کد خبر: ۶۴۴۸
۱۴۰۰/۰۸/۰۷ ۱۹:۱۴

قطره اشک


زهرا بشری موحد

دلت گرفته اگر، یادی از محرم کن

دو قطره اشک بریز و دو دیده خرم کن

اگر زمین و زمان را به هم بیاشوبند

خودت برای خودت هیأتی فراهم کن

بپوش پیرهن مشکی ارادت را

اتاق خلوت و آشفته‌ را منظم کن

اجاق مجلس روضه همیشه روشن باد

مباد سرد شود داغ! چای را دم کن

کنار پنجره بنشین و در هوای حسین

تمام منظره را غرق رقص پرچم کن

«هوا ز بادِ مخالف چو قیرگون گردید»

دو بیت روضه بخوان از غم جهان کم کن

ورق بزن صفحات شلوغ مقتل را

برو به خیمه محبوب و عهد محکم‌ کن

برو کنار فرات و نگاه کن در آب

گلوی کودک شش‌ماهه را مجسم کن

دلت گرفته اگر رو به کربلا برخیز

سلام کن به حسین غریب و سَر، خم کن

سری به نیزه بلند است و عمر ما کوتاه

تمام عمر به سر در غم محرم کن

*************

چای با طعم خدا‌

این سماور جوش است

پس چرا می‌گفتی

دیگر آن خاموش است؟!

باز لبخند بزن

قوری قلبت را

زودتر بند بزن

توی آن

مهربانی دم کن

بعد بگذار که آرام آرام

چای تو دم بکشد

شعله‌اش را کم کن

دست‌هایت: سینی نقره نور

اشک‌هایم: استکان‌های بلور

کاش، استکان‌های مرا

توی سینی خودت می‌چیدی

کاشکی اشک مرا می‌دیدی

خنده‌هایت قند است

چای هم آماده است

چای با طعم خدا

بوی آن پیچیده

از دلت تا همه جا

پاشو مهمان عزیز

توی فنجان دلم

چایی داغ بریز

عرفان نظرآهاری

**************

اشک چشم

هرچه من کمتر ادای حق دلبر می‌کنم

بیشتر با مهربانی‌های او سر می‌کنم

اشک من مثل نماز پنج‌گانه می‌شود

که در آن از معصیت خود را مطهر می‌کنم

گرچه می‌ترسم من از تاریکی قبرم ولی

قبر را با روضه آقا منوّر می‌کنم.

خوب یا بد هرچه هستم من تو را دارم حسین

تا قیامت خویش را پابند این در می‌کنم

تک‌تک ما سینه‌زن‌ها زیر دین زینبیم

تاشوم عبد برادر! نذر خواهر می‌کنم

رو نگردان از من آقا! رو نگردان بی‌کسم

گرچه دائم خاطرت را من مکدر می‌کنم

این حسینی بودنم از شیر پاک مادر است

اشک چشمم را نثار روح مادر می‌کنم

کام من با چای روضه هرزمان تر می‌شود...

زود بعدش میل یک جرعه ز کوثر می‌کنم

انس با مقتل بگیری زود پیرت می‌کند

با لهوفت آتشم را شعله‌ورتر می‌کنم

حنجرم می‌سوزد و آتش به جانم می‌رسد

هم‌زمان که صحبت از تیزی خنجر می‌کنم

پوریا هاشمی

******************

‌عطر چای روضه

این چای روضه‌ها که مرا زیرورو کند

عطرش ز دور کار هزاران سبو کند

زاهد بیا که این می بی غش دوساله است

دردش تو را بسازد و حالت نکو کند

ای محتسب به مستی ما خرده‌ای مگیر

کاین می که می‌رسد همه دفع عدو کند

ساقی بریز چای و بگردان سبوی خویش

چون مرهمی به سینه و بغض گلو کند

گل‌ها و غنچه‌هاست درین محفل عزیز

خوشبخت آن‌که غنچه نشکفته بو کند

از قبله‌ گشته‌ نام خدا را بیاورد

یک بار اگر به قبله نادیده رو کند

یارم میان میکده دارد به دست خویش

این چای روضه‌ها که مرا زیرورو کند

ارمیا بیوتن

**************

شمیم بهشت

شبنم زهدت حسین جان دامن دنیا گرفت

وادی عشق از شمیمت عنبرِ سارا‌ گرفت

قطره‌ای از بحر حق بودی که در حین ‌جهاد

قطره تو بی‌محابا دامن دریا گرفت

چون دهان تشنه‌اش بگشود ‌آن‌ خاک رهت

دشت باز سینه‌اش خیل گل حمرا گرفت

تا تو گفتی دیده انجم چو بوالفضلم ندید

صفحه چرخ برین این نکته شیوا‌ گرفت

شد فرزدق شرمناک‌ و ساکت‌ از آن نطق ‌نغز

کز سر صدق و عطوفت خلوت دل‌ها گرفت

از برای جام خونین شفق دیدیم که

شعله‌های سرخ‌ِ دشت روی تو بالا گرفت

ایران علی‌کرمی


گزارش خطا