کد خبر: ۶۴۷۳
۱۴۰۰/۰۸/۰۸ ۱۸:۴۰
بی‌خبر از تو

مریم ابراهیمی شهرآباد

فصل پنجم

سرگیجه دارم و حالت تهوع؛ جاده تقریبا خلوت است و تک و توک ماشین ‌هایی از ما سبقت می‌گیرند. کولر روشن است اما هوا دم دارد، مثل هوای شمال در نیمه مرداد، آن هم سر ظهر و کنار دریا. پیشانیم خیس شده از گرما، کولر دیگر جواب نمی‌دهد. محسن می‌گوید: «دراز بکش؛ اما نمی‌شود؛ آفتاب مستقیم می‌تابد روی صورتم، بلند می‌شوم و می‌گویم: «نمی‌تونم هم آفتابه و هم تکون‌های ماشین زیاد.»

ناخودآگاه صحنه‌هایی از خواب دیشب می‌آید جلوی چشمم. پدرم نشسته بود جلوی در خانه، دقیقا توی کوچه و می‌گفت: «تشنه‌ام برام آب بیار.» خوابم را بلند برای محسن تعریف می‌کنم، خبیر می‌گوید: «براشون خیرات بده تشنگی و گرسنگی اون دنیا یعنی چشم‌انتظاری برای رسیدن خیرات.»

یاد خانم رضایی می‌افتم، صفحه‌ آپ را باز می‌کنم و صدوپنجاه برایش واریز می‌کنم. در واتساپ پیام می‌دهم و می‌نویسم: «سلام خانم رضایی جان ۱۵۰ واریز کردم برای کمک به خیریه.

خودم را می‌کشم وسط صندلی که باد کولر مستقیم به صورتم بخورد. محسن مدام در آیینه نگاه می‌کند، انگار چیزی شده برمی‌گردم و از شیشه عقب، جاده را نگاه می‌کنم. رو به محسن می‌پرسم: «چی شده؟» می‌گوید: «احساس می‌کنم اون سمنده با ما کار داره هی چراغ می‌زنه» سرعتش را کم می‌کند. سمند دیگر به ما رسیده است، اشاره می‌کند که شیشه ماشین را پایین بدهید. باد داغ و سوزناکی می‌پیچد در ماشین. فریاد می‌زند: «آقا بزن بغل نگه‌دار» محسن متعجب نگاهی به راننده‌ سمند می‌کند و بعد روبرو را نگاه می‌کند. یک اتوبوس جلوتر از ما در جاده است. به محسن می‌گویم: «نگه ندار معلوم نیست اینا دزدن یا نه! ساعت سه بعدازظهر تو این جاده خلوت چی میخواد از ما، یه‌وقت می‌گیرن می‌زنن ماشین و اموالمونم می‌برن.»

محسن بی‌توجه به حرف من به راننده‌ سمند می‌گوید: «چی گفتید؟» فقط سپر را می‌شنوم. محسن سرعتش را کم می‌کند و یک یا حسین بلند می‌گوید. به من و خبیر می‌گوید: «زود از ماشین پیاده شید زود.» نمی‌دانم چه شده ولی به‌شدت ترسیده‌ام در را باز می‌کنم و سریع از ماشین بیرون می‌روم. راننده سمند هم جلوتر پارک می‌کند و با عجله می‌آید سمت ما.

جوان قد بلند و تنومندی است، یک زنجیر به گردنش انداخته و یک تیشرت سفید پوشیده با شلوار جین آبی که چسبیده‌ است به ساق پایش. موهایش مدل تاج خروس است... نگاهم خیره می‌ماند روی خالکوبی دستش، سه قلب در هم تنیده شده؛ دیدنش استرسم را بیشتر می‌کند. هرآن منتظرم سوئیچ ماشین را از محسن بگیرد و جیب‌هایش را خالی کند و به من بگوید زود هرچه طلا داری در بیاور. می‌روم کنار خبیر می‌ایستم وجودش ترسم را کمتر می‌کند. خودش هم فهمیده می‌گوید: «چیزی نیست بابا ایشالا خیره.» شنیدن لفظ «بابا» از دهان خبیر حالم را بهتر می‌کند انگار. امنیت دارم.

محسن می‌رود عقبِ ماشین را نگاه می‌کند، هنوز نفهمیده‌ام چه اتفاقی افتاده، دلم دارد پیچ می‌خورد. می‌نشینم کنار گارد ریل؛ دیگر نمی‌توانم طاقت بیاورم. شکمم را می‌گیرم و عق می‌زنم. نگاه خبیر بین محسن و راننده‌ سمند می‌چرخد بعد می‌آید سمت من می‌پرسد: «چی شده یهو؟ میخای آب برات بیارم؟» دستم را به علامت تأیید پایین می‌آورم. پیرمرد می‌رود سمت ماشین و کلمن را می‌گذارد روی کاپوت و یک لیوان آب می‌ریزد و می‌دهد دستم. آب را می‌پاشم روی سروصورتم. یخ است و دلنشین حالم را جا می‌آورد. سبک شده‌ام.

نگاهم می‌رود سمت عقبِ ماشین. راننده سمند پایش را گذاشته روی سپر و با کتانی سفیدش با شدت ضربه می‌زند، سپر را از جایش در می‌آورد و پرت می‌کند وسط بیابان. داد می‌زنم: «یا خدا سپر آتیش گرفته؟» راننده سمند آرنجش را می‌کشد روی پیشانی عرق کرده‌اش، چشمانم باز روی خالکوبی دستش خیره می‌شود. می‌گوید: «فقط خدا رحمتون کرد که آتیش به باک بنزین نرسید وگرنه ماشینتون جزغاله می‌شد.» محسن نشسته است کف آسفالت و خم شده و زیر ماشین را نگاه می‌کند، راننده سمند دو تا می‌زند روی بازوی محسن و می‌گوید: «بلند شو بلند شو داداش که هنوز عمرت به دنیا هست.» بعد رو به خبیر و من می‌گوید: «من میخواستم برم جاده گرمسار بچه‌ اهوازم رفته بودم اصفهان و مسیر رو خوب بلد نبودم اشتباهی اومدم تو اتوبان» به این فکر می‌کنم که اگر اشتباهی وارد اتوبان نمی‌شد الان ما کجا بودیم.

نگاهم را می‌گردانم سمت سپر آتش گرفته، دود سیاهی اطرافش بلند شده. محسن روی زانوهایش نشسته و به ماشین نگاه می‌کند. راننده‌ی سمند دست محسن را می‌گیرد و با لبخند می‌گوید: «بلند شو داداش هنوز تو شوکی انگار.» محسن بلند می‌شود و به راننده سمند می‌گوید: «آقا اگه شما نبودی ما تو این جاده جزغاله شده بودیم. «خبیر می‌گوید: «خواست خدا بوده ایشون مسیر رو اشتباه بیاد.»

در ماشین را باز می‌کنم و از کلمن یک لیوان آب می‌ریزم و می‌گیرم جلوی راننده‌ی سمند و می‌گویم: «خدا خیرتون بده بفرمایید بخورید خنک شید.» راننده سمند لیوان را از دستم می‌گیرد و به محسن می‌گوید: «این‌قدر چراغ زدم برات بلکه ببینی خدایی بود من دیدم یه لحظه شک کردم خدایا سپر آتیش گرفته یا من خیالاتی شدم.»

محسن دستش را می‌گذارد روی کمر راننده سمند و می‌گوید: «آقا خیلی لطف کردید واقعا ممنونم ما زائر امام‌رضاییم ایشالا رفتیم حرم حتما نایب‌الزیارتون هستیم. «راننده‌ی سمند می‌خندد و می‌گوید: «به آقا بگو ما هنوز زیارتش نرفتیم تو سن ۳۳ سالگی ولی خیلی نوکرشیم.» محسن شماره موبایل او را می‌گیرد و می‌گوید: «ما باید زود بریم تا از پرواز جا نمونیم. ایشالا برگشتیم قم حتما بهت زنگ می‌زنم با خانم بچه‌ها در خدمتتون باشیم.» راننده‌ سمند قهقه می‌زند و می‌گوید: «برو به امام‌رضا بگو ما رو صاحب خانم و بچه کنه با هم بریم زیارتش.»

هوا به‌شدت داغ است و سرم گیج می‌رود، دیدم تار شده از راننده‌ سمند تشکر و خداحافظی می‌کنیم و می‌نشینیم داخل ماشین. محسن ماشین را روشن می‌کند و بعد هم کولر. می‌گوید: «خدا بهمون رحم کرد.» خبیر در تأیید حرف محسن می‌گوید: «واقعا لطف خدا و امام‌رضا بود وگرنه الان معلوم نبود چه اتفاقی افتاده بود. باز هم خدا رو شکر.»

موبایلم زنگ می‌خورد، خانم رضایی است، می‌گوید: «یه بندخدایی از اعضای خیریه یک ساعت پیش اومده بود اینجا؛ ۵۰۰ تومن نیاز ضروری داشت من ۳۵۰ تومن بیشتر نداشتم بهش بدم که یک‌دفعه پیامک واریز شما اومد، این‌قدر بنده‌خدا خوشحال شد، خدا خیرتون بده.» سوزش اشک را در چشمانم احساس می‌کنم. می‌خواهم بین اتفاقات دیروز و امروز رابطه علت معلولی بچینم رفتن به حرم و بعد آتش زدن خیمه‌‌ها و بعد برویم بقیع و بعد بنشینیم پای حرف‌های خبیر و بعد محسن بگوید برویم کربلا و بعد مشهد و بعد خواب دیدنم و... حالم یک‌جوری می‌شود.

خانم رضایی که قطع می‌کند، محسن می‌پرسد: «کی بود؟» جریان را که تعریف می‌کنم خبیر می‌گوید: «دخترم صدقه هفتاد در بلا رو می‌بنده» بعد نگاهش را از جاده برمی‌دارد و رو به محسن می‌گوید اون زمان که تو بازار تهران کار می‌کردم می‌رفتم پا منبر حاج‌آقا مجتهدی ایشون می‌گفت: «هر صدقه‌ای که آدم برای امواتش میده فرشته‌ای اون رو می‌گیره میذاره تو یه طبق نور، لب قبر وایمیسته و با صدای بلند میگه ای اهل قبور درود بر شما بستگانتون براتون هدیه دادن.» چقدر صحبت‌های این پیرمرد حال دلم را خوب می‌کند خوشحالم از اینکه برای پدرم صدقه‌ داده‌ام نیت می‌کنم ثواب این زیارت مشهد را به روح پدر و بی‌بی هدیه کنم.

رسیده‌ایم عوارضی تهران، ساعت ماشین را نگاه می‌کنم ۴۰ دقیقه دیگر هواپیما پرواز می‌کند به محسن می‌گویم: «به پرواز می‌رسیم؟» می‌گوید: «توکل به خدا» خبیر سرش را می‌چرخاند سمت عقب؛ نمی‌تواند خوب من را ببیند؛ کمربند بسته، می‌گوید: «هرچه خدا خواست همان می‌شود آنچه دلم خواست نه آن می‌شود توکل بخودش اگه بخواد ایشالا می‌رسیم.»

سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی و چشمم را می‌بندم و فکر می‌کنم به اتفاقی که افتاد. تصور مرگ برایم سخت اینکه اینقدر بتواند بهم نزدیک باشد. دوست ندارم به افکار مخربم جولان بدهم، به خبیر می‌گویم: «خبیر مهدی بعد از خواستگاری منیر بلافاصله ناپدید شد؟» محسن خنده‌ی صداداری می‌کند و می‌گوید: «خوب شد زنده موندیم وگرنه بقیه ماجرا رو نمی‌دونستیم و ناکام از دنیا می‌رفتیم.» خبیر هم خنده‌ کوتاهی می‌کند و می‌گوید: «ایشالا عمر با عزت و پربرکت داشته باشین.» و بعد من را مخاطب قرار می‌دهد و می‌گوید: «مهدی وقتی از منیر خواستگاری کرد داشت پایان‌نامه‌ی ارشدش رو هم می‌نوشت، هم‌زمان کنکور دکتری هم شرکت کرد و باز همون صنعتی شریف قبول شد؛ اما هیچ‌وقت برای ثبتنام نرفت.» به این فکر می‌کنم که چقدر مهدی باید نخبه باشد که از کارشناسی تا دکتری را صنعتی شریف قبول شده. با تعجب می‌پرسم: «چرا نرفت ثبت‌نام؟» خبیر آهی می‌کشد و می‌گوید: «اصلا نفهمیدم چی شد؟ اون مهدی پر شر و شور درس خون که از بسیج دانشگاه بگیر تا نهاد دانشجویی و غیره همه رو عضو بود و اداره می‌کرد یکهو شد یه مهدی گوشه‌گیر و بعدم ناپدید شد." می‌گویم:" احتمالا منیره جواب رد بهش داده، نداده؟» پیرمرد دستش را می‌کشد پشت سرش؛ موهای سفیدش را صاف می‌کند و می‌گوید: «منیر مهدی رو خیلی دوست داشت؛ این دو تا از بچگی هم بازی بودن، پدر و مادرشم قبول کرده بودن مهدی بره خواستگاری ولی نمیدونم چرا یهو مهدی گذاشت رفت و خبری ازش نشد.»

می‌پرسم: «وقتی مهدی رفت شما چی کار کردین؟» جواب می‌دهد: «دیگه خجالت کشیدم تو اون خونه بمونم؛ پدر و مادر منیر هرچی گفتن نرو باش، ولی من دیگه روم نمی‌شد تو چشماشون نگاه کنم. این شد که اومدم قم» دلم برای تنهایی پیرمرد می‌سوزد. زجر این سال‌ها تنهایی و غربت و چشم‌انتظاری.

می‌پرسم: «وقتی اومدید قم تمام این سالها رو تو بقیع بودید؟» مکثی می‌کند، محسن نگاهش را از روبرو برمی‌دارد و خبیر را می‌بیند، از آیینه به من اشاره می‌کند که دیگر چیزی نپرس. مثل اینکه خبیر دارد گریه می‌کند...

از دور تابلوی پارکینگ ترمینال ۴ را می‌بینم. ساعت دقیق ۵ است، ساعت پرواز. از عوارضی تا فرودگاه برسیم ۵۰ دقیقه زمان برده‌است. وارد محوطه پارکینگ می‌شویم؛ با اینکه می‌دانیم از پرواز جا مانده‌ایم اما با عجله چمدان‌ها را از صندوق عقب برمی‌داریم. به جای خالی سپر نگاه می‌کنم و اتفاقی که افتاده بود بار دیگر جلوی چشمانم می‌آید.

به این فکر می‌کنم که اگر از پرواز جا بمانیم برنگردیم قم با ماشین خودمان برویم مشهد. پرواز تأخیر دارد، نیم ساعت. این خوش‌ترین خبری است که احساس می‌کنم در زندگی شنیده‌ام. همیشه هم تأخیر بد نیست؛ گاهی می‌تواند چنان به مذاقت خوش بنشیند که طعمش برای سال‌ها در یادت بماند و حتی با هیجان برای دیگری تعریف کنی این تاخیری که برای عده‌ای کسل‌کننده بوده و هی‌انتظار و انتظار و نگاه‌های پی‌در‌پی به ساعت؛ اما برای تو این تأخیر بشود لطف خدا و یا قشنگ‌ترین خاطره‌ی سفر. محسن کارت پروازها را گرفته‌ خبیر زیر لب هی خدا را شکر می‌کند...

از گیت‌ها یکی‌یکی رد می‌شویم و می‌رسیم پای اتوبوس، سوار می‌شویم و در دل هر سه شادیم که جا نمانده‌ایم از پرواز. در دل خدا رو عمیق شکر می‌کنم هم بابت سپر و هم تأخیر هواپیما.

محسن ساک خبیر را می‌گیرد و دست می‌گذارد پشت کمرش که از پله‌های هواپیما بالا برود. روی صندلی‌هایمان می‌نشینم. کمتر از ده دقیقه هواپیما حرکت می‌کند و بعد اوج می‌گیرد و میرود در دل آسمان...

نشسته‌ام کنار یک خانم نسبتا جوان. بوی ادکلنش ملیح و دوست‌داشتنی است. از اینکه او هم مثل من چادریست خوشحالم. دوباره دلم پیچ می‌خورد، نمی‌توانم خودم را کنترل کنم، مهماندار را صدا می‌زنم پسر جوانیست؛ می‌آید. می‌گویم: «میشه یه لیوان آب برام بیارید.» تا برود من دست را می‌برم درون جیب صندلی روبرو و کیسه تهوع را بیرون می‌کشم.

محسن برمی‌گردد نگاهم می‌کند، با دست اشاره می‌کنم که چیزی نیست. خانم چادری کنارم مهماندار را صدا می‌کند. کیسه را تحویل مهماندار می‌دهم و لیوان آب را می‌گیرم. پیشانیم عرق کرده. خانم چادری می‌گوید: «چی شد؟» جواب می‌دهم: «نمی‌دونم چند وقته انگار سیستم گوارشم بهم خورده.» مچ دستم را می‌گیرد، انگشتش را روی نبضم می‌گذارد و می‌گوید: «سابقه داشتی؟» بعد دست می‌گذارد روی پیشانیم.

حرکاتش من را به شک می‌اندازد که نکند دکتر است. متخصص زنان و زایمان است. می‌گوید: «خوابت چطوریه؟» جواب می‌دهم: «چند وقته خیلی کسل و بی‌حوصله‌ام فقط می‌خوام بخوابم.» لبخندی می‌زند و می‌گوید: «چند وقته ازدواج کردی؟» متوجه منظورش نمی‌شوم. می‌گوید: «حتما برو یه آزمایش بده احتمالا داری مامان میشی.»

با تعجب می‌پرسم: «چی؟» خانم چادری می‌گوید: «یه آزمایش بدی بد نیست.» حرفی که شنیدم را باور نمی‌کنم؛ می‌گویم: «غیرممکنه ما ۸ ساله ازدواج کردیم هرچی دکتر دوا کردیم نتیجه نداد.» کارت ویزیتش را از جلوی کیفش در می‌آورد و می‌گوید: «اهل مشهد که نیستی؟» جواب می‌دهم : «نه ساکن شهر خواهرشیم، قم!» کارت را می‌دهد دستم و می‌گوید: «فردا بیا مطبم برات آزمایش بنویسم» مانده‌ام در حیرت این روز و اتفاقات عجیب‌وغریبش...

غروب است که می‌رسیم فرودگاه مشهد. تاکسی فرودگاه را سوار می‌شویم و می‌رویم تا هتل. محسن می‌گوید: «یکی دو ساعت استراحت کنیم و بعد از نماز بریم حرم.» برای خبیر یک اتاق جدا در طبقه‌ خودمان گرفته. خودش هم می‌رود پیش خبیر که پیرمرد تنها نباشد. می‌گوید: «تو هم برو یه دوش بگیر حال‌وهوات عوض شه بعدم بخواب یکم.» می‌روم سراغ چمدان و لباس‌هایم را از داخلش در می‌آورم و آویزان می‌کنم در کمد...

یک نگاهم به گنبد طلاییست و یک نگاهم حال خبیر را رصد می‌کند‌. دو دستش را گذاشته جلوی صورتش و های‌های گریه می‌کند. از صحن باب‌الجواد وارد می‌شویم. پیرمرد سرش را تکیه می‌دهد به در ورودی و بلند بلند با امام‌رضا صحبت می‌کند. منقلبم می‌کند حالش. محسن هم مثل او گریه می‌کند...

پشت به سقاخانه اسماعیل‌طلا می‌نشینیم. همیشه همین بودم شب‌های حرم را بیشتر دوست دارم. بنشینم در صحن و برای خودم غرق شوم در این همه زیبایی و آرامش. دارم به حرف پزشک زنان که هم‌سفر بود فکر می‌کنم، اگر حدسش درست باشد یعنی من مادر شده‌ام؟ به محسن می‌گویم، می‌گوید: «نه بابا گرمازده شدی بچه کجا بود؟» می‌گویم برویم آزمایش بدهم فردا؛ قبول نمی‌کند. می‌گوید: «من دیگه از هرچی آزمایش و دکتر دواست حالم بهم می‌خوره. دیگه حوصله ذوق بیخودی و بعدم ناامیدی رو ندارم. اومدیم زیارت بزار بهمون خوش بگذره خواهشا.» خبیر زیارت جامعه می‌خواند و من چشم می‌دوزم به آسمان شب و گنبد طلایی مقابلم. شب‌های حرم و آسمان پُر از ستاره‌اش را دوست دارم...

ادامه دارد...


گزارش خطا