کد خبر: ۶۴۷۲
۱۴۰۰/۰۸/۰۸ ۱۸:۳۹

وقتی حصار تنهاییم شکسته شد

ماه‌منیر داستانپور

قسمت ششم

دخترک با آن نگاه بازیگوشش در اتاق می‌دود و من به این فکر می‌کنم که اگر هنوز در عالم انسان‌ها بود تا به حال دویدنش صدای مهین‌خانم را در آورده و او را با وجود پادردش به دم در خانه‌ کوچکم کشانده بود. اما قدم‌هایش بی‌صداست و دویدن‌هایش غیر از من، هیچ‌کس دیگری را آزار نمی‌دهد. برخلاف او که انگار خستگی را درک نمی‌کند؛ من بعد از گذراندن یک روز پر دردسر و نشستن پای حرف‌های روحی که بی‌سروصدا به قتل رسیده بود؛ احتیاج شدیدی به خواب در خود احساس می‌کنم و بدم نمی‌آید تا او مشغول بازیست؛ کمی ‌بخوابم. ولی هنوز انقدر شجاع نشده‌ام که در حضور یک روح با خیال راحت به خواب بروم. پس به‌جای این کارها باید به حرفش بیاورم؛ تا شاید در پایان داستانش فرصتی هرچند کوتاه برای یک چرت شیرین داشته باشم.

ـ کوچولو میشه یه‌جا بند شی؟ مگه نیومدی قصه‌تو تعریف کنی؟

یک لحظه سر جایش می‌ایستد. نگاه شیطنت‌بارش را به چشم‌هایم می‌دوزد و بعد دوباره شروع می‌کند به دویدن! این یکی انگار پیش از اینکه دار فانی را وداع گوید؛ بیش‌فعال بوده! چون زیادی ورجه‌ورجه می‌کند و به قولی از دیوار راست بالا می‌کشد. اما از این‌ها گذشته، برای اینکه لج من را در بیاورد یکی‌یکی در تمام کابینت‌ها را باز کرده و بعد به هم می‌کوبد. یا از یخچال بالا می‌رود و حتی از پرده‌ اتاق آویزان می‌شود. دست‌آخر هم به موهای فر من که بدون ژل و واکس بیشتر شبیه به لانه‌ کلاغ است؛ حمله می‌کند و با تمام قدرت تار به تارش را می‌کشد. می‌خواهد مطمئن شود که مصنوعی نیست و تمامش از پیازهای موی زیر پوست سر خودم روییده!

گرچه یک روح سرگردان نمی‌تواند خسته باشد؛ اما او بعد از تمام این شیطنت‌ها ادای نفس‌نفس زدن درآورده و خودش را روی تخت رها می‌کند. منتظرم تا حرکت بعدیش را ببینم. آرزو می‌کنم آرام بگیرد و با تعریف کردن داستانش کارم را ساده‌ کند. بعید می‌دانم امشب حتی دقیقه‌ای فرصت استراحت داشته باشم؛ پس بهتر است حداقل یکی دیگر از مسافران قطار ارواحی که از قضا خانه‌ام به ایستگاهشان تبدیل شده؛ راه بیاندازم و داستانش را تمام‌وکمال بنویسم.

دخترک که به نظر نمی‌رسد شش یا هفت سال بیشتر داشته باشد؛ روی تخت غلتی زده و بالأخره سر جایش می‌نشیند. شاید با دیدن چشم‌انتظاری من، باز مثل جرقه‌ آتش شعله‌ور شود یا دلش به رحم آید! باید ببینم چه واکنشی به نگاه منتظر من خواهد داشت.

سرپنجه‌هایش را با کلافگی بین موهای صاف و کثیفش می‌کشد و من به این فکر می‌کنم که اگر زنده بود؛ الان با این کارش ملحفه‌ سفید و تمیز تختم پر از شپش می‌شد.

ـ اسممون ترانه‌س، اگه الان عین تو زنده بودیم باس می‌رفتیم دوم دبیرستان! اما یه روز نخ عمرمون قیچی شد و مجبوری سوارِ به قول تو همون قطار ارواح شدیم. خیلی دلت می‌خواد بدونی چرا ما این‌جوری کل و کثیفیم، نه؟ خب پروفسور، هرکی عینهو ما از طلوع آفتاب تا بوق سگ سر چهارراه بین ماشینا وول بخوره؛ و به این و به اون واسه یه فال و یه بسته دستمال کاغذی، التماس کنه؛ بهتر از این نمیشه ! میشه؟

صحبت کردنش هیچ شباهتی به یک دختربچه‌ هفت یا هشت‌ساله ندارد! از خودش با ضمایر جمع یاد می‌کند و هیچ‌کدام از افعالش را به‌صورت مفرد ادا نمی‌کند. به عقیده‌ من هم او با توجه به نوع زندگی مشقت‌بارش نمی‌توانست بهتر از این باشد.

ـ چیه؟ یهو رفتی تو لک؟ دلت می‌خواد بدونی چی شد که ریق رحمتو سر کشیدیم و خلاص؟ نه؟ اونم واست می‌گیم عمو! اما بهتره یه کوچول واس شنیدن ماجرا صبر کنی! بالأخره هرچی تو این دنیا حساب کتابی داره! غیرِ اینه جون ما؟ دهکی! ما که جون نداریم!!! ههههههه

ـ بهتر نیست زودتر بری سر اصل مطلب؟ مگه واسه تعریف کردن داستانت نیومدی اینجا؟ خب من سراپاگوشم.

ـ نُچ! تا اونجایی که ما می‌دونیم تو خواستگاری میرن سر اصل مطلب! نه اینجا! هههههه

معلوم است باز روی دنده‌ شوخی و مسخره‌بازی افتاده! لابد می‌خواهد لج مرا در بیاورد و من انقدر خسته‌ام که حوصله‌ سر به سر گذاشتن با یک جوجه روح بی‌ادب را ندارم. به همین خاطر طوری رفتار می‌کنم که تصور کند دارم وسایلم را جمع می‌کنم تا بخوابم. فراموش کرده‌ام او یک روح است و به این راحتی‌ها گول نمی‌خورد.

ـ ادا در نیار جون عزیزت! ما که می‌دونیم تا از داستانمون سر در نیاری آروم نمیشی! پس عین بچه‌ آدم بگیر بشین سر جات و شروع کن هرچی می‌گیم، واو به واو بنویس. داشتیم می‌گفتیم. دو سالمون بود که تو شلوغی بازار گم شدیم. میگی چطوری؟ خیلی راحت! یه آن چادر عزیزجونمونو، عزیز که میگم یعنی ننه‌ آقامون! آره، چادر عزیزو به هوای دیدن سنگای رنگی‌رنگی تو ویترین خرازی ول کردیمو دیگه رفتیم که رفتیم. جمعیت بازار تهرونو که دیدی؟ شتر با بارش بین اون همه آدم گم میشه، چه برسه به یه جوجه‌بچه‌ دوساله که دست چپ و راستشو قاطی می‌کنه.

تصورش هم برایم سخت است. یک بچه‌ کوچک در مکانی به شلوغی بازار! یادم می‌آید بچه که بودم؛ یک بار برای مسافرت رفته بودیم مشهد و من موقع خریدن سوغاتی، در بازار امام‌رضا، میان مردم رها شدم. داشتم از ترس می‌مردم که پدر در حالی که اشک صورتم را خیس کرده بود؛ پیدایم کرد و مادر با تمام غصه‌ای که خورده بود؛ یک کشیده‌ آبدار نثارم کرد. اما پشت‌بندش مرا حسابی در آغوشش فشرد و خودش همراهم گریه کرد. بیچاره این طفل معصوم که بعید به نظر می‌رسد پیدا شده باشد!

ـ یه چند وقتی می‌شد مادر و پدرمون با هم دعوا داشتن! اینکه سر چی بود؛ یادمون نیست. ولی شاید به قول امروزیا تفاهم نداشتن! اگه مامان می‌گفت ماست سفیده، بابا می‌گفت سیاهست. یه روز به اینکه وضع مالی داییمون از ما بهتر بود؛ دعواشون می‌شد و روز دیگه واس خاطر اینکه زن‌عمو بیشتر از مامان ما بلده پس‌انداز کنه! یه روز درد مامان کوچیکی خونه بود؛ روز دیگه بابامون شاکی می‌شد که چرا پدرزنش زودتر ارث‌ومیراثشو تقسیم نمی‌کنه که یه چیزی گیرش بیاد! خلاصه اینکه هر روز یه رقم دعوا! آخرشم مادرمون چمدونشو برداشت و رفت خونه‌ بابابزرگ! بابامونم که ما رو به مادرمون نداد و سپردمون به عزیز! خب از یه پیرزن چه توقع؟ آقایی که شما باشی، ما بعد گم شدن افتادیم دست یه مفنگی! اونم یه پولی از شاپور سوسکی گرفت و ما رو فروخت بهش! حالا شاپور سوسکی کی بود؟ یکی از همونایی که صبح به صبح میاد یه گله بچه رو سر چندتا چهارراه پیاده می‌کنه که یا براش گدایی کنن؛ یا جنس بفروشن! جنس که معرف حضورت هست دیگه؟

سرم را به علامت مثبت تکان می‌دهم. می‌دانم منظورش از جنس همان موادمخدر است. موادی که گاهی در کاور محافظ سی‌دی فیلم‌های روز دنیا مخفی می‌شود؛ گاهی در لابلای گلبرگ‌های یک گل رز، گاهی در یک جعبه‌ دستمال کاغذی و یا در یک بسته بادکنک! البته همه‌ این‌ها منوط به تقاضاست و از بدیِ اقبال، هیچ‌وقت این‌جور مصیبت‌ها بدون مشتری نمی‌ماند.

ـ آره دیگه! خب از حق نگذری بابا، مامان ما ناجور افتادن دنبالمون که پیدامون کنن! یه پاشون تو کلانتری بود؛ یه پاشون خونه! اما این وسط مسطا، یادشون نمی‌رفت به بهانه‌ ما با همم دعوا کنن! آخرشم سر همین موضوع طلاق گرفتن و خلاص! پرونده بسته ! حالا شاید باورت نشه، اما چند ماه بعد یه بار وقتی رو کول پری دست طلا تو چرت بودیم؛ یه بار مامانمون با شاسی‌بلند باباش از کنارمون رد شد. اما یه نگاه ننداخت ما رو ببینه! حتی وقتی داشت شیشه‌ ماشینشو می‌کشید بالا که دود اسفند پری، با عطر و ادوکلنش قاطی نشه!

به اینجای حرف که می‌رسد؛ اشک در چشم‌هایش پر می‌شود؛ اما با تمام کودکی‌اش انقدر مغرور هست که به بهانه‌ بازی رویش را برمی‌گرداند که من اشک‌هایش را نبینم.

ـ اینکه می‌گیم چرت می‌زدیم؛ نه خیال کنی خیلی داشت بهمون خوش می‌گذشتا! پری کارش بود؛ واس خاطر اینکه بچه هی ضغ‌وضوغ نکنه؛ یه ریزه تریاک به خودش می‌داد؛ بچه‌ زبون‌بسته‌م عین گوسفند، بی‌آزار می‌شد. بی‌خیال! نمی‌خوایم سرتو درد بیاریم! هرطور بود؛ ما تو تشکیلات شاپور بزرگ شدیم.

ولی سر من درد می‌کند. انقدر که دوست دارم بکوبمش به دیوار اتاق! انقدر که صدایش برسد به آن پدر و مادر بی‌خیال که وقتی سر هیچ‌وپوچ با هم دعوا می‌کنند؛ حواسشان نیست بچه‌ای هم دارند! چشم دوختن به مونیتور کامپیوتر چشم‌هایم را می‌سوزاند و باعث اشک‌ریزانم می‌شود یا دلم سوخته؛ نمی‌دانم. اما الان باید کمی‌ گریه کنم.

«ادامه دارد»

گزارش خطا