کد خبر: ۶۵۰۲
۱۴۰۰/۰۸/۱۴ ۱۷:۴۳

موسای ام‌البنین

سعیده شبرنگ

تاپ تاپ، تاپ تاپ.. صدای قلب نا آرامت را می‌شنوی. احساس می‌کنی دستی دارد به گلویت چنگ می‌اندازد. نفست به سختی بالا می‌آید. چیزی درونت نمی‌گذارد باور کنی. آیا حقیقت دارد؟ یعنی امروز فراق بیست ساله به پایان می‌رسد؟ امروز پیکر موسی در آغوشت آرام می‌گیرد؟ می‌روی تا موسی را با خودت ببری. از صبح علی‌الطلوع حس کرده‌ای چیزی درون سینه‌ات در حال انفجار است. صدای موسی از سحر افتاده توی گوشت. نفسی عمیق می‌کشی و آه درون سینه‌ات را بیرون می‌دهی.

تکیه داده‌ای به پشتی صندلی و چادر را روی صورتت کشیده‌ای. تکان‌های پی‌درپی ماشین در عبور از جاده‌ی ناهموار سرت را مدام به سمت پنجره متمایل می‌کند و تو بی‌توجه به این ضربه‌های ریز، چشم بسته‌ای و به سال‌های دور می‌اندیشی.

روی ایوان نشسته بودی و داشتی خمیر چانه می‌گرفتی. ماه رمضان به نیمه نزدیک می‌شد و هوا همه‌ زورش را می‌زد تا گرمای تابستان را به جان زمین تزریق کند. دروازه‌ آهنی ضدزنگ خورده‌ حیاط سیمانی، نیمه باز بود و صدای شیطنت بچه‌ها از کوچه می‌آمد. ناگهان لنگه‌ در با ضربه‌ای باز شد و موسی با سر و صورتی خونین در چهارچوب در ایستاد. نفهمیدی چطور خودت را پابرهنه رساندی به او. زانوی خونی و بازوی زخمی و آستین پاره‌ موسی برایت فرصت اندیشیدن نگذاشت. با همان دست‌هایی که از آرد سفید شده بود او را در آغوش کشیدی و با سر انگشتانی که خمیر به آن چسبیده بود صورتش را نوازش کردی. از قاب در، نگاهی به کوچه انداختی و پسرها را دیدی که ساکت ایستاده بودند و تماشایتان می‌کردند. تازه توجهت به دوچرخه‌ موسی جلب شد که روی زمین افتاده بود. توی حمام، اول حسابی شستشویش دادی و بعد دواگلی ریختی روی زخم‌هایش. لب خشکیده‌ پسرت را که دیدی، دویدی و لیوانی آب برایش آوردی اما موسای 13 ساله‌ات روزه بود و لب به آب نمی‌زد.

ـ آخ! به فدای لب تشنه‌ات یا اباعبدالله..

چادر را از روی صورتت کنار می‌زنی و به جاده نگاهی می‌اندازی. تا چشم کار می‌کند، کوه است و دشت. آقای حسینی کنار راننده نشسته و به روبرو خیره است. عبور ماشین از جاده‌ سنگلاخ گرد و غبار بلند کرده و مسیر به درستی در دیدرس نیست. یک لحظه در دوردست، چیزی به چشمت می‌آید. پلک می‌زنی. آسمان، یک آن در مقابل چشمت نارنجی می‌شود. دوباره پلک می‌زنی. حالا آسمان صاف است و آبی، و در افق هیچ سایه و شبحی نیست.

ـ آقای حسینی! چقدر مونده برسیم؟

مرد برمی‌گردد و با تبسمی که همیشه بر لب دارد می‌گوید:

ـ راه زیادی نمونده حاج خانم! ما الآن در روستای سیران‌بند هستیم. همین پیچ جاده رو رد کنیم می‌رسیم به چشمه شهدا.

چشمه شهدا... چشمه‌ شهدا... آقای حسینی دارد از مهربانی اهالی روستا حرف می‌زند و از ارادتشان به شهدا می‌گوید. می‌گوید این نام را اهالی بر آن چشمه گذاشته‌اند اما تو فکر و خیالت باز پرواز کرده و رسیده‌ای به خاطره‌ای دور.

ـ قربون قد و بالای رشیدت! بذار اسپند دود کنم برات مادر!

موسی بند پوتینش را بسته بود و ایستاده بود به خداحافظی. چهارچوب در، قامت بلندش را قاب گرفته بود و لبخند زیبایی پهن شده بود روی صورت گندم گونش. از شادی و شوق، برقی توی چشمش بود که دلهره‌ات را بیشتر می‌کرد. منقل اسپند را گوشه‌ای گذاشتی و دست به شانه‌ پسر گرفتی و او با شرم گردن کج کرد و خم شد تا بوسه‌ تو بر پیشانی بلندش بنشیند. عطر خنک دور گردنش شامه‌ات را پر کرد. نفسی عمیق کشیدی و بوی تن فرزندت را تا عمق جان و درون سینه فرستادی. در تاریک روشن سحر، پسر در پیچ کوچه گم شد و تو قطره اشک روی گونه‌ات را با دست ستردی. حس می‌کردی قلبت از تپش ایستاده. هیچ صدایی توی گوشَت نبود. ساعتی دم در ایستادی و به کوچه‌ ساکت نگریستی. عطر موسایت توی کوچه پیچیده بود. کاش شیشه‌ای داشتی و می‌توانستی این رایحه را برای همیشه ذخیره کنی. به لحظه‌هایی که گذشته اندیشیدی. سعی کردی تمام ثانیه‌های رفته را در خاطره‌ات ثبت کنی. با تمام جزییات.

مادر بودن، ترکیبی از حس‌های عجیب و متضاد است. هشیاری‌های خواب و دلشوره‌های بیداری. آگاه شدن‌های بی‌واسطه و ناگهانی. مادر بودن یعنی لازم نباشد کسی به آدم خبر بدهد که پسرت دیگر قرار نیست از سفر برگردد. مادر که باشی خودت از نگاه فرزند این را می‌خوانی و در آخرین گام‌های پسرت در پیچ کوچه، این رفتن بی بازگشت را درمی‌یابی. برمی‌گردی خانه و تا افطار، توی دلت روضه‌ وداع می‌خوانی.

ماشین توقف می‌کند و پیاده می‌شوید. کودکان روستایی با لباس‌های کردی خاک گرفته، مقابلتان می‌ایستند. مبهوت و مشتاق به دست‌هایتان چشم دوخته‌اند. حسینی از داشبورد بسته‌ای شکلات بیرون می‌آورد و بین بچه‌ها تقسیم می‌کند. سپس دست‌ها را می‌گشاید و پیرمردی از اهالی روستا را که عصازنان پیش می‌آید در آغوش می‌گیرد.

چل تابستان است و آفتاب تیز می‌تابد اما اینجا خنکای مطبوعی دارد که زهر گرما را گرفته است. میدانچه‌ وسط روستا، حوضچه است. آب از پلکانی سنگی در بالا به سمت پایین می‌آید و در حوضچه می‌ریزد.

ـ چشمه شهدا اینجاست؟

پیش از آنکه حسینی پاسخ بدهد پیرمرد زبان می‌گشاید و با اشاره به تپه‌ بالادست روستا با ته لهجه‌ کردی که سعی می‌کند کلمات فارسی را درست ادا کند می‌گوید:

ـ بله خواهر... اینجا چشمه شهداست. منبعش هم یعنی سرچشمه‌اش اون بالاست.

حسینی ادامه می‌دهد:

ـ مردم روستا این آب رو به تبرک می‌برند و میگن اون بالا یه چشمه‌ کوچیکی بوده که یه باریکه آب ازش میومده. اما در حدی نبود که بشه اهالی روستا ازش استفاده کنن. قدیم این روستا تشنه و کم آب بوده. پا به سن گذاشته‌های محل، یادشونه از سال 61 که شهدا رو اینجا خاک کردن، همون چشمه جوشیده و جاری شده. اونقدر که آبش از اون بالا سرازیر شده تا اینجا.

حسینی همچنان دارد حرف می‌زند اما تو دیگر نمی‌شنوی. به پلکان سنگی می‌نگری که از کنار حوضچه شروع ‌شده و به سمت ساختمانی نیمه کاره در بالای تپه ختم می‌شود. هرچند قبرها از این جایی که تو ایستاده‌ای دیده نمی‌شوند اما پرچم‌هایی که در باد تکان می‌خورند، گویی قلبت را از سینه بیرون می‌کشند.

به رمضان آن سال می‌اندیشی. به آخرین نگاه موسی. به گم شدنش در پیچ کوچه و سال‌ها چشم به راهی خودت. حالا موسایت آن بالا آرمیده. بیشتر از این منتظرش نگذار.

مقابل پلکان می‌ایستی و سرت را بالا می‌آوری تا یادمانی که برای او و دوستانش ساخته‌اند ببینی. تیغ تند آفتاب امان نمی‌دهد و شعاع تیزش می زند توی چشمانت. باید بالا بروی. این پله‌های سنگی تو را به اوج می‌رسانند. با هر قدمی که برمی‌داری، تپش قلبت تندتر می‌شود. توی ذهنت داری تاریخ همه‌ی مادران عالم را مرور می‌کنی. از یوکابد تا ام‌البنین. پسرت موساست؟ یا موسی تویی و پسرت وادی طور؟ کفش‌هایت را همین جا رها کن و مثل موسایت پابرهنه به دیدار برو.

چرا همه‌ نوحه‌ها از خاطره‌ات محو شده؟ می‌خواهی زیر لب روضه‌ای زمزمه کنی اما فقط تصویر نوزادی موسی توی ذهنت می‌نشیند و صدای آب که از حاشیه‌ پلکان سنگی به سمت حوضچه‌ پایین روان است، مثل لالایی در گوشَت می‌نوازد. لالایی بخوان مادر موسی!

ـ شادی روح شهدای اسلام فاتحه مع الصلوات!

صدای آقای حسینی، لالایی توی سرت را خاموش می‌کند. رسیده‌ای کنار قبور شهدا. سطحی سیمانی با قبرهایی در دو سکوی سنگی که ده جوان را در آغوش کشیده‌اند. قبرهایی یکسان و ساده که روی همه‌شان نوشته‌اند شهید گمنام. پیرمرد روستایی دارد قبری را نشان می‌دهد و می‌گوید:

ـ ای همونیَه که اسمشه نوشته بود پشت عکس امام. خودم دفنشان کردم. سر نداشتند. لا مروت‌های دموکرات زبون روزه سرشونه گوش تا گوش...

می‌بینی که حسینی سقلمه‌ای می‌زند به بازوی پیرمرد و او حرفش را قطع می‌کند. خودش ادامه می‌دهد:

ـ حاج خانم نماینده امام جمعه و کارشناس پزشکی قانونی منتظرن. یه زیارتی بکنید و تشریف ببرید توی قرارگاه تا ما کار نبش رو شروع کنیم.

و به کانکسی در گوشه‌ سکو اشاره می‌کند. به دیواره استخوانی کانکس نگاه می‌کنی و به شعاری که با کلیشه روی آن حک شده می‌نگری: «شهیدان زنده‌اند الله اکبر»

حسینی، پیرمرد، نماینده امام جمعه، سربازها و چند مرد دیگر همگی ایستاده‌اند و زل زده‌اند به تو. صدای تکانه‌های پرچم‌ها در باد پیچیده و نوایی مثل سینه‌زنی را تداعی می‌کند.

دستی از پشت چادرت را تکان می‌دهد و دختربچه‌ای با یک کاسه سفالی در دست، آب تعارفت می‌کند. کاسه را می‌گیری و به تصویر پرچم‌های رقصان در آب خیره می‌شوی.

دلت چه می‌خواهد؟ ایستاده‌ای مقابل آرامگاه پسرت که بیست سال قبل، از اینجا به آسمان رسید. بیست سال است که موسای تو در کنار رفیقانش، برادرانش، اینجا آرام گرفته است. به قبرها نگاه می‌کنی، به همه‌ پسرهایت. به موساهایی که کنار این چشمه خوابیده‌اند.

مادر موسایی؟ یا ام‌البنین؟ پسرت را به آب بسپار. کنار پسرهای دیگرت. تکه استخوان‌های موسی را می‌خواهی؟ نه! تو اکنون در کنار پسرت هستی. اینجا بوی همان سحرگاه خلوت کوچه را گرفته است. باز آغوش موساست که به رویت گشوده شده. اشک را از چهره‌ات پاک می‌کنی و از قبرها فاصله می‌گیری:

ـ نبش قبر لازم نیست. یکی برام روضه‌ ابوالفضل بخونه! اینا همه‌شون پسرای منن.

گزارش خطا