
فاطمه قهرمانی
صدای تقههای در بر اعصابم چنگ میاندازد. بدتر از آن، سپیده است که پشت هم صدایم میکند. حتی حوصله ناسزا گفتن هم ندارم. کاش در را قفل نکرده بودم. هر چه صبر میکنم از رو نمیرود. انگار این بار عزمش را جزم کرده هر طور شده بیاید داخل. با بدنی کرخت از روی تخت بلند میشوم. چشمانم سیاهی میرود. دستم را به دیوار میگیرم که نیفتم. دو قدم که برمیدارم پایم به صندلی میز تحریر گیر میکند و آخم بلند میشود. خدا لعنتت نکند سپیده! در را که باز میکنم. آنقدر ذوق زده میشود که محکم در آغوشم میگیرد. با دست پسش میزنم و دوباره روی تخت ولو میشوم. بهت زده میگوید: «اینجا چرا این همه تاریک؟!» برق را روشن میکند. نور چشمانم را میزند. پلکهایم را محکم روی هم فشار میدهم. مینالم: «خاموشش کن» خودش را به نشنیدن میزند. این بار سراغ پردهها میرود و آنها را کنار میزند. پنجره را که باز میکند نسیم خنکی پوست صورتم را نوازش میکند. حالم خوب میشود. خوب میشود؟! خیلی خوب! بهتر از این نمیشود! سپیده افتاده به جان اتاق و دارد مرتبش میکند. حرصم میگیرد. «من نخوام هر روز بیای اینجا باید کی ببینم؟ ولم کن دیگه» عروسک خرسی صورتیام را میگذارد روی میز و با آرامش اعصاب خردکنی مینشیند کنارم و جواب میدهد:
ـ متأسفانه دیدن هیچکس فایده نداره. چون من به هر حال بازم میام.
ـ تنهام بذار سپیده. حوصلتو ندارم. میخوای ثابت کنی رفیق خوبی هستی؟ به خدا ثابت شد. دست از سرم بردار.
ـ تنهات بذارم که چی بشه؟ تا کی میخوای خودت تو این اتاق حبس کنی؟ بس نیست؟
ـ زدن این حرفا راحته چون دردی که من میکشمو نکشیدی. فقط از بیرون داری به ماجرا نگاه میکنی. اگه جای من بودی هیچوقت انقدر راحت جملات امیدبخشی که بقیه برات ردیف میکنن روت تأثیر نمیذاشت تو چه میفهمی من چی میکشم؟
هیچ نمیگوید و این یعنی دلخور شده. تند رفتهام، میدانم. به سمت در میرود. دلم نمیآید همین طور دلگیر برود. او تنها کسی است که برایم باقی مانده. با لحنی نرمتر میگویم: «کارم داشتی؟» به عقب برمیگردد و دلگیر پاسخ میدهد: «گفتم بیام دنبالت باهم بریم امامزاده. مثل هر سال مراسم دارن. هم حال و هوات عوض میشه. هم انشاءالله خود امام حسین دلت آروم میکنه.» آهی میکشم و هیچ نمیگویم. ناامید نمیشود چیزی از کیفش بیرون میآورد و روی پا تختی میگذارد. «میدونم دلت نمیخواد چادر سر کنی اما اینو خانمجان داد بدم بهت. گفت امشب حتما بیای امامزاده. قراره مثل هر سال شب حضرت علیاصغر حلیم پخش کنیم.» لبخند کم جانی میزنم و جواب میدهم: «تو برو اگه حوصلهام گرفت میام.» بوسهای بر گونهام میزند و دوباره تأکید میکند: «بیایها» او که میرود خیره میشوم به تکه پارچه سیاه. چهره خانم امینی جلو چشمانم نقش میبندد. صورتش را همین پارچه سیاه قاب گرفته است. لبخند میزند. همه چیز دوباره جان میگیرد. پارچه را پرت میکنم روی زمین. صدایی در ذهنم فریاد میزند: «نکن ستوده امانته» مگر من امانت نبودم؟!
***
گوشه روسری را تا میکنم. باز هم بالایش چین میخورد. کلافه شدهام. خوش به حال سپیده چه ماهرانه روسریاش را لبنانی میبندد، حتی اگر سه ساعت تمام با چادر این طرف و آن طرف بدود روسریاش نامرتب نمیشود. خانم امینی را که نگو انگار از ابتدای تولد چادری بوده! آدم کیف میکند وقتی شال و ساقهای گلگلی و رنگارنگش را که همیشه با هم ست میکند میبیند. نگاهی به ساعت میاندازم. حسابی دیرم شده. التماس روسری میکنم: «تو رو خدا درست شو. خواهش میکنم عزیزم!» انگار که صدایم را شنیده باشد بالأخره بعد از تلاشهای فراوان صاف میشود. چادر را سرم میکنم. مامان با ذوق سر تا پایم را برانداز میکند. میدانم که دارد در دل قربان صدقهام میرود. حتی اگر آرامشی که در همین مدت این پوشش جدید به من داد را نادیده بگیرم دیدن نگاه پرافتخار مامان برای چادری شدنم کافی است. خداحافظی میکنم و پیاده راهی میشوم. سر درِ خیریه را که میبینم لبخند بر لبانم مینشیند. یاد اولین باری میافتم که به همراه مامان پا در اینجا گذاشتم. یادش بخیر چه روزهایی بود. مامان خواب آقاجون را دیده بود و به سرش زده بود برای شادی روحش خیرات کند و چه جایی بهتر از خیریه خوش آوازه محله؟ مهربانی بیحد و حصر خانم امینی مسئول خیریه، جو صمیمی دختران جوانی که آنجا برای رضای خدا کار میکردند، حال خوش کمک به بقیه، همه و همه باعث شد خیلی زود پا گیر آنجا شوم. خیلی زود از آشفتگیهای دوره نوجوانی و تمام شیطنتهایش به آن مأمن امن پناه ببرم. خیلی زود شبیه آنها بشوم. حالا بعد از یک سال هفتهای چند بار به خیریه میروم و در کارها کمکشان میکنم. وارد آنجا که میشوم لبخند گرم و صمیمی خانم امینی مثل همیشه پذیرایم میشود. با همان لحن مهربان میگوید:
ـ سلام ستوده جان. خوبی عزیزم؟ خوش آمدی!
ـ سلام خانم امینی، خیلی ممنونم.
ـ بدو برو کمک سپیده که امروز قراره چند تا خیر بیان اینجا و کلی کار داریم.
چشمی میگویم و میروم کمک بچهها. چه کسی باورش میشد روزی از راه برسد که این همه ساعت کار کنم آن هم بدون هیچ پولی! تازه از این کار غرق لذت هم شوم! خدا میداند که چقدر اینجا حالم خوب است.
***
سلام بلند و کشداری میکنم. خانم امینی سری تکان میدهد و زیر لب میگوید: «سلام» سلام؟ همین؟! پس ستوده جان بعدش کجا رفت؟! یعنی چه اتفاقی افتاده؟ میخواهم چیزی بپرسم که از اتاق بیرون میرود. متعجب سراغ زهرا میروم.
ـ زهرا تو خبر داری خانم امینی چشه؟ اتفاقی افتاده؟ چرا انقدر پکر بود؟
ـ چی بگم والا؟
ـ یعنی چی؟ خب بگو چه اتفاقی افتاده؟
ـ خود خانم امینی برات توضیح بده بهتره.
کلافهتر میشوم. دلشوره بر دلم چنگ میاندازد. یعنی چه خطایی از من سر زده که خانم امینی این چنین سرد با من رفتار میکند؟ صدای او را که میشنوم مضطربتر میشوم. صدایم میکند. تقهای به در میزنم و وارد میشوم. مثل این شاگردان بیانضباط که جلوی ناظم میایستند سر به زیر هستم. میگوید: بشین. مطیعانه مینشینم. سکوت میکند. چرا حرف نمیزند؟ چه کردهام که لایق این سکوت سنگین شدهام؟ کلافه شدهام. میخواهم لب به اعتراض بگشایم که خودش سر صحبت را باز میکند:
ـ دو روز پیش که چند تا خیر اومده بودن اینجا رو یادته؟
ـ بله. چطور؟
ـ یکی از اونها تو رو میشناخت.
ـ میشناخت؟ پس چرا به نظر من آشنا نیومدن؟
ـ چون از نزدیک تو رو ندیده.
ـ خانم امینی من گیج شدم. میشه بیشتر توضیح بدید؟
تیر خلاص را میزند: «عکس تو رو تو گوشی پسرش دیده» تصویر اشکان جلوی چشمانم جان میگیرد. بدنم سست شده. قلبم انگار دیگر نمیزند.
ـ من اول باور نکردم ولی عکستون برام فرستاد.
گوشیاش را به سمتم میگیرد. از زیر لایهای از اشک تار میبینم. میدانم کدام عکس را میگوید همانی که یک هفته قبل از آمدنم به این خیریه گرفتهام. تنها تجربه من از ورود یک پسر به زندگیام. تجربهای که از سر شیطنتهای دوره نوجوانی شکل گرفت و چند روز بیشتر ادامه پیدا نکرد. خیلی زود فهمیدم از جنس این شیطنتها نیستم و باید به همان اذیت کردن معلمها در کلاس بسنده کنم! این عکس هم برای همان روزهاست. اما چرا اشکان بعد از یک سال هنوز هم نگهش داشته؟ لعنت به تو اشکان که بیآبرویم کردی! به خودت لعنت بفرست ستوده خانم مسبب همه این آبروریزیها خودتی. بیش از این نمیتوانم نگاه سنگین خانم امینی را تحمل کنم. احساس خفگی میکنم. تا به حال هیچگاه انقدر شرمنده و شرمسار نبودم. هیچ گاه مثل الان دلم نخواسته صاعقه بزند و ناگهان من را نیست و نابود کند. میخواهم چیزی بگویم. میخواهم همه چیز را توضیح بدهم. اما انگار ذهنم تهی است. انگار هیچ کلمهای در آن وجود ندارد. انگار هیچگاه بلد نبودم صحبت کنم. حس میکنم اگر کلمهای بگویم دیگر نمیتوانم جلوی اشکانم را بگیرم و آنقدر میگریم که خیریه در اشکانم غرق میشود! زیر لب چیزی شبیه ببخشید زمزمه میکنم و به سمت در خروجی میدوم. دلم نمیخواهد با هیچ یک از اهالی آنجا چشم در چشم شوم.
یک هفتهای قدم در آنجا نمیگذارم. یک هفتهای پر از اشک و غم. پر از شرمساری. پر از دلهره. دلهره این که نکند خانم امینی این ماجرا را با مامان در میان بگذارد؟ آنوقت به او چه بگویم؟ چطور این خطا را جبران کنم؟ چه بگویم که مامان از تقصیرات من بگذرد؟ اما خدا را شکر مامان بویی نمیبرد.
بعد از یک هفته طاقتم طاق میشود. باید بروم و از خودم دفاع کنم. باید بروم و بگویم که این ماجرا فقط یکبار اتفاق افتاده آن هم برای چند روز. دلم برای خانم امینی و بچهها تنگ شده. دلم نمیخواهد انقدر راحت از دستشان بدهم. نزدیک خیریه که میشوم پاهایم سست میشود. بروم چه بگویم؟ چطور میتوانم آب رفته را به جوی برگردانم؟ خدا را چه دیدی شاید توانستم. خانم امینی باایمانتر از این حرفهاست که من را بهخاطر خطای گذشتهام براند. از جواب سلام سرد سعیده و نگاه پر از سرزنش سهیلا خیلی زود میفهمم که کوس رسواییام را بر سر بازار زدند! دو تا از بچهها گوشه سالن ایستادهاند و آرام پچپچ میکنند. حتما پیش خودشان میگویند که من برای اینجا زیادی بدم! پشت در اتاق خانم امینی تمام جرئتی که ذره ذره جمع کرده بودم به یکباره فرو میریزد. از دیدنم خوشحال نمیشود و این کاملا مشهود است. متعجب است. حتما فکر میکرده دیگر من را اینجا نمیبیند. سلام میکنم. با اجازه او در مبل نسکافهای رنگ فرو میروم. دلم نمیخواهد این سکوت طولانی شود.
ـ میخواستم... میخواستم درباره... اون عکس براتون توضیح بدم. اون عکس برمیگرده به قبل از آشنایی من با شما و اینجا. حتما در جریانید که به لطف شما یک سال مسیر زندگیم تغییر کرده. نمیگم تو زندگیم دیگه خطا نداشتم ولی اون جنس خطا اولین و آخرین باری بود که مرتکبش شدم و چند روز بیشتر طول نکشید.
از پشت میزش بلند میشود و روبروی من مینشیند و جواب میدهد: «ببین عزیزم حتما میدونی که چقدر برای من ارزشمندی. من خدا نیستم که بخوام درباره خطاهای تو قضاوت کنم اما خب به سختی این خیریه رو به جایی رسوندم که مردم بهش اعتماد کنن. همین خانمی که شما با پسرش دوست بودی یکی از بهترین خیرهای ماست که با دیدنت داره اعتمادش نسبت به اینجا از بین میره من نمیخوام با اینجور حواشی آبروی موسسه بره»
بغض بر گلویم چنگ میاندازد. یعنی به همین راحتی عذر من را خواست؟
ـ اما خانم امینی همه اینا مربوط به گذشته منه.
کلافه پاسخ میدهد: «اما گذشته تو داره آینده خیریه رو خراب میکنه» ناباورانه نگاهش میکنم. گویی از یک فرشته مهربان به موجودی نامهربان تبدیل شده. دیگر خبری از محبتهایش نیست. انگار من برایش با منگنهای که مدتی قبل خراب شد و دورش انداخت تفاوتی ندارم. مگر یک سال کم زمانی است که به این راحتی از من میخواهد بروم تا آبروی موسسهاش لک برندارد؟ نگاهش میکنم. چقدر به نظرم ناآشنا میآید. اسوه ایمان و خوبی به یک باره در برابرم جان میبازد. چقدر شبیه همان خانمی شده که چند سال پیش در مسجد محله به خاطر شلوار کوتاهم جلوی جمع دعوایم کرد و فریاد زد: مسجد جای این شکل و قیافه نیست! بغض دارد خفهام میکند اما کور خوانده که بگذارم عرض اندام کند! اینجا دیگر جای من نیست. از جا بلند میشوم و منزجر میگویم: «خیلی وقتها خدا میبخشه اما بندههاش نه! چقدر خوب که خدا شبیه ما خدایی نمیکنه!»
از اتاق که بیرون میآیم فکر میکنم یعنی خانم امینی هیچگاه در زندگیاش خطایی نداشته؟ برای آخرین بار تمام زوایای آنجا را از نظر میگذرانم. به همه خاطرات خوبی که داشتم فکر میکنم خاطراتی که حالا از تکتکشان متنفرم. انگار دیگر جایی در اینجا ندارم. انگار دیگر وصله ناجوری هستم. انگار در نظر آدمهای اینجا بدترین دختر جهان هستم. این درد را با خود به کجا ببرم؟
***
ـ ستوده ستوده کجایی؟ آماده شدی؟
قبل از این که وارد اتاق شود سریع کیسه آب گرم را پرت میکنم زیر تخت. مامان که من را دراز کش میبیند با عصبانیت میگوید: «داریم راه میافتیم اونوقت تو خوابیدی؟» صدایم را بیحال میکنم و جواب میدهم: «حالم خوب نیست مامان. تب دارم انگار» مشکوک جواب میدهد:
ـ من نمیدونم چرا یه مدت هر جا میخوایم بریم تو یهو مریض میشی. چته ستوده؟
ـ یعنی من دروغ میگم؟ بیا دستت بذار روی پیشانیام باورت بشه.
ـ عیب نداره اینبار هم نیا ولی ستوده دفعه بعدی سنگم از آسمان بیاد باید بیای بریم. بابا من نمیدونم جواب فامیل چی بدم.
و دفعه بعدی خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم به سراغم میآید. تولد دختردایی مهناز است و حتی اگر بمیرم هم مامان جنازهام را آرایش میکند و میبرد تولد! ایستادهام و خیره شدهام به چادر مچاله شده انتهای کمد. انگار که مسبب تمام بدبختیهای من همین یک تکه پارچه سیاه است. «تو بگو چیکار کنم؟ یک ماه از خونه بیرون نرفتم. یک ماه که دیگه دوست ندارم. تو یادآور خورد شدن غرورمی. یادآور ناخدایی کردن بعضی آدمای باخدایی! نمیتونم سرت کنم. اما نمیتونم سرت هم نکنم! یک سال همه جا همراهم بودی. حالا چطوری به این راحتی بذارمت کنار؟ بقیه چی میگن؟ حتما فکر میکنن من یه دختر بیثبات جوگیرم که هرلحظه به یه رنگ درمیام!»
بالأخره یک مانتو نوک مدادی بلند میپوشم و از اتاق بیرون میآیم. مامان با تعجب سر تا پایم را برانداز میکند و میپرسد: «پس چادرت کو؟» غم زده جواب میدهم: «نمیپوشم» قبل از این که چیزی بگوید سوار ماشین میشوم. قسمت فاجعه ماجرا حاضر شدن در جمع فامیل است. وقتی دختر خاله افادهایم با طعنه میگوید: «خوب کردی اون تیپ دِ مده رو نزدی ستوده!» فرو میریزم. نگاههای پرسشگر اطرافیان اعصابم را به هم میریزد. حرفهای خاله زنکی فامیل که انگار سوژهای جدید برای نقد و بررسی پیدا کردهاند حالم را بد میکند. بدتر از همه نگاه هیز پسرخاله سهراب است. بعد از یک سال در امان بودن حالا بدون چادر حس میکنم برهنهام! خدایا چرا اینطور شد؟
***
ـ کیه مامان؟
ـ سپیده است.
ـ سپیده؟!
ـ آره گفت از بچههای خیریه است.
ـ بگو نیستم مامان. در باز نکنیها تو رو خدا.
ـ چی میگی دختر؟ در باز کردم.
ـ مامان من نمیدونم میرم اتاق خودت یه جوری دست به سرش کن.
ـ زشته ستوده خدا رو خوش نمیاد، مهمونه.
کلافه دستی در موهایم میکشم. خیلی طول نمیکشد که سپیده با همان لبخند مهربان در مقابلم ظاهر میشود. لبخندش من را یاد خانم امینی میاندازد. صدایش در گوشم میپیچد: «گذشته تو آینده خیریه رو خراب میکنه.» باز هم بغض بر گلویم چنگ میاندازد.
ـ میدونم ناراحتی ستوده. میدونم دلت شکسته و دیدن من اذیتت میکنه. اما اومدم اینجا تا بهت بگم دلم برات تنگ شده. اومدم تا بهت بگم من و تو هنوز هم مثل قبل دوستیم. مگه الکیه که انقدر راحت بذارمت کنار؟
یک غم شیرین بر قلبم فشار میآورد. میگویم: «بودن با من آبروی تو رو هم میبره سپیده» چینی به پیشانی میاندازد و جواب میدهد: «این حرفا چیه دختر؟ مگه من خودم کم گناه کردم؟ فقط فرقش این که مال تو مشخص شده و مال من نه!»
لبخندی بر لب مینشاند. لبخندش دیگر من را یاد خانم امینی نمیاندازد.
***
در اتاق مامان و بابا نیمه باز است. مرددم که داخل شوم یا نه. یعنی بعد از چهل روز طاقت میآورم؟ دل به دریا میزنم و وارد میشوم. الآن است که از غصه قالب تهی کنم. مینشینم همان جا وسط اتاق. چادر نماز مامان هنوز هم روی زمین است. بوی عطرش دیوانهام میکند: «کجایی مامان؟ محرمهها! کجایی که باهم بریم امامزاده.» انگشتر عقیق بابا را به دست میکنم: «تو کجایی بابا؟ نگفتی بدون تو دیگه ستوده به کی تکیه کنه؟ آخه چرا هر دوتاتون تنهام گذاشتین؟ مگه قلب من چقدر تاب و توان غصه داره؟»
گریه امانم را بریده. ما بین هقهق زدنهایم صدای سپیده را از پیغامگیر تلفن میشنوم: «کجایی بیمعرفت؟ نمیگی رفیقم دست تنهاست؟ ستوده جون من بیا. جات اینجا خیلی خالیه.»
نوای دستههای عزاداری دلم را آشوبتر میکند. دلم هوای روضه کرده. نیم ساعت بعد جلوی در امامزاده هستم. چادر نماز مامان را سرم میکنم و داخل میشوم. حتما مامان باز هم دارد در دل قربان صدقه قد و بالایم میرود. صدای مداح قلبم را مچاله میکند:
یه طرف من و چادر خاکی، یه طرف تو و پیرهن خونی
الهی بزارن که بمونه، برامون لااقل یه نشونی