
صدیقه شاهسون
خورشید کمکم داشت سر در مغرب خاکی قبرستان فرو میبرد و در شفق خونین غروب غرق میشد. یک ساعتی تا زمان افطار باقی بود. کمیل کنار نردههای آهنی ایستاد و زیر لب صلوات فرستاد. افکارش چون قایقی بیبادبان در دریای ذهنش در تلاطم بود تا راهی برای رسیدن به خواستهاش پیدا کند. جمعیتی پشت نردهها ایستاده و آرام زیارتنامه میخواندند. زنان چنگ در نردههای ستاره شکل فرو برده و بیصدا برای غریبی قبرستانی که هر لحظه جلوی دید پیامبر بود، اشک میریختند. شرطهها در حالی که نگاههای عقابیشان وسط چهره سبزهشان توی ذوق میزد، گوشه و کنار قدم میزدند. کمیل دست در جیب فرو برد و شمع خورد شدهای را بیرون کشید؛ با حسرت به آن نگریست. امروز روز چهارم بود که کاروان در شهر مدینه اقامت داشت و تا پایان سفر دو روز بیشتر باقی نبود. مرد نگاهش را مثل سنگهای بی شکل که تک و توک بالای قبرها نشسته بود، به قبرستان چسباند. به گنبد خضرای پیامبر که از دور پیدا بود نگاهی انداخت و آهی کشید.
ـ قربون مرام و مهربونیت رول مهربونی
سرش را تکانی از روی تأسف داد.
ـ امروزم نشد.
نگاهی به ساعت مچیاش انداخت و مسیر مسجد النبی را در پیش گرفت. گوشی تلفن همراه توی جیب کتش لرزید. تماس را با انگش اشاره وصل کرد.
ـ سلام... خوبم... جاتون خیلی خالیه فرخنده... نه هنوز نتونستم، به این سادگیها که ما فکر میکردیم نیس... باشه هنوز دو روز دیگه وقت دارم ناراحت نباش.
کمیل دل و دماغ سحری خوردن نداشت. دو سه دانه خرما از یخچال توی اتاق برداشت و با یک لیوان آب به زور قورت داد. روی صندلی کنار پنجره نشست. نگاه پر غصهاش را به محوطه تاریک رو به رو دوخت. گنبد و منارههای مسجد پیامبر چند صد متر آنسوتر در روشنایی کامل میدرخشید و اما این سو دریغ از یک چراغ. چقدر دیدن این صحنه برایش آزاردهنده بود. در طی این چند سال هر وقت به زائری التماس دعا میگفت و شمع را توی دستش میچپاند فکر نمیکرد ادای این نذر کوچک اینقدرها هم مشکل باشد. طولی نکشید که مروارید اشک از صدف پلکهایش جوشید و در جنگل پر پشت و سیاه ریشهایش گم شد. دستی بر شانهاش نشست.
ـ چیه کمیل روزه سکوت گرفتی؟ از دیشب حرفی نمیزنی؟ پاشو بریم سالن غذا خوری... الان اذان میگن!
ـ جواد اشتها ندارم چند تا خرما هم خوردم، تو برو...
جواد موهایش را توی آینه مرتب میکند.
ـ حالا میشه بگی چته؟
ـ می ترسم دین این نذر گردنم بمونه!
نفس پری بیرون داد.
ـ با دیدن قبرستون بیچراغ انگار هنوزم احساس میکنم دارن به پیامبر بیحرمتی میکنن اما ایشون همچنان با مهربونی تحمولشون میکنه.
ـ کمیل ناراحت نشیا، تو که میدونستی شرایط اینجا چه جوریه یه نذر دیگه میکردی. ندیدی امروز چطوری سربازه بیرونت کرد!
کمیل دوباره سر برگرداند و نگاهش در تاریکی قبرستان مات شد. جواد خمیازه بلندی کشید.
ـ من میگم با روحانی کاروان مشورت کن شاید یه راهی جلو پات بذاره.
کمیل باز هم بیصدا اشک ریخت.
ـ اون روز که زهرا از نردهها پرت شد پایین، با عجله رسوندیمش دکتر. چند روز بعدش فهمیدیم عصب بیناییش آسیب دیده و دیگه چشماش نمیبینه! یه سال دوا دکتر کردیم ولی بیفایده بود؛ تا اینکه یه دکتری قبول کرد عملش کنه. دکتر میگفت فقط بیست درصد احتمال خوب شدنش هس. دست به دامن پیامبر و امام حسنعلیهالسلام شدیم. گفتم حالا که جیبمونم مثل دستمون خالیه، اگه چشمای زهرا روشن بشه ما هم به اندازه یه شمع این قبرستونو که پارههای تن آقا خاک شدن، روشن میکنیم. چهار سال التماس این و اونو کردم که نذر و برام ادا کنن. هیچ کدومشون موفق نشدن.
مرد مکث کرد.
ـ انگار این آقای مهربون خودش اسم منو تو قرعه شرکت انتخاب کرد که بیام خودم این کارو بکنم...
کمیل به اینجای حرفش که رسید دیگر نتوانست طاقت بیاورد. شانههایش لرزید و صدای گریه مردانهاش سنگینی سکوت اتاق را بلعید.
***
ساعت از دو نصف شب گذشته بود. مرد شمعی دیگر برداشت و از هتل بیرون زد.
ـ هر جوریه این شمع رو روشن میکنم.
مسافت چند صد متری هتل تا قبرستان را با عجله طی کرد. شرطهها کنار در ورودی آماده باش ایستاده بودند. زنها تک و توک پشت نردهها زیارت میکردند. جمعیتی از مردها پشت درب آهنی قبرستان منتظر بودند. سربازی کنار در ایستاده بود، نگاهی به ساعتش انداخت و در را گشود. با باز شدن در مردها با اشتیاق داخل دویدند. فشار نوک چوب دست، شرطهای از پشت سر کمیل را آزرد.
ـ حرک حجی.
کمیل داخل شد و مسیر آسفالتهای را که زائرها فقط حق داشتند زیر لب زیارتنامه بخوانند و با نگاه حسرت آمیزشان با سرعت از کنار قبرها رد شوند، در پیش گرفت. مرد ایستاد و اطراف را ورانداز کرد. چند کبوتر پنجه در خاک قبرستان فرو برده و چشم در چشم زائران دوخته بودند. کمیل دو زانو نشست و شمع را میان خاکها فرو کرد. کبریت را بیرون کشید و نخ شمع را در گرمای گوگرد ذوب کرد. هنوز قطرهای از اشک شمع نچکیده بود که چکمه سیاهی بیرحمانه آن را بر خاکها خورد کرد.
ـ حرام... شرک... حرک
کمیل مستأصل از جا برخاست و با التماس گفت: «تو رو خدا فقط همین یه دونه...من نذر کردم...»
سرباز کمیل را به جلو راند. مرد با عصبانیت او را پس زد.
ـ بیرحما، چطور پیامبرو قبول دارین اون وقت با پارههای تنش اینجوری میکنین... بیلیاقتها دینش رو کج فهمیدین...
شرطه که حالا دیگر از سماجت کمیل خسته شده بود از چند شرطه دیگر کمک خواست. نگاه زائران به دهان کمیل دوخته شده بود. همه از شنیدن حرفهای دلشان که از دهان کمیل بیرون میآمد احساس رضایت میکردند و بیصدا اشک میریختند. چند سرباز کمیل را به سمت در ورودی هل دادند. او همچنان با بغض فریاد میزد و دلش میخواست صورت همهشان را درب داغان کند.
ـ حیف از این معصومین که تو غربت شما اسیرن... احمقها سرتونو کردین زیر برف نمیبینین که اینا بدون چراغم نور هدایتشون عالمو داره پر میکنه. نمیبینین مردم دنیا وقتی دین و آیین پیامبرو میشناسن چطور شیفته این دین میشن...
جواد خود را از دور رساند و با چند کلمه عربی که بلد بود، کمیل را از چنگ شرطهها در آورد.
ـ چه خبرته، میخوای بهانه دستشون بدی برا کاروان دردسر درس کنی؟! مگه میشه با این زبون نفهما دس به یقه شد؟ پدرتو در میارن. به خدا حضرت هم راضی نیس اینطوری خودتو به دردسر بندازی... اصلا به قول خودت اونا منبع نورن، چه فرقی میکنه مزارشون تاریک باشه یا روشن. مگه ندیدی وقتی کاریکاتور پامبر رو کشیدن یا وقتی اون فیلم لعنتی رو ساختن چطور طرفدارهای آقا سر و صدا کردن. حداقل باعث شد خیلی از غیر مسلمونها بیشتر درباره دینمون تحقیق کنن و یا خیلیهاشون مسلمون بشن...
ـ برو جواد ولم کن. این غریبی داره منو خفه میکنه. برو بذار عقده دلمو خالی کنم. جلوی گریهمو که نمیتونن بگیرن، میتونن؟
جواد قدمی عقبتر رفت.
ـ باشه کمیل جان. فقط تو رو خدا دردسر درست نکن، دیدی که اگه با صدای بلندم گریه کنی دوباره بهت گیر میدن!
***
امشب شب آخر بود. بر عکس همه دست و دل کمیل اصلا با او یار نبود و هیچ اشتیاقی برای جمع کردن وسایلش نداشت. جواد به او که روی صندلی نشسته بود و باز هم به منظره بیرون خیره شده بود، نزدیک شد.
ـ آقا کمیل شنیدی که باید برای رفتن آماده بشیم... بلند شو وسایلتو جمع کن.
کمیل به یک باره از جا برخاست.
من دوباره میرم بازم سعی مو میکنم...
بقیه حرفش را با بغض ادامه داد.
ـ اگه نشد از آقا حلالیت میطلبم و میام.
صدای جواد را از پشت سر شنید اما بیاعتنا به راهش ادامه داد.
ـ یه کم صبر کن. حالا که در قبرستون بستهاس. وایسا بعد با هم میریم.
کمیل نزدیک قبرستان رسید. در که باز شد، چفیهای روی سر کشید و از لابهلای جمعیتی که انگار از هر روز بیشتر شده بودند، داخل شد. ستارهها وسط آسمان سیاه شهر مدینه سوسو میزدند. نسیم خنکی غبار از سر قبرهای بینشان میگرفت. چند شرطه گوشهای مشغول صحبت بودند. کمیل کناری خم شد و با احتیاط آخرین شمع را پشت سنگی جا داد.
ـ خدایا توکل به تو...
نخ شمع شعله کشید. صدای شرطهای را که انگار به او مشکوک شده بود؛ از دور شنید.
ـ حرام... حرک حجی.
کمیل در حالی که دستانش میلرزید، سر پا ایستاد و با تعجب جمعیتی را که پشت سرش صف کشیده بودند، دید.
پیشاپیش همه آنها جواد بود که مدام با اشاره دست سعی داشت به او بفهماند، حرکت کند. کمیل هنوز گیج ماجرا بود. جواد به او نزدیک شد.
ـ دِ... برو دیگه تا بهت شک نکردن. منو بقیه مردای کاروان تصمیم گرفتیم تو ادای نذرت کمکت کنیم. هر کدوممون یه چند دقیقه کنار شمع میمونیم و حرکت میکنیم تا شمع به آخر برسه... حالا برو دیگه تا نیومدن!
چشمه اشک مرد جوشید. هر چند قدم که جلو میرفت سر برمیگردانند و به صف طولانی که در مسیر شمع کشیده شده بود مینگریست. از اینکه توانسته بود این قبرستان بیچراغ را با یک شمع روشن کند در پوست نمیگنجید. شمع بیمهابا شعله میکشید و اشک درونش بر خاک قبرستان میماسید. کمیل با تبسمی که بر لب داشت به طرف مسجدالنبی برگشت؛ انگار لبخند رضایت پیامبر را از این فاصله میدید.