
مرضیه ولی حصاری
بیبی جانمازش را مثل همیشه روبروی گلدانهایش باز کرد و بعد چادر گلدارش را که که همیشه بوی بهار میداد به سر کرد و قامت بست. سیامک از زیر چادرشب میتوانست تمام حرکات بیبی را حدس بزند. بعد از بیست سال به قدری با روحیاتش آشنا بود که بعضی وقتها حس میکرد بیبی را بهتر از خودش میشناسد. دلش نمیخواست از جایش بلند شود، تمام شب را از فکر و خیال خوابش نبرده بود. بیبی که سلام نمازش را داد صدایش کرد:
ـ سیامک جان، پاشو مادر نمازت بخون اگر خواستی دوباره بخواب، پاشو عزیزم...
از دوازده سالگی بیبی با همین جملات او را برای نماز بیدار کرده بود. اگر بیبی صدایش هم نمیکرد خود به خود بیدار میشد.
چادرشب را کنار زد و در جایش نشست، دوباره صبح شده بود. دلش شور میزد، اگر وام جور نمیشد باید چه خاکی بر سرش میریخت؟! بلند شد و زیر لب سلامی کرد و راهی حیاط شد. درکنار حوزه کوچک حیاط محقرشان زانو زد و با اولین مشت آب سرمای دلنشینی زیر پوستش نشست. وضویش را گرفت و به سرعت به اتاق برگشت. بیبی کنار نشسته بود تا سیامک به عادت همیشگی در سجاده او نماز صبحش را بخواند. سلام نماز را که داد به بیبی نگاه کرد که زیر لب ذکر میگفت. بیبی که متوجه نگاههای سیامک شد، لبخندی تحویلش داد.
ـ چیه مادر؟ چرا اینطوری نگاه میکنی؟ امروز تو بخواب من میرم نون میگیرم. دیشب انقدر که از این پهلو به اون پهلو شدی که فهیمدم اصلا نخوابیدی.
دلش برای پیرزن سوخت. دستش را دراز کرد و دست چروکیده بیبی را در دست گرفت و کمی فشار داد.
ـ بیبی همچنین میگی من میرم نون میخرم یکی ندونه فکر میکنه با دختر هیجده ساله طرفه، شما تا دم در اتاق به زور میتونی راه بری، مگه من گردنم شکسته که شما بری نون بخری؟! تا چایی دم کنی من برگشتم.
از جایش بلند شد و سریع لباس پوشید و از در خانه بیرون زد. صف نانوایی شلوغ نبود فقط طبق معمول اصغرآقا بود که زودتر از او رسیده بود. اصغرآقا تا سیامک را دید لبخندی زد و گفت:
ـ سلام بر پسر سحرخیز محل
ـ سلام اصغرآقا صبح بخیر.
ـ چی شد تونستی بقیه پول جور کنی؟ دیروز با حاج کرمی صحبت کردم گفت اگر نمیتونی پولو پرداخت کنی یکی دیگه رو جایگزین کنه.
سیامک حس کرد غم عالم بر دلش نشسته سرش را پایین انداخت.
ـ هر کاری کردم جور نشد اصغرآقا ولی امروز قرار برم یه جایی شاید قبول کنند بهم وام بدن، میگم اصغر آقا اگر پول جور نشد ما رو با کاوران خودتون زمینی ببرید. قول میدم هیچ زحمتی براتون نداشته باشیم، اگر آرزوی زیارت اربعین به دل بیبی بمونه من چه خاکی به سر بریزم؟!
اصغرآقای اخمی میان ابروانش انداخت.
ـ این چه حرفیه میزنی؟ بیبی برای من مثل مادرم عزیزه ولی با این اوضاع بیبی، چطوری میخوای زمینی ببریش میدونی چقدر سخته، بهخاطر همین گفتم هوایی ببریش که راحتتر باشه.
اشک داشت کمکم به سمت چشمان سیامک راه باز میکرد.
ـ به هر دری میزنم نمیشه، امروزم احتمالش خیلی کمه که جور شه اصغرآقا، تو رو به ابالفضل ما رو هم با خودتون ببرید من خودم نوکری بیبی میکنم، روم رو زمین نزنید...
***
سرش را بلند کرد. به آفتابی که مستقیم روی سرشان میتابید نگاه کرد. کمی جابهجا شد تا سایه روی سر بیبی بیفتد.
ـ چی کار میکنی مادر؟ بیا بشین تو هم یه چیزی بخور.
ـ شما بخور بیبی منم همین جا میخورم.
ـ آخه چرا نمیشینی؟
ـ راحتم بیبی شما بخور تا راه بیفتیم.
سیامک نگاهی به جاده کرد. مسیر شلوغ بود، راه زیادی نمانده بود تا الان اصغرآقا و بقیه حتما رسیده بودند. بیبی غذایش تمام شده بود. سیامک کمک کرد تا بیبی روی ویلچر بنشیند. چفیه را که همراه داشت خیس کرد و روی سر بیبی انداخت.
ـ الهی خیر ببنی مادر اسباب زحمتت شدم.
سیامک روبروی بیبی روی زمین نشست و بوسه به دستان بیبی زد.
ـ این چه حرفیه میزنی بیبی؟ تو همیشه برای من رحمتی اگر کل این مسیر کولت هم کرده بودم جبران هیچ کدوم از کارهایی که تو برام کردی نمی شد. حال بریم که راه زیادی نمونده.
دستههای ویلچر را در دستان دردناکش گرفت. به غیر از پاهایش دستهایش هم تاول زده بود ولی این اولین باری بود که از این تاولها لذت میبرد. دوباره در جاده افتاده بودند. جمعیت هم لحظه متراکمتر میشد و راندن ویلچر سختتر، از اول مسیر زندگیاش را مرور کرده بود. از پدری که به دنیا نیامده از دست داده بود، از مادر که او را گذاشته و پی زندگیاش رفته بود، به بیبی فکر کرده بود که با خیاطی برای این و آن تنها نوهاش را بزرگ کرده بود و به آن تومور لعنتی که هر روز بیشتر در میان مغز بیبی رشد میکرد و قصد داشت تنها تکیهگاه زندگیاش را بگیرد.
ـ سیامک مادر چقدر مونده برسیم؟
ـ راهی نمونده بیبی تحمل کن!
ـ دلم پر میکشه گنبد آقا را ببینم، هشتاد سال دلتنگی کم نیست مادر...
سیامک خم شد و سر بیبی را بوسید.
ـ کم مونده بیبی، دلتنگیهاتم تموم میشه.
به آخرین ستون نزدیک میشدند. کمکم گنبد نورانی قمربنیهاشم دیده شد. سیامک تا گنبد را دید بیبی را صدا کرد.
ـ بیبی نگاه کن گنبد معلومه.
اشک شوق به چشمان سیامک نشسته بود و کمکم تبدیل به هقهق شد.
ـ پسرم من که از این پایین چیزی نمیبینم.
سیامک ویلچر را نگه داشت و جلو ویلچر نشست و دستان بیبی را به شانه گرفت.
ـ چی کار می کنی مادر؟
ـ بیا رو شونهام گنبد ببین.
ـ نه مادر نکن کمرت درد میگیره.
سیامک اعتنایی به حرف بیبی نکرد و به زحمت او را روی شانه بالا کشید و ایستاد. اشکهای بیبی که روی موهایش ریخت انگار دلش آرام شد. مسیر دلتنگی بیبی تمام شده بود و حالا سیامک بود که انگار روی ابرها پرواز میکرد.