با ما.
فرزند حبیم محمد به آنها خیره نگاه کرد و گفت:
ـ بس کنید خدا شما را لعنت کند که کفران نعمت می کنید
ما اهل نیرنگ و حیله نیستیم.
فضلبنهشام نگاهی کرد، تیرشان به سنگ خورده بود،
هشام گفت:
ـ ما میخواستیم شما را آزمایش بکنیم وگرنه چنین قصدی
نداشتیم
علیبنموسی لبخند تلخی زد و پاسخ داد:
ـ دروغ میگویید دلهای شما همان را که گفتید میخواست
ولی بدانید من کسی نیستم که توطئه بسازم و یا با آن همراهی کنم جهاد ما هرگاه که
مصلحت بدانیم آشکار است برخیزید و بروید پی کارتان.
هشام و فضل به پا خواستند و یکسره پیش مأمون رفتند و
در حضور همه گفتند:
ـ ای امیر ما به خدمت علیبنموسی رفتیم و او را به
شورش بر علیه شما تشویق کردیم ولی او مخالفت کرد.
مأمون گفت:
ـ خوب کردید که نظر او را دانستید
هنوز زمانی نگذشته بود که علیبنموسی که میدانست
توطئهای در کار است به سراغ مأمون آمد و همه ماجرا را تعریف کرد. مأمون متفکر رو
به سوی فرزند رسول ما کرد و گفت:
ـ من بیش از این ها بهدرستی و راستی شما ایمان دارم،
ولی آنها را هم میشناسم اگر با من راست بودند چنین نقشهای نمیکشیدند و اگر با
شما راست بودند خبرش را به من نمیدادند، ولی چون دستتنها نمیشود خلافت کرد
ناچارم با آنها کار کنم.
رضا از مجلس مأمون خارج شد به سمت مسجد راهی شد،
منتظر هستم تا قامت ببندد و من نگاهش کنم.
منبع: عیون اخبارالرضا،جلد 2، صفحه 406