کد خبر: ۶۴۹۹
۱۴۰۰/۰۸/۱۴ ۱۷:۴۱

وقتی حصار تنهاییم شکسته شد

ماه‌منیر داستان‌پور

قسمت هفتم

ضرباتی که به در خانه‌ام برخورد می‌کرد و پشت بندش صدای شبیه به فریاد مهین خانم که باز با وجود پادردش‌، به خاطر من از پله‌ها بالا آمده است‌‌؛ باعث می‌شود به سختی چشم باز کنم و از پشت میز کامپیوتر که همان جا به خواب رفته‌ام‌‌؛ بلند شده و خودم را کشان‌کشان به در ورودی برسانم‌‌. بیچاره پیرزن‌، چهره‌ی خواب‌آلوده‌ام را که می‌بیند‌‌؛ انگار از آمدنش پشیمان می‌شود‌‌.

ـ بمیرم مادر‌‌‌! خواب بودی‌‌‌‌؟

دلم می‌خواهد بگویم‌: «واقعا معلوم نیست‌‌‌‌؟» اما در عوض نگاهی به ساعت دیواری می‌اندازم و می‌گویم‌:

ـ دیگه باید بیدار می‌شدم‌‌.

ـ آخه دیدم دیشب تا صبح چراغ خونه‌ت روشن بود‌‌؛ صبحم هرچی نمره تلفنتو گرفتم جواب ندادی‌‌‌! نگران شدم‌‌. آخه مادرت تو رو به من سپرده‌‌‌!

نمی‌توام بگویم‌: «جای شما خالی داشتم با یک روح درباره‌ معضلات طلاق حرف می‌زدم‌‌.»

ـ داشتم کار می‌کردم‌‌. نفهمیدم کی خوابم برد‌‌. اتفاقا یادم رفته بود ساعتمو کوک کنم‌‌. خدا شما رو رسوند که بیدارم کنین‌‌؛ باید زودتر برم سر کار‌‌‌!

از زیر چادر گلدارش دوتا نان بربری و یک ظرف سرشیر بیرون می‌آورد و به سمتم می‌گیرد‌‌.

ـ بیا مادر‌‌‌! اینو خریده بودم با هم بخوریم‌‌. ولی حالا که میگی کار داری‌‌؛ نوش جونت‌‌‌! بخور‌، زودتر برو که به کارتم برسی‌‌‌!

انگار خدا همه‌ مادرهای ایران زمین را از یک سرشت واحد آفریده‌‌؛ وگرنه چرا باید او انقدر شبیه مادرم باشد‌‌‌‌؟ دلم نمی‌خواهد او هم روزی به‌اندازه‌ مهین‌خانم تنها باشد‌‌؛ پس حاضرم حتی به این قیمت که دیر به سر کار برسم‌‌؛ کمی‌در رفع تنهاییش مؤثر باشم‌‌‌! با خودم فکر می‌کنم اگر ترک یک موتور مسافربر بنشینم‌‌؛ بعید نیست سریع‌تر به فروشگاه برسم‌‌. برای همین با لبخند و روی خوش‌، به خانه‌ کوچک و به‌هم‌ریخته‌ام دعوتش می‌کنم‌‌.

ـ بفرمایین تو‌‌‌! بدون شما نه مزه داره‌، نه صفا‌‌‌! حالا که زحمت کشیدین‌‌؛ خودتونم باید ازش نوش جان کنین‌‌.

پیرزن با لبخند شیرینی وارد شده و همان اول کاری از بازار شامی‌که مقابلش می‌بیند‌‌؛ حسابی انتقاد می‌کند‌‌. من هم قول می‌دهم همین یکی دو روزه همه‌جا را مرتب کنم‌‌؛ وگرنه بعید نیست پیرزن بی‌توجه به پادردش‌، خود دست‌به‌کار شود و شرمنده‌ام کند‌‌. بعد با هم پای میز صبحانه می‌نشینیم و بربری داغ و سرشیر را لابلای شوخی و خنده پسر و مادری‌، می‌خوریم‌‌. خدا را شکر که سر کوچه یک موتوری معطل مسافر است و برای من واجب است که زودتر خودم را به صوری‌خانم برسانم‌‌. هرچند یک ربعی دیرتر می‌رسم اما از آنجا که هنوز طرف نیامده تا لباس‌ها را بیاورد‌‌؛ جای غرولند از سوی صاحب‌کار محترمم‌، باقی نمی‌ماند‌‌. برعکس صوری‌خانم یک لیوان چای آلبالویی برایم می‌ریزد و مقابلم می‌گذارد‌‌. از نگاهش پیداست چیزی را مخفی می‌کند‌‌.

ـ چیزی شده صوری‌خانم‌‌‌‌؟

ـ والله می‌خواستم طرف بیاد‌‌؛ بعد خودت بفهمی‌، خوشحال شی‌‌‌! اما حالا که می‌پرسی بذار بهت بگم‌‌. با نادر صحبت کردم‌‌. راضی شد فعلا یه رگال جنس وطنی بذاریم‌‌. ببینیم چقدر فروش می‌کنه‌‌‌‌؟ اگه خوب بود‌‌؛ بعد بیشتر بیاریم‌‌. شاید اصلا از دست این لباسای خارجیم خلاص شدیم‌‌. خدا شاهده دردسرش بیشتر از سودشه‌‌‌!

نمی‌داند چقدر با گفتن این حرف‌ها خوشحالم می‌کند‌‌. انقدر که ناخودآگاه مانند بازیگر تئاتری که نمایشش مورد تشویق قرار گرفته‌، به او تعظیم می‌کنم و صدای خنده‌اش با دیدن این حرکتم بلند می‌شود‌‌. سرم را که بالا می‌آورم‌، یک آن ناهید را که با لبخندی تحسین‌آمیز به من چشم دوخته‌‌؛ گوشه‌ فروشگاه می‌بینم‌‌. شاید اگر شوهر او هم به‌عنوان یک تولیدکننده‌ داخلی مورد حمایت قرار می‌گرفت‌‌؛ سرنوشتشان طور دیگری رقم خورده و الان ناهید زنده بود و بالای سر بچه‌هایش که معلوم نیست بدون او چطور قرار است زندگیشان را بگذرانند‌‌.

ماشین که می‌آید و لباس‌های جدید که وارد فروشگاه می‌شود‌‌؛ انگار به رسالت می‌رسم که بیش از همه برای فروش آن‌ها به مشتری‌ها تلاش کنم‌‌. صوری‌خانم هم بی‌آنکه من حواسم به دقتش باشد‌‌؛ همه‌ رفتار مرا زیر نظر دارد و با لبخندی خواهرانه تماشایم می‌کنم‌‌. می‌دانم در کنار تفکر کاسب‌‌کارانه‌اش‌، زن خوبیست و دل‌رحمی‌اش باعث شده به داستانی که از ناهید برای او گفتم‌‌؛ واکنش نشان بدهد‌‌. همین روز اول نیمی‌ از لباس‌های رگال وطنی را فروختم‌‌. اگرچه برای اینکه صاحب مغازه ضرر نکند‌‌؛ نسبت به فروش برندهای خارجی که باقی مغازه را پر کرده‌‌؛ بی‌تفاوت نبودم‌‌. فروشمان انقدر خوب بود که صوری‌خانم امر فرمودند از فردا خودم یکی از همین پیراهن‌های مردانه‌ وطنی را بپوشم و به‌عنوان مدل در مغازه قدم بزنم که مشتری‌ها تن‌خورش را ببینند و برای خرید بیشتر وسوسه شوند‌‌.

موقع برگشت به خانه نگاهی به کفش‌هایم که دیگر ناله‌ و افغانشان درآمده می‌اندازم‌‌؛ باید فردا چند ساعتی مرخصی بگیرم و تا انگشت‌هایم از کفش بیرون نزده برایشان چاره‌ای بیاندیشم‌‌. شکمم بدجور به سروصدا افتاده و باعث می‌شود یک کرور افکار تلخی و شیرینی که برایم سرگیجه آورده‌‌؛ اندکی لالمانی بگیرند و تا موعدی که برای رسیدگی به آن‌ها فرصتی داشته باشم‌‌؛ کنج مغزم استراحت کنند‌‌. می‌دانم بیش از آن خسته‌ام که حال و حوصله‌ای برای درست کردن غذا داشته باشم‌‌. از طرفی بوی سوسیس غوطه‌ور در روغن داغ دکان ساندویچ‌فروشی هوش از سرم برده و طاقتم را طاق کرده‌‌‌! انقدر که بی‌توجه به سروشکل نه‌چندان مطلوب مغازه‌، دل به دریا زده و شامم را از همین جا تهیه می‌کنم‌‌. از قضا پارک پر دار و درختی آن طرف خیابان است که چمنش برای لمیدن و ساندویچ سق زدن جان می‌دهد‌‌.

دلم می‌خواهد همین جا بی‌خیال هزار خطری که ممکن است یک انسان تنها را تهدید کند‌‌؛ کنار تمام سوسک و مارمولک‌های پارک بخوابم‌‌. انگارنه‌انگار که به احتمال زیاد روح کودکی که از زندگی هیچ ندیده و طعم شیرینش را نچشیده‌، در خانه انتظارم را می‌کشد تا باقی ماجرایش را برایم تعریف کند‌‌.

باید حداقل برای خودم یک بار اعتراف کنم که از شنیدن باقی داستان او واهمه دارم‌‌. دلم نمی‌خواهد بدانم چطور تمام تلخ‌کامی‌هایش را در این جهان جا گذاشته و خود برای رسیدن به آسایشی بی‌حدوحصر راهی آن جهان شده‌‌‌! اما در هر حال او منتظرم است و من چاره‌ای جز شنیدن داستانش ندارم‌‌.

کلید که درون قفل می‌چرخد و در را باز می‌کنم‌، باز با همان نگاه شوخ و شیطانش روی کابینت نشسته و مشغول تکان دادن پاهایش است‌‌.

ـ چرا انقدر دیر کردی‌‌‌‌؟ مگه ما درختیم که کاشتیمون‌‌‌‌؟

ـ یه مقدار کار داشتم‌‌.

ـ داشتی که داشتی‌‌‌! مام کار داریم‌‌‌! والله‌، انگار سفیر کبیر فُلانِستونه که واس ما کلاس آدم خفنا رو می‌ذاره‌‌‌!

وسایلم را یک گوشه روی زمین می‌گذارم و برای جلوگیری از غرولندهایش که می‌ترسم کم‌کم به جاهای باریک برسد‌‌؛ پشت کامپیوترم جای می‌گیرم‌‌.

ـ بگو‌، می‌نویسم‌‌.

ـ واس ما کلاس نذاریا‌‌‌! کارِت اینه‌، وگرنه از اول قبول نمی‌کردی‌‌‌!

ادامه دادن به این بحث بچگانه را به صلاح نمی‌دانم و وقتی او سکوت می‌کنم‌‌. او دوباره شروع می‌کند به حرف زدن‌‌‌!

ـ یه چند وقت که از گم شدنمون گذشت‌، بابامون یادش رفت یه روزی یه بچه‌ای داشته‌، طلاقم که کارشو راحت کرده بود‌‌. دیگه بی‌مزاحم رفت دوباره واس خودش زن گرفت و بچه‌دار شد‌‌. مامانمونم که دیگه بهتر از اون‌‌‌! یه موقعیت اوکازیون نصیبش شد و رفت اروپا‌‌‌! حالام زندگیشو توپ داغون نمی‌کنه‌‌‌! دیگه گور بابای بچه‌ای که معلوم نبود تو کدوم بیغوله می‌خوابه یا چی می‌خوره‌‌‌! نه درسی‌، نه حسابی‌، نه کتابی‌‌‌! همینجوری عین پیچ امین‌الدوله رشد می‌کردیم‌‌. ما بودیم و یه مشت بچه‌ دیگه و زن شاپور که مثلا واس هممون حکم ننه داشت‌‌‌! شاپور به قول خودش واس ما خیلی آرزوها داشت‌‌. می‌خواست وقتی پونزده سالمون شد‌، شوهرمون بده به یکی از رفیقاش که تو کار ضایعات و این چیزا بود‌‌‌! بار اولشم نبود‌‌. بازم دیگه بودیم از این کارا می‌کرد‌‌. پسرا رو واسه کار می‌فروخت و دخترا رو واس‌‌...‌‌‌! بگذریم‌‌. از اقبال خوب یا بد‌، ما رو به قول خودش عین بچه‌ش دوست داشت‌‌. واس همینم برنامه داشت وقتی بزرگ شدیم شوهرمون بده به کامبیز زباله‌‌‌! می‌گفت‌: «می‌خوام عین یه شازده خانوم زندگی کنی‌‌‌!» حالا تو فکر کن چه شازده خانومی ‌می‌شدیم بین یه مشت آشغال پلاستیک و آهن خرده‌‌‌! اما خب عجل به دادمون رسید‌‌؛ یه روز که رفته بودیم سر چارراه واس فال فروختن‌، یکی از این عشق سرعتا که موتور خفن سوار میشه‌‌‌! همچین زد بهمون که تا سه متر پرواز کردیم تو هوا‌‌‌! بعدشم تالاپ مخمون کوبیده شد کف خیابون‌‌‌! فقط دلمون می‌سوزه چرا هیچکی‌، نه مامان‌، نه بابا‌، خبردار نشدن بچه‌شون چطور بی‌کس‌وکار کف خیابون تلف شد‌‌‌!

از همین می‌ترسیدم‌‌. از این پایان تلخی که انگار تلخیش بی‌پایان است‌‌. می‌دانم از فردا دیگر نمی‌توانم با خاطر آسوده از کنار بچه‌هایی که سر چهارراه‌ها می‌بینم بگذرم‌‌.

«ادامه دارد»

گزارش خطا